السلام علیک یا امیرالمومنین علی (ع)

السلام علیک یا امیرالمومنین علی (ع)

۱ ـ قالَ الاْمامُ علىّ بن أبی طالِب أمیرُ الْمُؤْمِنینَ (عَلَیْهِ السلام) :

إغْتَنِمُوا الدُّعاءَ عِنْدَ خَمْسَهِ مَواطِنَ: عِنْدَ قِرائَهِ الْقُرْآنِ، وَ عِنْدَ الاْذانِ، وَ عِنْدَ نُزُولِ الْغَیْثِ، وَ عِنْدَ الْتِقاءِ الصَفَّیْنِ لِلشَّهادَهِ، وَ عِنْدَ دَعْوَهِ الْمَظْلُومِ، فَاِنَّهُ لَیْسَ لَها حِجابٌ دوُنَ الْعَرْشِ.([۱])

حضرت امیر المومنین امام علی (علیه السلام) فرمود: پنج موقع را براى دعا و حاجت خواستن غنیمت شمارید:

موقع تلاوت قرآن، موقع اذان، موقع بارش باران، موقع جنگ و جهاد ـ فى سبیل اللّه ـ موقع ناراحتى و آه کشیدن مظلوم. در چنین موقعیت ها مانعى براى استجابت دعا نیست.

 

2ـ قالَ(علیه السلام): اَلْعِلْمُ وِراثَهٌ کَریمَهٌ، وَ الاْدَبُ حُلَلٌ حِسانٌ، وَ الْفِکْرَهُ مِرآهٌ صافِیَهٌ، وَ الاْعْتِذارُ مُنْذِرٌ ناصِحٌ، وَ کَفى بِکَ أَدَباً تَرْکُکَ ما کَرِهْتَهُ مِنْ غَیْرِکَ.([۲])

فرمود: علم; ارثیه اى با ارزش، و ادب; زیورى نیکو، و اندیشه; آئینه اى صاف، و پوزش خواستن; هشدار دهنده اى دلسوز خواهد بود. و براى با أدب بودنت همین بس که آنچه براى خود دوست ندارى، در حقّ دیگران روا نداشته باشى.

 

3ـ قالَ(علیه السلام): اَلـْحَقُّ جَدیدٌ وَ إنْ طالَتِ الاْیّامُ، وَ الْباطِلُ مَخْذُولٌ وَ إنْ نَصَرَهُ أقْوامٌ.([۳])

فرمود: حقّ و حقیقت در تمام حالات جدید و تازه است گر چه مدّتى بر آن گذشته باشد. و باطل همیشه پست و بى أساس است گر چه افراد بسیارى از آن حمایت کنند.

 

4ـ قالَ(علیه السلام): اَلدُّنْیا تُطْلَبُ لِثَلاثَهِ أشْیاء: اَلْغِنى، وَ الْعِزِّ، وَ الرّاحَهِ، فَمَنْ زَهِدَ فیها عَزَّ، وَ مَنْ قَنَعَ إسْتَغْنى، وَ مَنْ قَلَّ سَعْیُهُ إسْتَراحَ.([۴])

فرمود: دنیا و اموال آن، براى سه هدف دنبال مى شود: بى نیازى، عزّت و شوکت، آسایش و آسوده بودن. هر که زاهد باشد; عزیز و با شخصیّت است، هر که قانع باشد; بى نیاز و غنى گردد، هر که کمتر خود را در تلاش و زحمت قرار دهد; همیشه آسوده و در آسایش است.

 

5ـ قالَ(علیه السلام): لَوْ لاَ الدّینُ وَ التُّقى، لَکُنْتُ أدْهَى الْعَرَبِ.([۵])

فرمود: چنانچه دین دارى و تقواى الهى نمى بود، هر آینه سیاستمدارترین افراد بودم ـ ولى دین و تقوا مانع سیاست بازى مى شود ـ .

 

6ـ قالَ(علیه السلام): اَلْمُلُوکُ حُکّامٌ عَلَى النّاسِ، وَ الْعِلْمُ حاکِمٌ عَلَیْهِمْ، وَ حَسْبُکَ مِنَ الْعِلْمِ أنْ تَخْشَى اللّهَ، وَ حَسْبُکَ مِنَ الْجَهْلِ أنْ تَعْجِبَ بِعِلْمِکَ.([۶])

فرمود: ملوک بر مردم حاکم هستند و علم بر تمامى ایشان حاکم خواهد بود، تو را در علم کافى است که از خداوند ترسناک باشى; و به دانش و علم خود بالیدن، بهترین نشانه نادانى است.

 

7ـ قالَ(علیه السلام): ما مِنْ یَوْم یَمُرُّ عَلَى ابْنِ آدَم إلاّ قالَ لَهُ ذلِکَ الْیَوْمُ: یَابْنَ آدَم أنَا یَوُمٌ جَدیدٌ وَ أناَ عَلَیْکَ شَهیدٌ.

فَقُلْ فیَّ خَیْراً، وَ اعْمَلْ فیَّ خَیْرَاً، أشْهَدُ لَکَ بِهِ فِى الْقِیامَهِ، فَإنَّکَ لَنْ تَرانى بَعْدَهُ أبَداً.([۷])

فرمود: هر روزى که بر انسان وارد شود، گوید: من روز جدیدى هستم، من بر اعمال و گفتار تو شاهد مى باشم. سعى کن سخن خوب و مفید بگوئى، کار خوب و نیک انجام دهى. من در روز قیامت شاهد اعمال و گفتار تو خواهم بود. و بدان امروز که پایان یابد دیگر مرا نخواهى دید و قابل جبران نیست.

 

8ـ قالَ(علیه السلام): فِى الْمَرَضِ یُصیبُ الصَبیَّ، کَفّارَهٌ لِوالِدَیْهِ.([۸])

فرمود: مریضى کودک، کفّاره گناهان پدر و مادرش مى باشد.

 

9ـ قالَ(علیه السلام): الزَّبیبُ یَشُدُّ الْقَلْبِ، وَ یُذْهِبُ بِالْمَرَضِ، وَ یُطْفِىءُ الْحَرارَهَ، وَ یُطیِّبُ النَّفْسَ.([۹])

فرمود: خوردن مویز ـ کشمش سیاه ـ قلب را تقویت، مرض ها را برطرف، و حرارت بدن را خاموش، و روان را پاک مى گرداند.

 

10ـ قالَ(علیه السلام): أطْعِمُوا صِبْیانَکُمُ الرُّمانَ، فَإنَّهُ اَسْرَعُ لاِلْسِنَتِهِمْ.([۱۰])

فرمود: به کودکان خود أنار بخورانید تا زبانشان بهتر و زودتر باز شود.

 

11ـ قالَ(علیه السلام): أطْرِقُوا أهالیکُمْ فى کُلِّ لَیْلَهِ جُمْعَه بِشَیْء مِنَ الْفاکِهَهِ، کَیْ یَفْرَحُوا بِالْجُمْعَهِ.([۱۱])

فرمود: در هر شب جمعه همراه با مقدارى میوه ـ یا شیرینى، ـ بر اهل منزل و خانواده خود وارد شوید تا موجب شادمانى آن ها در جمعه گردد.

۱۲ـ قالَ(علیه السلام): کُلُوا ما یَسْقُطُ مِنَ الْخوانِ فَإنَّهُ شِفاءٌ مِنْ کُلِّ داء بِإذْنِ اللّهِ عَزَّوَجَلَّ، لِمَنْ اَرادَ أنْ یَسْتَشْفِیَ بِهِ.([۱۲])

فرمود: آنچه اطراف ظرف غذا و سفره مى ریزد جمع کنید و بخورید، که همانا هرکس آن ها را به قصد شفا میل نماید، به اذن حق تعالى شفاى تمام دردهاى او خواهد شد.

 

13ـ قالَ(علیه السلام):لا ینبغى للعبد ان یثق بخصلتین: العافیه و الغنى، بَیْنا تَراهُ مُعافاً اِذْ سَقُمَ، وَ بَیْنا تَراهُ غنیّاً إذِ افْتَقَرَ.([۱۳])

فرمود: سزاوار نیست که بنده خدا، در دوران زندگى به دو خصوصیّت اعتماد کند و به آن دلبسته باشد: یکى عافیت و تندرستى و دیگرى ثروت و بى نیازى است. زیرا چه بسا در حال صحّت و سلامتى مى باشد ولى ناگهان انواع مریضى ها بر او عارض مى گردد و یا آن که در موقعیّت و امکانات خوبى است، ناگهان فقیر و بیچاره مى شود، ـ پس بدانیم که دنیا و تمام امکانات آن بى ارزش و بىوفا خواهد بود و تنها عمل صالح مفید و سودبخش مى باشد  .

 

14ـ قالَ(علیه السلام): لِلْمُرائى ثَلاثُ عَلامات: یَکْسِلُ إذا کانَ وَحْدَهُ، وَ یَنْشطُ إذاکانَ فِى النّاسِ، وَ یَزیدُ فِى الْعَمَلِ إذا أُثْنِىَ عَلَیْهِ، وَ یَنْقُصُ إذا ذُمَّ.([۱۴])

فرمود: براى ریاکار سه نشانه است: در تنهائى کسل و بى حال، در بین مردم سرحال و بانشاط مى باشد. هنگامى که او را تمجید و تعریف کنند خوب و زیاد کار مى کند و اگر انتقاد شود سُستى و کم کارى مى کند.

 

15ـ قالَ(علیه السلام): اَوْحَى اللّهُ تَبارَکَ وَ تَعالى إلى نَبیٍّ مِنَ الاْنْبیاءِ: قُلْ لِقَوْمِکَ لا یَلْبِسُوا لِباسَ أعْدائى، وَ لا یَطْعَمُوا مَطاعِمَ أعْدائى، وَ لا یَتَشَکَّلُوا بِمَشاکِلِ أعْدائى، فَیَکُونُوا أعْدائى.([۱۵])

فرمود: خداوند تبارک و تعالى بر یکى از پیامبرانش وحى فرستاد : به امّت خود بگو: لباس دشمنان مرا نپوشند و غذاى دشمنان مرا میل نکنند و هم شکل دشمنان من نگردند، وگرنه ایشان هم دشمن من خواهند بود.

 

16ـ قالَ(علیه السلام): اَلْعُقُولُ أئِمَّهُ الأفْکارِ، وَ الاْفْکارُ أئِمَّهُ الْقُلُوبِ، وَ الْقُلُوبُ أئِمَّهُ الْحَواسِّ، وَ الْحَواسُّ أئِمَّهُ الاْعْضاءِ.([۱۶])

فرمود: عقل هر انسانى پیشواى فکر و اندیشه اوست; و فکر پیشواى قلب و درون او خواهد بود; و قلب پیشواى حوّاس پنج گانه مى باشد، و حوّاس پیشواى تمامى اعضاء و جوارح است.

 

17ـ قالَ(علیه السلام): تَفَضَّلْ عَلى مَنْ شِئْتَ فَأنْتَ أمیرُهُ، وَ اسْتَغِْنِ عَمَّنْ شِئْتَ فَأنْتَ نَظیرُهُ، وَ افْتَقِرْ إلى مَنْ شِئْتَ فَأنْتَ أسیرُهُ.([۱۷])

فرمود: بر هر که خواهى نیکى و احسان نما، تا رئیس و سرور او گردى; و از هر که خواهى بى نیازى جوى تا همانند او باشى. و خود را نیازمند هر که خواهى بدان ـ و از او تقاضاى کمک نما ـ تا اسیر او گردى.

 

18ـ قالَ(علیه السلام): أعَزُّ الْعِزِّ الْعِلْمُ، لاِنَّ بِهِ مَعْرِفَهُ الْمَعادِ وَ الْمَعاشِ، وَ أذَلُّ الذُّلِّ الْجَهْلُ، لاِنَّ صاحِبَهُ أصَمُّ، أبْکَمٌ، أعْمى، حَیْرانٌ.([۱۸])

فرمود: عزیزترین عزّت ها علم و کمال است، براى این که شناخت معاد و تأمین معاشِ انسان، به وسیله آن انجام مى پذیرد. و پست ترین ذلّت ها جهل و نادانى است، زیرا که صاحبش همیشه در کرى و لالى و کورى مى باشد و در تمام امور سرگردان خواهد بود.

 

19ـ قالَ(علیه السلام): جُلُوسُ ساعَه عِنْدَ الْعُلَماءِ أحَبُّ إلَى اللّهِ مِنْ عِبادَهِ ألْفِ سَنَه، وَ النَّظَرُ إلَى الْعالِمِ أحَبُّ إلَى اللّهِ مِنْ إعْتِکافِ سَنَه فى بَیْتِ اللّهِ، وَ زیارَهُ الْعُلَماءِ أحَبُّ إلَى اللّهِ تَعالى مِنْ سَبْعینَ طَوافاً حَوْلَ الْبَیْتِ، وَ أفْضَلُ مِنْ سَبْعینَ حَجَّه وَ عُمْرَه مَبْرُورَه مَقْبُولَه، وَ رَفَعَ اللّهُ تَعالى لَهُ سَبْعینَ دَرَجَهً، وَ أنْزَلَ اللّهُ عَلَیْهِ الرَّحْمَهَ، وَ شَهِدَتْ لَهُ الْمَلائِکَهُ: أنَّ الْجَنَّهَ وَ جَبَتْ لَهُ.([۱۹])

فرمود: یک ساعت در محضر علماء نشستن ـ که انسان را به مبدأ و معاد آشنا سازند ـ از هزار سال عبادت نزد خداوند محبوب تر خواهد بود. توجّه و نگاه به عالِم از إعتکاف و یک سال عبادت ـ مستحبّى ـ در خانه خدا بهتر است. زیارت و دیدار علماء، نزد خداوند از هفتاد مرتبه طواف اطراف کعبه محبوب تر خواهد بود، و نیز افضل از هفتاد حجّ و عمره قبول شده مى باشد. همچنین خداوند او را هفتاد مرحله ترفیعِ درجه مى دهد و رحمت و برکت خود را بر او نازل مى گرداند، و ملائکه شهادت مى دهند به این که او اهل بهشت است.

 

20ـ قالَ(علیه السلام): یَا ابْنَ آدَم، لا تَحْمِلْ هَمَّ یَوْمِکَ الَّذى لَمْ یَأتِکَ عَلى یَوْمِکَ الَّذى أنْتَ فیهِ، فَإنْ یَکُنْ بَقِیَ مِنْ أجَلِکَ، فَإنَّ اللّهَ فیهِ یَرْزُقُکَ.([۲۰]

فرمود: اى فرزند آدم، غُصّه رزق و آذوقه آن روزى که در پیش دارى و هنوز نیامده است نخور، زیرا چنانچه زنده بمانى و عمرت باقى باشد خداوند متعال روزىِ آن روز را هم مى رساند.

 

21ـ قالَ(علیه السلام): قَدْرُ الرَّجُلِ عَلى قَدْرِ هِمَّتِهِ، وَ شُجاعَتُهُ عَلى قَدْرِ نَفَقَتِهِ، وَ صِداقَتُهُ عَلى قَدْرِ مُرُوَّتِهِ، وَ عِفَّتُهُ عَلى قَدْرِ غِیْرَتِهِ.([۲۱])

فرمود: ارزش هر انسانى به قدر همّت اوست، و شجاعت و توان هر شخصى به مقدار گذشت و احسان اوست، و درستکارى و صداقت او به قدر جوانمردى اوست، و پاکدامنى و عفّت هر فرد به اندازه غیرت او خواهد بود.

 

22ـ قالَ(علیه السلام): مَنْ شَرِبَ مِنْ سُؤْرِ أخیهِ تَبَرُّکاً بِهِ، خَلَقَ اللّهُ بَیْنَهُما مَلِکاً یَسْتَغْفِرُ لَهُما حَتّى تَقُومَ السّاعَهُ.([۲۲])

فرمود: کسى که دهن خورده برادر مؤمنش را به عنوان تبرّک میل نماید، خداوند متعال ملکى را مأمور مى گرداند تا براى آن دو نفر تا روز قیامت طلب آمرزش و مغفرت نماید.

 

23ـ قالَ(علیه السلام): لا خَیْرَ فِى الدُّنْیا إلاّ لِرَجُلَیْنِ: رَجَلٌ یَزْدادُ فى کُلِّ یَوْم إحْساناً، وَ رَجُلٌ یَتَدارَکُ ذَنْبَهُ بِالتَّوْبَهِ، وَ أنّى لَهُ بِالتَّوْبَهِ، وَالله لَوْسَجَدَ حَتّى یَنْقَطِعَ عُنُقُهُ ما قَبِلَ اللهُ مِنْهُ إلاّ بِوِلایَتِنا أهْلِ الْبَیْتِ.([۲۳])

فرمود: خیر و خوبى در دنیا وجود ندارد مگر براى دو دسته: دسته اوّل آنان که سعى نمایند در هر روز، نسبت به گذشته کار بهترى انجام دهند. دسته دوّم آنان که نسبت به خطاها و گناهان گذشته خود پشیمان و سرافکنده گردند و توبه نمایند، و توبه کسى پذیرفته نیست مگر آن که با اعتقاد بر ولایت ما اهل بیت عصمت و طهارت باشد.

 

24ـ قالَ(علیه السلام): عَجِبْتُ لاِبْنِ آدَم، أوَّلُهُ نُطْفَهٌ، وَ آخِرُهُ جیفَهٌ، وَ هُوَ قائِمٌ بَیْنَهُما وِعاءٌ لِلْغائِطِ، ثُمَّ یَتَکَبَّرُ.([۲۴])

فرمود: تعجبّ مى کنم از کسى که اوّلش قطره اى آب ترش شده و عاقبتش لاشه اى متعفّن ـ بد بو ـ خواهد بود و خود را ظرف فضولات قرار داده است، با این حال تکبّر و بزرگ منشى هم مى نماید.

 

25ـ قالَ(علیه السلام): إیّاکُمْ وَ الدَّیْن، فَإنَّهُ هَمٌّ بِاللَّیْلِ وَ ذُلٌّ بِالنَّهارِ.([۲۵])

فرمود: از گرفتن نسیه و قرض، خود را برهانید، چون که سبب غم و اندوه شبانه و ذلّت و خوارى در روز خواهد گشت.

 

26ـ قالَ(علیه السلام): إنَّ الْعالِمَ الْکاتِمَ عِلْمَهُ یُبْعَثُ أنْتَنَ أهْلِ الْقِیامَهِ، تَلْعَنُهُ کُلُّ دابَّه مِنْ دَوابِّ الاْرْضِ الصِّغارِ.([۲۶])

فرمود: آن عالم و دانشمندى که علم خود را ـ در بیان حقایق ـ براى دیگران کتمان کند، روز قیامت با بدترین بوها محشور مى شود و مورد نفرت و نفرین تمام موجودات قرار مى گیرد.

 

27ـ قالَ(علیه السلام): یا کُمَیْلُ، قُلِ الْحَقَّ عَلى کُلِّ حال، وَوادِدِ الْمُتَّقینَ، وَاهْجُرِ الفاسِقینَ، وَجانِبِ المُنافِقینَ، وَلاتُصاحِبِ الخائِنینَ.([۲۷])

فرمود: در هر حالتى حقّ را بگو و مدافع آن باش، دوستى و معاشرت با پرهیزگاران را ادامه ده، و از فاسقین و معصیت کاران کناره گیرى کن، و از منافقان دورى و فرار کن، و با خیانتکاران همراهى و هم نشینى منما.

 

28ـ قالَ(علیه السلام): فى وَصیَّتِهِ لِلْحَسَنِ (علیه السلام): سَلْ عَنِ الرَّفیقِ قَبْلَ الطَّریقِ، وَعَنِ الْجارِ قَبْلَ الدّارِ.([۲۸])

ضمن سفارشى به فرزندش امام حسن (علیه السلام) فرمود: پیش از آن که بخواهى مسافرت بروى، رفیق مناسب راه را جویا باش، و پیش از آن که منزلى را تهیّه کنى همسایگان را بررسى کن که چگونه هستند.

 

29ـ قالَ(علیه السلام): اِعْجابُ الْمَرْءِ بِنَفْسِهِ دَلیلٌ عَلى ضَعْفِ عَقْلِهِ.([۲۹])

فرمود: فخر کردن انسان به خودش، نشانه کم عقلى او مى باشد.

 

30ـ قالَ(علیه السلام): أیُّهَا النّاسُ، إِیّاکُمْ وُحُبَّ الدُّنْیا، فَإِنَّها رَأْسُ کُلِّ خَطیئَه، وَبابُ کُلِّ بَلیَّه، وَداعى کُلِّ رَزِیَّه.([۳۰])

فرمود: اى گروه مردم، نسبت به محبّت و علاقه به دنیا مواظب باشید، چون که علاقه و محبّت به دنیا اساس هر خطا و انحرافى است، و دروازه هر بلا و گرفتارى است، و نزدیک کننده هر فتنه و آشوب; و نیز آورنده هر مصیبت و مشکلى است.

 

31ـ قالَ(علیه السلام): السُّکْرُ أرْبَعُ السُّکْراتِ: سُکْرُ الشَّرابِ، وَسُکْرُ الْمالِ، وَسُکْرُ النَّوْمِ، وَسُکْرُ الْمُلْکِ.([۳۱])

فرمود: مستى در چهار چیز است: مستى از شراب (و خمر)، مستى مال و ثروت، مستى خواب، مستى ریاست و مقام.

 

32ـ قالَ(علیه السلام): أللِّسانُ سَبُعٌ إِنْ خُلِّیَ عَنْهُ عَقَرَ.([۳۲])

فرمود: زبان، همچون درّنده اى است که اگر آزاد باشد زخم و جراحت (سختى به جسم و ایمان) خواهد زد.

 

33ـ قالَ(علیه السلام): یَوْمُ الْمَظْلُومِ عَلَى الظّالِمِ أشَدُّ مِنْ یَوْمِ الظّالِمِ عَلَى الْمَظْلُومِ.([۳۳])

فرمود: روز داد خواهى مظلوم بر علیه ظالم سخت تر است از روزى که ظالم ستم بر مظلوم مى کند.

 

34ـ قالَ(علیه السلام): فِى الْقُرْآنِ نَبَأُ ما قَبْلَکُمْ، وَخَبَرُ ما بَعْدَکُمْ، وَحُکْمُ ما بَیْنِکُمْ.([۳۴])

فرمود: قرآن احوال گذشتگان، و أخبار آینده را در بردارد، و شرح وظایف شما را بیان کرده است.

 

35ـ قالَ(علیه السلام): نَزَلَ الْقُرْآنُ أثْلاثاً، ثُلْثٌ فینا وَفى عَدُوِّنا، وَثُلْثٌ سُنَنٌ وَ أمْثالٌ، وَثُلْثٌ فَرائِض وَأحْکامٌ.([۳۵])

فرمود: نزول قرآن بر سه قسمت است: یک قسمت آن درباره اهل بیت عصمت و طهارت : و دشمنان و مخالفان ایشان; و قسمت دیگر آن، اخلاقیّات و ضرب المثلها; و قسمت سوّم در بیان واجبات و احکام إلهى مى باشد.

 

36ـ قالَ(علیه السلام): ألْمُؤْمِنُ نَفْسُهُ مِنْهُ فى تَعَب، وَالنّاسُ مِنْهُ فى راحَه.([۳۶])

فرمود: مؤمن آن کسى است که خود را به جهت رفاه مردم در زحمت بیندازد و دیگران از او در أمنیّت و آسایش باشند.

 

37ـ قالَ(علیه السلام): کَتَبَ اللّهُ الْجِهادَ عَلَى الرِّجالِ وَالنِّساءِ، فَجِهادُ الرَّجُلِ بَذْلُ مالِهِ وَنَفْسِهِ حَتّى یُقْتَلَ فى سَبیلِ اللّه،

وَجِهادُ الْمَرْئَهِ أنْ تَصْبِرَ عَلى ماتَرى مِنْ أذى زَوْجِها وَغِیْرَتِهِ.([۳۷])

فرمود: خداوند جهاد را بر مردان و زنان لازم دانسته است. پس جهاد مرد، آن است که از مال و جانش بگذرد تا جائى که در راه خدا کشته و شهید شود. و جهاد زن آن است که در مقابل زحمات و صدمات شوهر و بر غیرت و جوانمردى او صبر نماید.

 

38ـ قالَ(علیه السلام): فى تَقَلُّبِ الاْحْوالِ عُلِمَ جَواهِرُ الرِّجالِ.([۳۸])

فرمود: در تغییر و دگرگونى حالات و حوادث، فطرت و حقیقت اشخاص شناخته مى شود.

 

39ـ قالَ(علیه السلام): إنّ الْیَوْمَ عَمَلٌ وَلا حِسابَ، وَغَداً حِسابٌ وَ لا عَمَل.([۳۹])

فرمود: امروزه در دنیا زحمت و فعالیّت، بدون حساب است و فرداى قیامت، حساب و بررسى اعمال و دریافت پاداش است.

 

40ـ قالَ(علیه السلام): إتَّقُوا مَعَاصِیَ اللّهِ فِى الْخَلَواتِ فَإنَّ الشّاهِدَ هُوَ الْحاکِم.([۴۰])

فرمود: دورى و اجتناب کنید از معصیت هاى إلهى، حتّى در پنهانى، پس به درستى که خداوند شاهد اعمال و نیّات است; و نیز او حاکم و قاضى خواهد بود.

حمد وسنای امام علی علیه السلام

بسم الله الرحمن الرحیم
الحمد لله بدیع السموات و فاطرها ، و باسط الأرض و عامرها ، و ساطع المدحیات و قادرها ، و مؤید الجبال و ساغرها ، و مفجر العیون و باقرها ، و مرسل الریاح و زاجرها ، و ناهی القواصف و آمرها ، و مزین السماء و زاهرها ، و مدبر الأفلاک و مسیرها ، و مظهر البدور و نائرها ، و مسخر السحاب و ماطرها ، و مقسم المنازل و مقدرها ، و مدلج الحنادس و عاکرها ، و محدث الأجسام و قاهرها ، و منشئ السحاب و مسخرها ، و مکور الدهور ومکررها ، و مورد الامور و مصدرها ، و ضامن الأرزاق و مدبرها ، و منشئ الرفات و منشرها ، أحمده على آلائه و توافرها ، و أشکره على نعمائه و تواترها ، و اشهد أن لا إله إلا الله وحده لا شریک له ، شهادة یؤدی الإسلام ذاکرها ، و یؤمن من العذاب یوم الحساب ذاخرها ، و اشهد أن محمدا ً عبده الخاتم لما سبق من الرسالة و فاخرها ، و رسوله الفاتح لما استقبل من الدعوة و ناشرها ، أرسله إلى أمة قد شغل ( شغلت ) بعبادة الأوثان سایرها ، و اغتلطس بضلالة دعاة الصلبان ماهرها ، و فخر بعمل الشیطان فاخرها ، و هداها عن لسان قول العصیان طائرها ، و ألم بزخرف الجهالات و الضلالات سوء ماکرها ، فأبلغ رسول الله فی النصیحة و ساحرها ، و محا بالقرآن دعوة الشیطان و دامرها ، و أرغم معاطس جهال العرب و أکابرها ، حتى أصبحت دعوته بالحق ینطق ثامرها ، و أستقامت به دعوة العلیا و طابت عناصرها .

معجزات امام علی بن موسی الرضا( علیه‏ آلاف التحیة والثناء )که به

معجزات امام علی بن موسی الرضا( علیه‏ آلاف التحیة والثناء )که به امر حضرت آیت الله العظمی بروجردی (قدس سره ) جمع آوری گردید.

بسم الله الرحمن الرحیم

الحمد لله ربّ العالمین و الصلاة و السلام على خیر خلقه محمّد وآله الطیبین ‏الطاهرین ولعنة الله على أعدائهم ومخالفیهم ومعاندیهم ومبغضیهم ومنکری ‏فضائلهم ومناقبهم أجمعین من الآن إلى قیام یوم الدین.

وبعد؛ مخفى نماند که در تاریخ شهر ربیع الثانی سنه­ی یکهزار و سیصد و چهل و هفت هجرى حضرت مستطاب شریعتمدار، ملاذ الأنام، مروّج الأحکام‏، حجّة الإسلام والمسلمین، محیى مراسم حضرت سید المرسلین آیة الله تعالى فی‏العالمین سیدنا و مولانا الأعظم زائراً للحرمین الشریفین آقاى الحاج آقا حسین ‏الطباطبائی البروجردی ـ متّع الله المسلمین بطول بقائه ـ تشرّف ثانی آن جناب به ‏ارض مقدّس مشهد مطهّر حضرت ثامن الأئمّة الهدى ـ روحی و أرواح العالمین له ‏الفداه ـ بود و چون در سفر اوّل حضرت امام رضا صلوات الله علیه معجزات و کرامات و توجّهاتى مخصوص در چند شب جمعه به مرضا فرموده بودند و آن جناب ‏دیده و شنیده و تحقیقاتى فرموده بودند و معلوم شده بود، و لیکن متأسّفانه آن ‏معجزات ضبط نشده بود.

لهذا در این سفر تحقیقاتى فرموده که شاید ازآقایان مقدّسین و اخیار کسى آن کرامات و معجزات را نوشته باشد، تا این که‏ معلوم و محقّق شد که جناب مستطاب عمدة الأخیار وزبدة الاتقیاءآقاى آقا میرزا ابوالقاسم خان زید توفیقه ـ که سالهاست در ارض مقدس مشرّف و غیر ازآن توجّهات به مرضا چند معجزه و کرامت دیگر ضبط و نوشته بودند و اراءی ‏حضور مبارک حضرت حجّة الإسلام ـ مدّ ظلهالعالى ـ داده و حضرت ایشان به حقیر امرفرمودند که از روى کتاب جناب ایشان استنساخ نمایم، لهذا این حقیرفقیر سراپا تقصیر، گرفتار به دام وسوسه­ی شیطانى، خادم العلم، أقلّ الحاج أحمد بروجردى ـ عفى الله عنه ـ گماشته­ی حضرت مستطاب آیة الله ـ دام ظلّه ـ این معجزات ‏وکرامات را از روى نوشته­ی جناب ایشان به رشته­ی تحریر در آورده، اُمید است ازقارئین، این حقیر را از دعاى خیر فراموش نفرمایند. انشاء الله.

بسم الله الرحمن الرحیم و به نستعین

الحمد لله ربّ العالمین [کما] هو أهله ومستحقّه والصلاة والسلام على خیر خلقه ‏محمّد وآله الطاهرین المعصومین.

أمّا بعد، حقیر أبوالقاسم ابن على طهرانى در سنه­ی یکهزار و سیصد و سى و نه هجری از طهران حرکت نمودم به عزم عتبه بوسى و زیارت حضرت ثامن الأئمّه ـ علیه‏ آلاف التحیة والثناء ـ حال چهار سال است ـ که بحمدالله تعالى ـ توفیق رفیق گشته درارض اقدس و مشهد مقدّس مشغول عتبه ‏بوسى هستم، معجزاتى که از حضرت‏ مشاهده نموده‏ام و شنیده‏ام از خودِ طرف، این است که مى‏نگارم که مؤمنین‏ مطالعه نموده قلوبشان مسرور و منجلى شود، انشاء الله. و حقیر را به دعاى خیر یاد و شاد فرمایند انشاء الله تعالی.

معجزه­ی اوّل:

حقیر ابوالقاسم ابن على، رفیقى دارم که اسم ایشان میرزا زین العابدین خان‏ [و] اهل طهران است، آدم خیلى مقدّس و اهل عبادت و فعلاً حیات دارند، ایشان هفت‏ ماه، قبل از تشرّف حقیر به ارض اقدس مشرّف شده بودند ، در مراجعت به طهران ‏در ارضِ راه رفیق [وهم] سفرى براى ایشان پیدا مى‏شود، بعد از چند روزى معلوم ‏مى‏شود که این شخص بهایى است، مذاکرات زیادى با هم مى‏کنند و چون‏ بهایى‏ها منکر معجزه هستند به میرزا زین العابدین خان مى‏گوید که: شما قایل‏ هستید که امام شما حیات و مماتى براى او نیست و داراى معجزات است حال ‏که در بین راه سوار هستیم و می رویم، حضرت امام رضا علیه السلام یک قرص نان گرم‏ به شما بدهد و شما به من بدهید، تا من ببینم شما راست مى‏گویید.

میرزا زین العابدین خان مى‏گوید: حالم به نحوى منقلب شد که بى اختیار گفتم‏ الآن، دستم را به تندى بردم زیر عبا دیدم یک قرص نان داغِ داغ به دست من داده‏ شد، فوراً دادم به دست او، رنگ او متغیر شد، عوض این که متنبّه شود بدتر اسبابِ غرض او شد.

معجزه­ی دوم:

در سنه­ی هزار و سیصد و سى و نه(هجری) که حقیر در ارض اقدس بودم کُلُنل تقى خان(1) با دولت طرف شد و تمام ارض خراسان در تصرّف ایشان بود، قشون فرستاده بود به تربت مشغول جنگ بودند، سید میرزا آقا نامی ـ که فعلاً زنده است و در مشهد مقدّس حالا مشغول دست فروش است و اهل سبزوار است - این سید میرزا آقا در اداره­ی ژاندارمرى توپچى بوده است.

کلنل محمّد تقى خان یک گارى فشنگ وباروت به توسّط شش نفر توپچى ـ که یکى همین سید میرزا آقا باشدـ مى‏فرستد به ‏تربت، در ارض راه سید میرزا آقا روى صندوق باروت نشسته بوده است.

یکى از توپچى‏ها سیگارمى‏کشد آتش سیگار مى‏رسد به صندوق باروت و فشنگ‏ ها یک مرتبه تمام آتش مى‏گیرد، سه نفر فوراً هلاک، دو نفر زخمدار مى‏شوند.

سید میرزا آقا مى‏گوید: یک مرتبه دیدم قوّه­ی باروت درب صندوق‏ باروت را با من حرکت داد، ده دوازه زرع به خطّ مستقیم برد بالا دو مرتبه ‏راست افتادم در همان صندوقِ باروت، دو پاى ایشان از دمِ نشیمن تا دمِ پاشنه­ی پا، گوشت پوست رگ‏ها مى‏سوزد.

این سه نفر زخمى را مى‏آورند به مشهد در مریضخانه­ی قشونى و مشغول معالجه‏ مى‏شوند، بیست روز، یا یک ماه در آن مریضخانه بودند، تا کلنل تقى خان کشته وحسین آقا امیر مشرف با قزّاق وارد مشهد [می­شود] و این سه نفر زخمى را از مریض خانه‏ بیرون مى‏کنند.

سید میرزا آقا را مى‏برند به دار الشفاى حضرت، هشت ماه آن جا معالجه‏ مى‏کنند، همین قدر مى‏شود که رفع جراحت و فساد مى‏شود، ولى از هر دو پا چلاق که‏هیچ قادر بر حرکت نبوده، چون پى‏ها سوخته بوده مى‏گوید: بعد از هشت ماه‏ یک شب خیلى حالم منقلب شد، گریه­­ی زیادى کردم از همان دارالشفا رو کردم به ‏حضرت، عرض کردم: یابن رسول الله! آخر نه این است من اولاد شما هستم‏ نباید به فریاد من برسى؟

در این اثنا از شدّت گریه خوابم برد، دیدم که یک سیدى تشریف آورده است به‏من مى‏گوید: میرزا آقا! حالت چه طور است؟

دستش را گرفتم گفتم: شما کى هستید؟ اهل سبزوارى خویش من هستى؟ کى‏هستى؟

فرمود: مى‏خواهى چه بکنى من که هستم؟ من آمده‏ام احوال تو را بپرسم.

عرض مى‏کند: نمى‏شود، باید بدانم شما کى هستید؟ تا به حال کسى نیامده‏است احوال مرا بپرسد، چون بیسواد است و خیلى آدم ساده است با حضرت‏خیلى گفتگو مى‏کند که حکماً باید بگویى کى هستی؟

حضرت مى‏فرماید: تو متوسّل به کى شدى؟

عرض مى‏کند: من به جدّم على بن موسى الرضا علیهما السلام متوسّل شدم.

مى‏فرماید: من همانم.

عرض مى‏کند: آخر مى‏بینى من از هر دو پا چلاق شدم؟

حضرت مى‏فرماید: ببینم پاى تو را، با یک دست شصت او را مى‏گیرد بلند مى‏کند با دست دیگر مى‏کشد از نشستن گاه تا دمِ پاشنه­ی پاى دیگر را به شرح‏ أیضاً.

آقا سید میرزا آقا مى‏گوید: همین طور که حضرت دست را مبارک مى کشید در همان خواب حسّ کردم روحى به پاهایم آمد، بعد حضرت تشریف بردند و من بیدار شدم، دیدم شصتِ پاى من تکان مى‏خورد، تعجّب کردم، گفتم: ببینم‏ پاى من حرکت مى‏کند؟ دیدم هر دو حرکت مى‏کند،

نصف شب گریه­ی شوق مرا گرفت مریض‏ها ازخواب بیدار شدند، گفتند: سید مگر دیوانه شده‏اى؟ نصف شب ما را نمى‏گذارى ‏بخوابیم!

گفتم: حضرت مرا شفا عطا فرمود، صبح از تخت برخاستم آمدم از دار الشفاء بیرون و بعد توبه کردم که دیگر نوکرى نکنم،

حال [او] دست فروش است لباس‏ راسته پوشیده و عمّامه بر سر گذاشته، این ترتیبى که خود آقا میرزا آقا براى حقیرتعریف و پاها را خود حقیر دیدم که جاى سوختگى باقی است، اگر کم و زیادى درکلمات باشد، الله أعلم. ولى در شفا دادنِ حضرت او را، شکی نیست. والسلام

معجزه­ی سوّم: حضرت ثامن الأئمّه على بن موسى الرضا ـ علیه آلاف التحیة والثناء ـ روحی‏ وجسمی وأبی واُمّی وولدی له الفداه ـ در شهر شوّال المکرم یکهزار وسیصد و چهل و سه واقع شد ـ که اظهر من الشمس بود ـ که اهل شهر مشهد تماماً چه دیدند و چه بر آن‏ها و چه بر علماى اعلام ثابت و محقّق شد از قرار ذیل است:

مقدّمه: در لیله­ی جمعه­ی هفتم شهر شوّال المکرّم حاجى على نام تبریزى تخته‏کار، به اصطلاح چلوکبابى‏ها که گوشت راسته­ی پشت مازو را از استخوان سوا مى‏کند و رگ وریشه­ی گوشت را مى‏گیرد براى کباب و ولد محمّد حسن تبریزى است ‏و سالهاست در ارض اقدس در محلّه­ی پاچنار ساکن است [و در] مشهد مقدّس درخانه­ی حاجى محمّد برگ فروش اجاره نشین است.

دخترى دارد به سن شانزده ‏هفده سالگى در هفت ماه و نیم قبل او را شوهر مى‏دهند به مشهدى على اکبر نجّار تبریزى، ده دوازده روز در خانه­ی شوهر سالم مى‏ماند بعد مبتلا مى‏شود به ‏مرضِ دانه­ای، چند روز مبتلا بوده اتفاقاً ترشى مى‏خورد فورى از کمر به پایین ویک دست فلج مى‏شود و به کلّى زمین گیر مى‏شود و اسم دختر ربابه خانم است.

‏هفت ماه به این مرضِ فلج مبتلا، که قادر بر حرکت نبوده، در این هفت ماه چندى ‏میرزا حسین خانِ دکتر معالجه مى‏کند، بعد پیش حکیم دیگر مى‏برند در ارک، روبروی باغ ملّى ـ که اسم او را نمى‏دانند ـ بعد مى‏برند پیش حکیم آلمانى آن هم‏ انجیسیون (2) مى‏کند.

به قول خود حاجى على: سوزن به دست ربابه خانم مى‏زند مرض شدیدتر وسخت‏تر مى‏شود، به نحوى که دهان او بسته مى‏شود که قادر بر خوردنِ غذا نبوده، بعد مى‏برند پیش دکتر شیخ حسن خان مدّتى هم او معالجه مى‏ کند.

بعد مى‏برند پیش یک دکتر ترک ـ که اسم او را هم نمى‏دانند ـ گویا این دکتر ترک ‏لقمان الملک باشد، هیچ تفاوتى نمى‏کند، همین قدر مى‏شود که دهان باز مى‏شودکه مى‏تواند قدرى غذا بخورد.

حکما از معالجه­ی او عاجز و از بهبودى [وی] مأیوس مى‏شوند، ربابه خانم خیلى دل‏شکسته مى‏شود، روز پنج شنبه ششم شوّال ربابه خانم التماس مى‏کند که‏ امشب شب جمعه است مرا ببرید در حرم مطهر.

چون خیلى اصرار و التماس مى‏کند دایى ربابه خانم و شوهر او و مادر او، او را به ‏پشت گرفته بر مى‏دارند مى‏آورند، در درشکه مى‏گذارند تا دم بست بالا خیابان‏ مى‏آورند بعد دایى او را کول مى‏کند ساعت دوازده شب گذشته وارد حرم مطهّرمى‏کند، پاى ضریح مطهّر مى‏گذارد زمین.

دایى دختر به دختر مى‏گوید: اگر امشب شفاى خود را نگیرى من تو را خواهم زد و خواهم کشت.

بارى پاى ضریح مطهّر مى‏گذارند دایى و شوهر او مى‏روند، مادرِ دختر، درحرم مى‏ماند مى‏رود در مسجد زنانه ـ که در رواق پشت سر مبارک است ـ مى‏نشیند دختر گریه و زارى مى‏کند و متوسّل مى‏شود، ساعت شش از شب گذشته خواب‏ مى‏رود، مى‏بیند در حرم است، ولى ضریح مطهّر نیست‏ و یک کوچه­ی طولانی­ست یک نفر سید ـ که عمّامه­ی سبز برسر اوست ـ رو به ربابه خانم مى‏آید تا نزدیک‏ ربابه به ربابه خانم می فرماید: که چرا بى وضو داخل حرم شدى؟ بلند شو برو دست نماز بگیر! بعد داخل حرم شو.

عرض مى‏کند: من قادر بر حرکت نیستم و دستى که بتوانم وضو بگیرم ندارم، باز دو مرتبه مى‏فرماید به تو مى‏گویم برو وضو بگیر! دختر باز همان عرض‏اوّل را مى‏کند، دفعه­ی سوّم مى‏فرماید: به تو مى‏گویم بلند شو برو در مسجد وضوبگیر بیا در حرم!

ربابه خانم در این حال بیدار مى‏شود مى‏بیند دست او حرکت مى‏کند وصحیح و سالم است، مى‏بیند از کمر به پایین هم، گویا خوب شده است، بلند مى‏شود مى‏بیند تمام مرض برطرف شده و سالم است هیچ عیبى ندارد، دختردیگر حرفی نمى‏زند مى‏رود پیش مادرش، مادرش به او می گوید: کی تو را آورد اینجا پیش من؟

ربابه خانم مى‏گوید: کسى مرا نیاورد، مى‏بینى حضرت مرا شفا عطا فرمود به‏پاى خودم آمدم.

آن وقت مادر و دختر هر دو صیحه مى‏زنند و بیهوش مى‏شوند، زنها مى‏ریزند آن‏ها را مى‏مالند، گلاب مى‏زنند به هوش مى‏آورند و زنها رخت‏هاى دختر راپاره پاره کرده براى تبرّک می برند.

خدّام حرم مطهّر در این حال مى‏فهمند، آن وقت دختر با مادرش از حرم‏بیرون آمده، دختر وضو گرفته و ثانیاً با مادرش بر مى‏گردند حرم مطهّر.

خدّام از مادرش نشانى خانه را مى‏گیرند با جمعى دیگر مى‏روند دربِ خانه‏حاجى محمّد برگ فروش که صاحب خانه است.

حاجى محمّد مى‏گوید: ساعت 6 گذشته نزدیک هفت دیدم درب خانه را مى‏زنند اهل خانه تمام خوابند، رفتم در را باز کردم، دیدم خدّام مطهّر با جمعى‏دیگرند، گفتم: چه فرمایش دارید؟ پرسیدند امشب کسى از منزل شما به حرم ‏آمده بود؟

گفتم: یک دختر که هفت ماه است [که] فلج است با مادرش امشب بردند به حرم‏از براى شفا و من دست پاچه شدم خیال کردم شاید دختره در حرم مطهّر مرده ‏باشد.

گفتم: مگر دختر مرده است؟

گفتند: خیر، حضرت شفا عطا فرموده است و ما براى تحقیق آمدیم.

این شرحى است که حاجى محمّد برگ فروش وپدر دختر و دایى دختر نقل‏مى‏کردند بدون کم و زیاد.

حقیر همان روزِ جمعه نزدیک ظُهر فهمیده و تحقیقات کامل نموده بعد از ثبوت‏ نوشته شد و این مطلب در روزنامه­ی مهر منیرمشهد مقدّس در تاریخ شنبه بیست ودوّم شوّال المکرّم 43 مطابق با بیست و ششم اردیبهشت 304 در شماره­ی 34 سال 4 روزنامه، در صفحه­ی 3 به اسم بهار کرامات ثبت است، رجوع شود.

شهادت دکتر لقمان الملک:

صورت شهادت نامه­ی دکتر لقمان الملک راجع به شفاى عیال مشهدى على‏اکبرتبریزى.

در تاریخ هشتم شهر رجب المرجّب بنده با دکتر آقا مصطفى خان، عیال ‏مشهدى على اکبر نجّار را که تقریباً شانزده سال دارد معاینه نمودیم در صورتى که‏ نصف بدن او عرضاً با یک دست و صورت مفلوج و متشنّج بوده و یک هفته بود امکان یک قاشق آب خوردن را نداشت، بعد از چندین روز معالجه فقط موفّق به ‏باز شدن دهان او شدیم که خودش مى‏توانست غذا بخورد، ولى سایر اعضاى ‏معلول به همان حال باقى و دو ماه بود کسان مریضه­ی مشارٌ الیها از بهبودى او مأیوس و متروک گذاشته بودند، بنده هم تقریباً مأیوس از معالجه بودم،

حال که ‏شنیدم بعد از استشفا از دربار اقدس طبیب الهى و التجاء به خاک مطهّر بقعه­ی ‏رضوى ـ ارواح العالمین له الفداه ـ کمتر از لحظه­ی بهبودى حاصل کرده است، حقیقتاً غیر از اعجاز چیزى به نظر نیامده و از قوّه­ی طبیعى بشریه طبقات رعیت خارج‏است. والله متم نوره ولو کره الکافرون.

الأحقر دکتر عبدالله لقمان الملک.

معجزه­ی چهارم:

در شبِ دوشنبه­ی دهم شهر شوّال سنه­ی یکهزار و سیصد و چهل و سه ـ که سه شب‏ بعد از معجزه­ی اوّل [رُخ داد] ـ حضرت حاجى غلامحسین ترشیزى دخترى دارد به سنّ ‏یازده ساله الى دوازده ساله مسمّا به کوکب خانم، دست راست دختر فلج‏مى‏شود، در ترشیز هر چه معالجه مى‏کنند فایده نمى‏کند، دختر‏ را می­آورند به ‏مشهد مقدّس که بلکه حکماى مشهد او را معالجه نمایند، چند روز پیش حکیم‏مى‏برد معالجه نمى‏شود.

شخصى از دوستانِ او به او مى‏گوید: دختر را ببر پیش حکیم آلمانى اگر معالجه‏پذیر باشد مى‏گوید، اگر هم معالجه‏پذیر نباشد، خواهد گفت معالجه ‏نمىشود.

دختر را روز یکشنبه نهم مى‏برد پیش حکیم آلمانى او را معاینه مى‏کند، سرِسوزن به دست او مى‏زند مى‏بیند دختر ابداً حس نمى‏کند و دست مثل این که‏مرده، روح در دست نیست، به پدرِ دختر مى‏گوید: این دست معالجه‏پذیر نیست، ببرید پیش امام معتقدِ خودتان، او مگر شفا عطا فرما.

پدر دختر را بر مى‏دارد مى‏آورد و خیلى متزلزل و افسرده مى‏شود مغرب که ‏مى‏شود او را مى‏برد در حرم مطهّر در بالاى سر مبارک مى‏گذارد، به دخترمى‏گوید: امشب باید در حرم بمانى، بلکه حضرت شفا عطا فرماید، دختر را مى‏گذارد، خودش بر مى‏گردد به منزل ـ که در کوچه­ی گندم آباد است ـ دختر قدرى‏گریه و زارى مى‏نماید متوسّل مى‏شود به حضرت، فورى خواب غلبه مى‏کند بردختر هوشش مى‏برد، مى‏بیند سیدى تشریف آورد به او مى‏فرماید: بلند شو! برو به منزل خودتان، عرض مى‏کند دست من فلج است آمدم برای شفا.

مى‏فرماید: دست تو عیبى ندارد، بلند شو برو!

دختر در این حال بیدار مى‏شود مى‏بیند با همان دست به ضریح مطهّرچسبیده دست را بلند مى‏کند مى‏بیند دست خوب شده ابداً عیبى ندارد، بلند مى‏شود یک ساعت از شب گذشته مى‏رود پیش پدرش.

پدرش مى‏گوید: به توگفتم در حرم مطهّر بمان بلکه حضرت شفا عطا فرماید.

می گوید: حضرت ـ بحمدالله تعالى ـ شفا عطا فرمود این دست من است، بعد اولیای آستانه­­ی قدس مستظهر مى‏شوند و سلطان اسماعیل خان ـ که از طرف اداره­­ی قزّاقخانه متصدّى اُمور آستانه­ی ‏قدس است ـ به او مى‏گوید: برو از حکیم آلمانى تصدیقى بگیر بیاور.

صبح، پدر دختر را مى‏برد پیش حکیم آلمانى، حکیم ملاحظه مى‏کند،تصدیقى مى‏نویسد مى‏دهد و صورت تصدیق این است.

«صورت شهادت دکتر فرانگ آلمانى راجع به کوکب»

روز یکشنبه نهم شهر شوّال المکرّم دست راست کوکب دختر حاجى غلامحسین‏ ترشیزى را معاینه نمودم از کتف الى پنجه، لمس و بى‏حس بود، این جانب راهنمایی و نصیحت نمودم که به حرم مشرّف شود با دعا و ثنا معالجه خواهد شد امروز صبح دوشنبه دهم شوّال همان دست را به کلّى سالم دیدم و حتم دارم که‏این معالجه از همان دعا و ثنایى است که در حرم مطهّر شده است خداوند مبارک‏کند.

دهم شوّال یکهزار و سیصد و چهل و سه

دکتر فرانگ آلمانى

و این مطلب شهادت با امضاى فرنگى خودِ دکتر آلمانى در روزنامه­ی مهر منیر در شماره­ی 34 سالِ 4 در 22 شوّال المکرّم مطابق 26 اردیبهشت ماه سال 1304درصفحه­ی 4 در ستون 1ثبت است، به آنجا رجوع شود. انشاء الله تعالی.

معجزه­ی پنجم: که در لیله­ی جمعه چهاردهم شوّال واقع شده است در سنه­ی یکهزار و سیصد وچهل و سه در دو ساعت نیم از شبِ جمعه­ی مذکور 14 شوّال باشد از قرار ذیل‏است: حاجى احمد تاجر قالى فروش تبریزى ولد کربلایى رحیم تبریزى در ارض‏ اقدس در سراى محمّدیه حجره­ی تجارت دارد و عیالى دارد خدیجه خانم بنت‏ مشهدى یوسف اهل خامنه ـ‏ که در بالاى تبریز است ـ مدّت ده سال خدیجه ‏خانم مبتلا به مرض حمله­ی سخت بوده که روزى چندین مرتبه مبتلا می­شده وغش مى‏کرده است، یازده روز الى دوازده روز قبل از لیله­ی مذکوره از کمر به پایین ‏فلج مى‏شود که به کلّی زمین گیر مى‏شود، مدّتى در ایام حمله، مشیر الأطبّاء معالجه‏ مى‏کند علاج نمى‏شود، قبل از مشیر الاطباء و بعد از او اطبّاى دیگر هم معالجه‏ مى‏کنند، فایده نمی کند، بعد مدیر الحکما معالجه مى‏کند علاج نمى‏شود، دعاى‏ رمّال و جن‏گیر هم نمى‏توانند علاج کنند، تا روز پنجشنبه­ی سیزدهم شهر شوّال‏ المکرّم، حاجى احمد به عیالش مى‏گوید: حالا که حضرت این سه چهار شبه این‏ چند نفر را شفا عطا فرموده شما هم امشب شبِ جمعه است برو در حرم مطهّر بمان تا صبح متوسّل شو به حضرت، شاید انشاء الله حضرت شما را هم شفا عطافرماید.

نزدیک غروب او را بغل مى‏کنند مى‏آورند مى‏گذارند در دُرُشکه، مى‏برند تا دربِ بانک شاهى ـ که نزدیک مسجد گوهرشاد است ـ با والده و همشیره­ی احمد آقاى دوافروش مى‏برند در منزل یکى از دوستان خودشان ساعت دو از شب گذشته او را بغل مى‏کنند مى‏برند در حرم مطهّر در پشت سرمبارک، او را نزدیک ضریح مطهّر مى‏گذارند زمینِ چسبیده به ضریح مطهّر، یک‏ ردیف زنها نشسته بودند، این خدیجه خانم در ردیف دوّم واقع مى‏شود پارچه­ی ‏پاکى ـ که مثل چهار قد بوده است ـ حاجى احمد از مکّه آورده بوده است او همراه‏ برده است، یک سرِ او را مى‏دهد به زنى که چسبیده به ضریح مطهّر بوده‏ به آن زن می گوید: که ببند به ضریح، او هم مى‏بندد و یک سرِ دیگر را به گردن خود مى‏بندد.

عرض مى‏کند: یا بن رسول الله! شما از دل من آگاهید و مى‏دانید من از براى چه‏آمده‏ام و من نمى‏توانم بلند گریه نمایم و جزع نمایم که صداى مرا نامحرم بشنود، اگر شفا عطا مى‏فرمایید فبها، اگر شفا عطا نمى‏کنى من دیگر خانه نمى‏روم، رو به ‏بیابان می­گذارم، بعد از این عرض حال بیهوشی مثل خواب به او دست مى‏دهد مى‏بیند یک‏ سیدى بالاى سر او ایستاده مى‏فرماید: بلند شو برو به خانه بچّه‏هایت گریه‏ مى کنند.

عرض کردم: مریض هستم، نمى‏توانم حرکت کنم. دو مرتبه مى‏فرماید: بلندشو برو! دیگر شما ناخوشى ندارید، بچّه‏هایت گریه مى‏کنند.

خدیجه خانم مى‏گوید: من تصوّر کردم این آقا از خدام آستانه­ی قدس است‏ که عرض کردم صبر کنید دو نفر آدم داریم مى‏آیند مرا بغل مى‏کنند مى‏برند، چون‏والده و همشیره­ی احمد آقاى دوا فروش او را مى‏گذارند و خودشان رفته بودند درمسجد زنانه ـ که در پشت سرِ مبارک در حرم مقدّس است ـ مى‏گوید: به این خیال‏ گفتم: آن‏ها مى‏آیند مرا بغل مى‏کنند، مى‏برند، در این حال، ملتفت شدم که باید حضرت باشد، عرض کردم: شوهرِ من براى‏ من بسیار خرج نموده و مى‏خواهم بروم مادر و خواهر و برادر خود را ببینم‏ دیگر رو ندارم که به او اظهارى نمایم که خرج راهِ مرا به من بدهد، این عرض راکه کردم فرمود: بگیر.

من دستم را باز کردم چیزى انداخت در دستِ راست من فرمود: نصف آن را بده به متولّى، او به شما هزار تومان مى‏دهد، آن نصفِ دیگر را نگاه دار، نصف آن‏ را در امر دنیا مصرف کن و نصف دیگر را در آخرت به درد تو مى‏خورد، در این‏حال به هوش آمدم، دیدم در دستم چیزى هست ولى نمی‏دانم چیست محکم‏ گرفتم، بلند شدم دیدم صحیح و سالم هستم، خواستم بروم دیدم در حرم مطهّر جمعیت زیاده است از شدّت جمعیت نمى‏توانم بگذرم دو قدم حرکت کردم ازشدّتِ شوق صحیحه زده و بیهوش شده افتادم، زنها ملتفت شدند مى‏ریزند چهارقد و آن پارچه‏اى که به ضریح مطهر به گردن خود بسته بوده است پاره‏پاره مى‏کنند مى‏برند دست او را هم باز مى‏کنند، آن چیزى را که حضرت عطا فرموده بوده است او را از میانِ دست او بر مى‏دارند، در آن حال مى‏گوید:

به‏ هوش آمدم دیدم زن‏ها دست مرا مى‏بوسند و کف دست مرا مى‏بوسند، بعد خدام ‏و غیره می بینند نزدیک است زنها او را هلاک کنند، مى‏آیند زنها را عقب‏ مى‏نمایند او را مى‏برند در همان مسجد که در حرم مطهّر است -یعنى در رواق راجع به زنهااست ـ بعد شخص حاجى ابراهیم معروف به آلو و قالى فروش‏ است در پایین خیابان با چند خدّام حرم مطهر و چند نفر دیگر پاى با جوراب [و] پابرهنه مى‏روند دربِ خانه­ی حاجى احمد مدّت ورود به حرم مطهّر و شفا عطا فرمودن نیم ساعت الى سه ربع ساعت بیشتر طول نمى‏کشد.

حاجى احمد مى‏گوید: من او را در حرم گذاشتم مراجعت نمودم به خانه، گفتم: ‏به پیره زن مستخدمه شام حاضر کرد، پسر بچّه‏اى دارم، آوردم سر شام، بنا کردبه گریه کردن و گفت: من شام نمى‏خورم والده‏ام را مى‏خواهم و یک دختر چهارساله و یک دختر نه ساله و یک بچّه­ی شیر خوار ،تمام بناى گریه و زارى سخت‏گذاشتند مى‏گویند: ما شام نمى‏خوریم مادرمان را مى‏خواهیم.

این حال موافق بوده است به آن وقتى که حضرت فرموده‏اند بلند شو برو! بچّه‏هایت گریه مى‏کنند.

حاجى احمد مى‏گوید: من حالم از گریه­ی بچّه‏ها منقلب، شام نخورده بلند شدم یک یک دخترها را خواباندم، ولى پسر بچّه آرام نمى‏گیرد، او را آوردم بغل‏گرفتم خواستم بخوابم دیدم به شدّت درب خانه را مى‏زنند به خیال این که عیال‏ من طاقت نیاورده، او را آورده‏اند، پیش خودم دل تنگ شدم، گفتم: عجب مال‏قلبى است مالِ قلب بر مى‏گردد به سوى صاحبش، رفتم درِ خانه را باز کردم، دیدم حاجى ابراهیم قالى فروش و خدّام و چند نفر دیگر پاى برهنه آمدند که‏ بیایید حضرت عیال شما را شفا عطا فرموده باور نکردم، قسم خوردند، لباس ‏پوشیده ساعت چهار رفتم مشرف شدم با حضرات در حرم مطهّر، دیدم صحیح‏است، حضرت شفا عطا فرموده، او را برداشته آوردم خانه، آن چیزى که حضرت ‏عطا فرموده است معلوم نشد که چه بوده است تا امروز پیدا نشده زن‏ها برده‏اند، تا بعد چه شود الله اعلم.

تصدیق مدیر الحکماء

صورت تصدیق مدیر الحکما به خطّ خودش:

در حاشیه­ی کتاب نوشته [است] مدّتى بنده معالجه ی این مریضه را نمودم، چند روز قبل ازخوب شدنش ـ که سخت مبتلا شده بود و دیگر نمى‏توانست حرکت کند ـ بنده او راعیادت کردم در منزل خودش دیگه... بود که شب در حرم مطهّر متوسّل شده بودو حضرت ثامن الأئمّه او را شفا مرحمت فرموده بود، آمد در منزلِ بنده و او را درکمال سلامتى دیدم که آثار هیچ مرضى در او نبود.

حبیب الله مدیر الحکما

آن چه حقیر ابوالقاسم بن على طهرانى نوشتم غیر از این که خودم اطّلاع‏ داشتم تحقیقات کامل از خود حضرات نموده و بدون کم و زیاد است نوشتم، التماس دعا دارم از خوانندگان. والسلام على من اتّبع الهدى. به تاریخ بیست وسوّم شهر شوّال المکرّم من شهور سنه­ی یکهزار و سیصد و چهل و سه هجرى آنچه‏ حقیر الحاج احمد بروجردى بر حسب فرموده­ی حضرت آیة الله طباطبائى‏ بروجردى مدّظلّه از روى کتاب جناب آقای میرزا ابوالقاسم خان طال بقاؤه ‏نوشته‏ام در تاریخ ذیل: (24) ربیع الثانی 1347 هجری.

……………………………………………….............................................................

1- محمد تقی خان پسیان که اجدادش از مهاجرین قفقاز بودند در سال 1268 شمسی در تبریز متولد شد. پس از طی تحصیلات مقدماتی و دوره مدرسه نظام وارد خدمت در ژاندارمری گردید. رکلنل محمد تقی خان پسیان مدتی در همدان ماًموریت داشت که با رضا خان ( شاه بعدی ایران ) آشنائی یافت و حتی انتشار داد که یک سیلی هم به گوش او زده است.

کلنل محمد تقی خان پسیان مدتی در آلمان و سویس و عراق به سر برده و به مطالعه در امور نظامی پرداخت و در مراجعت به ریاست ژاندارمری خراسان منصوب گردید.

در کودتای 1299، سید ضیاء دستور داد که قوام السلطنه والی خراسان را بازداشت کند که او را دستگیر کرده، تحت الحفظ به تهران فرستاد. همین امر موجب شد که قوام السلطنه کینه او را به دل بگیرد و بعداً وقتی نخست وزیر شد، استانداری برای خراسان تعیین کرد که کلنل زیر بار نرفت و علیه دولت مرکزی قیام کرد.

رکلنل محمد تقی خان پسیان می خواست در خراسان جمهوری اعلام کند و بعد آن را به سراسر ایران تعمیم دهد که در این کار توفیقی نیافت و در جنگ با قوای دولتی و عشایر در تپه های قوچان در سال 1300 به قتل رسید؛ و حتی گفته می شود که آخرین گلوله را خود به قلبش شلیک کرده است. اکراد قوچانی سر او را بریده و جنازه اش را به مشهد آورده و در آرامگاه نادر با تجلیل به خاک سپردند.

وقتی نظام السلطنه مافی حاکم خراسان شد جنازه کلنل محمد تقی خان پسیان را از آرامگاه نادر خارج ساخته به قبرستان عمومی بردند.آنهایی که با کلنل محمد تقی خان پسیان آشنایی داشته اند او را افسری رشید و وطن پرست می دانند و حتی عارف شاعر ملی درباره او اشعاری گفته و چنین یاد آور شده (کین عاقبت وطن پرستی است).

کلنل محمد تقی خان پسیان در سال 1300 در سن 33 سالگی زندگی را ترک گفت. فرزندی نداشت. ولی خانواده پسیان که اکثراً مشاغل نظامی داشته اند از خانواده های معروف ایران می باشند. رماژور محمود خان نوذری بقاء از همکاران کلنل محمد تقی خان پسیان بود که فرزندش سرلشگر نوذری بقاء در جمهوری اسلامی به زندان افتاد و با شهامت و شجاعت پای دیوار اعدام رفت.

سخنان استاد راضی ظفری

 
طبیعت و هدف کاراته جهانی است ، همه ی خواسته های خود خواهانه باید در آتش تمرین سرخ شوند.

*******

راه کاراته پس از هزار روز تمرین آغاز میشود و پس از ده هزار روز تمرین به اوج خود میرسد.

*******

سه خصوصیت نشانه یک کاراته کار واقعی میباشد: ۱- انضباط  ۲ - احترام  ۳- وفاداری

*******

آدم شجاع در زندگی یکبار میمیرد  اما آدم ترسو روزی صدبار!

*******

در هنر کاراته خویشتن نگری موجب خردمندی میشود.

*******

رود ها آوازشان را از دست خواهند داد ، اگر سنگها را از سر راهشان برداریم.

*******

چون ببری درنده و خشمگین باش با چنگالهای تیز، اما از کنار آهویی بی پناه به آرامی بگذر.

*******

کاراته هنر جوانمردان است.

*******

سر را پایین ، چشمها را بالا و دهان را بسته نگه دارید ، ذهن را آزاد کنید و از همان شروع کار با تواضع به دیگران خدمت کنید.

*******

راز پنهان کاراته در کسب تجربه است.

*******

درد ها و رنجها زاییده همان امیال و هوسهایی است که انسانها از ابتدا تابع آن هستند.

*******

آغاز و پایان راه هنرهای رزمی ادب و نزاکت است ، پس در همه حال به طور شایسته و بدون ریا مودب و خوش رفتار باش.

*******

آیین وقواعد را اول در خود بررسی کرده و سپس به تمرین مداوم آن بپردازید.

*******

جوهر واقعی طریقت کاراته تنها از طریق تجربه درک میشود ، با دانستن این موضوع بیاموز که هرگز از سختی ها و پیامدهای آن نهراسی.

*******

قوانین دوجو (محل تمرین کاراته): به دنبال تکامل شخصیت خویش باشید ، به استاد و معلم خود وفادار باشید ، در جهت ترقی خود تلاش کنید ، به دیگران همواره احترام بگذارید و از رفتار خشونت آمیز پرهیز کنید.


قسمتى از اسامى مبارک حضرت مهدی موعود

 قسمتى از اسامى مبارک  حضرت مهدی موعود  را که با الفاظ مختلفى در بسیارى از کتب مذهبى اهل ادیان و ملل مختلف جهان آمده است، از نظر خوانندگان گرامى مى گذرانم.

«صاحب» در صحف ابراهیم(علیه السلام)

«قائم» در زبور سیزدهم;

«قیدمو» در تورات به لغت ترکوم;

«ماشیع» (مهدى بزرگ) در تورات عبرانى;

ـ «مهمید آخر» در انجیل;

ـ «سروش ایزد» در زمزم زرتشت;

«بهرام» در ابستاق زند و پازند;

ـ «بنده یزدان» هم در زند و پازند;

ـ «لند بطاوا» در هزار نامه هندیان;

«شماخیل» در ارماطس;

«خوراند» در جاویدان;

«خجسته» (احمد) در کند رال فرنگیان;

ـ «خسرو» در کتاب مجوس;

ـ «میزان الحق» در کتاب اثرى پیغمبر;

«پرویز» در کتاب برزین آذر فارسیان;

ـ «فردوس اکبر» در کتاب قبروس رومیان;

ـ «کلمةُ الحقّ» در صحیفه آسمانى;

ـ «لِسانِ صدق» هم در صحیفه آسمانى;

ـ «صمصام الاکبر» در کتاب کند رال;

ـ «بقیة اللّه» در کتاب دوهر;

ـ «قاطع» در کتاب قنطره;

«منصور» در کتاب دید براهمه;

«ایستاده» (قائم) در کتاب شاکمونى;

«ویشنو» در کتاب ریگ ودا;

«فرخنده» (محمّد) در کتاب وشن جوک;

«راهنما» (هادى و مهدى) در کتاب پاتیکل;

ـ «پسر انسان» در عهد جدید (اناجیل و ملحقات آن);

«سوشیانس» در کتاب زند و هومو من یسن، از کتب زردتشیان;

ـ در کتاب «شابوهرگان» کتاب مقدس «مانویه» ترجمه «مولر» نام «خود شهر ایزد» آمده که باید در آخر الزمان ظهور کند، و عدالت را در جهان آشکار سازد;

30 ـ «فیروز» (منصور) در کتاب شعیاى پیامبر.( النجم الثاقب، ص 31 ـ 70، کتاب یأتی على الناس زمان، ص 708 ـ 711، اقوال الائمه، ج 1، ص 329، او خواهد آمد، ص 64 ـ 70 و الزام الناصب ج 1، ص 481 ـ 491 )

اسامى مقدّسى چون: «صاحب، قائم، قاطع، منصور و بقیة اللّه» که در کتب مذهبى ملل مختلف آمده است، از القاب خاصّ وجود مقدّس حضرت حجّت بن الحسن العسکرى ـ عجّل اللّه تعالى فرجه الشریف ـ است که در بیشتر روایات اسلامى، به آنها تصریح شده و ائمّه معصومین(علیهم السلام) در اکثر روایات، از آن حضرت به عنوان «صاحب»، «قائم» و «بقیة اللّه» یاد کرده اند. و این خود بیانگر این واقعیّت است که موعود همه اُمّتها و ملّتها همان وجود مقدّس منتظر غایب، حضرت حجّت بن الحسن العسکرى (علیه السلام) است.