السلام علیک یا امیرالمومنین علی (ع)
۱ ـ قالَ الاْمامُ علىّ بن أبی طالِب أمیرُ الْمُؤْمِنینَ (عَلَیْهِ السلام) :
إغْتَنِمُوا الدُّعاءَ عِنْدَ خَمْسَهِ مَواطِنَ: عِنْدَ قِرائَهِ الْقُرْآنِ، وَ عِنْدَ الاْذانِ، وَ عِنْدَ نُزُولِ الْغَیْثِ، وَ عِنْدَ الْتِقاءِ الصَفَّیْنِ لِلشَّهادَهِ، وَ عِنْدَ دَعْوَهِ الْمَظْلُومِ، فَاِنَّهُ لَیْسَ لَها حِجابٌ دوُنَ الْعَرْشِ.([۱])
حضرت امیر المومنین امام علی (علیه السلام) فرمود: پنج موقع را براى دعا و حاجت خواستن غنیمت شمارید:
موقع تلاوت قرآن، موقع اذان، موقع بارش باران، موقع جنگ و جهاد ـ فى سبیل اللّه ـ موقع ناراحتى و آه کشیدن مظلوم. در چنین موقعیت ها مانعى براى استجابت دعا نیست.
2ـ قالَ(علیه السلام): اَلْعِلْمُ وِراثَهٌ کَریمَهٌ، وَ الاْدَبُ حُلَلٌ حِسانٌ، وَ الْفِکْرَهُ مِرآهٌ صافِیَهٌ، وَ الاْعْتِذارُ مُنْذِرٌ ناصِحٌ، وَ کَفى بِکَ أَدَباً تَرْکُکَ ما کَرِهْتَهُ مِنْ غَیْرِکَ.([۲])
فرمود: علم; ارثیه اى با ارزش، و ادب; زیورى نیکو، و اندیشه; آئینه اى صاف، و پوزش خواستن; هشدار دهنده اى دلسوز خواهد بود. و براى با أدب بودنت همین بس که آنچه براى خود دوست ندارى، در حقّ دیگران روا نداشته باشى.
3ـ قالَ(علیه السلام): اَلـْحَقُّ جَدیدٌ وَ إنْ طالَتِ الاْیّامُ، وَ الْباطِلُ مَخْذُولٌ وَ إنْ نَصَرَهُ أقْوامٌ.([۳])
فرمود: حقّ و حقیقت در تمام حالات جدید و تازه است گر چه مدّتى بر آن گذشته باشد. و باطل همیشه پست و بى أساس است گر چه افراد بسیارى از آن حمایت کنند.
4ـ قالَ(علیه السلام): اَلدُّنْیا تُطْلَبُ لِثَلاثَهِ أشْیاء: اَلْغِنى، وَ الْعِزِّ، وَ الرّاحَهِ، فَمَنْ زَهِدَ فیها عَزَّ، وَ مَنْ قَنَعَ إسْتَغْنى، وَ مَنْ قَلَّ سَعْیُهُ إسْتَراحَ.([۴])
فرمود: دنیا و اموال آن، براى سه هدف دنبال مى شود: بى نیازى، عزّت و شوکت، آسایش و آسوده بودن. هر که زاهد باشد; عزیز و با شخصیّت است، هر که قانع باشد; بى نیاز و غنى گردد، هر که کمتر خود را در تلاش و زحمت قرار دهد; همیشه آسوده و در آسایش است.
5ـ قالَ(علیه السلام): لَوْ لاَ الدّینُ وَ التُّقى، لَکُنْتُ أدْهَى الْعَرَبِ.([۵])
فرمود: چنانچه دین دارى و تقواى الهى نمى بود، هر آینه سیاستمدارترین افراد بودم ـ ولى دین و تقوا مانع سیاست بازى مى شود ـ .
6ـ قالَ(علیه السلام): اَلْمُلُوکُ حُکّامٌ عَلَى النّاسِ، وَ الْعِلْمُ حاکِمٌ عَلَیْهِمْ، وَ حَسْبُکَ مِنَ الْعِلْمِ أنْ تَخْشَى اللّهَ، وَ حَسْبُکَ مِنَ الْجَهْلِ أنْ تَعْجِبَ بِعِلْمِکَ.([۶])
فرمود: ملوک بر مردم حاکم هستند و علم بر تمامى ایشان حاکم خواهد بود، تو را در علم کافى است که از خداوند ترسناک باشى; و به دانش و علم خود بالیدن، بهترین نشانه نادانى است.
7ـ قالَ(علیه السلام): ما مِنْ یَوْم یَمُرُّ عَلَى ابْنِ آدَم إلاّ قالَ لَهُ ذلِکَ الْیَوْمُ: یَابْنَ آدَم أنَا یَوُمٌ جَدیدٌ وَ أناَ عَلَیْکَ شَهیدٌ.
فَقُلْ فیَّ خَیْراً، وَ اعْمَلْ فیَّ خَیْرَاً، أشْهَدُ لَکَ بِهِ فِى الْقِیامَهِ، فَإنَّکَ لَنْ تَرانى بَعْدَهُ أبَداً.([۷])
فرمود: هر روزى که بر انسان وارد شود، گوید: من روز جدیدى هستم، من بر اعمال و گفتار تو شاهد مى باشم. سعى کن سخن خوب و مفید بگوئى، کار خوب و نیک انجام دهى. من در روز قیامت شاهد اعمال و گفتار تو خواهم بود. و بدان امروز که پایان یابد دیگر مرا نخواهى دید و قابل جبران نیست.
8ـ قالَ(علیه السلام): فِى الْمَرَضِ یُصیبُ الصَبیَّ، کَفّارَهٌ لِوالِدَیْهِ.([۸])
فرمود: مریضى کودک، کفّاره گناهان پدر و مادرش مى باشد.
9ـ قالَ(علیه السلام): الزَّبیبُ یَشُدُّ الْقَلْبِ، وَ یُذْهِبُ بِالْمَرَضِ، وَ یُطْفِىءُ الْحَرارَهَ، وَ یُطیِّبُ النَّفْسَ.([۹])
فرمود: خوردن مویز ـ کشمش سیاه ـ قلب را تقویت، مرض ها را برطرف، و حرارت بدن را خاموش، و روان را پاک مى گرداند.
10ـ قالَ(علیه السلام): أطْعِمُوا صِبْیانَکُمُ الرُّمانَ، فَإنَّهُ اَسْرَعُ لاِلْسِنَتِهِمْ.([۱۰])
فرمود: به کودکان خود أنار بخورانید تا زبانشان بهتر و زودتر باز شود.
11ـ قالَ(علیه السلام): أطْرِقُوا أهالیکُمْ فى کُلِّ لَیْلَهِ جُمْعَه بِشَیْء مِنَ الْفاکِهَهِ، کَیْ یَفْرَحُوا بِالْجُمْعَهِ.([۱۱])
فرمود: در هر شب جمعه همراه با مقدارى میوه ـ یا شیرینى،… ـ بر اهل منزل و خانواده خود وارد شوید تا موجب شادمانى آن ها در جمعه گردد.
۱۲ـ قالَ(علیه السلام): کُلُوا ما یَسْقُطُ مِنَ الْخوانِ فَإنَّهُ شِفاءٌ مِنْ کُلِّ داء بِإذْنِ اللّهِ عَزَّوَجَلَّ، لِمَنْ اَرادَ أنْ یَسْتَشْفِیَ بِهِ.([۱۲])
فرمود: آنچه اطراف ظرف غذا و سفره مى ریزد جمع کنید و بخورید، که همانا هرکس آن ها را به قصد شفا میل نماید، به اذن حق تعالى شفاى تمام دردهاى او خواهد شد.
13ـ قالَ(علیه السلام):لا ینبغى للعبد ان یثق بخصلتین: العافیه و الغنى، بَیْنا تَراهُ مُعافاً اِذْ سَقُمَ، وَ بَیْنا تَراهُ غنیّاً إذِ افْتَقَرَ.([۱۳])
فرمود: سزاوار نیست که بنده خدا، در دوران زندگى به دو خصوصیّت اعتماد کند و به آن دلبسته باشد: یکى عافیت و تندرستى و دیگرى ثروت و بى نیازى است. زیرا چه بسا در حال صحّت و سلامتى مى باشد ولى ناگهان انواع مریضى ها بر او عارض مى گردد و یا آن که در موقعیّت و امکانات خوبى است، ناگهان فقیر و بیچاره مى شود، ـ پس بدانیم که دنیا و تمام امکانات آن بى ارزش و بىوفا خواهد بود و تنها عمل صالح مفید و سودبخش مى باشد .
14ـ قالَ(علیه السلام): لِلْمُرائى ثَلاثُ عَلامات: یَکْسِلُ إذا کانَ وَحْدَهُ، وَ یَنْشطُ إذاکانَ فِى النّاسِ، وَ یَزیدُ فِى الْعَمَلِ إذا أُثْنِىَ عَلَیْهِ، وَ یَنْقُصُ إذا ذُمَّ.([۱۴])
فرمود: براى ریاکار سه نشانه است: در تنهائى کسل و بى حال، در بین مردم سرحال و بانشاط مى باشد. هنگامى که او را تمجید و تعریف کنند خوب و زیاد کار مى کند و اگر انتقاد شود سُستى و کم کارى مى کند.
15ـ قالَ(علیه السلام): اَوْحَى اللّهُ تَبارَکَ وَ تَعالى إلى نَبیٍّ مِنَ الاْنْبیاءِ: قُلْ لِقَوْمِکَ لا یَلْبِسُوا لِباسَ أعْدائى، وَ لا یَطْعَمُوا مَطاعِمَ أعْدائى، وَ لا یَتَشَکَّلُوا بِمَشاکِلِ أعْدائى، فَیَکُونُوا أعْدائى.([۱۵])
فرمود: خداوند تبارک و تعالى بر یکى از پیامبرانش وحى فرستاد : به امّت خود بگو: لباس دشمنان مرا نپوشند و غذاى دشمنان مرا میل نکنند و هم شکل دشمنان من نگردند، وگرنه ایشان هم دشمن من خواهند بود.
16ـ قالَ(علیه السلام): اَلْعُقُولُ أئِمَّهُ الأفْکارِ، وَ الاْفْکارُ أئِمَّهُ الْقُلُوبِ، وَ الْقُلُوبُ أئِمَّهُ الْحَواسِّ، وَ الْحَواسُّ أئِمَّهُ الاْعْضاءِ.([۱۶])
فرمود: عقل هر انسانى پیشواى فکر و اندیشه اوست; و فکر پیشواى قلب و درون او خواهد بود; و قلب پیشواى حوّاس پنج گانه مى باشد، و حوّاس پیشواى تمامى اعضاء و جوارح است.
17ـ قالَ(علیه السلام): تَفَضَّلْ عَلى مَنْ شِئْتَ فَأنْتَ أمیرُهُ، وَ اسْتَغِْنِ عَمَّنْ شِئْتَ فَأنْتَ نَظیرُهُ، وَ افْتَقِرْ إلى مَنْ شِئْتَ فَأنْتَ أسیرُهُ.([۱۷])
فرمود: بر هر که خواهى نیکى و احسان نما، تا رئیس و سرور او گردى; و از هر که خواهى بى نیازى جوى تا همانند او باشى. و خود را نیازمند هر که خواهى بدان ـ و از او تقاضاى کمک نما ـ تا اسیر او گردى.
18ـ قالَ(علیه السلام): أعَزُّ الْعِزِّ الْعِلْمُ، لاِنَّ بِهِ مَعْرِفَهُ الْمَعادِ وَ الْمَعاشِ، وَ أذَلُّ الذُّلِّ الْجَهْلُ، لاِنَّ صاحِبَهُ أصَمُّ، أبْکَمٌ، أعْمى، حَیْرانٌ.([۱۸])
فرمود: عزیزترین عزّت ها علم و کمال است، براى این که شناخت معاد و تأمین معاشِ انسان، به وسیله آن انجام مى پذیرد. و پست ترین ذلّت ها جهل و نادانى است، زیرا که صاحبش همیشه در کرى و لالى و کورى مى باشد و در تمام امور سرگردان خواهد بود.
19ـ قالَ(علیه السلام): جُلُوسُ ساعَه عِنْدَ الْعُلَماءِ أحَبُّ إلَى اللّهِ مِنْ عِبادَهِ ألْفِ سَنَه، وَ النَّظَرُ إلَى الْعالِمِ أحَبُّ إلَى اللّهِ مِنْ إعْتِکافِ سَنَه فى بَیْتِ اللّهِ، وَ زیارَهُ الْعُلَماءِ أحَبُّ إلَى اللّهِ تَعالى مِنْ سَبْعینَ طَوافاً حَوْلَ الْبَیْتِ، وَ أفْضَلُ مِنْ سَبْعینَ حَجَّه وَ عُمْرَه مَبْرُورَه مَقْبُولَه، وَ رَفَعَ اللّهُ تَعالى لَهُ سَبْعینَ دَرَجَهً، وَ أنْزَلَ اللّهُ عَلَیْهِ الرَّحْمَهَ، وَ شَهِدَتْ لَهُ الْمَلائِکَهُ: أنَّ الْجَنَّهَ وَ جَبَتْ لَهُ.([۱۹])
فرمود: یک ساعت در محضر علماء نشستن ـ که انسان را به مبدأ و معاد آشنا سازند ـ از هزار سال عبادت نزد خداوند محبوب تر خواهد بود. توجّه و نگاه به عالِم از إعتکاف و یک سال عبادت ـ مستحبّى ـ در خانه خدا بهتر است. زیارت و دیدار علماء، نزد خداوند از هفتاد مرتبه طواف اطراف کعبه محبوب تر خواهد بود، و نیز افضل از هفتاد حجّ و عمره قبول شده مى باشد. همچنین خداوند او را هفتاد مرحله ترفیعِ درجه مى دهد و رحمت و برکت خود را بر او نازل مى گرداند، و ملائکه شهادت مى دهند به این که او اهل بهشت است.
20ـ قالَ(علیه السلام): یَا ابْنَ آدَم، لا تَحْمِلْ هَمَّ یَوْمِکَ الَّذى لَمْ یَأتِکَ عَلى یَوْمِکَ الَّذى أنْتَ فیهِ، فَإنْ یَکُنْ بَقِیَ مِنْ أجَلِکَ، فَإنَّ اللّهَ فیهِ یَرْزُقُکَ.([۲۰]
فرمود: اى فرزند آدم، غُصّه رزق و آذوقه آن روزى که در پیش دارى و هنوز نیامده است نخور، زیرا چنانچه زنده بمانى و عمرت باقى باشد خداوند متعال روزىِ آن روز را هم مى رساند.
21ـ قالَ(علیه السلام): قَدْرُ الرَّجُلِ عَلى قَدْرِ هِمَّتِهِ، وَ شُجاعَتُهُ عَلى قَدْرِ نَفَقَتِهِ، وَ صِداقَتُهُ عَلى قَدْرِ مُرُوَّتِهِ، وَ عِفَّتُهُ عَلى قَدْرِ غِیْرَتِهِ.([۲۱])
فرمود: ارزش هر انسانى به قدر همّت اوست، و شجاعت و توان هر شخصى به مقدار گذشت و احسان اوست، و درستکارى و صداقت او به قدر جوانمردى اوست، و پاکدامنى و عفّت هر فرد به اندازه غیرت او خواهد بود.
22ـ قالَ(علیه السلام): مَنْ شَرِبَ مِنْ سُؤْرِ أخیهِ تَبَرُّکاً بِهِ، خَلَقَ اللّهُ بَیْنَهُما مَلِکاً یَسْتَغْفِرُ لَهُما حَتّى تَقُومَ السّاعَهُ.([۲۲])
فرمود: کسى که دهن خورده برادر مؤمنش را به عنوان تبرّک میل نماید، خداوند متعال ملکى را مأمور مى گرداند تا براى آن دو نفر تا روز قیامت طلب آمرزش و مغفرت نماید.
23ـ قالَ(علیه السلام): لا خَیْرَ فِى الدُّنْیا إلاّ لِرَجُلَیْنِ: رَجَلٌ یَزْدادُ فى کُلِّ یَوْم إحْساناً، وَ رَجُلٌ یَتَدارَکُ ذَنْبَهُ بِالتَّوْبَهِ، وَ أنّى لَهُ بِالتَّوْبَهِ، وَالله لَوْسَجَدَ حَتّى یَنْقَطِعَ عُنُقُهُ ما قَبِلَ اللهُ مِنْهُ إلاّ بِوِلایَتِنا أهْلِ الْبَیْتِ.([۲۳])
فرمود: خیر و خوبى در دنیا وجود ندارد مگر براى دو دسته: دسته اوّل آنان که سعى نمایند در هر روز، نسبت به گذشته کار بهترى انجام دهند. دسته دوّم آنان که نسبت به خطاها و گناهان گذشته خود پشیمان و سرافکنده گردند و توبه نمایند، و توبه کسى پذیرفته نیست مگر آن که با اعتقاد بر ولایت ما اهل بیت عصمت و طهارت باشد.
24ـ قالَ(علیه السلام): عَجِبْتُ لاِبْنِ آدَم، أوَّلُهُ نُطْفَهٌ، وَ آخِرُهُ جیفَهٌ، وَ هُوَ قائِمٌ بَیْنَهُما وِعاءٌ لِلْغائِطِ، ثُمَّ یَتَکَبَّرُ.([۲۴])
فرمود: تعجبّ مى کنم از کسى که اوّلش قطره اى آب ترش شده و عاقبتش لاشه اى متعفّن ـ بد بو ـ خواهد بود و خود را ظرف فضولات قرار داده است، با این حال تکبّر و بزرگ منشى هم مى نماید.
25ـ قالَ(علیه السلام): إیّاکُمْ وَ الدَّیْن، فَإنَّهُ هَمٌّ بِاللَّیْلِ وَ ذُلٌّ بِالنَّهارِ.([۲۵])
فرمود: از گرفتن نسیه و قرض، خود را برهانید، چون که سبب غم و اندوه شبانه و ذلّت و خوارى در روز خواهد گشت.
26ـ قالَ(علیه السلام): إنَّ الْعالِمَ الْکاتِمَ عِلْمَهُ یُبْعَثُ أنْتَنَ أهْلِ الْقِیامَهِ، تَلْعَنُهُ کُلُّ دابَّه مِنْ دَوابِّ الاْرْضِ الصِّغارِ.([۲۶])
فرمود: آن عالم و دانشمندى که علم خود را ـ در بیان حقایق ـ براى دیگران کتمان کند، روز قیامت با بدترین بوها محشور مى شود و مورد نفرت و نفرین تمام موجودات قرار مى گیرد.
27ـ قالَ(علیه السلام): یا کُمَیْلُ، قُلِ الْحَقَّ عَلى کُلِّ حال، وَوادِدِ الْمُتَّقینَ، وَاهْجُرِ الفاسِقینَ، وَجانِبِ المُنافِقینَ، وَلاتُصاحِبِ الخائِنینَ.([۲۷])
فرمود: در هر حالتى حقّ را بگو و مدافع آن باش، دوستى و معاشرت با پرهیزگاران را ادامه ده، و از فاسقین و معصیت کاران کناره گیرى کن، و از منافقان دورى و فرار کن، و با خیانتکاران همراهى و هم نشینى منما.
28ـ قالَ(علیه السلام): فى وَصیَّتِهِ لِلْحَسَنِ (علیه السلام): سَلْ عَنِ الرَّفیقِ قَبْلَ الطَّریقِ، وَعَنِ الْجارِ قَبْلَ الدّارِ.([۲۸])
ضمن سفارشى به فرزندش امام حسن (علیه السلام) فرمود: پیش از آن که بخواهى مسافرت بروى، رفیق مناسب راه را جویا باش، و پیش از آن که منزلى را تهیّه کنى همسایگان را بررسى کن که چگونه هستند.
29ـ قالَ(علیه السلام): اِعْجابُ الْمَرْءِ بِنَفْسِهِ دَلیلٌ عَلى ضَعْفِ عَقْلِهِ.([۲۹])
فرمود: فخر کردن انسان به خودش، نشانه کم عقلى او مى باشد.
30ـ قالَ(علیه السلام): أیُّهَا النّاسُ، إِیّاکُمْ وُحُبَّ الدُّنْیا، فَإِنَّها رَأْسُ کُلِّ خَطیئَه، وَبابُ کُلِّ بَلیَّه، وَداعى کُلِّ رَزِیَّه.([۳۰])
فرمود: اى گروه مردم، نسبت به محبّت و علاقه به دنیا مواظب باشید، چون که علاقه و محبّت به دنیا اساس هر خطا و انحرافى است، و دروازه هر بلا و گرفتارى است، و نزدیک کننده هر فتنه و آشوب; و نیز آورنده هر مصیبت و مشکلى است.
31ـ قالَ(علیه السلام): السُّکْرُ أرْبَعُ السُّکْراتِ: سُکْرُ الشَّرابِ، وَسُکْرُ الْمالِ، وَسُکْرُ النَّوْمِ، وَسُکْرُ الْمُلْکِ.([۳۱])
فرمود: مستى در چهار چیز است: مستى از شراب (و خمر)، مستى مال و ثروت، مستى خواب، مستى ریاست و مقام.
32ـ قالَ(علیه السلام): أللِّسانُ سَبُعٌ إِنْ خُلِّیَ عَنْهُ عَقَرَ.([۳۲])
فرمود: زبان، همچون درّنده اى است که اگر آزاد باشد زخم و جراحت (سختى به جسم و ایمان) خواهد زد.
33ـ قالَ(علیه السلام): یَوْمُ الْمَظْلُومِ عَلَى الظّالِمِ أشَدُّ مِنْ یَوْمِ الظّالِمِ عَلَى الْمَظْلُومِ.([۳۳])
فرمود: روز داد خواهى مظلوم بر علیه ظالم سخت تر است از روزى که ظالم ستم بر مظلوم مى کند.
34ـ قالَ(علیه السلام): فِى الْقُرْآنِ نَبَأُ ما قَبْلَکُمْ، وَخَبَرُ ما بَعْدَکُمْ، وَحُکْمُ ما بَیْنِکُمْ.([۳۴])
فرمود: قرآن احوال گذشتگان، و أخبار آینده را در بردارد، و شرح وظایف شما را بیان کرده است.
35ـ قالَ(علیه السلام): نَزَلَ الْقُرْآنُ أثْلاثاً، ثُلْثٌ فینا وَفى عَدُوِّنا، وَثُلْثٌ سُنَنٌ وَ أمْثالٌ، وَثُلْثٌ فَرائِض وَأحْکامٌ.([۳۵])
فرمود: نزول قرآن بر سه قسمت است: یک قسمت آن درباره اهل بیت عصمت و طهارت : و دشمنان و مخالفان ایشان; و قسمت دیگر آن، اخلاقیّات و ضرب المثلها; و قسمت سوّم در بیان واجبات و احکام إلهى مى باشد.
36ـ قالَ(علیه السلام): ألْمُؤْمِنُ نَفْسُهُ مِنْهُ فى تَعَب، وَالنّاسُ مِنْهُ فى راحَه.([۳۶])
فرمود: مؤمن آن کسى است که خود را به جهت رفاه مردم در زحمت بیندازد و دیگران از او در أمنیّت و آسایش باشند.
37ـ قالَ(علیه السلام): کَتَبَ اللّهُ الْجِهادَ عَلَى الرِّجالِ وَالنِّساءِ، فَجِهادُ الرَّجُلِ بَذْلُ مالِهِ وَنَفْسِهِ حَتّى یُقْتَلَ فى سَبیلِ اللّه،
وَجِهادُ الْمَرْئَهِ أنْ تَصْبِرَ عَلى ماتَرى مِنْ أذى زَوْجِها وَغِیْرَتِهِ.([۳۷])
فرمود: خداوند جهاد را بر مردان و زنان لازم دانسته است. پس جهاد مرد، آن است که از مال و جانش بگذرد تا جائى که در راه خدا کشته و شهید شود. و جهاد زن آن است که در مقابل زحمات و صدمات شوهر و بر غیرت و جوانمردى او صبر نماید.
38ـ قالَ(علیه السلام): فى تَقَلُّبِ الاْحْوالِ عُلِمَ جَواهِرُ الرِّجالِ.([۳۸])
فرمود: در تغییر و دگرگونى حالات و حوادث، فطرت و حقیقت اشخاص شناخته مى شود.
39ـ قالَ(علیه السلام): إنّ الْیَوْمَ عَمَلٌ وَلا حِسابَ، وَغَداً حِسابٌ وَ لا عَمَل.([۳۹])
فرمود: امروزه – در دنیا – زحمت و فعالیّت، بدون حساب است و فرداى قیامت، حساب و بررسى اعمال و دریافت پاداش است.
40ـ قالَ(علیه السلام): إتَّقُوا مَعَاصِیَ اللّهِ فِى الْخَلَواتِ فَإنَّ الشّاهِدَ هُوَ الْحاکِم.([۴۰])
فرمود: دورى و اجتناب کنید از معصیت هاى إلهى، حتّى در پنهانى، پس به درستى که خداوند شاهد اعمال و نیّات است; و نیز او حاکم و قاضى خواهد بود.
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمد لله بدیع السموات و فاطرها ، و باسط الأرض و عامرها ، و ساطع المدحیات و قادرها ، و مؤید الجبال و ساغرها ، و مفجر العیون و باقرها ، و مرسل الریاح و زاجرها ، و ناهی القواصف و آمرها ، و مزین السماء و زاهرها ، و مدبر الأفلاک و مسیرها ، و مظهر البدور و نائرها ، و مسخر السحاب و ماطرها ، و مقسم المنازل و مقدرها ، و مدلج الحنادس و عاکرها ، و محدث الأجسام و قاهرها ، و منشئ السحاب و مسخرها ، و مکور الدهور ومکررها ، و مورد الامور و مصدرها ، و ضامن الأرزاق و مدبرها ، و منشئ الرفات و منشرها ، أحمده على آلائه و توافرها ، و أشکره على نعمائه و تواترها ، و اشهد أن لا إله إلا الله وحده لا شریک له ، شهادة یؤدی الإسلام ذاکرها ، و یؤمن من العذاب یوم الحساب ذاخرها ، و اشهد أن محمدا ً عبده الخاتم لما سبق من الرسالة و فاخرها ، و رسوله الفاتح لما استقبل من الدعوة و ناشرها ، أرسله إلى أمة قد شغل ( شغلت ) بعبادة الأوثان سایرها ، و اغتلطس بضلالة دعاة الصلبان ماهرها ، و فخر بعمل الشیطان فاخرها ، و هداها عن لسان قول العصیان طائرها ، و ألم بزخرف الجهالات و الضلالات سوء ماکرها ، فأبلغ رسول الله فی النصیحة و ساحرها ، و محا بالقرآن دعوة الشیطان و دامرها ، و أرغم معاطس جهال العرب و أکابرها ، حتى أصبحت دعوته بالحق ینطق ثامرها ، و أستقامت به دعوة العلیا و طابت عناصرها .
معجزات امام علی بن موسی الرضا( علیه آلاف التحیة والثناء )که به امر حضرت آیت الله العظمی بروجردی (قدس سره ) جمع آوری گردید.
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمد لله ربّ العالمین و الصلاة و السلام على خیر خلقه محمّد وآله الطیبین الطاهرین ولعنة الله على أعدائهم ومخالفیهم ومعاندیهم ومبغضیهم ومنکری فضائلهم ومناقبهم أجمعین من الآن إلى قیام یوم الدین.
وبعد؛ مخفى نماند که در تاریخ شهر ربیع الثانی سنهی یکهزار و سیصد و چهل و هفت هجرى حضرت مستطاب شریعتمدار، ملاذ الأنام، مروّج الأحکام، حجّة الإسلام والمسلمین، محیى مراسم حضرت سید المرسلین آیة الله تعالى فیالعالمین سیدنا و مولانا الأعظم زائراً للحرمین الشریفین آقاى الحاج آقا حسین الطباطبائی البروجردی ـ متّع الله المسلمین بطول بقائه ـ تشرّف ثانی آن جناب به ارض مقدّس مشهد مطهّر حضرت ثامن الأئمّة الهدى ـ روحی و أرواح العالمین له الفداه ـ بود و چون در سفر اوّل حضرت امام رضا صلوات الله علیه معجزات و کرامات و توجّهاتى مخصوص در چند شب جمعه به مرضا فرموده بودند و آن جناب دیده و شنیده و تحقیقاتى فرموده بودند و معلوم شده بود، و لیکن متأسّفانه آن معجزات ضبط نشده بود.
لهذا در این سفر تحقیقاتى فرموده که شاید ازآقایان مقدّسین و اخیار کسى آن کرامات و معجزات را نوشته باشد، تا این که معلوم و محقّق شد که جناب مستطاب عمدة الأخیار وزبدة الاتقیاءآقاى آقا میرزا ابوالقاسم خان زید توفیقه ـ که سالهاست در ارض مقدس مشرّف و غیر ازآن توجّهات به مرضا چند معجزه و کرامت دیگر ضبط و نوشته بودند و اراءی حضور مبارک حضرت حجّة الإسلام ـ مدّ ظلهالعالى ـ داده و حضرت ایشان به حقیر امرفرمودند که از روى کتاب جناب ایشان استنساخ نمایم، لهذا این حقیرفقیر سراپا تقصیر، گرفتار به دام وسوسهی شیطانى، خادم العلم، أقلّ الحاج أحمد بروجردى ـ عفى الله عنه ـ گماشتهی حضرت مستطاب آیة الله ـ دام ظلّه ـ این معجزات وکرامات را از روى نوشتهی جناب ایشان به رشتهی تحریر در آورده، اُمید است ازقارئین، این حقیر را از دعاى خیر فراموش نفرمایند. انشاء الله.
بسم الله الرحمن الرحیم و به نستعین
الحمد لله ربّ العالمین [کما] هو أهله ومستحقّه والصلاة والسلام على خیر خلقه محمّد وآله الطاهرین المعصومین.
أمّا بعد، حقیر أبوالقاسم ابن على طهرانى در سنهی یکهزار و سیصد و سى و نه هجری از طهران حرکت نمودم به عزم عتبه بوسى و زیارت حضرت ثامن الأئمّه ـ علیه آلاف التحیة والثناء ـ حال چهار سال است ـ که بحمدالله تعالى ـ توفیق رفیق گشته درارض اقدس و مشهد مقدّس مشغول عتبه بوسى هستم، معجزاتى که از حضرت مشاهده نمودهام و شنیدهام از خودِ طرف، این است که مىنگارم که مؤمنین مطالعه نموده قلوبشان مسرور و منجلى شود، انشاء الله. و حقیر را به دعاى خیر یاد و شاد فرمایند انشاء الله تعالی.
معجزهی اوّل:
حقیر ابوالقاسم ابن على، رفیقى دارم که اسم ایشان میرزا زین العابدین خان [و] اهل طهران است، آدم خیلى مقدّس و اهل عبادت و فعلاً حیات دارند، ایشان هفت ماه، قبل از تشرّف حقیر به ارض اقدس مشرّف شده بودند ، در مراجعت به طهران در ارضِ راه رفیق [وهم] سفرى براى ایشان پیدا مىشود، بعد از چند روزى معلوم مىشود که این شخص بهایى است، مذاکرات زیادى با هم مىکنند و چون بهایىها منکر معجزه هستند به میرزا زین العابدین خان مىگوید که: شما قایل هستید که امام شما حیات و مماتى براى او نیست و داراى معجزات است حال که در بین راه سوار هستیم و می رویم، حضرت امام رضا علیه السلام یک قرص نان گرم به شما بدهد و شما به من بدهید، تا من ببینم شما راست مىگویید.
میرزا زین العابدین خان مىگوید: حالم به نحوى منقلب شد که بى اختیار گفتم الآن، دستم را به تندى بردم زیر عبا دیدم یک قرص نان داغِ داغ به دست من داده شد، فوراً دادم به دست او، رنگ او متغیر شد، عوض این که متنبّه شود بدتر اسبابِ غرض او شد.
معجزهی دوم:
در سنهی هزار و سیصد و سى و نه(هجری) که حقیر در ارض اقدس بودم کُلُنل تقى خان(1) با دولت طرف شد و تمام ارض خراسان در تصرّف ایشان بود، قشون فرستاده بود به تربت مشغول جنگ بودند، سید میرزا آقا نامی ـ که فعلاً زنده است و در مشهد مقدّس حالا مشغول دست فروش است و اهل سبزوار است - این سید میرزا آقا در ادارهی ژاندارمرى توپچى بوده است.
کلنل محمّد تقى خان یک گارى فشنگ وباروت به توسّط شش نفر توپچى ـ که یکى همین سید میرزا آقا باشدـ مىفرستد به تربت، در ارض راه سید میرزا آقا روى صندوق باروت نشسته بوده است.
یکى از توپچىها سیگارمىکشد آتش سیگار مىرسد به صندوق باروت و فشنگ ها یک مرتبه تمام آتش مىگیرد، سه نفر فوراً هلاک، دو نفر زخمدار مىشوند.
سید میرزا آقا مىگوید: یک مرتبه دیدم قوّهی باروت درب صندوق باروت را با من حرکت داد، ده دوازه زرع به خطّ مستقیم برد بالا دو مرتبه راست افتادم در همان صندوقِ باروت، دو پاى ایشان از دمِ نشیمن تا دمِ پاشنهی پا، گوشت پوست رگها مىسوزد.
این سه نفر زخمى را مىآورند به مشهد در مریضخانهی قشونى و مشغول معالجه مىشوند، بیست روز، یا یک ماه در آن مریضخانه بودند، تا کلنل تقى خان کشته وحسین آقا امیر مشرف با قزّاق وارد مشهد [میشود] و این سه نفر زخمى را از مریض خانه بیرون مىکنند.
سید میرزا آقا را مىبرند به دار الشفاى حضرت، هشت ماه آن جا معالجه مىکنند، همین قدر مىشود که رفع جراحت و فساد مىشود، ولى از هر دو پا چلاق کههیچ قادر بر حرکت نبوده، چون پىها سوخته بوده مىگوید: بعد از هشت ماه یک شب خیلى حالم منقلب شد، گریهی زیادى کردم از همان دارالشفا رو کردم به حضرت، عرض کردم: یابن رسول الله! آخر نه این است من اولاد شما هستم نباید به فریاد من برسى؟
در این اثنا از شدّت گریه خوابم برد، دیدم که یک سیدى تشریف آورده است بهمن مىگوید: میرزا آقا! حالت چه طور است؟
دستش را گرفتم گفتم: شما کى هستید؟ اهل سبزوارى خویش من هستى؟ کىهستى؟
فرمود: مىخواهى چه بکنى من که هستم؟ من آمدهام احوال تو را بپرسم.
عرض مىکند: نمىشود، باید بدانم شما کى هستید؟ تا به حال کسى نیامدهاست احوال مرا بپرسد، چون بیسواد است و خیلى آدم ساده است با حضرتخیلى گفتگو مىکند که حکماً باید بگویى کى هستی؟
حضرت مىفرماید: تو متوسّل به کى شدى؟
عرض مىکند: من به جدّم على بن موسى الرضا علیهما السلام متوسّل شدم.
مىفرماید: من همانم.
عرض مىکند: آخر مىبینى من از هر دو پا چلاق شدم؟
حضرت مىفرماید: ببینم پاى تو را، با یک دست شصت او را مىگیرد بلند مىکند با دست دیگر مىکشد از نشستن گاه تا دمِ پاشنهی پاى دیگر را به شرح أیضاً.
آقا سید میرزا آقا مىگوید: همین طور که حضرت دست را مبارک مى کشید در همان خواب حسّ کردم روحى به پاهایم آمد، بعد حضرت تشریف بردند و من بیدار شدم، دیدم شصتِ پاى من تکان مىخورد، تعجّب کردم، گفتم: ببینم پاى من حرکت مىکند؟ دیدم هر دو حرکت مىکند،
نصف شب گریهی شوق مرا گرفت مریضها ازخواب بیدار شدند، گفتند: سید مگر دیوانه شدهاى؟ نصف شب ما را نمىگذارى بخوابیم!
گفتم: حضرت مرا شفا عطا فرمود، صبح از تخت برخاستم آمدم از دار الشفاء بیرون و بعد توبه کردم که دیگر نوکرى نکنم،
حال [او] دست فروش است لباس راسته پوشیده و عمّامه بر سر گذاشته، این ترتیبى که خود آقا میرزا آقا براى حقیرتعریف و پاها را خود حقیر دیدم که جاى سوختگى باقی است، اگر کم و زیادى درکلمات باشد، الله أعلم. ولى در شفا دادنِ حضرت او را، شکی نیست. والسلام
معجزهی سوّم: حضرت ثامن الأئمّه على بن موسى الرضا ـ علیه آلاف التحیة والثناء ـ روحی وجسمی وأبی واُمّی وولدی له الفداه ـ در شهر شوّال المکرم یکهزار وسیصد و چهل و سه واقع شد ـ که اظهر من الشمس بود ـ که اهل شهر مشهد تماماً چه دیدند و چه بر آنها و چه بر علماى اعلام ثابت و محقّق شد از قرار ذیل است:
مقدّمه: در لیلهی جمعهی هفتم شهر شوّال المکرّم حاجى على نام تبریزى تختهکار، به اصطلاح چلوکبابىها که گوشت راستهی پشت مازو را از استخوان سوا مىکند و رگ وریشهی گوشت را مىگیرد براى کباب و ولد محمّد حسن تبریزى است و سالهاست در ارض اقدس در محلّهی پاچنار ساکن است [و در] مشهد مقدّس درخانهی حاجى محمّد برگ فروش اجاره نشین است.
دخترى دارد به سن شانزده هفده سالگى در هفت ماه و نیم قبل او را شوهر مىدهند به مشهدى على اکبر نجّار تبریزى، ده دوازده روز در خانهی شوهر سالم مىماند بعد مبتلا مىشود به مرضِ دانهای، چند روز مبتلا بوده اتفاقاً ترشى مىخورد فورى از کمر به پایین ویک دست فلج مىشود و به کلّى زمین گیر مىشود و اسم دختر ربابه خانم است.
هفت ماه به این مرضِ فلج مبتلا، که قادر بر حرکت نبوده، در این هفت ماه چندى میرزا حسین خانِ دکتر معالجه مىکند، بعد پیش حکیم دیگر مىبرند در ارک، روبروی باغ ملّى ـ که اسم او را نمىدانند ـ بعد مىبرند پیش حکیم آلمانى آن هم انجیسیون (2) مىکند.
به قول خود حاجى على: سوزن به دست ربابه خانم مىزند مرض شدیدتر وسختتر مىشود، به نحوى که دهان او بسته مىشود که قادر بر خوردنِ غذا نبوده، بعد مىبرند پیش دکتر شیخ حسن خان مدّتى هم او معالجه مى کند.
بعد مىبرند پیش یک دکتر ترک ـ که اسم او را هم نمىدانند ـ گویا این دکتر ترک لقمان الملک باشد، هیچ تفاوتى نمىکند، همین قدر مىشود که دهان باز مىشودکه مىتواند قدرى غذا بخورد.
حکما از معالجهی او عاجز و از بهبودى [وی] مأیوس مىشوند، ربابه خانم خیلى دلشکسته مىشود، روز پنج شنبه ششم شوّال ربابه خانم التماس مىکند که امشب شب جمعه است مرا ببرید در حرم مطهر.
چون خیلى اصرار و التماس مىکند دایى ربابه خانم و شوهر او و مادر او، او را به پشت گرفته بر مىدارند مىآورند، در درشکه مىگذارند تا دم بست بالا خیابان مىآورند بعد دایى او را کول مىکند ساعت دوازده شب گذشته وارد حرم مطهّرمىکند، پاى ضریح مطهّر مىگذارد زمین.
دایى دختر به دختر مىگوید: اگر امشب شفاى خود را نگیرى من تو را خواهم زد و خواهم کشت.
بارى پاى ضریح مطهّر مىگذارند دایى و شوهر او مىروند، مادرِ دختر، درحرم مىماند مىرود در مسجد زنانه ـ که در رواق پشت سر مبارک است ـ مىنشیند دختر گریه و زارى مىکند و متوسّل مىشود، ساعت شش از شب گذشته خواب مىرود، مىبیند در حرم است، ولى ضریح مطهّر نیست و یک کوچهی طولانیست یک نفر سید ـ که عمّامهی سبز برسر اوست ـ رو به ربابه خانم مىآید تا نزدیک ربابه به ربابه خانم می فرماید: که چرا بى وضو داخل حرم شدى؟ بلند شو برو دست نماز بگیر! بعد داخل حرم شو.
عرض مىکند: من قادر بر حرکت نیستم و دستى که بتوانم وضو بگیرم ندارم، باز دو مرتبه مىفرماید به تو مىگویم برو وضو بگیر! دختر باز همان عرضاوّل را مىکند، دفعهی سوّم مىفرماید: به تو مىگویم بلند شو برو در مسجد وضوبگیر بیا در حرم!
ربابه خانم در این حال بیدار مىشود مىبیند دست او حرکت مىکند وصحیح و سالم است، مىبیند از کمر به پایین هم، گویا خوب شده است، بلند مىشود مىبیند تمام مرض برطرف شده و سالم است هیچ عیبى ندارد، دختردیگر حرفی نمىزند مىرود پیش مادرش، مادرش به او می گوید: کی تو را آورد اینجا پیش من؟
ربابه خانم مىگوید: کسى مرا نیاورد، مىبینى حضرت مرا شفا عطا فرمود بهپاى خودم آمدم.
آن وقت مادر و دختر هر دو صیحه مىزنند و بیهوش مىشوند، زنها مىریزند آنها را مىمالند، گلاب مىزنند به هوش مىآورند و زنها رختهاى دختر راپاره پاره کرده براى تبرّک می برند.
خدّام حرم مطهّر در این حال مىفهمند، آن وقت دختر با مادرش از حرمبیرون آمده، دختر وضو گرفته و ثانیاً با مادرش بر مىگردند حرم مطهّر.
خدّام از مادرش نشانى خانه را مىگیرند با جمعى دیگر مىروند دربِ خانهحاجى محمّد برگ فروش که صاحب خانه است.
حاجى محمّد مىگوید: ساعت 6 گذشته نزدیک هفت دیدم درب خانه را مىزنند اهل خانه تمام خوابند، رفتم در را باز کردم، دیدم خدّام مطهّر با جمعىدیگرند، گفتم: چه فرمایش دارید؟ پرسیدند امشب کسى از منزل شما به حرم آمده بود؟
گفتم: یک دختر که هفت ماه است [که] فلج است با مادرش امشب بردند به حرماز براى شفا و من دست پاچه شدم خیال کردم شاید دختره در حرم مطهّر مرده باشد.
گفتم: مگر دختر مرده است؟
گفتند: خیر، حضرت شفا عطا فرموده است و ما براى تحقیق آمدیم.
این شرحى است که حاجى محمّد برگ فروش وپدر دختر و دایى دختر نقلمىکردند بدون کم و زیاد.
حقیر همان روزِ جمعه نزدیک ظُهر فهمیده و تحقیقات کامل نموده بعد از ثبوت نوشته شد و این مطلب در روزنامهی مهر منیرمشهد مقدّس در تاریخ شنبه بیست ودوّم شوّال المکرّم 43 مطابق با بیست و ششم اردیبهشت 304 در شمارهی 34 سال 4 روزنامه، در صفحهی 3 به اسم بهار کرامات ثبت است، رجوع شود.
شهادت دکتر لقمان الملک:
صورت شهادت نامهی دکتر لقمان الملک راجع به شفاى عیال مشهدى علىاکبرتبریزى.
در تاریخ هشتم شهر رجب المرجّب بنده با دکتر آقا مصطفى خان، عیال مشهدى على اکبر نجّار را که تقریباً شانزده سال دارد معاینه نمودیم در صورتى که نصف بدن او عرضاً با یک دست و صورت مفلوج و متشنّج بوده و یک هفته بود امکان یک قاشق آب خوردن را نداشت، بعد از چندین روز معالجه فقط موفّق به باز شدن دهان او شدیم که خودش مىتوانست غذا بخورد، ولى سایر اعضاى معلول به همان حال باقى و دو ماه بود کسان مریضهی مشارٌ الیها از بهبودى او مأیوس و متروک گذاشته بودند، بنده هم تقریباً مأیوس از معالجه بودم،
حال که شنیدم بعد از استشفا از دربار اقدس طبیب الهى و التجاء به خاک مطهّر بقعهی رضوى ـ ارواح العالمین له الفداه ـ کمتر از لحظهی بهبودى حاصل کرده است، حقیقتاً غیر از اعجاز چیزى به نظر نیامده و از قوّهی طبیعى بشریه طبقات رعیت خارجاست. والله متم نوره ولو کره الکافرون.
الأحقر دکتر عبدالله لقمان الملک.
معجزهی چهارم:
در شبِ دوشنبهی دهم شهر شوّال سنهی یکهزار و سیصد و چهل و سه ـ که سه شب بعد از معجزهی اوّل [رُخ داد] ـ حضرت حاجى غلامحسین ترشیزى دخترى دارد به سنّ یازده ساله الى دوازده ساله مسمّا به کوکب خانم، دست راست دختر فلجمىشود، در ترشیز هر چه معالجه مىکنند فایده نمىکند، دختر را میآورند به مشهد مقدّس که بلکه حکماى مشهد او را معالجه نمایند، چند روز پیش حکیممىبرد معالجه نمىشود.
شخصى از دوستانِ او به او مىگوید: دختر را ببر پیش حکیم آلمانى اگر معالجهپذیر باشد مىگوید، اگر هم معالجهپذیر نباشد، خواهد گفت معالجه نمىشود.
دختر را روز یکشنبه نهم مىبرد پیش حکیم آلمانى او را معاینه مىکند، سرِسوزن به دست او مىزند مىبیند دختر ابداً حس نمىکند و دست مثل این کهمرده، روح در دست نیست، به پدرِ دختر مىگوید: این دست معالجهپذیر نیست، ببرید پیش امام معتقدِ خودتان، او مگر شفا عطا فرما.
پدر دختر را بر مىدارد مىآورد و خیلى متزلزل و افسرده مىشود مغرب که مىشود او را مىبرد در حرم مطهّر در بالاى سر مبارک مىگذارد، به دخترمىگوید: امشب باید در حرم بمانى، بلکه حضرت شفا عطا فرماید، دختر را مىگذارد، خودش بر مىگردد به منزل ـ که در کوچهی گندم آباد است ـ دختر قدرىگریه و زارى مىنماید متوسّل مىشود به حضرت، فورى خواب غلبه مىکند بردختر هوشش مىبرد، مىبیند سیدى تشریف آورد به او مىفرماید: بلند شو! برو به منزل خودتان، عرض مىکند دست من فلج است آمدم برای شفا.
مىفرماید: دست تو عیبى ندارد، بلند شو برو!
دختر در این حال بیدار مىشود مىبیند با همان دست به ضریح مطهّرچسبیده دست را بلند مىکند مىبیند دست خوب شده ابداً عیبى ندارد، بلند مىشود یک ساعت از شب گذشته مىرود پیش پدرش.
پدرش مىگوید: به توگفتم در حرم مطهّر بمان بلکه حضرت شفا عطا فرماید.
می گوید: حضرت ـ بحمدالله تعالى ـ شفا عطا فرمود این دست من است، بعد اولیای آستانهی قدس مستظهر مىشوند و سلطان اسماعیل خان ـ که از طرف ادارهی قزّاقخانه متصدّى اُمور آستانهی قدس است ـ به او مىگوید: برو از حکیم آلمانى تصدیقى بگیر بیاور.
صبح، پدر دختر را مىبرد پیش حکیم آلمانى، حکیم ملاحظه مىکند،تصدیقى مىنویسد مىدهد و صورت تصدیق این است.
«صورت شهادت دکتر فرانگ آلمانى راجع به کوکب»
روز یکشنبه نهم شهر شوّال المکرّم دست راست کوکب دختر حاجى غلامحسین ترشیزى را معاینه نمودم از کتف الى پنجه، لمس و بىحس بود، این جانب راهنمایی و نصیحت نمودم که به حرم مشرّف شود با دعا و ثنا معالجه خواهد شد امروز صبح دوشنبه دهم شوّال همان دست را به کلّى سالم دیدم و حتم دارم کهاین معالجه از همان دعا و ثنایى است که در حرم مطهّر شده است خداوند مبارککند.
دهم شوّال یکهزار و سیصد و چهل و سه
دکتر فرانگ آلمانى
و این مطلب شهادت با امضاى فرنگى خودِ دکتر آلمانى در روزنامهی مهر منیر در شمارهی 34 سالِ 4 در 22 شوّال المکرّم مطابق 26 اردیبهشت ماه سال 1304درصفحهی 4 در ستون 1ثبت است، به آنجا رجوع شود. انشاء الله تعالی.
معجزهی پنجم: که در لیلهی جمعه چهاردهم شوّال واقع شده است در سنهی یکهزار و سیصد وچهل و سه در دو ساعت نیم از شبِ جمعهی مذکور 14 شوّال باشد از قرار ذیلاست: حاجى احمد تاجر قالى فروش تبریزى ولد کربلایى رحیم تبریزى در ارض اقدس در سراى محمّدیه حجرهی تجارت دارد و عیالى دارد خدیجه خانم بنت مشهدى یوسف اهل خامنه ـ که در بالاى تبریز است ـ مدّت ده سال خدیجه خانم مبتلا به مرض حملهی سخت بوده که روزى چندین مرتبه مبتلا میشده وغش مىکرده است، یازده روز الى دوازده روز قبل از لیلهی مذکوره از کمر به پایین فلج مىشود که به کلّی زمین گیر مىشود، مدّتى در ایام حمله، مشیر الأطبّاء معالجه مىکند علاج نمىشود، قبل از مشیر الاطباء و بعد از او اطبّاى دیگر هم معالجه مىکنند، فایده نمی کند، بعد مدیر الحکما معالجه مىکند علاج نمىشود، دعاى رمّال و جنگیر هم نمىتوانند علاج کنند، تا روز پنجشنبهی سیزدهم شهر شوّال المکرّم، حاجى احمد به عیالش مىگوید: حالا که حضرت این سه چهار شبه این چند نفر را شفا عطا فرموده شما هم امشب شبِ جمعه است برو در حرم مطهّر بمان تا صبح متوسّل شو به حضرت، شاید انشاء الله حضرت شما را هم شفا عطافرماید.
نزدیک غروب او را بغل مىکنند مىآورند مىگذارند در دُرُشکه، مىبرند تا دربِ بانک شاهى ـ که نزدیک مسجد گوهرشاد است ـ با والده و همشیرهی احمد آقاى دوافروش مىبرند در منزل یکى از دوستان خودشان ساعت دو از شب گذشته او را بغل مىکنند مىبرند در حرم مطهّر در پشت سرمبارک، او را نزدیک ضریح مطهّر مىگذارند زمینِ چسبیده به ضریح مطهّر، یک ردیف زنها نشسته بودند، این خدیجه خانم در ردیف دوّم واقع مىشود پارچهی پاکى ـ که مثل چهار قد بوده است ـ حاجى احمد از مکّه آورده بوده است او همراه برده است، یک سرِ او را مىدهد به زنى که چسبیده به ضریح مطهّر بوده به آن زن می گوید: که ببند به ضریح، او هم مىبندد و یک سرِ دیگر را به گردن خود مىبندد.
عرض مىکند: یا بن رسول الله! شما از دل من آگاهید و مىدانید من از براى چهآمدهام و من نمىتوانم بلند گریه نمایم و جزع نمایم که صداى مرا نامحرم بشنود، اگر شفا عطا مىفرمایید فبها، اگر شفا عطا نمىکنى من دیگر خانه نمىروم، رو به بیابان میگذارم، بعد از این عرض حال بیهوشی مثل خواب به او دست مىدهد مىبیند یک سیدى بالاى سر او ایستاده مىفرماید: بلند شو برو به خانه بچّههایت گریه مى کنند.
عرض کردم: مریض هستم، نمىتوانم حرکت کنم. دو مرتبه مىفرماید: بلندشو برو! دیگر شما ناخوشى ندارید، بچّههایت گریه مىکنند.
خدیجه خانم مىگوید: من تصوّر کردم این آقا از خدام آستانهی قدس است که عرض کردم صبر کنید دو نفر آدم داریم مىآیند مرا بغل مىکنند مىبرند، چونوالده و همشیرهی احمد آقاى دوا فروش او را مىگذارند و خودشان رفته بودند درمسجد زنانه ـ که در پشت سرِ مبارک در حرم مقدّس است ـ مىگوید: به این خیال گفتم: آنها مىآیند مرا بغل مىکنند، مىبرند، در این حال، ملتفت شدم که باید حضرت باشد، عرض کردم: شوهرِ من براى من بسیار خرج نموده و مىخواهم بروم مادر و خواهر و برادر خود را ببینم دیگر رو ندارم که به او اظهارى نمایم که خرج راهِ مرا به من بدهد، این عرض راکه کردم فرمود: بگیر.
من دستم را باز کردم چیزى انداخت در دستِ راست من فرمود: نصف آن را بده به متولّى، او به شما هزار تومان مىدهد، آن نصفِ دیگر را نگاه دار، نصف آن را در امر دنیا مصرف کن و نصف دیگر را در آخرت به درد تو مىخورد، در اینحال به هوش آمدم، دیدم در دستم چیزى هست ولى نمیدانم چیست محکم گرفتم، بلند شدم دیدم صحیح و سالم هستم، خواستم بروم دیدم در حرم مطهّر جمعیت زیاده است از شدّت جمعیت نمىتوانم بگذرم دو قدم حرکت کردم ازشدّتِ شوق صحیحه زده و بیهوش شده افتادم، زنها ملتفت شدند مىریزند چهارقد و آن پارچهاى که به ضریح مطهر به گردن خود بسته بوده است پارهپاره مىکنند مىبرند دست او را هم باز مىکنند، آن چیزى را که حضرت عطا فرموده بوده است او را از میانِ دست او بر مىدارند، در آن حال مىگوید:
به هوش آمدم دیدم زنها دست مرا مىبوسند و کف دست مرا مىبوسند، بعد خدام و غیره می بینند نزدیک است زنها او را هلاک کنند، مىآیند زنها را عقب مىنمایند او را مىبرند در همان مسجد که در حرم مطهّر است -یعنى در رواق راجع به زنهااست ـ بعد شخص حاجى ابراهیم معروف به آلو و قالى فروش است در پایین خیابان با چند خدّام حرم مطهر و چند نفر دیگر پاى با جوراب [و] پابرهنه مىروند دربِ خانهی حاجى احمد مدّت ورود به حرم مطهّر و شفا عطا فرمودن نیم ساعت الى سه ربع ساعت بیشتر طول نمىکشد.
حاجى احمد مىگوید: من او را در حرم گذاشتم مراجعت نمودم به خانه، گفتم: به پیره زن مستخدمه شام حاضر کرد، پسر بچّهاى دارم، آوردم سر شام، بنا کردبه گریه کردن و گفت: من شام نمىخورم والدهام را مىخواهم و یک دختر چهارساله و یک دختر نه ساله و یک بچّهی شیر خوار ،تمام بناى گریه و زارى سختگذاشتند مىگویند: ما شام نمىخوریم مادرمان را مىخواهیم.
این حال موافق بوده است به آن وقتى که حضرت فرمودهاند بلند شو برو! بچّههایت گریه مىکنند.
حاجى احمد مىگوید: من حالم از گریهی بچّهها منقلب، شام نخورده بلند شدم یک یک دخترها را خواباندم، ولى پسر بچّه آرام نمىگیرد، او را آوردم بغلگرفتم خواستم بخوابم دیدم به شدّت درب خانه را مىزنند به خیال این که عیال من طاقت نیاورده، او را آوردهاند، پیش خودم دل تنگ شدم، گفتم: عجب مالقلبى است مالِ قلب بر مىگردد به سوى صاحبش، رفتم درِ خانه را باز کردم، دیدم حاجى ابراهیم قالى فروش و خدّام و چند نفر دیگر پاى برهنه آمدند که بیایید حضرت عیال شما را شفا عطا فرموده باور نکردم، قسم خوردند، لباس پوشیده ساعت چهار رفتم مشرف شدم با حضرات در حرم مطهّر، دیدم صحیحاست، حضرت شفا عطا فرموده، او را برداشته آوردم خانه، آن چیزى که حضرت عطا فرموده است معلوم نشد که چه بوده است تا امروز پیدا نشده زنها بردهاند، تا بعد چه شود الله اعلم.
تصدیق مدیر الحکماء
صورت تصدیق مدیر الحکما به خطّ خودش:
در حاشیهی کتاب نوشته [است] مدّتى بنده معالجه ی این مریضه را نمودم، چند روز قبل ازخوب شدنش ـ که سخت مبتلا شده بود و دیگر نمىتوانست حرکت کند ـ بنده او راعیادت کردم در منزل خودش دیگه... بود که شب در حرم مطهّر متوسّل شده بودو حضرت ثامن الأئمّه او را شفا مرحمت فرموده بود، آمد در منزلِ بنده و او را درکمال سلامتى دیدم که آثار هیچ مرضى در او نبود.
حبیب الله مدیر الحکما
آن چه حقیر ابوالقاسم بن على طهرانى نوشتم غیر از این که خودم اطّلاع داشتم تحقیقات کامل از خود حضرات نموده و بدون کم و زیاد است نوشتم، التماس دعا دارم از خوانندگان. والسلام على من اتّبع الهدى. به تاریخ بیست وسوّم شهر شوّال المکرّم من شهور سنهی یکهزار و سیصد و چهل و سه هجرى آنچه حقیر الحاج احمد بروجردى بر حسب فرمودهی حضرت آیة الله طباطبائى بروجردى مدّظلّه از روى کتاب جناب آقای میرزا ابوالقاسم خان طال بقاؤه نوشتهام در تاریخ ذیل: (24) ربیع الثانی 1347 هجری.
……………………………………………….............................................................
1- محمد تقی خان پسیان که اجدادش از مهاجرین قفقاز بودند در سال 1268 شمسی در تبریز متولد شد. پس از طی تحصیلات مقدماتی و دوره مدرسه نظام وارد خدمت در ژاندارمری گردید. رکلنل محمد تقی خان پسیان مدتی در همدان ماًموریت داشت که با رضا خان ( شاه بعدی ایران ) آشنائی یافت و حتی انتشار داد که یک سیلی هم به گوش او زده است.
کلنل محمد تقی خان پسیان مدتی در آلمان و سویس و عراق به سر برده و به مطالعه در امور نظامی پرداخت و در مراجعت به ریاست ژاندارمری خراسان منصوب گردید.
در کودتای 1299، سید ضیاء دستور داد که قوام السلطنه والی خراسان را بازداشت کند که او را دستگیر کرده، تحت الحفظ به تهران فرستاد. همین امر موجب شد که قوام السلطنه کینه او را به دل بگیرد و بعداً وقتی نخست وزیر شد، استانداری برای خراسان تعیین کرد که کلنل زیر بار نرفت و علیه دولت مرکزی قیام کرد.
رکلنل محمد تقی خان پسیان می خواست در خراسان جمهوری اعلام کند و بعد آن را به سراسر ایران تعمیم دهد که در این کار توفیقی نیافت و در جنگ با قوای دولتی و عشایر در تپه های قوچان در سال 1300 به قتل رسید؛ و حتی گفته می شود که آخرین گلوله را خود به قلبش شلیک کرده است. اکراد قوچانی سر او را بریده و جنازه اش را به مشهد آورده و در آرامگاه نادر با تجلیل به خاک سپردند.
وقتی نظام السلطنه مافی حاکم خراسان شد جنازه کلنل محمد تقی خان پسیان را از آرامگاه نادر خارج ساخته به قبرستان عمومی بردند.آنهایی که با کلنل محمد تقی خان پسیان آشنایی داشته اند او را افسری رشید و وطن پرست می دانند و حتی عارف شاعر ملی درباره او اشعاری گفته و چنین یاد آور شده (کین عاقبت وطن پرستی است).
کلنل محمد تقی خان پسیان در سال 1300 در سن 33 سالگی زندگی را ترک گفت. فرزندی نداشت. ولی خانواده پسیان که اکثراً مشاغل نظامی داشته اند از خانواده های معروف ایران می باشند. رماژور محمود خان نوذری بقاء از همکاران کلنل محمد تقی خان پسیان بود که فرزندش سرلشگر نوذری بقاء در جمهوری اسلامی به زندان افتاد و با شهامت و شجاعت پای دیوار اعدام رفت.
*******
راه کاراته پس از هزار روز تمرین آغاز میشود و پس از ده هزار روز تمرین به اوج خود میرسد.
*******
سه خصوصیت نشانه یک کاراته کار واقعی میباشد: ۱- انضباط ۲ - احترام ۳- وفاداری
*******
آدم شجاع در زندگی یکبار میمیرد اما آدم ترسو روزی صدبار!
*******
در هنر کاراته خویشتن نگری موجب خردمندی میشود.
*******
رود ها آوازشان را از دست خواهند داد ، اگر سنگها را از سر راهشان برداریم.
*******
چون ببری درنده و خشمگین باش با چنگالهای تیز، اما از کنار آهویی بی پناه به آرامی بگذر.
*******
کاراته هنر جوانمردان است.
*******
سر را پایین ، چشمها را بالا و دهان را بسته نگه دارید ، ذهن را آزاد کنید و از همان شروع کار با تواضع به دیگران خدمت کنید.
*******
راز پنهان کاراته در کسب تجربه است.
*******
درد ها و رنجها زاییده همان امیال و هوسهایی است که انسانها از ابتدا تابع آن هستند.
*******
آغاز و پایان راه هنرهای رزمی ادب و نزاکت است ، پس در همه حال به طور شایسته و بدون ریا مودب و خوش رفتار باش.
*******
آیین وقواعد را اول در خود بررسی کرده و سپس به تمرین مداوم آن بپردازید.
*******
جوهر واقعی طریقت کاراته تنها از طریق تجربه درک میشود ، با دانستن این موضوع بیاموز که هرگز از سختی ها و پیامدهای آن نهراسی.
*******
قوانین دوجو (محل تمرین کاراته): به دنبال تکامل شخصیت خویش باشید ، به استاد و معلم خود وفادار باشید ، در جهت ترقی خود تلاش کنید ، به دیگران همواره احترام بگذارید و از رفتار خشونت آمیز پرهیز کنید.
قسمتى از اسامى مبارک حضرت مهدی موعود را که با الفاظ مختلفى در بسیارى از کتب مذهبى اهل ادیان و ملل مختلف جهان آمده است، از نظر خوانندگان گرامى مى گذرانم.
«صاحب» در صحف ابراهیم(علیه السلام)
«قائم» در زبور سیزدهم;
«قیدمو» در تورات به لغت ترکوم;
«ماشیع» (مهدى بزرگ) در تورات عبرانى;
ـ «مهمید آخر» در انجیل;
ـ «سروش ایزد» در زمزم زرتشت;
«بهرام» در ابستاق زند و پازند;
ـ «بنده یزدان» هم در زند و پازند;
ـ «لند بطاوا» در هزار نامه هندیان;
«شماخیل» در ارماطس;
«خوراند» در جاویدان;
«خجسته» (احمد) در کند رال فرنگیان;
ـ «خسرو» در کتاب مجوس;
ـ «میزان الحق» در کتاب اثرى پیغمبر;
«پرویز» در کتاب برزین آذر فارسیان;
ـ «فردوس اکبر» در کتاب قبروس رومیان;
ـ «کلمةُ الحقّ» در صحیفه آسمانى;
ـ «لِسانِ صدق» هم در صحیفه آسمانى;
ـ «صمصام الاکبر» در کتاب کند رال;
ـ «بقیة اللّه» در کتاب دوهر;
ـ «قاطع» در کتاب قنطره;
«منصور» در کتاب دید براهمه;
«ایستاده» (قائم) در کتاب شاکمونى;
«ویشنو» در کتاب ریگ ودا;
«فرخنده» (محمّد) در کتاب وشن جوک;
«راهنما» (هادى و مهدى) در کتاب پاتیکل;
ـ «پسر انسان» در عهد جدید (اناجیل و ملحقات آن);
«سوشیانس» در کتاب زند و هومو من یسن، از کتب زردتشیان;
ـ در کتاب «شابوهرگان» کتاب مقدس «مانویه» ترجمه «مولر» نام «خود شهر ایزد» آمده که باید در آخر الزمان ظهور کند، و عدالت را در جهان آشکار سازد;
30 ـ «فیروز» (منصور) در کتاب شعیاى پیامبر.( النجم الثاقب، ص 31 ـ 70، کتاب یأتی على الناس زمان، ص 708 ـ 711، اقوال الائمه، ج 1، ص 329، او خواهد آمد، ص 64 ـ 70 و الزام الناصب ج 1، ص 481 ـ 491 )
اسامى مقدّسى چون: «صاحب، قائم، قاطع، منصور و بقیة اللّه» که در کتب مذهبى ملل مختلف آمده است، از القاب خاصّ وجود مقدّس حضرت حجّت بن الحسن العسکرى ـ عجّل اللّه تعالى فرجه الشریف ـ است که در بیشتر روایات اسلامى، به آنها تصریح شده و ائمّه معصومین(علیهم السلام) در اکثر روایات، از آن حضرت به عنوان «صاحب»، «قائم» و «بقیة اللّه» یاد کرده اند. و این خود بیانگر این واقعیّت است که موعود همه اُمّتها و ملّتها همان وجود مقدّس منتظر غایب، حضرت حجّت بن الحسن العسکرى (علیه السلام) است.