مذهب‌ها و فرقه‌های اسلامی

وجه تمایز

مذهب

فرقه‌ها

فقهی

سنی

     حنفی  • مالکی • شافعی • حنبلی

شیعه

   اخباریان • اهل حدیث شیعه • اصولیون • شیخیه

تصوف

   بکتاشیه • چشتیه • حروفیه • دسوقیه • سهروردیه • شاذلیه • صفویه • ملامتیه • مولویه • نعمت‌اللهی • نقشبندیه • نقطویه • نوربخشیه • (ببینید:       فهرست کامل طریقت‌های تصوف)

اباضیه

   وهبیه • حارثیه • طریفیه • نکّار • نفاثیه • خلیفیه • عمریه • حسنیه • سکاکیه • حفصیه • یزیدیه

زیدیه

   جارودیه • سلیمانیه/جریریه • صالحیه/ابتریه • ناصریه • هادیه

کرامیه

-

جحمیه

  بخاریه • حرقیه • غیریه • متراقبه • میلیه •

کلامی

اشعریان

-

خوارج

  اباضیه • ازارقه • حروریه • بیهسیه • ثعالبه • شمیطیه • صفریه • عجاردهمحکمه • زیادیه • نجدات

سلفی

  قدیم: اهل حدیث • جدید: وهابیت

شیعه
/
امامیه

  دوازده‌امامی/اثنی‌عشری • اسماعیلیه/باطنیه (آقاخانیه، دروزیه، قرمطیه، نزاریه/حشاشین) • زیدیه • فاطمیان· قرمطیان· نصیریه/علویه • (ببینید: فهرست کامل فرقه‌های شیعه)

طحاویه

-

عثمانیه

-

غُلّات

    اهل حق • غالیان/غلو • غرابیه • غمامیه • (ببینید: فهرست کامل فرقه‌های غلات)

قدریه

-

ماتریدیه

-

مرجئه

    یونسیه • عبیدیه • غسانیه • تومنیه • توبانیه • صالحیه

معتزله

    واصلیه • هذیلیه • نظامیه • خابطیه/حدثیه • بشریه • معمریه • مرداریه • ثمامیه • هشامیه • جاحظیه • خیاطیه/کعبیه • جبانیه/بهشمیه

احمدیه
/
قادیانیه

-

خلافت عباسیان

خلافت عباسیان (به عربی: الخلافة العباسیة)‏ یا به صورتی دیگر عبّاسیّان (همچنین عبّاسیّون) به سومین خلافت اسلامی و دومین سلسله اسلامی اطلاق میشود.خلافت عباسیان توسط خاندان عباسی اداره می‌شد.

خلافت عباسی توسط نوادگان عباس بن عبدالمطلب، عموی پیامبر، که از بنی هاشم بود در سال ۷۵۰ میلادی در حران تاسیس شد .مرکز این خلافت بعدها از حران به بغداد منتقل شد،حکومت عباسی در بغداد در سال ۱۲۵۸ میلادی پس از یورش مغولان به پایان رسید.سپس توسط بازماندگان این دودمان حکومت مذکور به قاهره منتقل شد؛در سال ۱۵۱۹ میلادی پس از فتح شام ومصر توسط ارتش عثمانی سلسله عباسیان منقرض شد. [۱]

بنی عباس در سیاست داخلی و اداره کشور مانند امویان همان سیستم اداری و روش ایرانیان را پسندیدند و پیش گرفتند.[۲] خلافت بنی عباس در سال 132 هجری قمری توسط شخصی به نام سفاح تشکیل شد . مردی که در به قدرت رساندن خلافت بنی عباس نقش مهمی داشت ابو مسلم خراسانی بود که بعد ها توسط منصور جانشین و برادرزاده سفاح به قتل رسید. منصور حکومتی را که عمویش پایه گذاری کرده بود قدرتمند کرد و پایتخت حکومت بنی عباس را به شهر بغداد منتقل کرد و تمامی دشمنان خود را به شدت سرکوب کرد . قدرتمندریت فرمانروای خاندان بنی عباس هارون الرشید است که در زمان او قلمرو خلافت بنی عباس در اوج وسعت قرار داشت . با این همه بسیاری که از قدرتی که به هارون الرشید نسبت می دهند به خاطر وزیر بزرگ او یحی برمکی بود . یحیی برمکی با هارون الرشید بزرگ شده بود با این حال بعد ها به دلیل قدرت بسیاری که به دست اورده بود کشته شد . بعد از مرگ هارون الرشید میان دو پسر او امین و مامون بر سر قدرت درگری اتفاق افتاد.امین بعد از پنج سال حکومت توسط برادر خود کشته شد . چون مامون به یاری ایرانیان به قدرت رسید پایتخت بنی عباس را از بغداد به شهر مرو در خراسان انتقال داد . این کار مامون با مخالفت شدید بزرگان خاندان بنی عباس قرار گرفت . مامون برای اینکه بزرگ شیعیان یعنی علی ابن موسی ارضا(ع) را زیر نظر مستقیم خود بیگیرد ایشان را به مرو آورد و مقام ولیهدی را به ایشان پیشنهاد کرد . علی ابن موسی ارضا(ع) به شرط انکه در کارهای سیاسی دخالتی نکند و هیچ کسی را عزل یا نصب نکند قبول کرد با این وجود یک سال بعد ایشان توسط خلیفه ی بنی عباس مسموم و به شهادت رسید و مامون دوباره پایتخت بنی عباس را به بغداد انتقال داد . بعد از مرگ مامون قدرت خاندان بنی عباس رو به انحطاط نهاد و قسمت های قلمرو این حکومت سر یه طغیان برداشتند و حکومت هایی برای خود تشکیل دادند . شاید بعد از مامون بتوان به دو نفر از خلفای بنی عباس اشاره ی کوتاه کرد . یکی معتمد که در زمان او یکی از شاهان ایران به نام یعقوب لیث برای سرنگونی حکومت بنی عباس به بغداد حمله کرد ولی شکست خورد و کمی بعد بر اثر بیماری مرد . دیگری منصور که تلاش بسیاری کرد تا حکومت ایرانی خوارزمشاهیان را در خراسان سرنگون کند و به همین جهت مغولان را تحریک کرد که به ایران حمله کنند . اخرین خلیفه ی بنی عباس معتصم از مغولان شکست خورد و تسلیم شد و حکومت بنی عباس سرنگون گردید

خلافت عباسیان

خلفای عباسیان

ابوالعباس عبدالله سفاح
ابوجعفر عبدالله منصور
ابوعبدالله محمد مهدی
ابومحمد موسی هادی
هارون‌الرشید
ابوعبدالله محمد امین
ابوالعباس عبدالله مأمون
ابواسحاق محمد معتصم (المعتصم بالله)ابوجعفر هارون واثق (الواثق بالله)ابوالفضل جعفر متوکل (متوکل علی‌الله)ابوجعفر محمد منتصر (المنتصر بالله)ابوالعباس احمد مستعین (المستعین بالله)ابوعبدالله محمد معتز (المعتز بالله)ابواسحاق محمد مهتدی (المهتدی بالله)ابوالعباس محمد معتمد (المعتمد علی الله)ابوالعباس احمد معتضد (المعتضد بالله)ابواحمد علی مکتفی (المکتفی بالله)ابوالفضل جعفر مقتدر (المقتدر بالله)ابومنصور محمد قاهر (القاهر بالله)ابوالعباس محمد راضی (الراضی بالله)ابواسحاق ابراهیم متقی (المتقی لله)ابوالقاسم عبدالله مستکفی (المستکفی بالله)ابوالقاسم فضل مطیع (المطیع لله)ابوبکر عبدالکریم طائع (الطائع بالله)ابوالعباس احمد قادر (القادر بالله)ابوجعفر عبدالله قائم (القائم بأمر الله)ابوالقاسم عبدالله مقتدی (المقتدی بامر الله)ابوالعباس احمد مستظهر (المستظهر بالله)ابومنصور فضل مسترشد (المسترشد بالله)ابوجعفر منصور راشد (الراشد بالله)ابوعبدالله محمد مقتفی (المقتفی لامر الله)ابومظفر یوسف مستنجد (المستنجد بالله)ابومحمد حسن مستضی (المستضی بامر الله)ابوالعباس احمد ناصر (الناصر لدین الله)ابونصر محمد ظاهر (الظاهر بامر الله)ابوجعفر منصور مستنصر (المستنصر بالله)

ابواحمد عبدالله مستعصم (المستعصم بالله)

ابوالعباس عبدالله سفاح

اولین خلیفه عباسی بود که در سال ۱۳۲ هجری قمری در مسجد کوفه به خلافت رسید که تا زمان مرگش در سال ۷۵۴ میلادی خلافت کرد. سفاح از نوادگان عباس بن عبدالمطلب و از بنی هاشم بود. او در نخستین خطبه اش ادعا کرد که امویان با ستم حق آنها را پایمال کردند و با دادن وعده و وعید به مردم از آنها خواست تا سپاسگزار خداوند باشند تا به آنها این فرصت را داده‌است که شاهد دوران خلافت عباسیان باشند.

سفاح خلافت اموی را از میان برداشت و بزرگان خاندان اموی را کُشت. قبر تمام امویان در شام، به فرمان او کنده شد و تنها قبر عمر بن عبدالعزیز شکافته نشد. در برخی از مناطق شامات، باقی مانده‌های خاندان اموی یا فرماندهان قدیمی این خاندان سر به شورش برداشتند، اما سفاح کسانی را برای سرکوب آن‌ها فرستاد. خلافت سفاح، ۴ سال به طول انجامید.

در دوران خلافت سفاح دو اتفاق مهم افتاد که یکی براندازی امویان و دیگری موروثی کردن خلافت در خاندان عباسی بود. پس از مدت کوتاهی از به خلافت رسیدن سفاح، مروان پسر محمد آخرین خلیفه امویان در کنار رودخانه زاب از سپاه عباسیان شکست خورد و به مناطق غربی سرزمین‌های مسلمانان متواری گشت و سرانجام نیز از پای درآمد.

پس از این واقعه تمام سرزمین‌های مسلمانان از کرانه رود سند در شرق تا مراکش در غرب به سلطه عباسیان درآمد. با آنکه سفاح بسیاری از امویان را با بی رحمی کشت اما شخصی به نام عبدالرحمن از نوادگان هشام بن عبدالملک به اندلس در اسپانیا گریخت و در آنجا دولت امویان اندلس را بنیان نهاد که چند قرنی هم دوام آورد.

اقدام دیگری که سفاح انجام داد موروثی کردن خلافت در خاندان عباس، عموی محمد بود. دعوت عباسیان در ابتدای کار با خون خواهی علویان و اهل بیت بود و از مردم با نام «الرضا من آل محمدص» بیعت گرفتند. اما پس از تسلط بر شام و عراق و سقوط امویان به ناگاه تغییر روش دادند و خود را یگانه وارث محمدص نشان دادند و هر گونه اعتراضی را با بی رحمی سرکوب کردند.

در دوره خلافتش گروهی او را مهدی (امام دوازدهم شیعیان) پنداشتند.[۱]

ابوجعفر عبدالله منصور

ابوجعفر منصور (نام کامل: أبوجعفر عبدالله بن محمد بن علی بن عبدالله بن العباس المنصور)، دومین خلیفه از خلفای عباسی بود، که ده سال از سفاح بزرگ تر بود و در روزگار خلافت وی، قدرت بسیاری داشت. او در خراسان، برای سفاح بیعت گرفت و بر کار اداره ایالات و استان‌ها نظارت داشت. پدرش محمد، نواده عباس بن عبدالمطلب بود؛ او از سال ۷۵۴ تا ۷۷۵ میلادی فرمان راند. در سال ۷۶۲، وی بغداد را با نام مدینه السلام(شهر صلح) بنیان نهاد. وی شورش‌های زیادی را در زمانی که هنوز عباسیان چندان به قدرت نرسیده بودند، سرکوب کرد. او عنصر وفادار خلافت عباسی، ابومسلم خراسانی را به قتل رسانید. وی شورش سنباد را که از اهل خراسان بود، دفع کرد. وی به بنای مساجد، توجه خاص داشت و در بغداد بیت الحکمه بنا کرد. او در سال ۷۵۵، در حالی که به سفر حج می‌رفت، مُرد.

مشکلات خانوادگی عباسیان بر سر خلافت

اولین مشکل در دوران خلافت منصور شورش شخصی به نام عبدالله بن علی در شام بود که با کاردانی ابومسلم سرکوب شد و مجبور به اطاعت و بیعت با خلیفه شد و بعد از این ماجرا وی به زندان افکنده شد و به دستور خلیفه سقف زندان بر سرش ویران شد و وی جان باخت.منصور برای موروثی شدن خلافت در خاندان خود ابتدا عیسی بن موسی را که به دستور سفاح ولی عهد بود وادار به استعفا کرد اما چون وی قبول نکرد وی را زندانی کرد و زیر سقفهای خراب نشاند اما باز هم این کار چاره ساز نشد.منصور به او زهر خوراند و وی بسیار سخت مسموم گشت اما زنده ماند و باز هم استعفا نداد.سرانجام روزی وی و پسرش را با هم احضار کرد و دستور داد پسرش را در حضور وی خفه کنند چنان که ماموران شروع به این کار کردند وی تسلیم گشت و استعفا داد.پس از آن وی پسر مورد علاقه اش مهدی را به جانشینی خود برگزید.

ابومسلم

مهمترین خطری که خلافت عباسیان را در ابتدای امر تهدید می‌کرد از جانب ابومسلم سردار خراسانی بود که قدرتش روز افزون زیاد میگشت.او در انتقال خلافت به عباسیون و کشتار مخالفان آنها نقشی بسزا داشت.ابومسلم که به اقابی چون «صاحب الدعوه» و «امین آل محمد» در خاندان عباسی مفتخر گشته بود در نزد ایرانیان محبوبت زیادی کسب کرده بود و سپاهیان بسیار و قدرت نظامی زیادی داشت که به تمایلات استقلال طلبانه اش دامن می‌زد.

وی میپنداشت که عباسیان به خاطر به خلافت رسیدنشان مدیون وی و نیروی نظامی اش هستند وگرنه بدون کمک وی هیچگاه به خلافت نمی‌رسیدند.به همین سبب منصور به فکر از میان برداشتن وی افتاد٬منصور با از بین بردن ابومسلم خیال خود را از بابت وی آسوده ساخت اما با قیامهای متعددی در خونخواهی از ابومسلم روبرو شد که وقت و هزینه زیادی را از خلافت گرفت.

علویان

مهمترین نگرانی و مشکل خلافت عباسیان جنبش علویان بود.این جنبش از ابتدای خلافت به وجود آمد و با موروثی شدن خلافت در خاندان عباسیان به مبارزه پرداخت.منصور در سال ۱۴۵ هجری قمری پایتخت عباسیان را از هاشمیه که در نزدیکی کوفه مرکز تجمع هواداران علویان بود به بغداد انتقال داد.بغداد دهی از دهستانهای تیسفون بود که معنی لغوی آن داده بغ(خداداد) می‌شود.منصور برای طرح نقشه بغداد از نظر خالد بن برمکی سود برد و گفته می‌شود وقتی در سال ۱۴۶ ه.ق خواست بغداد را احداث کند از خالد خواست که ایوان مداین را ویران کند اما خالد وی را از این کار منصرف ساخت.

منصور دماوند و طبرستان را نیز فتح کرد. وی به خست و سخت گیری بسیار شهره بود به طوری که خود شخصاً سکه‌ها میشمرد و وقتی مرد نهصد و شصت میلیون سکه بر جای گذشت.این شدت خسیسی به حدی بود که وی به «دوانیقی» مشهور شده بود.

منصور با کمک خاندان ایرانی برمکیان دستگاه دیوانی قدرتمندی ایجاد کرد که بیشتر برگرفته از رسوم اداری ساسانیان بود.خلافت 10 ساله مهدی پسر منصور نیز به آرامی گذشتسپاهیان خراسان که به «ایناءدوله»شهرت داشتند از افراد مهم سپاه عباسی و از پشتیبانان مهم آن بودند.در زمان مهدی چند شورش به وقوع پیوست که همگی سرکوب شدند.سپاهیان عباسیان در زمان مهدی آنغوره(آنکارا) را هم فتح کردند اما در آنجا ماندگار نشدند.هارون الرشید پس مهدی با مشاورین ایرانی تا قسطنطنیه هم پیشروی کرد و حاکم روم را مجبور به امضای صلحنامه‌ای کرد که به موجب آن سالیانه هفتاد هزار دینار به دولت اسلامی پرداخت می‌شد.

ابوعبدالله محمد مهدی

ابوعبدالله محمد مهدی (نام کامل وی: أبو عبد الله محمد بن عبدالله المنصور بن محمد بن علی المهدی بالله) سومین خلیفه از خلفای عباسی بود که بعد از پدرش منصور بین سالهای ۱۵۸ تا ۱۶۹ خلافت و فرمانروایی مسلمانان را بر عهده داشت.

وی که در بین سال‌های ۷۷۵ تا ۷۸۵ میلادی، در بغداد فرمان راند؛ او پس از پدرش ابوجعفر منصور به خلافت رسید. لقب وی «مهدی» به معنی ره‌یافته و ره‌نمایی‌شده است. دوران خلافت وی، همراه با صلح و آرامش بود. در این دوره قدرت عباسیان در بغداد، تحکیم شد. در این دوره، تنها اندلس در فرمان عباسیان نبود؛ و دیگر سرزمین‌های اسلامی تحت تسلط خلافت عباسی بود. مدت خلافت او ده سال و یک ماه بود.

رویدادهای مهم دوران خلافت

  • در سال ۱۶۰ هجری شخصی به نام یوسف البرم که یکی از اعراب مهاجر قبیله ثقیف بود در قسمت شرقی خراسان دعوی امامت نمود و تمام نواحی شرقی خراسان را به تصرف خود در آورد ولی فوراً به دست یزید عامل خلیفه مسلمانان دستگیر و به بغداد فرستاده شد و به قتل رسید.
  • در سال ۱۶۲ هجری مهدی همراه با هارون الرشید فرزندش پس از تاخت و تاز به شهرهای روم شرقی (بیزانس) به بغداد مهاجرت نمود.
  • در همین سال المقنع در ماوراءالنهر دعوی خدایی نمود اما به دست عمال و سپاهیان خلیفه مغلوب و مقتول شد

ابومحمد موسی هادی(نام کامل وی: أبو محمد موسی الهادی بن محمد المهدی بن أبی جعفر المنصور) چهارمین خلیفه عباسی در بغداد بود؛ او در سال ۷۶۶ میلادی در ری، ایران زاده شد. پس از مرگ پدرش در سال ۷۸۶ میلادی، هادی خلافت را برعهده گرفت. هادی بنا به وصیت پدرش، به جنگ با زنادقه پرداخت. او فرزند بزرگ مهدی و ولیعهد وی بود. برخی از مورخین بر این باورند که هادی به مرگ طبیعی درگذشت و برخی او را کشته شده می‌دانند. هادی در سال ۷۸۷ میلادی مُرد.

وقایع مهم دوران خلافت

  • قیام صاحب فخ: در سال ۱۶۹هجری حسین بن علی که یکی از نوازندگان حسن بود در مدینه بر ضد خلیفه قیام نمود و در همین سال به دست عمال خلیفه در نزدیکی مکه به قتل رسید.
  • در دوران خلافت هادی ویدوکیند سردار ساکی تسلیم فرانک‌ها شد و از دین عیسی پیروی کرد.
  • در دوران خلافت هادی در سال ۱۶۸ هجری جماعتی از طرفداران آل علی در مدینه قیام کردند و در میان ایشان کسی بود به نام ادریس بن عبدالله بن حسن بن علی بن ابی طالب. چون عمال خلفا شورش را خواباندند، ادریس به مصر فرار کرد از آنجا به مراکش رفت و در ناحیه سته سلسله علوی را تحت نام ادارسه ادریسیان تاسیس کرد.

هارون الرَّشید (زاده ۲۵ اسفند ۱۴۱ برابر ۱۷ مارس ۷۶۳، مرگ ۴ فروردین ۱۸۸ برابر ۲۴ مارس ۸۰۹) خلیفه عباسی بود. در شهر ری زاده شد و در توس خراسان درگذشت. او پنجمین و نام آورترین خلیفه این دودمان عرب بود. او از ۲۳ شهریور ۱۶۵ تا ۴ فروردین ۱۸۸ فرمانروایی کرد. نام وی در کتاب هزار و یک شب گنجانده شده‌است.

هارون پسر المهدی سومین خلیفه عباسی بود. مادرش کنیزی یمنی به نام الخیزران بود. او زنی پرنفوذ بر شوهر و پسرش بود.

هارون و برمکیان

برمکیان از دودمان‌های معروف ایرانی بودند، که به روزگار خلافت عباسی در دستگاه خلافت، خوش درخشیدند. برمک لقب روسای اتشکده نوبهار در بلخ بود، و برمکیان را از این جهت می‌خوانند، که پیشینیانشان دارای این عنوان روحانی بودند. اولین کس از این خاندان که در دستگاه خلافت عباسی نفوذ یافت خالد پسر برمک بود، وی جد برامکه بود و در روزگار وی بود که دولت برمکیان به ظهور پیوست. سفاح، خالد را به وزارت برگزید و همواره در دل وی جای داشت. در روزگار هارون الرشید، یحیی بن خالد برمکی وزارت یافت، و برمکیان به سرعت مدارج صعود و سقوط را پیمودند، چنانچه باری هارون الرشید به اتفاق یحیی بن خالد و دو فرزندش فضل و جعفر به حج رفتند. مداخله برمکیان در کارها موجب رشک خویشان خلیفه و اطرافیان دستگاه خلافت شد، چنان که هارون الرشید کمر به قتل آنان بست و پس از قتل برامکه حرم‌های ایشان نیز بر عوام مباح کرد. در آغاز فرزندان یحیی مورد عنایت هارون قرار گرفتند ولی پس از چندی خلیفه ایشان را به زندان انداخت و دارایی هایشان را به تاراج برد. دلیل این خشم ناگهانی را عشق جعفر پسر یحیی برمکی به عباسه خواهر هارون و زناشویی پنهانی این دو نوشته‌اند. داستان از اینجا آغاز شد که هارون دوست داشت تا خواهرش را نیز در نشست‌هایی که با جعفر می‌گذاشت همراه کند ولی چون در اسلام همنشینی زن و مرد بیگانه حرام است به ناچار ترتیب یک زناشویی اسمی را میان آنها گذارد. ولی عباسه و جعفر پنهانی به هم پیوستند. هنگامی که از عباسه فرزندی پدید آمد خشم هارون را فراگرفت. هارون زمانی که این داستان را شنید در مکه بود. اندکی پس از آن هارون به بغداد بازگشت و دستور داد تا جعفر را بکشند. او را دو پاره کردند و پیکرش را در دو سوی پلی در سوی شرقی شهر آویختند. پیکر سه سال در همانجا آویزان بود تا زمانی که هارون از آنجا می‌گذشت دستور داد تا پیکر را پایین آوردند و سوزاندند. ناگفته نماند که پدر و برادران جعفر نیز پس از این رویداد به زندان افکنده شدند.

اگر چه می‌نماید که برای سربه نیست کردن برمکیان این تنها بهانه‌ای بوده‌است چه که او از سوی این خاندان ایرانی احساس خطر می‌کند.

هارون و علویان

هارون در برخورد با علویان چنانن برخود بی رحمانه‌ای داشت که موسی بن جعفر را به زندان افکند و با خوراندن زهر ایشان را به شهادت رساند، سپس برای اثبات برائت خود از این جرم شنیع، از علما و فقها و اکابر گواهی گرفت.

او چند صد نفر از سادات را کشت.[۱]

شورش‌های زمان هارون

در زمان هارون شورش‌های متعددی روی داد مثل خراسان که تا نیم قرن پس از مرگ ابومسلم در تب و تاب بود ودر سیستان که غالبا عرصهٔ طغیان خوارج و دیگر ناراضیان بود. از روسای شورشیان می‌توان به استاذسیس،محمد بن شداد،حصین و حمزهٔ خارجی نام برد. نام‌های خرم دینان و سرخ علمان نیز چند بار به زبان آمد.

فرزندان هارون

هارون دو پسر داشت؛ امین و مامون. مامون از امین بزرگ‌تر بود ولی امین پسر زبیده بود که زبیده دختر بزرگ جعفر بن منصور خلیفه عباسی بود. حال آنکه مادر مامون یک کنیز ایرانی بود. از این رو بسیاری امین را جانشین پدر می‌دانستند.

دربار و دیگران

در زمان هارون بغداد به اوج شکوه و زیبایی خود رسید. وی پرشکوه‌ترین کاخ را در بغداد ساخت. بردگان و درباریان بسیار از کاخ او پاسداری می‌کردند. پس از چندی او کاخی دیگر به نام رقّاح را در شمال سوریه ساخت. او پس از جاگیر شدن در رقاح هرگز به بغداد بازنگشت.

او را برخی خلیفه‌ای دادگر خوانده‌اند.[نیازمند منبع]

او هم‌زمان با شارلمانی می‌زیست و با اروپای آن زمان رابطه بازرگانی گسترده‌ای به راه انداخته بود. او همچنین با چین رابطه دیپلماتیک برقرار ساخت.

هارون در هنگام سفر به بخش‌های شرقی فرمانرواییش بیمار شد و مرد.

ابوعبدالله محمد امین(نام کامل وی: محمد بن هارون بن محمد بن عبد الله بن محمد بن علی ابن عبد الله بن العباس) ششمین خلیفه عباسی بود. خلافت وی ۱۹۳ - ۱۹۸ هجری بود.

از ولادت تا خلافت

امین در شوال سال ۱۷۰ هجری، در رصافه دیده به جهان گشود، تولد او شش ماه بعد از برادرش مأمون بود. وی به دو کنیهٔ أبو عبدالله و أبو موسی معروف گشته، مادرش زبیده دختر جعفر بن منصور بود. از خصوصیات نسبی امین، هاشمی بودن پدر و مادرش است، که در هیچ یک از خلفای بنی عباسی دیده نشده‌است.

امام سیوطی او را وصف کرده و می‌گوید: از نطر چهره او یکی از زیباترین جوانان به شمار می‌رفت. او سفید چهره و قد بلند و دارای قدرت و شجاعت بود، و گفته شده یک بار با دست خویش شیری را کشته‌است، وی فردی فصیح و بلیغ و ادیب بود. ولی با وجود این اوصاف، فردی اسراف‌کار، ضعیف الرأی و بد اندیشه بود و لایق امارت و حکومت‌داری نبود.

وی در جایی دیگر از اسحاق موصلی نقل می‌کند، و می‌گوید: خصلت‌هایی در امین جمع شده، که در هیچ کس دیگر جمع نشده بود؛ او زیباترین چهره را داشت، و سخی‌ترین مردم بود، و از نظر پدری و مادری دارای شریف‌ترین نسب بود، ادبیاتش خوب بوده، و آگاه به شعر بود، ولی خوشگذرانی بر او غلبه کرد.

امین پنج سال بیشتر نداشت، که پدرش او را به عنوان ولی عهد خویش قرار داد، ناگفته نماند که مادرش زبیده، که دختر عموی هارون رشید بود گام اساسی را برای این امر گذاشته بود، وی از زنان با استعداد و باهوش دوران خود شمرده می‌شد.

هارون الرشید سه فرزند خود امین و مامون و قاسم را بترتیب ولی عهد خویش قرار داد، و حکومت خویش را میان آنها تقسیم کرد، او در این تقسیم خراسان را به طور کامل در اختیار مأمون قرار داده، و شبه جزیره را در اختیار قاسم، و عراق را برای امین قرار داد.

وقتی هارون به خاطر بیماری در طوس وفات نمود، همهٔ قلمروی اسلامی بدون هیچ گونه خلاف، با امین بیعت کردند، اما مأمون در آن هنگام برای اجرای دستور پدرش یعنی دفع شورش در خراسان به سر می‌برد، و از حضور در مراسم بیعت با امین عذر طلبید.

فتنه‌ها و نا آرامی‌ها در دوران امین

دوران امین آکنده از فتنه‌ها و نا آرامی‌ها بود، هنگامی که بین او و برادرش مأمون فتنه و نزاع وجود داشت، آتش مخالفت‌ها و شورش‌ها در بلاد شام به وسیلهٔ «علی بن عبدالله بن خالد بن یزید بن معاویه» معروف به سفیانی شعله‌ور شد، او کسی بود، که مردم را به سوی خویش فرا می‌خواند، و پس از بیرون کردن عامل امین، دمشق را اشغال کرد، و چیزی نمانده بود تا ادعای استقلال کند.

امین برای دفع این شورش لشکری را به رهبری حسین بن علی بن عیسی بن ماهان به دمشق فرستاده، اما به خاطر نابسامانی‌های بغداد پیروزی چندانی حاصل نکرد، بدین صورت دمشق چند سال در اشغال به سر برد.

وزرای امین و بزرگان حکومت در دوران وی

امین، «فضل بن ربیع» را وزیر دربار خویش قرار داده بود، او در سال ۱۹۶ هجری، هنگامی که پیروزی امین را در فتنه‌ها ضعیف دید، از دید عموم غایب شد. به غیر از او کسی دیگر به عنوان وزیر امین در کتب تاریخ نام برده نشده‌است.

اما از مردان مهمی که در دربار حکومتی امین نقش داشتند، و خلیفه بر آنها اعتماد کرده بود، می‌توان «عباس بن فضل بن ربیع» را نام برد، که مسئولیت دربانی خلیفه را برعهده داشت، همچنین «بکر بن معتمر» دیوان خاتم را اداره می‌کرد.

از دیگر مردان حکومتی در دوران امین، «علی بن عیسی بن ماهان» و «حسین بن علی بن عیسی» بود، که پدرش «علی بن عیسی» در جنگهای ضد طاهر بن حسین کشته شد، هر دوی آنها در وفاداری نسبت به امین ضعیف بودند، تا جایی که حسین بن علی بن عیسی چندین بار علیه خلیفه بر گشته، و هر بار غدر و خیانت جدیدی پیاده می‌کرد. وی در پایان توسط سربازان امین دستگیر شد و او را به قتل رساندند.

شکستن عهد پدری در تعیین ولی عهد

همان‌طورکه قبلا بیان شد، رشید در یک تصمیم رسمی ولیعهد را تعیین کرده، و خلافت را پس از وفات خویش به امین، مأمون و قاسم سپرد، اما امین پس از وفات پدرش از این عهد و توثیق تخلف ورزید، و مأمون و قاسم را خلع کرده، و برای فرزندش موسی به عنوان جانشین بعد از خودش بیعت گرفت. کتابی که بوسیلهٔ پدرش در آن عهد خلافت پس از وی نوشته شده، و در کعبه آویزان شده بود، به دستور او به سرقت برده شد. وزیرش فضل بن ربیع تأثیر مثبتی در غدر و عدم وفای به این عهد داشته‌است.

ابن اثیر در کتاب خویش علت این امر را فضل بن ربیع می‌داند، و می‌گوید: «چون فضل بن ربیع از سفر طوس برگشت، امین را وادار کرد، تا مأمون را خلع و فرزند خود موسی را ولیعهد کند، و برای او بیعت بگیرد، محمد امین چنین عزم و اراده‌ای نداشت، ولی او وادارش کرد، چون فضل بن ربیع می‌دانست اگر کار بدست مأمون افتد، از او انتقام خواهد گرفت».

امین با این کار خویش باب فتنه و نزاع با برادران خویش را باز کرد، مأمون نیز پس از شنیدن این خبر ارتباط و ارسال برید به امین را قطع کرد، امین در سال ۱۹۴ هجری برادرش قاسم را از ولایت‌داری جزیره عزل، و خزیمه بن ثابت را جایگزین او کرد.

این امر سبب شد تا باد زوال و نابودی که بر ملک او شروع به وزیدن کرده بود، تبدیل به گردبادی سهمگین شده، و سلنطنتش را از ریشه در آورد.

سیرت امین، و نقد کتب تاریخ

به خاطر روابط تیره‌ای که میان امین و مأمون استوار بوده، نمی‌توان به تاریخ‌نویسان بعد از امین اعتماد کرد، چه بسا که این تواریخ در دوران مأمون نوشته شده، و او هم به خاطر توجیه قتل برادرش، چهرهٔ امین را زشت و مذموم جلوه داده باشد.

اما در بعضی از روایات دیگر که در مورد امین گفته شده‌است، مورخان در آن بر چنین خصلت‌هایی از امین اتفاق داشته، یا چنین چیزی از طریق افراد ثقه و مورد اعتماد نقل شده‌است.

مثلا علاقه‌مند بودن امین به شکار، و پرداختن به خوشگذرانی، و ترک امور حکومتی، از جمله مواردی است که مورخان زیادی بر آن اتفاق دارند.

اما اتهام او به شرب خمر که در بعضی از کتب تاریخ روایت شده، نمی‌توان صحت آن را تأیید کرد، و اثبات آن امری سخت است.

جنبش‌ها و فتوحات در دوران امین

در دوران خلافت امین جنگهایی فراگیر با روم صورت نگرفت. در این دوره روم نیز مانند مسلمین مشغول جنگهای داخلی بوده، و هیچ یک از دو دولت آمادگی و توان نظامی برای جنگیدن را نداشتند.

در زمان به خلافت رسیدن امین، هنوز حرکت «رافع بن لیث» که شورشی علیه حکومت عباسیان شمرده می‌شد، استوار و پایدار بود، که در نهایت، هرثمه این حرکت را ضعیف کرده، و رافع مجبور شد تا برای نجات خویش از مأمون طلب امان کند، و مأمون نیز به او امان داده و او را اکرام کرد.

اهل حمص بر عامل خویش اسحاق بن سلیمان، که امین او را والی گردانده بود، شورش کرده، و او نیز به شهر سلیمه انتقال پیدا کرد، امین نیز عبدالله بن سعید الحرشی به عافیه بن سلیمان به آنجا فرستاد، و افراد متعددی از شهر حمص را که در این حرکت دست داشتند به زندان افکند.

امارات موجود در عهد امین، همانی بود که در عهد پدرش وجود داشته، و دولت خوارج صفریه و اباضیه کما کان در مکان خود استوار بوده، و أبو منصور یسع بن قاسم و عبدالوهاب بن عبدالرحمن بن رستم که از رئوس خوارج صفریه و اباضیه بودند، بر مناطق تحت اشغال خویش حکم‌رانی می‌کردند.

امویان نیز در اندلس امرشان قوت گرفته بود و حاکم وقت آنان در آن زمان هشام بن عبدالرحمن الداخل بود.

از طرف دیگر در قیروان دولت ابراهیم بن اغلب قوت گرفته بودند، که در سال ۱۹۵ هجری عمران بن خالد التمیمی علیه او شورش کرده، اما این شورش به شکست انجامید، و سرانجام در سال ۱۹۶ هجری ابراهیم بن اغلب وفات نموده، و پسرش جانشین او گشت.

به همین صورت امارات مستقل در عهد مأمون در جناح غربی دولت اسلامی پا بر جا بود، ولی اغلب ولایات از شرق تا غرب تحت سیطرهٔ کارگزاران عباسیان بود، هر چند خوارج، و عمالشان در قیروان، دولت عباسی را در بغداد تهدید می‌کردند؛ ولی دشمن اصلی عباسیان امویان شمرده می‌شدند که در بلاد اندلس رشد روز افزون یافته بودند.

پایان کار امین

امین عمر طولانی نداشت، او تنها چهار سال و هشت ماه پس از نشستن بر کرسی خلافت توسط سپاه مأمون که به رهبری عبدالله بن طاهربود، کشته شد.

این واقعه در شهر ربیع‌الاول سال ۱۹۸ هجری رخ داده، او در آن زمان ۲۸ سال سن داشت.

مورخان بسیاری در تحلیل این فتنه، خود امین را مقصر می‌دانند، چرا که برادرانش را از ولیعهدی خلع کرده، و پسر خویش، موسی را ولیعهد گرداند، این فتنه به نوبهٔ خود سبب شد از منزلت شهر بغداد که محل کسب علوم و فنون و تجارت بود کاسته شود. و از جهت دیگر به ضعف و عدم انسجام مسلمانان انجامید.

وقتی امین به قتل رسید، عبدالله بن طاهر سر او را نزد مأمون فرستاد، و اوضاع ناآرام آن زمان را برای خلافت مأمون آماده کرده، و به شهرها و مراکز اسلامی نامه نوشته، و آنها را از قتل امین آگاه ساخت.

ابوالعباس عبدالله مأمون پسر هارون‌الرشید خلیفه عباسی، در ۷۸۶ میلادی [ ۱۷۰ ه. ق ] در بغداد زاده شد، در ۸۳۳ [ ۲۱۸ ه. ق ] در نزدیکی طرسوس درگذشت. هفتمین و بزرگ‌ترین خلیفهٴ عباسی (۸۱۳ - ۸۳۳) بود که پس از ابوعبدالله محمد امین به خلافت رسید. مادر و همسرش ایرانی بودند، که مبین تمایلات ایرانی و علوی اوست. او معتزلی پرشوری بود، و کوشید تا با اعمال زور عقاید خود را به کرسی بنشاند(۱) و آغازگر محنة خلق قرآن بود. او پس از برادرش امین به خلافت رسید.

خلافت

هارون‌الرشید، پسرش امین را جانشین خود قرار داد و نیز جانشینی امین را به مأمون سپرد. پس از مرگ هارون‌الرشید بین امین و مأمون اختلاف روی داد. امین، پسرش موسی را به جانشینی خود برگزید. در میان طاهر بن حسین، به سرداری سپاه مأمون انتخاب شد. طاهر، بغداد را فتح کرد و امین را به قتل رسانید تا کار بر خلافت مأمون استوار گردید و به همین دلیل، مأمون نیز او را به فرمان‌روایی خراسان برگزید.

مأمون با برگزیدن مرو به عنوان تختگاه خلافت، از مشاوران و وزیران ایرانی چون فضل بن سهل استفاده کرد و بر سپاهیان ایران تکیه داشت. مأمون عملاً اعراب را از صحنه سیاست کنار گذاشت. او هم چنین چندین نفر را به مدینه فرستاد و علی بن موسی الرضا را به خراسان آورد؛ حتی بر اساس برخی روایات او را به ولایت‌عهدی خویش اختیار کرد. در زمان مأمون، مردم عراق شورش کردند و ابراهیم بن مهدی را به خلافت برگزیدند. مصر نیز دست‌خوش آشوب شد. از طرفی، بابک خرمدین قیام کرد و آذربایجان را تصرف نمود. مأمون بعد از مدتی دستور به قتل فضل بن سهل داد، و پس از چندی کشندگان او را نیز مجازات کرد. پس از آن مامون علی بن موسی را به قتل رساند.

سیاست مذهبی

دوره مأمون، دوره بحث‌ها و جدل‌های دینی در بین اهل‌کتاب بود. مجالس مناظره‌ای که بیشتر در نزد او تشکیل می‌شد پیروان ادیان، خاصه موبدان را مجال می‌داد که عقاید خویشتن را مطرح کنند و با دانشمندان اسلام به گفت‌وگو برخیزند. در دوره مأمون، دانشمندانی که با معارف یونانی و هندی و ایرانی آشنایی داشتند، به حدیث و رأی و بحث و جدل برخاستند. در این مجالس مناظره، کسانی مانند آذرفرنبغ فرخزادان، پیشوای زرتشتیان و یزدان‌بخت پیشوای مانویان حاضر می‌گشتند. در بعضی از مجلس‌هایی که در خراسان برگزار می‌شد، علی بن موسی هم شرکت داشت. مأمون برای جلب رضایت شیعیان، جامه سیاه را که شعار عباسیان بود رها کرد و جامه سبز را که پیش از آن علویان برتن می‌کردند، به تن کرد؛ این امر باعث نارضایتی‌هایی در بین مردم عراق شد.

ابواسحاق محمد المعتصم بالله خلیفه عباسی (۸۴۲-۸۳۳) فرزند هارون الرشید بود که پس از مأمون به خلافت رسید.

] 

زندگینامه

نیروهای سپاه او در سال ۸۳۸ بابک خرمدین، سردار آذربایجانی (آذربایجان ایران) را که به قیام علیه اعراب برخاسته بود را کشتند. به دستور معتصم بالله ابتدا دست و پای بابک خردمدین را به‌تدریج قطع کردند. سپس جنازه‌اش را در شهر سامرا بر سر دار کشیدند.[۱]

اقدامات معتصم

از کارهای تاریخی وی می توان به این موردها اشاره کرد:

جایگزینی ترکان

دوران معتصم ٬دوران تسلط ترکان بر دستگاه عباسی بود. معتصم که مادرش ترک بود ترجیح داد به جای یاری جستن از ایرانیان یا عرب ها، نیروی سومی را وارد کارزار کند.[۲]

نبرد آموران

معتصم برای گسترش اسلام با یاری افشین دست به اشغال آموران و ویران کردن آن شهر زد. او با دربند کردن ۴۲ تن از سران آموران ایشان را به سامرا انتقال داد. اما با نپذیرفتن اسلام از سویشان، دستور کشتن ایشان را صادر کرد[۳].

ادامه سیاست محنة

سیاست محنة خَلق قرآن که ۴ ماه پیش از مامون توسط مامون اتخاذ شده بود در دوره حکومت معتصم ادامه یافت.[۴]

واثق(نام کامل:هارون الواثق بالله بن محمد المعتصم بالله بن هارون الرشید) فرزند معتصم و خلیفه عباسی بود که پس از پدرش از سال ۸۴۲ تا ۸۴۷ میلادی فرمان راند.

 [نهفتن] 

زندگی‌نامه

او پس از مرگ پدرش معتصم به خلافت رسید. مادرش کنیزکی رومی به نام قراطیس بود. قراطیس در سفر حج به همراه برادر واثق، جعفر بن معتصم رفت. هرچند وی در سال ۸۴۲ در راه مکه، جان سپرد و در کوفه به خاک سپرده شد.

وی پیشتر نایب هارون الرشید در بغداد بود و با بابک خرمدین نبرد کرده بود. در عهد واثق ولایتداران نفوذ یافتند. عبدالله بن طاهر، حکمرانی خراسان، طبرستان و کرمان را برعهدا داشت.

در زمان او، شورش‌هایی در شام و فلسطین روی داد؛ به همین دلیل او اشناس ترک را به ولایت شام فرستاد؛ و بعدها مغرب و مصر را نیز به قلمرو حکمرانی وی افزود.

ادامه سیاست محنة[ویرایش]

نوشتار اصلی: خلق قرآن

سیاست محنة خَلق قرآن که ۴ ماه پیش از مرگ مامون توسط مامون اتخاذ شده بود در دوره حکومت معتصم و واثق ادامه یافت.[۱]

وی به سبب تب شدید در سال ۸۴۷ میلادی درگذشت و خلافت را به برادرش متوکل گذاشت

متوکل (نام کامل وی: أبو الفضل جعفر المتوکل علی الله بن المعتصم بن الرشید بن المهدی) خلیفه عباسی بود که در سال‌های ۸۴۷ تا ۸۶۱ در سامرا فرمان راند. متوکل پس از درگذشت برادرش واثق با کمک غلامان ترک به خلافت نشست و به دست هم آنان به قتل رسید.

او نخستین خلیفه عباسی بود که مذهب شافعی اختیار کرد؛ او همچنین در فقه و سنت مطالعه کرده بود. در زمان او توفان سختی بر بغداد و بصره و کوفه و عراق وزید و چهارپایان و کشت و خواربارها از بین رفت و قحطی و خشکسالی پدید آمد. در این دوره، بیزانسی‌ها نیز به قلمرو عباسی دست اندازی می‌کردند. آغاز خلافت متوکل، همزمان با قدرت یافتن ترکان در حکومت بود. خود متوکل به دست شماری از ترکان درباری به قتل رسید.

] 

سیاست مذهبی

برخلاف مامون که سیاست مذهبی میانه‌روی داشت، متوکل به اهل حدیث نزدیک شد و آنان قدرت یافتند و به برخی از آنان اجازه داد که روایات رؤیت خدا را نقل کنند. او حاکمان معتزلی را برکنار کرد، محنة خَلق قرآن را پایان داد، و احمد بن حنبل را که سمبل مقاومت اهل حدیث بود گرامی داشت. به همین دلیل حنبلی‌ها او را «محیی السنه» (احیاکنندهٔ سنت) لقب دادند. او به علی بن ابی طالب بی‌احترامی می‌کرد و حرم حسین بن علی را خراب کرد.[۱]

رویدادهای برجسته دوران خلافت

دوران متوکل آغاز افول عباسیان را رقم زد:

محمد منتصر (نام کامل وی: ابوجعفر محمد المنتصر بالله بن المتوکل بن المعتصم بن الرشید) (۸۳۷ - ۸۶۲ میلادی) از خلفای عباسی در بغداد بود. او دو سال از سال ۸۶۱ تا ۸۶۲ فرمان راند. عنوان او المنتصربالله به معنی «کسی که به یاری خدا پیروز می‌شود» است.

رفتار منتصر با علویان

منتصر برخلاف متوکل، رویه ملایمی را با شیعیان و علویان در پیش گرفت؛ وی را به سبب خوی نرمش الحلیم نیز نامیده‌اند.

مرگ منتصر

نوشتار اصلی: هرج و مرج در سامرا

منتصر ترکان را دشمن می‌داشت و می‌گفت اینان کشندگان خلفایند. ترکان چون چنین دیدند قصد کشتن او کردند و سی هزار دینار به ابن طیفور پزشک دادند تا او را با ابزاری زهرآلود کشت. مرگ او در ربیع الآخر سال دویست و چهل و هشت در سن بیست و شش سالگی رخ داد.[۱]

وقایع مهم دوران خلافت

  • امان دادن به علویانی که در زمان متوکل گریخته و پریشان و پراکنده شده بودندو باز پس دادن املاک غصب شده از آنان
  • بازگرداندن فدک به اولاد علی
  • امارت یافتن محمد پسرطاهر در ایران
  • هرج و مرج در سامرا

·         مستعین یا ابوالعباس احمد بن محمد بن المعتصم بن الرشید المستعین بالله خلیفه عباسی بغداد بود. او در سال‌های ۸۶۲ تا ۸۶۶ میلادی فرمان راند. او مردی نمکین و سفیدچهره بود و در ادبیات و شعر مهارت داشت. در روزی که ابوجعفر محمد منتصر مُرد، با وی بیعت شد. اما ترکان شورش کرده، او را از خلافت برداشتند و با یکی از پسران متوکل بیعت کردند و جنگ میان دو خلیفه درگرفت تا این که به توطئه ترکان کشته شد.

ابوعبدالله محمد معتز

المعتزبالله یا معتز (نام کامل وی: ابوعبدالله محمد بن المتوکل بن المعتصم بن الرشید المعتزبالله) خلیفه عباسی در بغداد بود که از سال ۸۶۶ تا ۸۶۹ فرمان راند. پس از برکناری ابوالعباس احمد مستعین، با او بیعت کردند و او در سال ۸۶۶ میلادی/ ۲۵۲ هجری به عنوان خلیفه مسلمانان برگزیده شد؛ در زمان پذیرش خلافت وی نوزده سال داشت. در سال اول خلافتش، اشناس ترک مُرد. سرانجام، معتز در سن بیست و چهار سالگی به دست گروهی از ترکها کشته شد.

ابواسحق محمد مهتدی خلیفه عباسی در بغداد بود که از سال ۸۶۹ تا ۸۷۰ در سرزمین‌های اسلامی فرمان راند. او چهاردهمین خلیفه عباسی بود؛ و وی را به دادگری و نیرومندی می‌شناختند. در آغاز خلافت وی، اهل بغداد سر به شورش برداشتند و از بیعت با او سرباز زدند؛ اما مهتدی توانست این شورش‌ها را فرونشاند. علویان نیز شورش کردند، به ویژه در طبرستان، حسن بن زید علوی سر به شورش برداشت. احمد بن عیسی شیخ که پدرش ولایت فلسطین را داشت نیز شورید؛ اما تمام این شورش‌ها به تدبیر مهتدی سرکوب شد. وی در بین ترکان که در آن زمان نیرومندی بسیار به دست آورده بودند، شکاف افکند و جنگی در میان ایشان برانداخت.

ترکان بر قتل او همداستان شدند و از این رو وی را از خلافت انداخته، شکنجه کردند، و او را در سال ۸۷۰، یک سال پس از شروع خلافتش به قتل رساندند.

.

ابوالعباس محمد معتمد یا احمد معتمد علی الله خلیفه عباسی در بغداد بود که از سال ۸۷۰ تا ۸۹۲ میلادی در سرزمین‌های اسلامی فرمان راند. او پسر بزرگ متوکل بود که هنوز زنده بود؛ وی ۲۳ سال خلافت کرد. در زمان وی، سردار ترک، موسی بن بغا نفوذ بسیاری در حکومت یافت. معتمد، در این زمان در امور سیاسی دخالت نمی‌کرد، و فرماندهی سپاه و حفظ حدود و تعیین وزیران را به برادرش موفق سپرد و معتمد تنها عنوان امیرالمومنین را داشت و به نام وی خطبه گفته می‌شد و سکه زده می‌شد. شورش سالار زنگیان در زمان او روی داد؛ همچنین کار اسماعیلیان بالا گرفت. معتمد، خود به کار دین علاقه مند بود؛ در زمان وی صحیح بخاری و صحیح مسلم و ترمذی و سنن ابن ماجه تدوین شدند. سال وفات معتمد در ۸۹۲ میلادی بود؛ او در سامرا به خاک سپرده شد و پس از او معتضد به خلافت رسید.

معتمد عباسی امام دهم شیعیان را مسموم کرد و وی به همین خاطر از دنیا رفت. در این خصوص باقر شریف قریشی می‌نویسد: «امام حسن عسکری را نزد معتمد عباسی بردند. در حالی که وی ازاینکه مردم به آن حضرت احترام می‌گذاشتند خشمگین بود؛ لذا تصمیم گرفت وی را از بین ببرد. بنابراین زهر کشنده‌ای به امام دهم داد و آن حضرت بر اثر آن زهر از دنیا رفت»»

ابوالعباس احمد معتضد

معتضد خلیفه عباسی در بغداد بود. او در سال‌های بین ۸۹۲ تا ۹۰۲ میلادی فرمان راند. پس از مرگ ابوالعباس محمد معتمد، با او بیعت شد. او با شیعیان و علویان راه مدارا در پیش گرفت. او نخستین خلیفه عباسی بود، که خود به نماز جماعت می‌ایستاد. وی با سران بربر به جنگ وارد شد و زمینه فروپاشی دولت اغلبیان را فراهم کرد. در دوران او، نصر بن احمد سامانی در خراسان و ماوراءالنهر قدرت یافته بود. یعقوبی و دینوری دو مورخ بزرگ و ابن معتز و ابن رومی دو شاعر بزرگ در عصر او می‌زیستند. معتضد خود شخصی شاعرپیشه بود و به ادبیات علاقه نشان می‌داد. وی به سال ۹۰۲ میلادی مُرد.

ابواحمد علی مکتفی

مکتفی(نام کامل وی: أبو أحمد علی المکتفی بالله ابن المعتضد بن أبی أحمد بن المتوکل) خلیفه عباسی در بغداد بود که از سالهای ۹۰۲ تا ۹۰۸ میلادی فرمان راند. مکتفی به هنگام مرگ معتضد در رقه بود و قاسم وزیر برای او بیعت گرفت؛ تا این که به بغداد رسید و رسماً فرمانروایی را برعهده گرفت. در دوران مکتفی، سامانیان در ایران قدرت یافتند. اسماعیلیان در بصره، بغداد و سوریه به تبلیغ می‌پرداختند. از سوی دیگر، گروهی از آشوبگران به هنگام بازگشت از مکه، بر کاروان حج یورش بردند و چندین هزار تن را کشتند. مکتفی یحیی بن زکوریه را که از سران شورش بود، کشت و در دفع قرمطیان کوشش نمود. وی در سال ۹۰۸ میلادی برابر با ۲۹۵ هجری مُرد.

ابوالفضل جعفر مقتدر

المقتدر (نام کامل وی: أبو الفضل جعفر بن المعتضد المقتدر بالله) خلیفه عباسی در بغداد بود که در رمضان سال ۲۸۲ هجری/۸۹۳ میلادی زاده شد؛ و در سال ۹۰۸ میلادی خلافت را برعهده گرفت. برادرش ابواحمد علی مکتفی او را به خلافت پیمان داده بود. نام وی مقتدربالله به معنی «نیرومند به یاری خدا»است. او در آغاز خلافت، دوازده سال داشت؛ و بر اوضاع تسلط نداشت. او در سال ۳۲۰ هجری به دست بربر کشته شد.

به فرمان ابوالفضل جعفر مقتدر، حسین منصور حلاج، به جرم «کُفرگویی و الحاد» در ملاعام به دار آویخته شد. منصور حلاج را پس از شکنجه و شلاق‌زدن، به دار آویختند، سپس دست و پا و سرش را بریدند و پیکرش را سوزاندند و خاکسترش را به رود دجله ریختند.

ابومنصور محمد قاهر

القاهربالله(نام کامل وی:أبو منصور محمد بن المعتضد ابن طلحة بن المتوکل القاهر بالله) خلیفه‌ای از خلفای عباسی در بغداد بود که در سال ۲۸۶ هجری/۸۹۹ میلادی زاده شده بود و در سال ۳۳۹ هجری/۹۵۰ میلادی مُرد.

پس از مرگ خلیفه پیشین، ابوالفضل جعفر مقتدر، کشورهایی که گمان می‌کردند پسر خلیفه از ایشان انتقام خواهد گرفت؛ در عوض برادرش قاهر را به خلافت برگزیدند؛ اما قاهر کسی به مراتب سختگیرتر بود و با توطئه گران مدارا نداشت. او به سبب سوء سیرت از خلافت خلع گردیده، چشمانش را کور کردند، و در زندان افکندند؛ یازده سال بعد، خلیفه آزاد شد و در جامه گدایان گریخت، و در خرابه‌ای مُرد؛ او در هنگام مرگ در سال ۳۳۹ هجری، پنجاه و سه سال داشت.

القاهربالله در لغت به معنی «پیروز به یاری خدا» است.

ابوالعباس محمد راضی(نام کامل وی: أبو العباس محمد بن المقتدر بالله ابن المعتضد بالله ابن طلحة بن المتوکل علی الله، الراضی بالله) به معنی «خشنود به خدا» از خلفای عباسی در بغداد بود که از سال ۹۳۴ تا زمان مرگش در سن سی و سه سالگی، در سال ۹۴۰ بر سرزمین‌های اسلامی فرمان می‌راند؛ هفت سال فرمان روایی راضی، پسر ابوالفضل جعفر مقتدر به آرامی گذشت. او آخرین خلیفه‌ای است که دفتر و دیوان مدون شعر داشت. او جلساتی با فلاسفه تشکیل می‌داد و در باب مسائل دینی با ایشان مذاکره می‌کرد و خود به نماز جمعه می‌ایستاد و خطبه می‌خواند. در سال ۳۲۹ هجری/۹۴۰ میلادی بر اثر بیماری درگذشت

ابواسحاق ابراهیم متقی

المتقی (نام کامل:أبو إسحاق إبراهیم بن المقتدر ابن المعتضد ابن الموفق طلحة ابن المتوکل المتقی لله) به معنی «پرهیزکار برای خدا» خلیفه عباسی در بغداد بود که از سال ۹۴۰ تا سال۹۴۴ (میلادی) (۳۲۹ هجری تا ۳۵۷ هجری) خلافت و پیشوایی مذهبی جهان اسلام را برعهده داشت.

وی که در سال ۲۹۵ هجری زاده شده بود، پس از مرگ برادرش ابوالعباس محمد راضی، از مردم بیعت گرفت و رسماً به عنوان خلیفه برگزیده شد. او بدین سبب که پیوسته روزه می‌گرفت و به نماز و عبادت مشغول بود، و از نوشیدن شراب پرهیز می‌کرد، لقب متقی گرفت؛ اما حکمرانی او صرفاً اسمی بود و از خلافت تنها سکه به نام وی ضرب می‌شد و خطبه به نام وی خوانده می‌شد، اما قدرت حقیقی نداشت. المتقی در سال ۹۴۴ میلادی/۳۵۷ هجری وفات یافت.

ابوالقاسم عبدالله مستکفی

المستکفی(نام کامل وی:أبو القاسم عبد الله ابن المکتفی ابن المعتضد، المستکفی بالله) خلیفه ای از خلفای عباسی در بغداد بود که از سالهای ۹۴۴ تا ۹۴۶ در سرزمین‌های اسلامی فرمان می‌راند. هنگام خلع ابواسحاق ابراهیم متقی، با او بیعت شد. او خود را مستکفی لقب نهاد و به خلافت نشست. مدت خلافت وی یک سال و چهارماه بود،در سال 334 قمری از معزالدوله دیلمی شکست خورد وبه زندان افتاد سپس به زندان افتاد تا در سال ۳۳۸ هجری مُرد.

ابوالقاسم فضل مطیع

المطیع(نام کامل وی:أبو القاسم الفضل بن المقتدر بن المعتضد الملقب المطیع لله) از خلفای عباسی بود که در سال ۳۰۱ هجری زاده شد، و هنگام خلع ابوالقاسم عبدالله مستکفی با او به خلافت بیعت شد و او به سال ۹۴۶ میلادی/۳۳۴ هجری به عنوان خلیفه در جهان اسلام برگزیده شد. او در مدت خلافت با بوییان درگیر بود که قصد ورود به بغداد را داشتند. او نسبت به شیعیان به مدارا می‌پرداخت. از سوی دیگر، خلافت وی همزمان با قدرت یافتن محمود غزنوی بود که به جنگ مذهبی با هندیان پرداخت. از سوی دیگر، خلفای فاطمی بر مصر دست یافته بودند و به دشمنی با خلفای عباسی می‌پرداختند. او در سال ۳۶۴ هجری درگذشت و مدت خلافتش بیست و نه سال و چند ماه بود.

ابوبکر عبدالکریم طائع

الطائع(نام کامل وی: أبو بکر عبد الکریم بن المطیع بن المقتدر بن المعتضد الطائع بالله) از خلفای عباسی در بغداد بود که از سال ۹۷۴ میلادی/ ۳۶۳ هجری تا سال ۹۹۱ میلادی/۳۸۱ هجری خلافت کرد. در دوران خلافت وی، سوریه تحت هجوم ترکان، فاطمیان و قرامطه قرار گرفته بود؛ در حالی که آل بویه به جنگ‌های داخلی روی آورده بودند و تهدیدی برای نظام خلافت به شمار نمی‌رفتند. او در سال ۳۹۳ هجری مُرد. پس از او ابوالعباس احمد قادر به خلافت رسید.

ابوالعباس احمد قادر(القادر بالله أبو العباس أحمد بن إسحاق بن المقتدر) (۳۳۶-۴۲۲ هجری/۹۴۷-۱۰۳۱ میلادی) از خلفای عباسی در بغداد بود که از سالهای ۹۹۱ تا ۱۰۳۱ میلادی فرمان راند؛ او به جای برادرزاده اش ابوبکر عبدالکریم طائع به خلافت نشست. او شخصی متدین و شب زنده دار بود و بسیار صدقه می‌داد. او کتابی در اصول نوشت و فضایل عمر بن عبدالعزیز را در آن وارد کرد. او خود مذهب حنبلی داشت و این مذهب را مذهب رسمی جهان اسلام اعلام نمود. او برعلیه معتزله نیز در کتاب خود نوشته‌است. قادر در سال هشتاد و هفت سالگی مُرد و پسرش ابوجعفر عبدالله قائم جانشین او شد.

ابوجعفر عبدالله قائم از خلفای عباسی در بغداد بود که از سال‌های ۱۰۳۱ تا ۱۰۷۵ فرمان می‌راند. او پسر خلیفه پیشین ابوالعباس احمد قادر بود. در نیمه نخستین دوره فرمانروایی، پایتخت عباسیان پر از آشفتگی بود. در نیمه دوم خلافت قائم، با ظهور سلجوقیان، آرامش نسبی برقرار شد. قائم، طغرل را سلطان اعلام کرد؛ چند روز بعد طغرل وارد بغداد شد. در دوران خلافت قائم، ادبیات فارسی رشد چشمگیری کرد و به شکوفایی رسید. قائم تا ۳ شعبان سال ۴۶۷ هجری(۴ آوریل سال ۱۰۷۵ میلادی) خلیفه باقی ماند. مدت خلافت وی ۴۴ سال و ۲۵ روز بود.

ابوالقاسم عبدالله مقتدی

المقتدی(نام کامل وی:أبو القاسم عبد الله بن محمد بن القائم بأمر الله المقتدی بأمر الله) (درگذشته به سال ۴۸۷ هجری/۱۰۹۴ میلادی) خلیفه عباسی در بغداد بود که از سال ۱۰۷۵ تا ۱۰۹۴ میلادی فرمان راند. در هنگامی که مقتدی به خلافت رسید، نوزده سال داشت؛ و پس از مرگ پدربزرگ قائم، برای او بیعت گرفته شد. ملکشاه سلجوقی، در زمان او قدرتمندترین سلطان بود؛ سلطان سلجوقی برای خلیفه احترام تمام قائل بود اما عملاً قدرت بیشتری از خلیفه داشت. سلطان سلجوقی، دخترش را به عقد نکاح خلیفه درآورد؛ او امید داشت که از این ازدواج پسری به وجود آید، اما چنین نشد. دختر سلطان، بغداد را ترک گفت و به دربار اصفهان رفت. در این زمان روابط سلطان سلجوقی و خلیفه به تیرگی گرایید، از یک سو سلطان سلجوقی دخالت خلیفه را در امور سیاسی جایز نمی‌دانست، و از سوی دیگر خلیفه از قدرت گرفتن ملکشاه هراسناک بود، به طوری که ملکشاه قصد تصرف بغداد را کرد. اما با کشته شدن ملکشاه توسط اسماعیلیان، موفق به انجام این کار نشد. مقتدی، مردی متدین بود و همتی بلند و نفسی نیرومند داشت، او آوازه خوانی را در بغداد و اطراف آن ممنوع کرد. با مرگ وی، خلافت به ابوالعباس احمد مستظهر رسید.

ابوالعباس احمد المستظهربالله خلیفه عباسی در بغداد از سال ۱۰۹۴ تا ۱۱۱۸ میلادی بود. او پس از مرگ پدرش، ابوالقاسم عبدالله مقتدی در سال ۱۰۹۴ میلادی/۴۸۷ هجری خلافت را پذیرفت. در دوران بیست و چهار سال خلافتش به سیاست بی اعتنا بود؛ نخستین جنگ صلیبی در سوریه شکل گرفت؛ حتی صلیبی ریموند تولوز قصد حمله به بغداد را داشت، اما در توقات شکسته داده شد. در سال ۱۱۰۰ میلادی، مسلمانان پنج درصد جمعیت جهان و مسیحیان یازده درصد جمعیت را تشکیل می‌دادند. در سال ۴۹۲ هجری/۱۰۹۹ میلادی، اورشلیم به تصرف صلیبیون درآمد و ساکنان قبلی آن قتل عام شدند؛ این واقعه خشم عده بسیاری از مسلمانان و یهودیان را برانگیخت؛ مسلمانان اصرار داشتند که دست صلیبیون از مسجدالاقصی کوتاه شود. تصرف اورشلیم مدت زیادی به طول نیانجامید؛ جمعیت تبعیدی‌ها به بغداد پناه آوردند و خواستار جنگ علیه مسلمانان شدند. مستظهر روز چهارشنبه سال ۵۱۲ هجری درگذشت.

ابومنصور فضل مسترشد

المسترشد(نام کامل وی:أبومنصور الفضل المسترشد بالله بن المستظهر بالله) از خلفای عباسی در بغداد بود؛ وی از سال ۱۱۱۸ تا ۱۱۳۵ فرمان راند. مسترشد، پسر خلیفه پیشین، ابوالعباس احمد مستظهر بود و به روز مرگ پدرش، در شانزدهم ربیع الأخر سال ۵۱۳ هجری با او بیعت شد. به گفته سیوطی، او خود جنگها را فرماندهی می‌کرد؛ مسترشد و سلطان در نزدیکی همدان با یکدیگر به جنگ پرداختند، خلیفه نخست دستگیر شد، اما سپس با این پیمان که از کاخش خارج نشود، آزاد گشت. در غیاب سلطان، خلیفه به دست یکی از حشاشین کشته شد؛ مسعود تقصیر را بر گردن دبیس از دشمنان قدیم خلیفه انداخت و او را به قصاص اعدام کرد.

ابوجعفر منصور راشد

الراشد (نام کامل وی: أبو جعفر المنصور الراشد بالله ابن المسترشد بالله) از خلفای عباسی در بغداد بود که از ۱۱۳۵ تا ۱۱۳۶ میلادی برابر با ۵۲۹ تا ۵۳۰ هجری قمری فرمان می‌راند.

ابوعبدالله محمد مقتفی

المقتفی(نام کامل وی: أبو عبدالله محمد بن الحسین المقتفی لأمر الله بن المستظهر سی و یکمین خلیفه از خلفای عباسی در بغداد بود که از سال ۱۱۳۶ تا زمان مرگش در سال ۱۱۶۰ میلادی(۵۳۰ تا ۵۵۵ هجری) فرمان راند؛ دوران خلافت او دوران تنش بین خلافت و سلطنت سلجوقی و نیز دوران اوج جنگ‌های صلیبی بود. خلافت وی بیست و پنج سال به طول انجامید.

ابومظفر یوسف مستنجد

مستنجد(نام کامل وی:أبو المظفر المستنجد بالله یوسف بن محمد المقتفی) خلیفه عباسی در بغداد از سال ۱۱۶۰ تا ۱۱۷۰ میلادی بود. وی در سال ۱۱۲۴ در بغداد زاده شده بود؛ پدرش خلیفه پیشین ابوعبدالله محمد مقتفی بود. در زمان او، خلافت فاطمی که در آن زمان ۲۶۰ سال از عمر آن می‌گذشت، به سوی انحطاط و فروپاشی نزدیک می‌شد. مستنجد را به دادگری، سختگیری بر بدکاران و هوشمندی وصف کرده‌اند. مستجد در سال ۱۱۷۰ میلادی مُرد؛ پس از وی مستضی به خلافت رسید.

ابومحمد حسن مستضی

مستضی(نام کامل وی: أبو محمد الحسن بن یوسف المستضئ بأمر الله) از خلفای عباسی در بغداد بود که از سال ۱۱۷۰ تا ۱۱۸۰ میلادی فرمان راند؛

همانند خلیفه پیشین، مستنجد، توانست موقعیت مستقلی برای خود به وجود بیاورد. چنانچه ابن جوزی نوشته‌است، وی مالیاتها را کاهش داد، مساجد بسیاری بنا کرد، و در توسعه علم همت نهاد. در دوران او بود که صلاح الدین ایوبی موفق شد به عمر فاطمیان پایان بخشد، صلاح الدین خود سلطان مصر شد و سلسله ایوبیان را در آنجا بنیان نهاد؛ از سوی دیگر صلاح الدین وفاداری خود را به عباسیان اعلام نمود. در سال ۱۱۸۰، مستضی درگذشت و ابوالعباس احمد ناصر جانشین وی شد.

ابوالعباس احمد ناصر(عربی:أبو العباس الناصر لدین الله أحمد بن الحسن المستضئ) وی سی و چهارمین خلیفه عباسی در بغداد بود که از سال ۱۱۸۰ تا ۱۲۲۵ میلادی خلافت را برعهده داشت. او مذهب شیعه داشت.[۱]

در سال ۱۱۵۸ میلادی زاده شد. لقب او «ناصر لدین الله» به معنی یاری رساننده به دین خدا است. او قصد داشت خلافت را به شیوه نخستین بازگرداند؛ او بغداد را به بهترین شیوه مدیریت نمود و قصد داشت قدرت و سیطره خود را در ایران و عراق گسترش دهد؛

ناصر آخرین خلیفه قدرتمند عباسی پیش از فروپاشی خاندان خلافت به دست مغولان است. در سالهای نخستین خلافت، او با سلجوقیان در تکاپو بود؛ خوارزمشاهیان به جنگ با سلجوقیان مشغول بودند و بسیاری از استانهای ایران را که پیشتر سلجوقیان در دست داشتند، از آنها گرفتند؛ خلیفه قصد دوستی با «تکش خوارزمشاه» را داشت؛ اما آنها وارد جنگ و کشمکش با خلیفه شدند. ناصر، در شعر و ادبیات دستی داشت و به روایت حدیث می‌پرداخت.

او در سال ۱۲۲۵ درگذشت، خلیفه پس از وی ظاهر عباسی بود.

ابونصر محمد ظاهر از خلفای عباسی در بغداد بود که از سال ۱۲۲۵ تا ۱۲۲۶ فرمان راند. او پسر ابوالعباس احمد ناصر بود. او مالیاتها را کاهش داد و ارتش بزرگی ترتیب داد. در عهد او، جنگ‌های صلیبی همچنان ادامه داشت. او در ۱۰ ژوئیه ۱۲۲۶ میلادی/ ۱۳ رجب ۶۲۳ هجری درگذشت

ابوجعفر منصور مستنصر

با معاذ المستنصر بالله (خلیفه فاطمی) اشتباه نشود.

مستنصر خلیفه عباسی در بغداد بود که از سالهای ۱۲۲۶ تا ۱۲۴۲ فرمان راند. او پسر ابونصر محمد ظاهر و نواده ابوالعباس احمد ناصر بود. او شخصی مداراگر و خوشخو بود؛ اما خلافتش صرفاً نمادین بود و در عمل قدرتی نداشت. او مدرسه مستنصریه را در بغداد بر کرانه رود دجله در جانب شرقی ساخت.

مستنصر در سال ۶۴۰ هجری/۱۲۴۲ میلادی در بغداد درگذشت.

ابواحمد عبدالله مستعصم

أبو أحمد عبدالله بن منصور بن محمد المستعصم بالله (۶۵۶-۶۰۹ قمری در بغداد) آخرین خلیفه عباسی در بغداد بود؛ او از سال ۶۴۰ تا ۶۵۶ قمری خلافت را برعهده داشت؛


خلافت وی مصادف با ایلغار
چنگیزخان در ایران و عراق بود. پس از وی منگوقاآن برادر کوچکترش هلاکوخان را به ایران فرستاد، هلاکو نخست طالقان و الموت را در اختیار گرفت و آخرین شیخ الموت را کُشت و بسیاری از قلاع اسماعیلیان را ویران کرد؛ در این میان خلافت بغداد دو دشمن بزرگ خود یعنی فاطمیان و اسماعیلیان را از دست داده بود.

سرانجام، هلاکوخان کسانی را به نزد خلیفه در بغداد فرستاد و از او خواست که تسلیم شود، و خود یا وزیرش به نزد او بیایند، اما مستعصم اعتنایی نکرد؛ از این رو هلاکوخان دستور به محاصره بغداد داد، مغولان وارد شهر شدند و آن شهر را ویران کردند و بسیاری را کشتند.

بالاخره شهر تصرف شد و خلیفه با نزدیکانش در یکشنبه ۴ صفر ۶۵۶ قمری (۲۹ بهمن ۶۳۶) تسلیم شدند.

افسانه‌های بسیاری در مورد قتل مستعصم وجود دارد؛ همچون این که مغولان از کشتن خلفا بیم داشتند، و به همین دلیل او را نمدمال کردند و سپس با اسبان بر او تاختند تا کشته شد.

بر اساس سفرنامه مارکوپولو، هلاکوخان او را در اتاقی بدون آب و غذا زندانی کرد و او را مجبور به خوردن طلاهایی کرد که انبار کرده بود.


بر اساس دیگر روایات او را در زیر کاشیهای قصر، زنده دفن کردند.


برخی از پسران مستعصم نیز کشته شدند، دیگر پسر وی در
مغولستان به زندان فرستاده شدند و چنانچه مورخین نگاشته‌اند، در آن جا ازدواج کرد و فرزندانی داشت.

چرا حضرت لوط، دختران خود را به کافران پیشنهاد داد؟

چرا حضرت لوط، دختران خود را به کافران پیشنهاد داد؟

آیه ی موهم صدور گناه از حضرت لوط (علیه السلام) و پاسخ آنها
«وَ جَاءَهُ قَوْمُهُ یُهْرَعُونَ إِلَیْهِ وَ مِنْ قَبْلُ کَانُوا یَعْمَلُونَ السَّیِّئَاتِ قَالَ یَا قَوْمِ هؤُلاَءِ بَنَاتِی هُنَّ أَطْهَرُ لَکُمْ فَاتَّقُوا اللَّهَ وَ لاَ تُخْزُونِ فِی ضَیْفِی أَ لَیْسَ مِنْکُمْ رَجُلٌ رَشِیدٌ» (1).
«هنگامی که فرشتگان به صورت جوانان زیبا به خانه لوط وارد شدند، قوم لوط آگاه شده و به قصد عمل زشتی که در آن سابقه داشتند به سرعت به خانه او وارد شدند. لوط به آنها گفت: این دختران من برای شما پاکیزه تر و نیکوترند، از خدا بترسید و مرا نزد مهمانان به عمل زشت خود خوار و سرشکسته نکنید، آیا در میان شما یک مرد خیرخواه رشید خداپرست نیست؟»
پس از آنکه میهمانان حضرت لوط که همان فرشتگان الهی بودند وارد خانه حضرت لوط شدند تا او را از قومش نجات دهند، قوم لوط پس از آگاهی از ورود مهمانان، سراسیمه خود را به جهت عمل قبیح و زشت به خانه لوط رساندند. حضرت لوط ناگزیر تقوا و پرهیزکاری را به آنان یادآور شد و از آنان خواست تا از کردار ناشایست خود بپرهیزند و از فسق و فحشا دوری کنند و دست از اعمال زشت خود بشویند. ولی این قوم به پند و اندرز لوط گوش ندادند و دعوت وی را نپذیرفتند. آنگاه حضرت لوط آنان را به پیروی از قانون طبیعت و سنت خلقت و رابطه با همسرانشان که خدا برایشان حلال نموده راهنمایی و ترغیب کرد، که این هم در گوش آنان اثر نکرد. لوط دختران خود را به همسری قوم عرضه نمود به او گفتند: ای لوط تو می دانی ما احتیاجی به دختران تو و میلی به زنان خویش نداریم و خود بهتر می دانی که ما برای چه کاری به منزل تو آمده ایم.
پرسش اینجاست: چرا حضرت لوط (علیه السلام) برای دفع شرّ قوم خود، به آنان پیشنهاد دختران خود را داد؟ حضرت لوط (علیه السلام) پیشنهاد چه فعلی را داد؟ اگر امر پیشنهادی ازدواج بوده چرا حضرت دختران خود را به نکاح قومی مفسد و فاسق و فاجر درآورد؟

جواب:

فعل پیشنهادی حضرت لوط (علیه السلام) به قوم و به طور قطع نکاح با دختران خودش بوده و تصمیم ایشان این بود که آنان را از فحشا باز دارد و منظورشان را از راه حلال تأمین کند، از طریقی که گناهی بر آن مترتب نشود و دلیل آن هم جمله «هُنَّ أَطْهَرُ لَکُمْ» است و حاشا بر مقام یک پیامبر خدا که پیشنهاد عمل زشتی را با دخترانش بدهد.
برخی از مفسران معتقدند: مراد از این که گفت: «هَؤُلاءِ بَنَاتی» این دختران من در اختیار شمایند؛ شاید اشاره به همه دختران و زنان قوم باشد، چون یک پیغمبر، پدر همه امت خویش است و زنان آن امت دختران او هستند، هم چنان که مردان آن امت پسران او هستند و لوط می خواست به مردم بفهماند که دفع شهوت به وسیله جنس زن و به طریق نکاح، که خود طریقه ای فطری است، برای شما بهتر و پاک تر است از این که به وسیله مردان و از طریق فحشا صورت بگیرد (2).
سؤال دیگری که در این جا مطرح می شود این است که: آیا ازدواج دختران با ایمان لوط با کفار بی ایمان جایز بود که حضرت لوط (علیه السلام) به آنها چنین پیشنهادی را کرد؟

جواب:

در پاسخ چنین می توان گفت: در آیین لوط- مانند آغاز اسلام- تحریم چنین ازدواجی وجود نداشت، برای همین پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) دختر خود «زینب» را به ازدواج «اَبی العاص» قبل از آنکه اسلام را بپذیرد، درآورد، ولی بعد جواز این حکم نسخ گردید و مسلمانان مأمور شدند دختران خود را به کافر ندهند.
پاسخ دیگر اینکه، منظور حضرت لوط (علیه السلام) از این پیشنهاد، ازدواج مشروط بود (مشروط به ایمان)؛ یعنی اینها دختران حق هستند، ایمان آورید، تا آنها را به ازدواج شما درآورم (3).

تفاوت گزارش قرآن کریم با انجیل‌ها درباره حضرت عیسی(ع)

تفاوت گزارش قرآن کریم با انجیل‌ها درباره حضرت عیسی(ع)

خداوند در قرآن کریم درباره «خدا پنداشتن مسیح»، «فرزند خدا دانستن او» و مسأله «مصلوب‌شدن مسیح» تکیه کرده است و هر سه مورد را به شدت رد کرده است.

، حضرت عیسی علیه‌السلام یکی  از بزرگترین انبیای خدا بود. یکی از سوالاتی که درباره این پیامبر عظیم الشان پرسیده می‌شود این است که عقیده ما مسلمانان با عقاید مسیحیان درباره حضرت عیسی علیه‌السلام چه تفاوتی دارد.

در پاسخ به این پرسش می‌توان گفت از جمله تفاوت‌های دیدگاه اسلام با مسیحیت درباره مسیح علیه‌السلام، مساله مصلوب شدن، مقتول شدن، فرزند خدا بودن و خدا بودن مسیح است. 

خداوند در قرآن کریم درباره این پیامبر اولوالعزم می‌فرماید: «وَ قَوْلِهِمْ إِنَّا قَتَلْنَا الْمَسیحَ عیسَى ابْنَ مَرْیَمَ رَسُولَ اللَّهِ وَ ما قَتَلُوهُ وَ ما صَلَبُوهُ وَ لکِنْ شُبِّهَ لَهُمْ وَ إِنَّ الَّذینَ اخْتَلَفُوا فیهِ لَفی‏ شَکٍّ مِنْهُ ما لَهُمْ بِهِ مِنْ عِلْمٍ إِلَّا اتِّباعَ الظَّنِّ وَ ما قَتَلُوهُ یَقیناً بَلْ رَفَعَهُ اللَّهُ إِلَیْهِ وَ کانَ اللَّهُ عَزیزاً حَکیماً» (نساء/157 و 158)

و گفتارشان که: «ما، مسیح عیسى بن مریم، پیامبر خدا را کشتیم»! در حالى که نه او را کشتند، و نه بر دار آویختند؛ لکن امر بر آنها مشتبه شد. و کسانى که در مورد (قتل) او اختلاف کردند، از آن در شک هستند و علم به آن ندارند و تنها از گمان پیروى مى‌‏کنند؛ و قطعاً او را نکشتند؛ بلکه خدا او را به سوى خود، بالا برد. و خداوند، توانا و حکیم است.

قرآن کریم در دو آیه فوق مى‌‏فرماید: «مسیح نه کشته شد، و نه به دار رفت، بلکه امر بر آنها مشتبه گردید و پنداشتند او را به دار زده‏اند و یقیناً او را نکشتند»!

ولى «اناجیل» چهارگانه کنونى، همگى مسأله مصلوب شدن (به دار آویخته شدن) مسیح علیه‌السلام و کشته شدن او را ذکر کرده‏‌اند، و این موضوع در فصول آخر هر چهار انجیل (متى، لوقا، مرقس و یوحنا) مشروحاً بیان شده، و اعتقاد عمومى مسیحیان امروز نیز بر این مسأله استوار است.

بلکه به یک معنى مسأله قتل و مصلوب شدن مسیح علیه‌السلام، یکى از مهمترین مسائل زیربناى آئین مسیحیت کنونى را تشکیل مى‌‏دهد، چه این که: مى‏‌دانیم مسیحیان کنونى، مسیح علیه‌السلام را پیامبرى که براى هدایت، تربیت و ارشاد خلق آمده باشد نمى‌‏دانند، بلکه او را «فرزند خدا»! و «یکى از خدایان سه‏‌گانه»! مى‏‌دانند که هدف اصلى آمدن او به این جهان، فدا شدن و بازخرید گناهان بشر بوده است.

مى‏‌گویند: او آمده تا قربانى گناهان ما شود، او به دار آویخته و کشته شد، تا گناهان بشر را بشوید و جهانیان را از مجازات نجات دهد.

بنابراین، راه نجات را منحصراً در پیوند با مسیح علیه‌السلام و اعتقاد به این موضوع مى‏‌دانند!

به همین دلیل، گاهى مسیحیت را مذهب «نجات» یا «فداء» قلمداد و مسیح را «ناجى» و «فادى» لقب مى‏‌دهند.

و این که مى‏‌بینیم: مسیحیان روى مسأله «صلیب» فوق‌العاده تکیه مى‌‏کنند و شعارشان «صلیب» است از همین نقطه نظر است.

ولى هیچ یک از مسلمانان در باطل بودن این عقیده تردید ندارند؛ زیرا:

اوّلًا- مسیح علیه‌السلام پیامبرى همچون سایر پیامبران خدا بود، نه خدا بود و نه فرزند خدا!

خداوند، یکتا و یگانه است، شبیه، نظیر، مثل، مانند، همسر و فرزند ندارد.

ثانیاً- «فداء» و قربانى گناهان دیگران شدن مطلبى کاملًا غیر منطقى است، هر کس در گرو اعمال خویش است و راه نجات نیز تنها ایمان و عمل صالح خود انسان است.

ثالثاً- عقیده «فداء» گناه‌کارپرور و تشویق‌‏کننده به فساد، تباهى و آلودگى است.

خداوند در قرآن کریم در مورد خدا پنداشتن مسیح، فرزند خدا دانستن او، و مسأله مصلوب شدن مسیح تکیه کرده است و هر سه مساله را به شدت رد کرده است. (نگاه کنید: سوره مائده / 17 ، سوره نساء / 157 و 158 و 171 و سوره توبه / 30)

و رابعاً- قرائنى در دست است که مسأله مصلوب شدن عیسى علیه‌السلام را تضعیف مى‏‌کند، این قرائن عبارتند از:

1- مى‏‌دانیم «اناجیل» چهارگانه کنونى که گواهى به مصلوب شدن عیسى علیه‌السلام مى‌‏دهند، همگى سال‌‏ها بعد از مسیح علیه‌السلام به وسیله شاگردان و یا شاگردانِ شاگردان او نوشته شده‌‏اند، و این سخنى است که مورخان مسیحى به آن معترفند.

و نیز مى‌‏دانیم شاگردان مسیح علیه‌السلام به هنگام حمله دشمنان به او فرار کردند، و اناجیل نیز گواه بر این مطلب است. (انجیل متی، باب 26 جمله 57)

بنابراین، مسأله مصلوب شدن عیسى علیه‌السلام را از افواه مردم گرفته‏‌اند و همان طور که بعداً اشاره خواهیم کرد، اوضاع و احوال چنان پیش آمد که موقعیت براى اشتباه کردن شخص دیگرى به جاى مسیح علیه‌السلام آماده گشت.

2- عامل دیگر که اشتباه شدن عیسى را به شخص دیگر امکان‌پذیر مى‌‏کند این است: کسانى که براى دستگیر ساختن حضرت عیسى علیه‌السلام به باغ «جستیمانى» در خارج شهر رفته بودند، گروهى از لشکریان رومى بودند که در اردوگاه‌‏ها مشغول وظائف لشکرى بودند.

این گروه، نه یهودیان را مى‏‌شناختند، نه آداب و زبان و رسوم آنها را مى‌‏دانستند و نه شاگردان علیه‌السلام عیسى را از استادشان تشخیص مى‏‌دادند.

3- «اناجیل» مى‌‏گوید: حمله به محل عیسى علیه‌السلام شبانه انجام یافت و چه آسان است که در این گیر و دار شخص مورد نظر فرار کند و دیگرى به جاى او گرفتار شود.

4- از نوشته همه «اناجیل» استفاده مى‏‌شود که: شخص گرفتار در حضور «پیلاطس» (حاکم رومى در بیت المقدس) سکوت اختیار کرد و کمتر در برابر سخنان آنها سخن گفت، و از خود دفاع نکرد.

بسیار بعید به نظر مى‌‏رسد که عیسى علیه‌السلام خود را در خطر ببیند و با آن بیان رسا و گویاى خود و با شجاعت و شهامت خاصى که داشت از خود دفاع نکرده باشد.

آیا جاى این احتمال نیست که دیگرى (به احتمال قوى «یهوداى اسخریوطى» که به مسیح علیه‌السلام خیانت کرد و نقش جاسوس را ایفا نمود و مى‏گویند: شباهت کاملى به مسیح علیه‌السلام داشت به جاى او دستگیر شده و چنان در وحشت و اضطراب فرو رفته که حتى نتوانسته است از خود دفاع کند، و سخنى بگوید به خصوص این که در اناجیل مى‏‌خوانیم: «یهوداى اسخریوطى» بعد از این واقعه دیگر دیده نشد و طبق گفته اناجیل انتحار کرد! (انجیل متی باب 27 شماره 6 )

5- همان طور که گفتیم: شاگردان مسیح علیه‌السلام به هنگام احساس خطر، طبق شهادت «اناجیل»، فرار کردند، و طبعاً دوستان دیگر هم در آن روز مخفى شدند و از دور بر اوضاع نظر داشتند.

بنابراین، شخص دستگیر شده در حلقه محاصره نظامیان رومى بوده و هیچ یک از دوستان او اطراف او نبودند، به این ترتیب چه جاى تعجب که اشتباهى واقع شده باشد؟

6- در «اناجیل» مى‌‏خوانیم که: شخص محکوم بر چوبه دار از خدا شکایت کرد که چرا او را تنها گذارده و به دست دشمن براى قتل سپرده است! (انجیل متی باب 27 شماره 46 و 47)

اگر مسیح علیه‌السلام براى این به دنیا آمده که به دار آویخته شود و قربانى گناهان بشر شود، چنین سخن ناروائى از او به هیچ وجه درست نبوده است، این جمله به خوبى نشان مى‌‏دهد که شخص مصلوب آدم ضعیف، ترسو و ناتوانى بوده است که صدور چنین سخنى از او امکان‌‏پذیر بوده است، و او نمى‌‏تواند مسیح باشد.

7- بعضى از «اناجیل» موجود (غیر از اناجیل چهارگانه مورد قبول مسیحیان) مانند: انجیل برنابا رسماً مصلوب شدن عیسى علیه‌السلام را نفى کرده است.

نیز بعضى از فرق مسیحى در مصلوب شدن عیسى علیه‌السلام تردید کرده‌‏اند و حتى بعضى از محققان معتقد به وجود دو عیسى در تاریخ شده‌‏اند:

یکى «عیساى مصلوب» و دیگرى «عیساى غیر مصلوب» که میان آن دو پانصد سال فاصله بوده است! (المیزان ج 3 ص 345)

مجموع آنچه در بالا گفته شد، قرائنى است که گفته خداوند در قرآن کریم را در مورد اشتباه در قتل و صلب مسیح روشن مى‌‌‏سازد. (تفسیر نمونه، ج‏4، ص: 199)

البته دلیل قطعی ما در این مساله، همان متن قرآن کریم است و آنچه ذکر شد به عنوان شواهد بود

قرآن کریم

چکیده

قرآن کریم به‌گونه‌ای که امروزه در اختیار مسلمانان قرار دارد، کتابی تدوین‌شده از سوره‌ها و آیات است. اما اینکه این کتاب از چه تاریخی، با چه کیفیتی و با دستور چه کسی، به شکل کنونی درآمده است،‌ از مسائل مهمی است که قرن‌ها ذهن قرآن‌پژوهان را به خود مشغول کرده است. این نوشتار برآن  است تا با ارائة مهم‌ترین دیدگاه‌های موجود،‌ به نظریة حق دست یازد. بر اساس مهم‌ترین یافته‌های این تحقیق، قرآن کریم در عصر حضور رسول گرامی اسلام (صلی‌الله‌وآله‌وسلم) و به دستور ایشان جمع‌آوری و تدوین شده است.

مقدمه

     قرآن کریم، معتبرترین منبع معارف اسلامی و از جنبه های گوناگون، کتابی بی نظیر و بی همتا است . لذا هر مسلمانى علاقمند است که با تاریخ کتاب دینی خود آشنا شود و از لابلاى مدارک و منابع موجود میزان توجه و اهتمام مسلمانان صدر اسلام و یاران پیامبر اکرم (صلی‌الله‌وآله‌وسلم) را به این کتاب مقدس به دست آورد، براى مسلمانان جالب است قرآنى که اکنون بی هیچ تغییر و تحریفی در دست ما است چه فراز و نشیبی را در بستر تاریخ پیموده است. یکی از دقیق ترین مباحث علوم قرآنی، بررسی تاریخ نگارش و تدوین قرآن است.

     تاریخ به روشنی گواهی می دهد که وحی آسمانی از اهمیتی خاص میان مسلمانان برخوردار بوده است؛ به‌گونه‌ای که در طول تاریخ در دو زمینه حفظ و کتابت قرآن همه توان و امکانات خویش را به کار گرفته‌اند. با وجود این، این مسئله که جمع‌آوری قرآن در چه تاریخی بوده و به دستور چه کسی بوده،‌ از مسائل مهمی است که همیشه مورد نزاع میان اندیشمندان از فِرق مختلف اسلامی بوده است. این نوشتار کوششی در راستای روشن‌شدن جوانب مسئله و رسیدن به حقیقت در این راستاست. 

نظریات راجع به جمع­آوری قرآن

     در رابطه با جمع قرآن کریم که چه کسی آن را جمع کرده و در چه عصری جمع آوری شده ، هر یک از محدثان و مفسران اقوال مختلفی را مطرح کرده‌اند. برخی از آنها عبارت‌اند از:

1. بر اساس برخی روایات،‌ زید بن ثابت و گروهی دیگر در عصر پیامبر اکرم(صلی‌الله‌وآله‌وسلم) قرآن را جمع‌آوری کردند.[1][1]

2. بنا به برخی روایات، جمع قرآن در زمان پیامبر (ص) به وسیلة چهار نفر ـ که همه از انصار بودند ـ انجام شد که عبارت ‌بودند از:، أبی، معاذ بن جبل، ابو زید و زید بن ثابت. [2][2]

3. بر اساس برخی دیگر از روایات،‌ جمع قرآن به‌وسیلة امام على علیه السلام بوده است؛ چنانکه خود فرمودند: «وقتی پیغمبر اکرم – صلی الله علیه و آله – وفات یافت عهد کردم که ردایم را بر نگیرم مگر براى نماز جمعه تا اینکه  قرآن را جمع کنم ، و آن را جمع کرد.» [3][3]       

4. بر اساس برخی دیگر از روایات، زید بن ثابت پس از وفات پیامبر و به دستور خلیفة وقت ـ ابوبکر ـ به جمع‌آوری قرآن کرد و این کار پس از آن صورت گرفت که بسیاری از قاریان قرآن در روز یمامه کشته شدند.  این صحف نزد ابو بکر ماند تا اینکه او از دنیا رفت . سپس تا عمر زنده بود نزد او مانده است و بعد نزد خفصه دختر عمر باقی ماند.[4][4]

5 . برخی بر این باورند که که اولین کسی که قرآن را در مصحفى جمع کرد سالم مولى ابی حذیفه بود. وی قسم خورد که ردا نپوشد تا اینکه آن را جمع نماید ، پس آن را جمع کرد آنگاه باهم مشورت کردند که آن را چه بنامند؟ بعضی گفتند : سِفر بنامید . گفت : آن اسمى است که یهود آن را بر کتاب خود نهاده اند ، پس این اسم ناخوشایند آمد ، آنگاه گفت : همانندش را در حبشه دیدم مصحف نامیده می شد ، پس نظرشان بر این جمع شد که آن را مصحف بنامند.[5][5]    

6. برخی جمع قرآن را به عثمان نسبت می‌دهند.[6][6] چنانکه بخاری از موسى از ابراهیم از ابن شهاب از انس بن مالک روایت کرده است که حذیفة بن الیمان نزد عثمان آمد ، او که از اختلاف در قراءت قرآن بیمناک شده بود ، به عثمان گفت : " امت را در یاب پیش از آنکه اختلاف کنند مانند اختلاف یهود و نصارى ". آنگاه عثمان به نزد حفصه فرستاد که صحیفه ها را به نزد ما بفرست تا از روی آنها نسخه برداریم و دوباره به تو برگردانیم ، پس زید بن ثابت و عبد الله بن زبیر و سعید بن العاص و عبد الرحمن بن الحارث بن هشام را امر کرد آن را در مصحفها نوشتند ، عثمان به آن سه تن از قریش گفت: «اگر شما با زید بن ثابت درباره جیزی از قرآن اختلاف کردید آن را به زبان قریش بنویسید زیرا که قرآن به زبان آنها نازل شده است.». پس همین کار را کردند تا اینکه صحیفه هارا در مصاحف نوشتند سپس عثمان آن صحیفه ها را به حفصه بازگردانید و به هر شهری یک نسخه از آن استنساخ شده را فرستاده و دستور داد که به جز آن هر صحیفه و مصحف را بسوزانید.[7][7]

    جمع‌بندی

 از آنچه گذشت روشن می‌شود که اکثر اهل سنت بر این باورند که قرآن بعد از وفات پیامبر اکرم (صلی‌الله‌وآله‌وسلم) جمع آوری شده است و اما در زمان کدام خلیفه و توسط چه کسی جمع آوری شده است اختلاف دارند . در این راستا برخی نیز معتقدند که قرآن کریم سه مرتبه ـ در دوران رسول خدا (صلی‌الله‌وآله‌وسلم)، ابوبکر و عثمان ـ جمع آوری شد.[8][8]

راجع به زمان جمع‌آوری قرآن کریم، میان دانشمندان و محققان شیعه دو دیدگاه وجود دارد: بعضی عقیده دارند که این کار پس از رحلت رسول خدا (صلی‌الله‌وآله‌وسلم) جمع آوری و تألیف شده است. در  این باره آیت الله معرفت می گوید : «جمع و تألیف قرآن به شکل کنونی ، در یک زمان صورت نگرفته، بلکه به مرور زمان و به دست افراد و گروه هاى مختلف انجام شده است».[9][9] وی در ادامه می‌نویسد: «در مجموع شاید بتوان گفت که عمل جمع قرآن به دست صحابه، پس از رحلت پیامبر اکرم (صلی‌الله‌وآله‌وسلم) از امور مسلم تاریخ است.»[10][10]

    دیدگاه دوم این است که قرآن کریم همچنان که هست، در زمان حیات پیامبر اکرم (صلی‌الله‌وآله‌وسلم) شکل گرفته است. آیة الله خوئی در این باره می‌نویسد: «نسبت دادن جمع آوری قرآن به خلفا و دوران بعد از رحلت پیامبر اکرم (صلی‌الله‌وآله‌وسلم) امری است موهوم و پنداری است غلط و بی اساس که با قرآن و سنت و عقل مخالف می‌باشد. قرآن در دوران خود پیامبر و به دستور و نظارت وی انجام گرفته است.»[11][11]

     دلائل جمع آوری قرآن

     چنانکه گذشت دو دیدگاه کلی راجع به زمان جمع‌آوری قرآن وجود دارد. ادلة‌ این دو نظریه عبارت‌اند از:

 دلائل قائلان به جمع قرآن بعد از رحلت پیامبر (صلی‌الله‌وآله‌وسلم)

     مخالفان جمع قرآن در زمان حیات پیامبر (صلی‌الله‌وآله‌وسلم) به شواهد و ادله امسک کرده اند:

     1 – پیامبر اکرم (صلی‌الله‌وآله‌وسلم) تا اواخر عمر شریف خود در انتطار وحی بود و فرصتی پیش نیامد که نویسنگان را به جمع کردن آیات و سوره های قرآن در یک مصحف امر کند. بنابراین طبیعی است که پس از یأس از نزول قرآن ، که به پایان یافتن حیات پیامبر وابسته بود ، سوره های قرآن قابل نظم و ترتیب خواهد بود.[12][12]

     2 – پیامبر اکرم (صلی‌الله‌وآله‌وسلم) فردی امی بوده است علاوه بر آن ابزار کتابت در نزد آنها نبود.[13][13]

     3– زید بن ثابت نقل کرده که پیامبر در حالى از دنیا رفت که قرآن در مصحف واحدى جمع آوری نشده بود.[14][14]

     4 – جمع آوری قرآن به دست علی – علیه السلام- بهترین دلیل بر عدم جمع آوری قرآن در زمان پیامبر  (صلی‌الله‌وآله‌وسلم) است.[15][15]

چنانکه نقل شده که پیامبر خدا (صلی‌الله‌وآله‌وسلم) به امام علی علیه السلام فرمود: «ای على ! قرآن در کنار بستر من در میان صحیفه ها و حریر و کاغذها قرار گرفته است ؛ پس قرآن را جمع کنید و آن را ضایع نکنید ؛ همان طور که یهودیان تورات را ضایع کردند.» [16][16]

  5. پیامبر اکرم (صلی‌الله‌وآله‌وسلم) در انتظار نسخ احتمالی بعضی از احکام یا نسخ تلاوت قسمتی از قرآن بوده است؛ چنانکه گفته شده که رسول خدا (صلی‌الله‌وآله‌وسلم)– صل الله علیه و آله – به این جهت قرآن را در مصحف جمع نکرد که در انتظار نسخ اختمالی بعضی از احکام یا نسخ تلاوت قسمتی از آن بود و هنگامی که نزول آن با وفات آن حضرت پایان یافت خداوند به خلفای راشدین الهام فرمود که قرآن را جمع کنند تا وعده راستین خود را در مورد ضماند حفظ آن در این امت تحقق بخشید.[17][17]  

دلائل قائلان به جمع قرآن در زمان پیامبر اکرم (صلی‌الله‌وآله‌وسلم)

     کسانی که قائل به جمع قرآن در زمان حیات پیامبر اکرم (صلی‌الله‌وآله‌وسلم) به این دلائل تمسک کرده اند :

     1 – عقل و اعتبار عقلائی چنین حکم می‌کند که پیامبر اکرم (صلی‌الله‌وآله‌وسلم) قرآن را که معجزه سند اسلام است جمع کرده و نوشته باشند و در شأن پیغمبر اسلام نیست که آن را اهمال نمایند و اثری از قرآن در خانه او نباشد تا زید بیاید با طریقه ای که قبلا گفته شد از سینه مسلمانان جمع آوری کند . آیا پیغمبری که گفته می شود به قدری در ضبط قرآن حریص بوده که در موقع نزول قرآن آن را می خوانده تا مبادا یک کلمه ای فراموش گردد تا از طرف خداوند توسط آیه شریفه " لا تحرک به لسانک لتعجل به إن علینا جمعه و قرآنه " از این کار نهی می شود و خداوند تضمین می کند قرآن را در سینه پیغمبر محفوظ نگهدارد و پیامبری که می داند این قرآن در محافل دینی و مجالس اسلامی تا روز قیامت محور خواهد بود با این حال آن را ننویسد و به سینه های مسلمانان احاله کند تا زیدی پیدا شود و با گواهی دو نفر آن را در محلی ثبت کند ؟ هرگز![18][18]

    2 – تعداد زیادی از قرآن کریم دلالت دارد بر اینکه از زمان نزول قرآن سوره ها از هم دیگر متمایز و هر یک از آنها جداگانه در میان مردم و حتى در میان مشرکان و اهل کتاب منتشر شده بود زیرا رسول خدا طبق دستور قرآن کفار و مشرکین را به مبارزه و معارضه خویش دعوت کرد و در این مبارزه ، از آوردن سخنانی همانند قرآن و سپس آوردن ده سوره و در نهایت آوردن یک سوره مانند سوره های قرآن را به آنها پیشنهاد نمود و معنای این مبارزه و پیشنهاد این است که سوره های قرآن حتى در دسرس کفار و مشرکین نیز قرار گرفته بود.[19][19]

     3 –  روایاتی که دلالت دارند بر اینکه قرآن شریف در عصر پیامبر اکرم (صلی‌الله‌وآله‌وسلم) جمع شد عبارتند از :

     دسته اول : حدیث ثقلین که مشهور و معروف در میان مسلمانان است و در این حدیث به آنچه از پیامبر اکرم (صلی‌الله‌وآله‌وسلم) باقی مانده کتاب اطلاق شده است چنانچه می فرماید : " إنی تارک فیکم الثقلین : کتاب الله و عترتی اهل بیتی ... " ؛ من در میان شما دو چیز باقی گذاشته ام، کتاب خدا و عترتم  ( اهل بیتم ) ... و از اینکه می بینیم بر قرآن شریف کتاب اطلاق شده می فهمیم که مکتوب و نوشته شده بود. بدیهی است به آیاتی که در سینه های مسلمانان است، کتاب گفته نمی شود چنانچه اشعاری به اشعار شاعری که در سینه های دوستان او است دیوان گفته نمی شود مگر اینکه به ریشته تحریر بیاورد و همچنین معمولا کتاب مجموعه ای را گویند که دارای وجود واحد مشخص بوده ، صورت مدونی داشته باشد نوشته های پراکنده و قطعه قطعه کتاب نامیده نمی شود تا چه رسد به آنچه اصلا نوشته نشده و جای آن در دلها و سینه ها باشد.[20][20]

     دسته دوم: اخباری که دلالت می کنند بر اینکه برای پیغمبر (صلی‌الله‌وآله‌وسلم) نویسندگانی بوده که وقتی وحی قرآنی نازل می شد آن را می نوشتند و در موقعی که نبودند، پیغمبر (صلی‌الله‌وآله‌وسلم)، آنها را احضار می‌فرمود تا بنویسند و این مطلب، مشهور و معروف در بین مسلمانان است و این روایات به‌خوبی دلالت می کنند بر اینکه آن حضرت در کتاب همانطور که از یک نفر رهبر معصوم انتظار می رفت کوشا بوده اند نه اینکه خود اهمال نموده و احاله کرده اند تا پس از مدتی زیدی بیاید و از سینه مسلمانان ، قرآن را جمع آوری کند.[21][21]   

     دسته سوم : اخباری وجود دارد که به صراحت دلالت دارند بر اینکه قرآن کریم در زمان پیغمبر اکرم (صلی‌الله‌وآله‌وسلم) جمع آوری شده است از جمله آنها روایتی است که بخاری از قتاده نقل می کند: از انس بن مالک پرسیدم قرآن را چه کسی جمع کرده است جواب داد : چهار نفر که همگی از انصارند و قرآن را در عصر پیغمبر (صلی‌الله‌وآله‌وسلم) جمع کرده اند : ابی بن کعب ، معاذین جبل ، زید بن ثابت و ابو زید و ما آن را به ارث برده ایم. [22][22]

     بنابراین صحیح نیست گفته شود که زید ، قرآن را با دو شاهد و یا یک شاهد از سینه ها جمع آوری نموده است خصوصان با وجود اخباری که ذکر گردید و لازم است بر کسی که این اخبار را معتبر می داند مضمون آنها ملتزم شده و عمل کند و اما احتمال اینکه مراد از جمع در این روایات جمع در سینه و حافظه ها باشد ، خلاف ظاهر این روایات است خصوصا روایت زید کلمه تألیف در آن ذکر شد نه جمع.

بررسی روایات جمع قرآن بعد از رحلت رسول خدا(صلی‌الله‌وآله‌وسلم)

     به طور کلی می‌توان گفت در روایاتی که دالّ بر جمع قرآن پس از رحلت حضرت رسول اکرم (صلی‌الله‌وآله‌وسلم) است، ضعفها و همچنین تناقض و تضادهایى ، چه در متن و چه در سند به چشم می خورد. و آن این است که:

     1 - مسلمانان در دو مسئله اتفاق نظر دارند؛ یکی اینکه می گویند: قرآن بودن هیچ سخنی ثابت نمی شود مگر از راه تواتر و نقلهای پی درپی و یقین آور ، دوم : زیادتی به قرآن راه نیافته است ولی روایات تدوین که مورد بحث ما است با این دو مسئله تضاد و منافاد دارد.

     تمام مسلمانان برای اثبات قرآن بودن کلامی ، راهی بجز تواتر و نقلهای فراوان و یقین آورنمی دانند ، ولی روایات تدوین قرآن دلالت می کند بر اینکه در موقع جمع آوری قرآن تنها مدرک و مرجعی که برای اثبات قرآن‌بودن یک سخن، در اختیار بود و بوسیله آن آیات قرآن از غیر آیات قرآن تشخیص داده می شد، عبارت بود از: شهادت دو نفر مسلمان و گاهی یک نفر که شهادت وی مطابق با شهادت دو نفر باشد. لازمه این سخن این است که قرآن با خبر واحد نوشته شده است نه از طریق تواتر.[23][23]

     2 – از نظر متن، این روایات هم سؤال برانگیز است و آن این است که اگر قرآن کریم بعد از رحلت پیامبر (صلی‌الله‌وآله‌وسلم) جمع آوری شده است، پس جمع آوری قرآن در چه زمانی و توسط چه کسی صورت گرفته است؟ زیرا که طبق برخی روایات پیش‌گفته، قرآن در زمان ابو بکر صورت گرفته است و توسط چه کسی جمع آوری شد اختلاف دارند. در برخی از آنها، اولین کسی که قرآن را جمع آوری کرده امام علی – علیه السلام – بوده است. در برخی دیگر از روایات، ابو بکر کار جمع آوری قرآن را به زید بن ثابت واگذار کرده در حالی که در روایت دیگر آمده است که خود ابو بکر مشغول جمع آوری قرآن بود. همانگونه که ابن شهاب از سالم چنین روایت کرده است: «ابو بکر قرآن را در کاغذ پاره ای جمع آوری کرد و از زید بن ثابت درخواست کرد که به این نوشته نظری بیندازد ، زید امتناع کرد تا ابو بکر در این باره از عمر استمداد نمود و در اثر اصرار و پافساری زیاد آن دو ، زید نظرات و تصحیح آن نوشته ها را به عهده گرفت . و این کتاب نزد ابو بکر بود تا اینکه او از دنیا رفت، سپس نزد عمر بود و بعد نزد حفصه همسر پیامبر – صل الله علیه و آله.» [24][24]

    بر اساس روایتی دیگر، عمر بن خطاب به ابوبکر پیشنهاد جمع آوری قرآن کرده در حالی که در روایتی دیگر، ابو بکر به عمر و زید دستور داد در کنار مسجد بشینند و هر کس با دو شاهد درباره قرآن آورد آن را بنویسند.

     و در روایتی دیگر، جمع‌کننده قرآن مردی بنام سالم مولى حذیفه بود نه زید بن ثابت هر چند سیوطی این حدیث را ضعیف دانسته زیرا سند آن منقطع بوده است و سالم مولى حذیفه را جزء جمع کننده قرآن که به دستور ابو بکر است حمل کرد.    

     و در روایت دیگری، عمر دستور جمع آوری قرآن را داد نه ابو بکر . پس طبق این روایت عمر اولین کسی است که قرآن را جمع کرده است نه ابو بکر.[25][25]   و در حدیثی دیگر، قرآن کریم در زمان عثمان بن عفان ، توسط زید بن ثابت صورت گرفته است .            

     3- آنچه که دلالت دارد بر اینکه قرآن در زمان ابو بکر جمع آوری شد مقصود این است که ابو بکر دستور داد تا قرآنی برایش نوشته شود که از روی نسخه ای که در عصر پیامبر اکرم(صلی‌الله‌وآله‌وسلم) نوشته شده باشد و در یک جا جمع گردد؛ چنانکه ابو شامه در این مقام گفته : غرض ابو بکر این بود که قرآنی برای او از روی نسخه عصر – پیامبر (صلی‌الله‌وآله‌وسلم) - نوشته شود.[26][26]

 اگر بر فرض ، قبول کنیم که قرآن را ابو بکر در دوران خلافتش جمع آوری کرده است و کیفیت آن به شکلی که در این روایات آمده است مسلما دروغ است زیرا جمع آوری قرآن بر پایه قطع و یقین استوار بوده ، یعنی آیات قرآن در اثر تواتر و نقلهاى فراوان و یقید آور در میان مسلمانان معروف وشناخته شده بود و همان آیات قطعی و شناخته شده که در دلها و سینه ها بود و مسلمانان با آنها انس و آشنائی داشتند ، در قرآن آورده شده و در یک جا جمع آوری شد .[27][27]

     4–جمع آوری عمر به معناى اینکه او اول کسی است که قرآن را در مصحف ( کتاب واحد ) جمع کرد بسیار از دلیل دور و بدون مدرک است ، وبی جمع به معنای اینکه او سبب شد و از ابو بکر خواست قرآنی از روی قرآن و یا قرآن‌هائی که با امر پیامبر خدا (صلی‌الله‌وآله‌وسلم) جمع آوری شد و نوشته بودند بنویسند.[28][28] همانگونه سیوطی گفت که منظور از قول ابن داود این است که عمر اولین کسی است که به جمع قرآن اشاره می کند.

     5 - بله، جای شک و تردیدی نیست که عثمان در دوران خویش قرآن را جمع آوری کرده است ولی نه به این معنى که سوره ها و آیات قرآن را در یک مصحف تدوین کند و از پراکندگی به صورت مجموع واحد در بیاورد بلکه به این معنى که او تمام مسلمانان را در قرائت یک قاری مخصوص ، جمع و متحد نمود و تمام قرائت‌هاى دیگر را که با آن قرائت مورد نظر موافق نبود ، سوزاند و به تمام بلاد و شهرها نوشت که چنین قرآنها را بسوزانند و به این وسیله مسلمانان را از هر گونه اختلاف قرائت نهی و منع نمود که آن را در اصطلاح " توحید المصاحف " می نامند. [29][29]     

     عده ای از بزرگان اهل سنت نیز بدین معنى تصریح نموده اند ، چنانکه حارث محاسبی می گوید: «در میان مردم مشهور است که جمع کننده قرآن عثمان است ولی چنین نیست ، بلکه عثمان از اختلافی که در میان اهل شام و اهل عراق در قرائت حروف و کلمات قرآن به وجود آمده، به ترس و وخشت افتاد و مردم را وادار کرد که قرآن را با یک قرائت و با همان روشی که خود او و عده ای از مهاجران و انصار اختیار کرده بودند ، بخوانند.»[30][30]

چنانکه گفته شده است: «منظور عثمان در جمع قرآن همان منظور ابو بکر نبود که آن را در میان دو لوح جمع نماید، بلکه مقصودش جمع کردن مسلمین بر قرائت‌هاى ثابت و معروف زمان پیامبر (صلی‌الله‌وآله‌وسلم) و لغو قرائت‌هاى دیگر بود.»[31][31]

     آری، این اقدام و عمل عثمان بود و مورد انتقاد مسلمانان نیز واقع نشد. زیرا همان اختلاف در قرائت سبب اختلاف بیشتری در میان مسلمانان و موجب پاشیده شدن صفوف آنان و درهم ریختن پایه های اتحاد و یگانگی پیروان قرآن می شد. آنچه در این موضوع مورد انتقاد و ایراد از عثمان می شد، مسئله سوزاندن قرآنها است که بوسیله خود صورت گرفته و به مردم شهرها نیز این دستور را صادر کرده است. [32][32]

     6 - اما جمع علی - علیه السلام – آنچه از روایات به دست آمده ، این است که آن حضرت قرآن خود را از روی نسخه پیامبر نوشته شد و تأویل و تنزیل قرآن را نیز بر آن افزود زیرا علی – علیه السلام – به قرآن از همه آگاه تر است .

     سید مرتضى ، یکی از قدماء و بزرگان دانسمندان شیعى است معتقد بود که قرآن ، همزمان با حیات رسول خدا (صلی‌الله‌وآله‌وسلم) به ترتیبی که هم اکنون در اختیار ما است جمع آوری و مرتب گردید با این دلیل قرآن را در زمان آن حضرت تدریس می کردند و به مردم تعلیم می دادند ، عده ای از اصحاب پیغمبر – صل الله علیه و آله –قرآن را حفظ می کردند ، و گروهی امثال عبد الله بن مسعود و ابی بن کعب قرآن را از اول تا آخر آن نزد پیامبر اکرم – صل الله علیه و آله – چند بار قرائت و ختم نمودند.[33][33] 

     یکی از دانشمندان دیگر بنام بلخى در کتاب خود " جامع علم القرآن " در این مورد می گوید: بسی شگفت انگیز و بهت آور است ، مسلمین چگونه این رأی و عقیده را می پذیرند که رسول خدا (صلی‌الله‌وآله‌وسلم) در زمان حیات خود قرآن را به‌حال خود واگذارده و موضوع قرائت و تلاوت آن را استحکام نبخشیده و به جمع و تألیف و ترتیب آیات و سور آن اهتمام نکرده باشند؟ قرآنی که حجتی برای مسلمانان و سرمایه اساسی دعوت پیغمبر (صلی‌الله‌وآله‌وسلم) و بیان فرائض و احکام دینی او بود.[34][34]

با توجه به آنچه گذشت،‌ می‌توان این نظریه را که قرآن کریم در عصر حضور خود پیامبر اکرم (صلی‌الله‌وآله‌وسلم) جمع‌آوری شده است،‌ را دارای شواهد و قرائن بیشتری دانست،‌ ضمن آنکه نظریة‌ رقیب مبتلا به اشکالات و ابهاماتی است که به آنها اشاره شد.

چگونگی نگارش آیات قرآن

     قبل از اینکه به مباحث چگونگی نگارش آیات قرآن بپردازیم سزاوار است که ابتدا درباره کاتبان رسول خدا (صلی‌الله‌وآله‌وسلم) به ویژه کاتبان وحى و سپس چرا پیامبر اکرم (صلی‌الله‌وآله‌وسلم) به کاتبان نیاز دارد بپردازیم . زیرا یکی از دلائل مخالفان جمع آوری قرآن در زمان پیامبر (صلی‌الله‌وآله‌وسلم) این بود که ایشان امى بوده است . شاید با این مباحث اشکال آنها جواب داده شود.

کاتبان وحى

     تاریخ، ضرورت نگارش قرآن کریم در زمان حیات پیامبر (صلی‌الله‌وآله‌وسلم)‌ را کاملا روشن کرد؛ زیرا اعتماد بر حفظ قرآن در حافظه ها نمی توانست اطمینان خاطر در مورد صیانت قرآن را فراهم سازد. از این رو گرچه در عصر نزول، آنان که سواد خواندن و نوشتن داشتند بسیار اندک بودند ـ به گونه ای که بعضی شمار باسوادان مکه را که به خط آن روز آشنائی داشتند هفده تن ذکر کردند [35][35]، ـ اما پیامبر اسلام (صلی‌الله‌وآله‌وسلم) به جهت اهتمام خاص به قرآن براى نوشتن وحى، آنان را که می دانستند برگزید تا با دقت به ثبت و ضبط آیات اقدام نمایند و هرگاه آیاتى از قرآن نازل می گشت نویسندگان وحى را فراخوانده آنان را به نوشتن وحى فرمان می داد این گروه کاتبان وحى نامیده می شود .

    در کتاب تاریخ یعقوبی نام کاتبان رسول خدا (صلی‌الله‌وآله‌وسلم)‌ که وحی و نامه ها و پیمان نامه ها را می نوشتند عبارتند از: على بن ابى طالب – علیه السلام - عثمان بن عفان، عمرو بن العاص، معاویة بن ابى سفیان، شرحبیل بن حسنه، عبدالله بن سعد بن ابى سرح، مغیره بن شعبه، معاذ بن جبل، زید بن ثابت، حنظلة بن الربیع، ابى بن کعب، جهیم بن الصلت و حصین النمیرى.[36][36]

بر اساس آنچه در کتاب التنبیه و الاشراف آمده است، هر کدام از این کاتبان وظیفه‌ای مخصوص داشتند؛ چنانکه خالد ابن سعید بن العاص، مغیرة بن شعبه و حصین بن نمیر پیش دست رسول خدا بوده و حاجت‌هاى متفرقه اى که پیش مى آمد را مى نوشتند. همچنین. عبدالله بن ارقم و علاء بن عقبه سندهاى مردم و عقود و معاملات  آنها را مى نوشتند. زبیر بن العوام و جهیم بن الصلت  صورت مالیات و صدقات را ضبط مى کردند. زید بن ثابت  انصارى نامه به حکام و پادشاهان مى نوشت و ضمنا سمت  مترجمى رسول خدا را داشت . او زبانهاى فارسى و رومى و قبطى و حبشى را ترجمه مى کرد و همه اینها را در مدینه از اهل این زبانها آموخته بود. ابان بن سعید و علاء بن الحضرمى نیز گاهى برایش مى نوشتند . معاویه فقط چند ماهى قبل از وفات  رسول خدا برایش نویسندگى کرد.[37][37]

     و اما تعداد و اسامی آنهائی را که کتابت وحى وقرآن را به عهده داشته اند ، مؤلفان علوم قرآن در منابعی که به دستم آمده اختلاف کرده اند. ولی آیة الله معرفت می گوید: «عمده ترین کاتبان وحى علی بن ابی طالب – علیه السلام - ، اُبی بن کعب و زید بن ثابت بودند و دیگر کاتبان وحى ، در مرتبه دوم قرار داشتند .[38][38]

     اولین کسی که عهده دار کتابت مخصوصا کتابت وحى شد ، علی بن ابی طالب – علیه السلام – بود که تا آخرین روز حیات پیامبر به این کار ادامه داد. پیامبر هم اصرار فراوان داشت تا علی ، آنچه را نازل می شود ، نوشته و ثبت نماید تا چیزی از قرآن و وحى آسمان از علی دور نماند.[39][39]

    در این باره از سلیم بن قیس نقل شده است که امام علی علیه السلام فرمود: «به خدا قسم آیه ای نازل نشد مگر آنکه پیامبر – صل الله علیه و آله – آن را بر من می خواند و تفسیر و تـأویل آن را به من می آموخت ". ابن کواء عرض کرد: " آن چه نازل می گردید و شما حضور نداشتی چکونه است ؟ علی – علیه السلام فرمود : "هنگامی که به حضور پیامبر می رسیدم ، فرمود : یا علی در غیاب تو آیه هائی نازل می شد، آنگاه آنها را بر من می خواند و تأویل آنها را به من تألیم می فرمود.»[40][40]

     اولین کسی که در مدینه عهده دار کتابت وحى گردید ، اُبی بن کعب انصاری بود . او قبلا در زمان جاهلیت نوشتن را می دانست. [41][41]

 زید بن ثابت در همسایگی پیامبر (صلی‌الله‌وآله‌وسلم) خانه داشت . او نوشتن می دانست. در ابتداى امر هرگاه پیامبر (صلی‌الله‌وآله‌وسلم) نیاز به نوشتن داشت و ابی بن کعب حاضر نبود ، به دنبال زید می فرستاد تا برای او کتابت کند.[42][42]

چگونگی کتابت آیات قرآن

     بنابر آنچه محققان علوم قرآنی گفته‌اند کاتبان و نویسندگان وحی آیات هر سوره را که با بسم الله الرحمن الرحیم آغاز می شود به ترتیب نزول آن، به دستور شخص پیامبر (صلی‌الله‌وآله‌وسلم) می نوشتند. آنان موظف به رعایت ترتیب نزول آیات بودند. در حقیقت تنظیم آیاتی که نازل می گشت زیر نظر و با اشراف کامل پیامبر صورت گرفته و اجتهاد و نظر شخصی هیچ یک از نویسندگان نمی بایست در این امر دخالت داشته باشد. همین چینش و نظم آیات نازل شده در کنار یکدیگر بود که سوره ای قرآن را تشکیل می داد و تحدی و مبارزه طلبی قرآن نیز به همین سوره ها صورت می گرفت. پیامبر و نویسندگانی که کتابت قرآن را به عهده داشتند و آیات را پی در پی و به ترتیب نزول می نوشتند، هرگاه بسمله دیگری نازل می شد در می یافتند که سوره قبل پایان یافت و سوره دیگری آغاز می گشته است.[43][43]

     ابن عباس می‌گوید: «پیامبر (صلی‌الله‌وآله‌وسلم) با نزول «بسم الله الرحمن الرحیم» می دانست که سوره قبلی پایان یافته و سوره دیگری آغاز گشته است.»[44][44]

     و از ابن حصار نقل شده که گفته است: ترتیب سوره ها و وضع هر آیه در موضع خود به وحى بوده، و این رسول خدا (صلی‌الله‌وآله‌وسلم) بوده که فرمود آیه فلان را در فلان موضع جای دهید.[45][45]

     نکتة‌ مهم دیگری که توجه به آن ضروری است، آن است که بر اساس مدارک تاریخی گاهی آیه یا آیاتی نازل می شد ولی پیامبر اکرم (صلی‌الله‌وآله‌وسلم) به نویسندگان وحی دستور داد که آن آیه و یا آیات را در لا بلای سوره ای که قبلا نازل شده و پایان یافته بود قرار دهند. اینگونه تنظیم آیات که خارج از روال طبیعی نزول آیات بوده است نیازمند به تصریح و تعیین شخص رسول خدا (صلی‌الله‌وآله‌وسلم) بود.

     ابن عباس می گوید: «زمانی بر پیامبر خدا (صلی‌الله‌وآله‌وسلم) می گذشت و سوره ای بر آو نازل می گشت . وقتی آیاتی بر آو نازل می شد بعضی از نویسندگان را احضار کرده، می فرمود: این آیات را در سوره ای که فلان خصوصیات را دارد بگذارید.»[46][46]

     در نقل دیگر از ابن عباس آمده است که آخرین آیه ای که نازل می شد آیه «واتقوا یوما ترجعون فیه الى الله» بود جبرئل به پیامبر اعلام نمود که آن را آیه 281 از سوره بقره قرار دهد. [47][47]

     عثمان بن ابی عاص می گوید: در محضر پیامبر خدا (صلی‌الله‌وآله‌وسلم) نشسته بودیم که جبرئل بر او نازل شد. پیامبر فرمود که جبرئل مرا امر فرمود که آیه «إن الله یأمر بالعدل و الاحسان و ایتاء ذی القربى ...» را در این موضع از سوره نحل قرار دهم، میان آیات استشهاد و آیات عهد سوره نحل قرا داده شد.[48][48]

نتیجه و جمع بندی:

     نتایج به‌دست‌آمده از این تحقیق عبارت‌اند از:

1.                 از جملة مسائل مهم و بحث‌برانگیز در میان مسائل مربوط به علوم قرآنی، مسئلة جمع‌آوری قرآن و تاریخ آن است.

2.                 روایات و دیدگاه‌های مختلفی در این باره وجود دارد که بر اساس برخی از آنها، قرآن در عصر حضور پیامبر گرامی اسلام (صلی‌الله‌وآله‌وسلم) جمع‌آوری و تدوین شده است و بر اساس برخی دیگر از آنها، این کار پس از رحلت ایشان صورت گرفته است.

3.                 به نظر می‌رسد این نظریه که قرآن در عصر حضور پیامبر گرامی اسلام (صلی‌الله‌وآله‌وسلم) جمع‌آوری و تدوین شده است، از شواهد و قرائن بیشتری برخوردار است.

4.                 این سخن که قرآن در عصر عثمان جمع‌آوری شده است، صحیح نیست، بلکه باید گفت عثمان مردم را بر قرائت واحدی ملزم ساخته و سایر قرآن‌ها با دیگر قرائت‌ها را سوزاند.

5.                 پیامبر گرامی اسلام (صلی‌الله‌وآله‌وسلم) کاتبانی مخصوص داشته که سرشناس‌ترین آنها امام علی بن ابیطالب علیه السلام بود.

6.                 نگارش قرآن کریم به دستور خاص پیامبر گرامی اسلام (صلی‌الله‌وآله‌وسلم) و بر اساس ترتیب نزول بوده است، مگر در جایی که ایشان خود دستور می‌دادند، آیه‌ای خاص بین دیگر آیات در سوره‌ای دیگر قرار گیرد.