مسیر حرکت کاروان اسرای کربلا از کوفه تا مدینه

حرکت پُر رنجی که از مدینه آغاز و به مدینه ختم شد

مسیر حرکت کاروان اسرای کربلا از کوفه تا مدینه

هنگام وقوع حادثه جانسوز کربلا، میان کوفه و دمشق، فقط سه راه اصلی «بادیه، کناره فرات و کناره دجله» وجود داشت که بر اساس تحقیقات، عبور کاروان اسرا از مسیر 900 کیلومتری بادیه، احتمال بیشتری ‌را به خود اختصاص می‌دهد.

،مسیرکاروان اسرای کربلا از کوفه به شام و از شام تا مدینه، نسبتا طولانی را طی و از منزلگاه‌های متعددی عبور کردند. برای بررسی دقیق‌تر مسیر کاروان اسرا از کربلا تا شام و مدینه، گذری بر کتاب دانشنامه امام حسین(ع) داشتیم.

کاروان اسیران کربلا را پس از انتقال به کوفه، اندکی نگاه داشتند و سپس به سوی دمشق، پایتخت حکومت اُمویان، فرستادند. مسیر حرکت این کاروان، در کتب تاریخ و سیره، معین نشده است. از این رو، پیموده شدن هر کدام از مسیرهای‌ میان کوفه و دمشقِ آن روزگار، محتمل است. برخی‌خواسته‌اند با ارائه شواهدى، حرکت آنان را از یکی‌ از این چند راه، قطعی ‌نشان دهند؛ ولی‌ مجموع قرائن، ما را به اطمینان کافی‌ نمى‌رساند.

ذکر این نکته پیش از ورود به بحث، لازم است که میان کوفه و دمشق، فقط سه راه اصلی‌بوده است. البته هر کدام از این راه‌ها در بخشی ‌از مسیر، فرعى‌های‌ متعدد کوتاه و بلندی ‌هم داشته‌اند که طبیعی‌ است.

مسیر حرکت کاروان اسیران کربلا، از کوفه به شام

راه نخست: راه بادیه

کوفه، در عرض جغرافیایىِ حدود 32 درجه و دمشق، در عرض جغرافیایىِ حدود 33 واقع است. این، بدان معناست که مسیر طبیعی ‌میان این دو شهر، تقریبا بر روی‌یک مدار، قرار دارد و نیازی ‌به بالا رفتن و پایین آمدن بر روی ‌زمین، جز در حدّ کسری ‌از یک درجه نیست. بر روی ‌این مدار، راهی ‌واقع بوده که به «راه بادیه» مشهور بوده است.

این مسیر، کوتاه‌ترین راه بین این دو شهر است و حدود 923 کیلومتر، مسافت داشته است. مشکل اصلی ‌این راه کوتاه، گذشتن آن از صحرای ‌بزرگ میان عراق و شام است که از روزگاران کهن، به «بادیة الشام» مشهور بوده است.

این مسیر، برای‌افرادی‌ قابل استفاده بوده که امکانات کافی‌(به ویژه آب) برای‌پیمودن مسافت‌های ‌طولانی‌میان منزل‌های‌ دور از همِ صحرا را داشته‌اند، هر چند، گاهی‌ شتاب مسافر، او را وادار به پیمودن این مسیر مى‌کرده است. البته در صحراها، شهرهای ‌بزرگ، وجود ندارند؛ امّا این به معنای‌ نبودن راه یا چند آبادی‌ کوچک نیست.

راه دوم: راه کناره فرات

فرات، یکی‌از دو رود بزرگ عراق است که از ترکیه سرچشمه مى‌گیرد و پس از گذشتن از سوریه و عراق، به خلیج فارس مى‌پیوندد. کوفیان، برای‌مسافرت به شمال عراق و شام، از کناره این رود، حرکت مى‌کردند تا هم به آب، دسترس داشته باشند و هم از امکانات شهرهای ‌ساخته شده در کناره فرات، استفاده کنند. لشکرهای‌ انبوه و کاروان‌های ‌بزرگ که به آب فراوان نیاز داشتند، ناگزیر از پیمودن این مسیر بودند.

این مسیر، ابتدا از کوفه به مقدار زیادی‌ به سوی ‌شمال غرب مى‌رود و سپس از آن جا به سوی‌جنوب، بر مى‌گردد و با گذر از بسیاری ‌از شهرهای‌ شام، به دمشق مى‌رسد. این راه، انشعاب‌های‌ متعدّد داشته و با طول تقریبی‌ 1190 تا 1333 کیلومتر، جاىگزین مناسبی ‌برای ‌راه کوتاه، امّا سختِ بادیه بوده است. مجموع این راه و راه بادیه را مى‌توان به یک مثلّث، تشبیه کرد که قاعده آن، راه بادیه است.

راه سوم: راه کناره دجله

دجله، دیگر رود بزرگ عراق است و آن نیز مانند فرات، از ترکیه سرچشمه می‌گیرد؛ امّا از شام نمی‌گذرد و درگذشته، برای‌رفتن به شمال شرق عراق، از مسیر کناره آن، استفاده می‌کرده‌اند. این راه، مسیر اصلی ‌میان کوفه و دمشق، نبوده است و باید پس از پیمودن مقدار کوتاهی‌ از آن، کم کم به سمت غرب پیچید و پس از طىّ مسیر نه چندان کوتاهى، به راه کناره فرات پیوست و از آن طریق، وارد دمشق شد.

این مسیر را می‌توان سه ضلع از یک مستطیل دانست که ضلع دیگر طولىِ آن را راه بادیه و سه ضلع یاد شده آن را: مسافت پیموده شده از کوفه به سمت شمال، راه پیموده شده به سمت غرب، و راه پیموده شده به سمت جنوب ـ که بازگشت به بخشی ‌از مسیر پیموده شده قبلی ‌است ـ تشکیل می‌دهند. از این رو، از همه راه‌های‌ دیگر، طولانی‌تر است و طول آن، حدود 1545 کیلومتر است. این راه را «راه سلطانى» نامیده‌اند.

نتیجه نهایى

به دلیل نبودِ دلایل روشن و قابل اعتماد، نمی‌توان اظهار نظر قطعی ‌کرد؛ ولی ‌با توجه به نکاتی‌ که گذشت، عبور کاروان اسیران کربلا از مسیر بادیه، احتمال بیشتری ‌را به خود اختصاص می‌دهد.

مسیر حرکت کاروان اسیران کربلا، از شام به مدینه

بر اساس نقشه ویژه دانش‌نامه امام حسین علیه‌السلام، فاصله میان دمشق تا مدینه، تقریبا 1229 کیلومتر است و با احتساب دمشق و مدینه، شامل 32 منزل بوده است. کاروان اسیران، در بازگشت از شام، قطعا این مسیر را پیموده‌اند و چنانچه در ضمن حرکت، به کربلا هم رفته باشند، مسیرِ بسیار طولانی‌تری ‌را سپری ‌کرده‌اند.

حرکت پُر رنج خانواده امام علیه‌السلام و همراهان، از مدینه آغاز و به مدینه نیز ختم شد و حداقل مسیری‌ که این بزرگواران طی‌کرده‌اند (با فرض رفتن از کوفه به دمشق از کوتاه‌ترین مسیر، یعنی ‌راه بادیه، و عدم احتساب رفتنِ مجدّد به کربلا)، حدود 4100 کیلومتر است، با این محاسبه: 431 کیلومتر (از مدینه به مکّه) + 1447 کیلومتر (از مکّه به کربلا) + 70 کیلومتر (از کربلا به کوفه) + 923 کیلومتر (از کوفه به دمشق از راه بادیه) + 1229 کیلومتر (از دمشق به مدینه) = 4100 کیلومتر است.

** 5 نقشه ابتکاری از مسیر حرکت کاروان حسینی

برای دریافت 5 نقشه ابتکاری شامل «خط سیر کاروان حسینی از مدینه به کربلا»، «خط سیر کاروان حسینی در منطقه مکه مکرمه»، «نقشه تقریبی کوفه هنگام قیام امام حسین»، «نقشه منطقه کربلا هنگام قیام امام حسین» و «خط سیر کاروان حسینی از مدینه به مدینه» که در نرم‌افزار دانشنامه امام‌حسین (ع) ارائه شده است، از لینک زیر اقدام کنید.

عباسیان از بعثت تا خلافت

عباسیان از بعثت تا خلافت


ه ) پیشگویى امویان در مورد خلافت عباسیان  
1. عبدالملک بن مروان به محمد بن على بن عبدالله بن عباس که کودکى زیبا بود نگاه کرد و گفت : به خدا سوگند این ، زن عفیفه را شیفته خود مى کند. خالد بن یزید گفت : و به خدا سوگند که فرزندان او به خلافت خواهند رسید، عبدالملک گفت : نه چنین نیست . خالد گفت : به خدا سوگند چنین است ؛ تبیع (پسر زن کعب الاحبار) خبرم که داد که حکومت به فرزندان عباس خواهد رسید و تا مسیح فرود آید از آنان خواهد بود. (392)
2. عبدالرحمان انصارى گوید: نزد ولید بن یزید بن عبدالملک بودم که محمد بن على بن عبدالله با دو پسرش ابوالعباس و جعفر وارد شدند و با ولید سخن گفتند و رفتند. ولید اشاره به ابوالعباس به من گفت :
این کشنده بنى امیه است گفتم : از کجا دانستى ؟ گفت : از کتابى از کتاب هاى دانیال پیغمبر که فرماندار من از مغرب برایم فرستاده است . (393)
3. به مروان بن محمد، آخرین خلیفه اموى ، خبر دادند که محمد بن عبدالله ، معروف به نفس زکیه مردم را به خود مى خواند: مروان گفت :
من از این خاندان نمى ترسم ، زیرا آنها بهره اى از حکومت ندارند؛ حکومت از آن بنى العباس است (394) البته سخنان امویان در مورد به حکومت رسیدن عباسیان فراوان است که به نقل اندکى از بسیار بسنده شد.و) عبدالله ها  
یک مساله جالب توجه و شگفت انگیز این است که در میان علویان ، امویان ، و عباسیان نام عبدالله بسیار است . على بن عبدالله نام سه یا دست کم دو پسرش را عبدالله گذارد که عبارتند از: عبدالله اکبر، عبدالله و عبدالله اصغر، که وى در زاب مروان را شکست داد و در شام و فلسطین امویان را قتل عام کرد و سرانجام مروان را در مصر کشت . محمد بن على نیز دو پسر ابوالعباس ، سفاح و ابوجعفر منصور را عبدالله نام نهاد. (395) مروان بن محمد آخرین خلیفه اموى نیز نام دو پسرش را عبدالله و عبیدالله گذاشت و با آن که پسر دیگرش عبدالملک و به روایتى محمد از عبدالله و عبیدالله بزرگ تر بود، عبدالله را ولى عهد اول و عبیدالله را ولى عهد دوم خویش کرد و از عبدالملک چشم پوشید؛ در مورد علت این کارش گفت : زیرا پدرانمان به ما خبر داده اند که پس از من حکومت به مردى مى رسد که عبدالله نام دارد و چون عبیدالله به عبدالله نزدیک تر است ، من عبیدالله را ولى عهد دوم خود کرده ام (396) عبدالملک بن مروان نیز پسرى به نام عبداالله داشت که براى وى دو زن از بنى حارث بن کعب گرفت . درباره زنان حارثى از این بیشتر بحث خواهد شد. (397) عبدالملک بن مروان نیز پسرى به نام عبدالله داشت که براى وى دو زن از بنى حارث بن کعب گرفت . درباره زنان حارثى پس از این بیشتر بحث خواهد شد. (398)
آیا این همه نام تکرارى
عبدالله در این خاندان مى تواند تصادفى باشد؟ به نظر مى رسد چیزهایى شنیده بودند.
در دوران امویان به عبدالله بن على خبر رسید که عبدالله بن عمر بن عبدالعزیز گفته است : در کتابى خوانده است که عین پسر عین مروان را خواهد کشت و امیدوار است که خود او باشد، عبدالله بن على گفت :
به خدا سوگند، قاتل مروان منم و سه عین از او بیشتر دار م ؛ من عبدالله پسر على پسر عبدالله پسر عباس پسر عبدالمطلب پسر هاشم هستم که نام هاشم نیز عمرو پسر عبدمناف بوده است . (399) نیز عبدالله بن على و برادرش داود همیشه عبدالله بن حسن به راهى مى رفتند ، داود به عبدالله گفت : چرا به پسرانت نمى گویى ظهور کنند؟ عبدالله پاسخ داد: هنوز وقت آن نرسیده است عبدالله بن على بدو نگریست و گفت : گویا گمان مى کنى که قاتل مروان پسران تو خواهند بود؟ عبدالله بن حسن گفت : چنین است عبدالله بن على گفت : چنین نیست و به تمثیل شعرى خواند که مضمون آن چنین است : فداکار لاغر اندامى از فرزندان حجام تو از این سخن بى نیاز خواهد کرد، سپس گفت : به خدا قاتل مروان منم (400) عبدالله بن عمر بن عبدالعزیز که در سال هاى آخر حکومت مروان والى عراق بود به این دلیل از فرمان سرپیچید که شنیده بود کشنده مروان و خلیفه پس از او عبدالله نام دارد.
عبدالله بن معاویة بن عبدالله بن جعفر بن ابیطالب نیز که در سال 129 هجرى در عراق قیام کرد و بر بخش غربى ایران دست یافت ، چنین خبرى را شنیده بود. ظاهرا این مساله که کشنده مروان و خلیفه پس از او عبدالله نام دارد مشهور بوده است .
ز) ابن الحارثیه  
یکیى دیگر از کارهاى شگفت انگیز این است که بنى هاشم و به ویژه محمد بن على و عبدالله بن حسن پیوسته مى کوشیدند تا از بنى حارث بن کعب زن بگیرند، گویا این موضوع که برانداختن امویان به دست مردى خواهد بود که مادرش زنى از بنى حارث است ، اگر نه در بین مردم ؛ دست کم در بین هاشمیان و بنى امیه جا افتاده بوده است .
عبدالملک مروان براى پسرش عبدالله دو زن به نام هاى
ریطه دختر عبیدالله و هند دختر ابوعبیده از بنى حارث بن کعب گرفت ، زیرا شنیده بود که فرزندان آنان به حکومت خواهند رسید . (401) پسر عبدالملک درگذشت و این دو زن بیوه بدون شوهر ماندند. محمد بن على مى کوشید تا از بنى حارث زن بگیرد، ولى خلفاى اموى به ویژه سلیمان بن عبدالملک به او اجازه نمى دادند (402) تا آن که به روزگار عمر بن عبدالعزیز، محمد بن على که به جنگ تابستانى مى رفت از وى اجازه خواست تا با ریطه بیوه عبدالله بن عبدالملک ازدواج کند. عمر بن عبدالعزیز بى خبر از علت ممانعت اسلافش به او اجازه داد و محمد بن على او را به زنى گرفت و در راه رفتن به مرز روم در شهر حاضر از توابع قنسرین در خانه طللحة بن مالک طائى با او عروسى کرد و ریطه همان جا به سفاح آبستن شد (403) و محمد بن على به آنچه مى خواست رسید و نام کودک را که فرزند حارثى بود عبدالله گذاشت به این امید که او کشنده مروان و خلیفه پس از وى باشد که چنین هم شد.
مساله عجیب تر این است که بنا به روایتى ، ام سلمه همسر سفاح نیز بیوه عبدالله بن عبدالملک بوده است . بنا به روایات دیگر ام سلمه بیوه پسران دیگر عبدالملک بوده است .
(404) عبدالله بن حسن به سبب آن که درباره پسر زن حارثى چیزهایى شنیده بود مى کوشید که از بنى حارث زن بگیرد. سرانجام توانست با هند دختر ابوعبیده ، بیوه دیگر عبدالله بن عبدالملک که از شوهرش ارثى کلان به وى رسیده بود، ازدواج کن و ثمره این ازدواج محمد بن عبدالله معروف به نفس زکیه بود. (405) از روایات برمى آید که هر ازدواج در زمانى نزدیک به هم رخ داده و دو فرزند یعنى سفاح و محمد نیز با فاصله کمى در حودد سال صدم هجرى زاده شدند؛ چنان که بین مرگ آنان نیز کمتر از ده سال فاصله باشد؛ محمد نیز از کودکى به دانش اندوزى مى پرداخت و به زودى در زمره فقیهان بزرگ حجاز درآمد؛ علماى بزرگ زمان وى او را بسیار احترام مى کردند؛ در تقوا و دانش و فضایل اخلاقى به پایه اى رسید که مردم حجاز او را نفس زکیه و مهدى مى نامیدند و امیدوار بودند که حکومت عدل علوى هاشمى به دست او برقرار شود. (406) او نیز مردم را به خویش مى خواند و در سال 126 و 129 قمرى بنى هاشم و به ویژه تمام عباسیان - شاید براى افشا نشدن دعوتشان - با او به خلافت بیعت کردند و چون دعوت عباسى به پیروزى رسید؛ منصور در طلب وى برآمد و براى به دست آوردن وى اموال هنگفتى خرج کرد، خون هاى بسیارى ریخت ، حیله ها و جنایت هاى بسیار کرد؛ بنى حسن را به زنجیر بسته از مدینه به کوفه هاشمیه آورد و همه را در زندان بکشت تا آن که نفس ‍ زکیه به قیامى زودرس دست زد و به دست منصور کشته شد. پافشارى و اصرار منصور در گرفتار کردن وى از آن بود که بیعت محمد به گردنش بود و سرنوشت زنانى حارثى چنین شد که یکى به خلافت رسید و دیگرى به دست برادر اولى کشته شد.ح ) صحیفه دولت یا کتاب زرد  
در این جا یک سوال اساسى مطرح است و آن این که به فرض پیشگویى امویان و عباسیان درباره حوادث آینده درست باشد، منشا علم و آگاهى آنان چیست ؟ بنى امیه از کجا مى دانستند که به زودى حکومت از دست آنان به در خواهد رفت و بنى هاشم به زودى به حکومت خواند رسید و اولین کسى که از آنان به حکومت مى رسد عبدالله نام دارد؟ چرا امویان بنى هاشم را از ازدواج با بنى حارث بن کعب منع میکردند. امویان از کجا مى دانستند که مادر اولین خلیفه هاشمى زن حارثى است ؟ نیز بنى هاشم از کجا آگاهى داشتند که به زودى به حکومت خواهند رسید و آن قدر حکومت خواهند کرد و تا آن که غلامان آنها به حکومت برسند؟ بنى هاشم و بنى امیه اوصاف اولین خلیفه هاشمى را از کجا به دست آورده بودند؟
مسلم است که امویان و عباسیان از غیب آگاه نبودند، پس از کجا به این امور آگاه داشتند؟!
در این باره روایاتى از امام باقر و امام صادق علیه السلام در دست است که منشا آگاهى امویان و عباسیان از حوادث آینده را به محمد بن حنفیه مى رساند.
(407) مضمون روایات چنین است : پس از شهادت على علیه السلام ، محمد بن حنفیه نزد برادران خود، حسن و حسین علیه السلام آمده و میراث پدر خواست . بدو گفتند: تو مى دانى که پدرمان مالى باقى نگذاشته است . وى گفت : من مال نمى خواهم ، از علم پدر چیزى مى خواهم ، حسن علیه السلام به حسین علیه السلام گفت : برادر او برادر ماست از علم پدر به او بده . پس کتاب زردى (صحیفه صفرا) را به او دادند که اگر او را بر بیش از آن آگاه مى کردند؛ هلاک مى شد. در آن کتاب دانش پرچم هاى سیاه خراسان ، نشانه هاى آن ، زمان و چگونگى برآمدن آنها بود و این که کدام یک از قبایل عرب یاران آنند و نیز نام و اوصاف رهبران قیام و اوصاف سرداران و پیروان آنها در آن کتاب به شرح آمده بود.
على علیه السلام ابن عباس را کمى از جریان آگاه کرده بود، ولى محمد بن حنفیه با دست یافتن به کتاب ، پرده از ماجرا برداشت و حقیقت امر را به تفصیل به ابن عباس خبر داد همچنین آگاهى هایى که در این مورد به بنى امیه رسیده است از طرف محمد بن حنفیه بود، ولى او ابن عباس را بیشتر از امویان آگاه کرده بود.
این کتاب نزد محمد بن حنفیه بود تا آن هنگام مرگ آن را به پسرش ابوهاشم سپرد و ابوهاشم نیز به هنگام مرگ این کتاب و اسرار دعوتش را به محمد بن على بن عبدالله سپرد و تمام پیروان و سران سازمان دعوت را نیز به پیروى از او سفارش کرد محمد بن على نیز به گاه مرگ این کتاب را به پسر و جانشین خود ابراهیم امام سپرد و او آن را به سفاح داده و این کتاب منشا علم آل عباس به حوادث آینده بود. بنى هاشم و به ویژه فرزندان امام حسین علیه السلام و به خصوص ائمه بزرگوار شیعه نیز از این امور آگاه بودند. عباسیان هر چه از آینده مى خواستند، مانند آنچه راجع به سرنوشت قحطبه ، بکیر، ابومسلم مى گفتند، از این کتاب بود .
چون عبدالله بن عباس و محمد بن حنفیه را از آن جهت که با امام حسین علیه السلام نرفته بودند سرزنش مى کردند؛ در پاسخ مى گفتند:
ما مى دانیم چه کسانى با او قیام مى کنند و در رکابش شهید مى شوند. نام آنان و نام پدرانشان را مى دانیم . محمد بن حنفیه گفت : نام من جزو آنان نیست چگونه با او به عراق بروم . (408)
ابوجعفر نقیب علویان و استاد ابن ابى الحدید مى گوید:
محمد بن على بن عبدالله در ادعایش دایر بر این که ابوهاشم او را جانشین خود قرار داده است صادق بود؛ به هنگام مرگ ابوهاشم سه نفر حاضر بودند؛ محمد بن على ، معاویة بن عبدالله ، عبدالله بن الحارث بن نوفل بن الحارث بن عبدالمطلب ، پس از مرگ ابوهاشم ، محمد بن على و معاویة بن عبدالله هر دو ادعاى جانشینى او را کردند؛ معاویة بن عبدالله در ادعایش صادق نبود؛ ولى کتاب را خوانده بود و چون در کتاب از آنان یاد شده بود ادعاى جانشینى کرد و چون معاویة بن عبدالله مرد، پسرش عبدالله ادعاى جانشینى پدر کرد و در عراق قیام نمود. (409)
سرانجام کتاب دولت  
چون ابراهیم امام دستگیر شد و عباسیان خواستند از حمیمه فرار کنند، کتاب دولت را در صندوق مسین کوچکى نهادند و در زیر درختان زیتون ، در شراة دفن کردند و چون به حکومت رسیدند در پى دست یافتن دوباره به کتاب برآمدند و محل دفن کتاب را کندند، ولى کتاب را نیافتند پس اطراف را به مقدار یک جریب آن قدر کندند که به آب رسید ولى کتاب را نیافتند. (410)
ط)راى نهایى  
روایاتى که درباره پیشگویى خلافت عباسى مطرح شده ، تنها بخشى از اخبارى است که در منابع آمده است . ظاهرا عباسیان و به ویژه منصور براى مبارزه با علویان به عمد روایاتى جعل کرده اند. روایات بسیارى از پیامبر صلى الله علیه و آله نقل شده است ؛ چنان که برخى از آنها آورده شد که طبق آنها علویان به خلافت دست نخواهند یافت و قیام کننده آنان کشته خواهد شد؛ هر چند در منابع شیعه روایاتى بدین مضمون از ائمه وارد شده است . در مورد قیام زید بن على - ولى گمان قوى آن است که عباسیان براى پیشگیرى از قیام هاى علویان این روایت را ساخته باشند. چنان که منصور براى مبارزه با نفس زکیه که مردم او را مهدى مى نامیدند، فرزند خود را مهدى نامید و به احتمال قوى و به همین منظور و به فرمان او روایات زیادى در این باره که این مهدى از آل عباس است ، جعل کرده و روایات مربوط به مهدى موعود را با کمى دست کارى و تحریف بر دولت عباسى تطبیق کردند. بنابر بسیارى از این روایات مهدى از آل عباسى است و حکومت را به عیسى بن مریم مى سپارد. ساختگى بودن این گونه روایات از روز هم روشن تر است . و گذشت زمان بطلان و جعلى بودن آنها را ثابت کرده است .
با وجود این ایرادها و با اذعان به این که بسیارى از این روایات ساختگى است . درباره خلافت عباسى روایات آن قدر زیاد و برخى از آنها چنان شایع بوده است - همچون روایات راجع به ابن الحارثیه ، عبدالله ، به حکومت رسیدن منصور، مشورت با زنان - که جاى هیچ شک و شبه اى را در مورد، صحت آنها باقى نمى گذارد، افزون بر این ، که بسیارى از آنها مانند به حکومت رسیدن عباسیان ، پسر حارثیه ، اولین خلیفه ، عبدالله کشنده مروان ، مرگ قحطبه ، و...... به وقوع پیوسته و گذشت زمان درستى آنها را اثبات کرده است . و خلاصه کلام این که اگر همه افراد آنها درست نبوده ، به یقین برخى از آنها درست بوده است .
فصل چهارم : روابط عباسیان و علویان 
1
. از رحلت پیامبر صلى الله علیه و آله تا شهادت امام حسین علیه السلام (11-61 ه).
از زمانى که دعوت پیامبر صلى الله علیه و آله در جزیرة العرب پا گرفت و مردم گروه گروه اسلام آوردند، بنى هاشم را عقیده بر آن بود که پس از پیامبر، جانشنین وى حق مسلم آنان خواهد بود؛ (411). و در این میان ، عباس از لحاظ سنى و على علیه السلام از لحاظ سابقه اسلام و خدماتى که به اسلام کرده بودند در راس بنى هاشم بودند؛ اما چون عباس سابقه چندانى در اسلام نداشت ، حضرت على علیه السلام تنها فرد شایسته جانشینى پیامبر به شمار مى آمد. افزون بر این ، به اعتقاد گروهى از پیامبر او را وصى و جانشین خود کرده بود.
پس از رحلت پیامبر، عباس و فرزندانش در کنار حضرت على علیه السلام بودند و در جریان سقیفه تا وقتى على با ابوبکر بیعت نکرد، آنان نیز بیعت نکردند. در غسل و خاک سپارى پیامبر و حضرت فاطمه علیه السلام نیز همراه حضرت على علیه السلام بودند. در دوران خلیفه اول هم با آن که براى تطمیع عباس کوشش فراوانى شد، ولى او از على علیه السلام کناره نگرفت در دوران سه خلیفه نخستین ، عباس و فرزندانش معتقد بودند که حق على علیه السلام غصب شده است . عبدالله بن عباس از همان کودکى پیوسته ملازم و همراه حضرت على علیه السلام بود و از او دانش ‍ مى آموخت . او و دیگر فرزندان عباس در دوره حکومت على علیه السلام همچنان در کنار آن حضرت بودند و به امارت ولایات منصوب شدند. عبدالله بن عباس که با آن که در برخى موارد نظرش مخالف راى آن حضرت بود، ولى هنگامى که آن حضرت تصمیمى گرفت ، وى بدان گردن مى نهاد. فرزندان عباس در جنگ هاى حضرت على علیه السلام جمل و صفین ، و نهروان ، همراه آن حضرت بودند و براى تثبیت حکومت او کوشیدند. پس ‍ از شهادت امام على علیه السلام ، آنان در کنار امام حسن علیه السلام قرار گرفتند و برخى از آنان به امارت منصوب شدند و آن گاه کار امام حسن علیه السلام به سستى گرایى و به اجبار حکومت را به معاویه واگذاشت ، آنان راه خود را از علویان جدا کردند؛ به عبارت دیگر، صلح امام حسن علیه السلام را مى توان نقطه جدایى عباسیان از علویان دانست ، با این همه در فاصله صلح امام حسن علیه السلام تا قیام امام حسین علیه السلام ، بزرگداشت و احترام امام حسین علیه السلام را فرو ننهادند و عبدالله بن عباس به عنوان بزرگ عباسیان به امام حسین به عنوان بزرگ بنى هاشم مى نگریست . با این حال هیچ یک از فرزندان عباس در قیام آن حضرت شرکت نکردند و حتى او را از قیام و اعتماد بر کوفیان بر حذر مى داشتند.
در این که عباس و فرزندانش به حقاینت و برترى على و حسن و حسین علیه السلام معتقد بوده اند نیز در این که عبدالله بن عباس از شاگردان خواص حضرت على علیه السلام بوده است شکى نیست . همچنین گرچه ابن عباس پس از صلح امام حسن علیه السلام به لحاظ پایبندى اش به دوستى على علیه السلام بارها از طرف معاویه مورد آزار واقع شد و در زندگى خود همواره مدافع سر سخت آن حضرت بود، اما این که آیا عباسیان به امامت آنان ، آن گونه که شیعه امامیه معتقد است ، اعتقاد داشته اند، یا نه ، دلیل قاطع و روشنى در دست نیست ، گرچه به گفته قاضى نعمان (متوفاى 363 ه ) عباس و فرزندانش عباس و فرزندانش به ولایت و امامت على علیه السلام و فرزندانش اعتقاد داشته اند و ابن عباس با این اعتقاد به ولایت حضرت على علیه السلام در گذشته است .
(412) ولى از آن جا که این نویسنده اسماعیلى مذهب بوده محتمل است که این سخن را به طرفدارى از فاطمیان و براى زیر سوال بردن مشروعیت حکومت عباسیان گفته باشد! اما آنچه این احتمال را ضعیف مى کند سخن برخى از دانشمندان معاصر امامیه است که مى گویند: ابن عباس به ائمه دوازده گانه شیعه اعتقاد داشته است . (413) ولى از آن جا که این نویسنده اسماعیلى مذهب بوده محتمل است که این سخن را به طرفدارى از فاطمیان و براى سوال بردن مشروع مسند سخن ایشان روایتى که در آن ابن عباس هنگام مرگ گفته است : اللهم انیى احیى على ما حیى علیه على بن ابى طالب و اءموت على ما مات علیه على بن ابى طالب ، ثم مات ....(414) در روایت دیگرى نیز آمده است که امام صادق علیه السلام فرمود: کان ابى یحبه حبا شدیدا... فاتاه (و هو غلام ) بعد ما اصاب بصره . فقال : من انت ؟ قال : انا محمد بن على بن الحسین ، فقال : حسبک من لم یعرفک فلا عرفک . (415) حال باید دید که آیا از این روایات مى تواند بدین نتیجه دست یافت که در بین عباسیان دست کم عبدالله بن عباس به امامت على علیه السلام و دیگر ائمه شیعه معتقد بوده است ؛ البته شایان ذکر است که ابن عباس امام سجاد را درک کرده ، ولى سخنى که دال بر اقرار یا انکار امامت آن حضرت باشد از او گزارش نشده است .2. از شهادت امام حسین علیه السلام تا مرگ ابوهاشم (61-98 ه )
بعد از شهادت امام حسین علیه السلام شیعیان علوى به دو دسته تقسیم شدند: بیشترینه آنان محمد حنفیه را بزرگ علویان مى دانستند و به امامت او و سپس فرزندش هاشم معتقد شدند، و گروهى اندک حتى کمتر از شمار انگشتان یک دست به نسل حسین علیه السلام وفادار مانده و على بن حسین علیه السلام را امام خود مى دانستند. (416) پیش از این درباره اعتقاد عباسیان به امامت ائمه شیعه به نتیجه قاطعى دست نیافتیم . اکنون اعتقاد آنان به امامت محمد حنفیه و فرزندش ابوهاشم بررسى مى کنیم .
ابن عباس و فرزندانش پس از شهادت امام حسین علیه السلام رابطه بسیار نزدیکى با محمد حنفیه و فرزندانش داشتند. رابطه آن دو به لحاظ این که از نظر حکومت وقت ، بزرگان بنى هاشم شمرده مى شدند و حکومت ها براى بیعت گرفتن از آن دو پافشارى مى کردند؛ و هم از آن رو که که بیشترینه شیعیان امام على علیه السلام به محمد حنفیه پیوسته بودند، بسیار صمیمى تر از رابطه ابن عباس با دیگر علویان به ویژه از نسل حسین علیه السلام بود. با وجود این رابطه بسیار صمیمى ، از بررسى برخوردها و رفتار ابن عباس و فرزندانش با محمد حنفیه چنین بر مى آید که عباسیان به امامت محمد حنفیه اعتقاد نداشته اند و ابن عباس خود را همسنگ ابن حنفیه مى دانسته است . افزون بر این هیچ یک از سفارش هاى ابن عباس به فرزندانش نه تنها سخنى دال بر پیروى از علویان ، چه فرزندان امام حسن و امام حسین علیه السلام و چه محمد حنفیه نیامده است ، بلکه او به فرزندش ‍ على سفارش مى کند که از قیام هاى علویان دورى کند.
(417) ابن عباس به هنگام مرگ به فرزندش على دو سفارش کرد و که در روابط علویان و عباسیان و همچنین در حوادث آینده جهان اسلام نقش مهمى داشته است : 1. بعد از من حجاز جاى شما نیست . 2. از قیام هاى پسر عموهایت (فرزندان على ) بر حذر باش (418) از این رو، على بن عبدالله ، بعد از مرگ پدر حجاز را ترک کرده و به دهکده اى دور افتاده ولى پر اهمیت در جنوب شام بر سر راه مدینه به شام و مصر نقل مکان کرد و با دور کردن اقامتگاهش ‍ از منطقه سکونت علویان راه و روش سیاسى و اعتقادى خود را نیز از آنان جدا کرد. او از یک سو با پیوستن به امویان از لحاظ سیاسى امنیت آینده خود و فرزندانش را تامین کرد و از سوى دیگر در محلى اقامت جست که از هر گونه شورش و قیامى دور بود و به ظاهر زندگى آرام را در پیش گرفت ، اما در واقع و پس از مرگ ابوهاشم ، رهبرى اولین سازمان سرى منظم و بزرگ تبلیغى در تاریخ اسلام را به دست گرفت . از نظر امویان صاحب قدرت ، تنهاى نیروى معارض علویان بودند و تنها منطقه آشوب نیز عراق بود و شهر کوفه .
پس از آن که ابوهاشم به هنگام بیمارى و مرگ و بر اساس روابط صمیمانه ابن عباس و فرزندانش با محمد حنفیه و فرزندانش ، محمد بن على بن عبدالله را جانشین خود قرار داد،
(419) عباسیان او را امام واجب الاطاعه خود دانستند و راه خود را کاملا از علویان جدا کردند و تلاش خود را براى دست یابى به حکومت آغاز کردند.3. روابط علویان و عباسیان در دوره عباسى (100-132ه ) 
پس از مرگ ابوهاشم و بنابر وصیت او، پیروانش به عباسیان پیوستند، و سازمان تبلیغات سرى وى با تمام برنامه ها و اعضایش به خدمت آنان درآمد. در این دوره که از سال 100 تا 132 هجرى ادامه مى یابد، عباسیان با تمام توان نیروى منظرم و بزرگ تبلیغى خود را به کار گرفتند و اندیشه خود را در خراسان گسترش دادند و حجاز و عراق را به عنوان حوزه نفوذ علویان رها کردند. عباسیان تبلیغات خود را در نهایت احتیاط انجام مى دادند و آن را از هر کس حتى فرزندان خود پوشیده مى داشتند. امام عباسى وقتى با علویان ملاقات مى کرد انگار از همه چیز بى خبر و منتظر اقدامى از سوى علویان بود. در این مدت علویان نیز در عرض عباسیان در حجاز، عراق و خراسان علیه امویان تبلیغ مى کردند.
پس از شهادت امام حسین علیه السلام یکپارچگى علویان از میان رفت و افزون بر جدایى محمد حنفیه ، فرزندان امام حسن علیه السلام نیز راه خود را از فرزندان امام حسین علیه السلام جدا کردند. این جدایى تا پیش از سال صدم هجرت محسوس نیست ، ولى پس از آن و به ویژه از سال 120 هجرى به بعد محمد بن عبدالله مشهور به نفس زکیه دعوتگران خود را به حجاز، عراق و خراسان فرستاد تا مردم را به او بخوانند. پیش از او و همزمان با وى نیز شمارى از شیعیان امامیه در خراسان مردم را به ائمه شیعه دعوت مى کرد.
(420) بنابر آنچه از منابع برمى آید بین سال هاى 110 تا 132 هجرى سه نیروى هاشمى علیه امویان فعالیت مى کردند و علویان فاطمى (زید و یحیى ) به قیام هایى علیه امویان دست زدند که عباسیان به شدت از آنها دورى مى کردند. بنابر دستورالعمل ابن عباس ، عباسیان باید از تمام حرکت ها و قیام هاى علویان دورى مى جستند. (421) وقتى امام عباسى سر دعوتگر خویش را به خراسان اعزام کرد، به وى سفارش نمود که از شخصى به نام غالب و یارانش که در نیشابور مردم را به محمد بن على بن حسین دعوت مى کند دورى کند. (422) وى آنان را فتنه جو خواند و از آنها بیزارى جست . همچنین هنگامى که زید بن على از کوفیان بیعت مى گرفت داود بن على ، برادر امام عباسى همراه او بود، و چون هنگام قیام فرا رسید کوفه را ترک کرده به مدینه رفت . امام عباسى نیز طى فرمانى از پیروان کوفى اش خواست تا از هر گونه دخالتى در این قیام پرهیز کنند. (423) پیروان او نیز به هنگام قیام زید، کوفه را ترک کردند و به حیره رفتند و وقتى به کوفه بازگشتند که زید بردار شده و شهر آرام گرفته و فتنه پایان یافته بود. (424)
دستور العمل دورى از حرکت ها و قیام هاى علویان همه جا به کار بسته مى شد. در قیام یحیى بن زید نیز از سوى امام عباسى فرمانى مبنى بر دورى پیروانش از یحیى و یارانش صادر شد.
(425) بکیر بن ماهان ، رئیس ‍ سازمان دعوت عباسى در کوفه ، که خود حامل این پیام براى شیعیان عباسى در خراسان بود، نزدیک به اتهام همکارى با یحیى و دعوت براى او گرفتار(426) شود. گزارش منابع حاکى از آن است که بعد از صلح امام حسن علیه السلام ، خاندان عباسى در هیچ یک از قیام هاى ضد اموى شرکت نکردند وو به ویژه شدیدا از قیام هاى علوى دورى مى جستند؛ ولى از این قیام ها، بهترین بهره بردارى را مى کردند، مثلا شهادت زید در کوفه و فرزندش یحیى در خراسان که موجبات هیجان مردم را فراهم آورد، سبب شد که تا شمار زیادى از مردم به دعوت عباسى بپیوندند. و به تعبیر یعقوبى بعد از شهادت زید شیعیان خراسان به جنبش درآمدند و پیروان و هواخواهنشان زیاد شد... داعیان ظاهر شدند، خواب ها دیده شد و کتاب هاى پیشگویى بر سر زبان افتاد.... (427) دعوتگران عباسى درست دریافته بودند که مردم خراسان از یک سو علاقه شدیدى به اهل بیت پیامبر صلى الله علیه و آله دارند و از سوى دیگر از ستم امویان به تنگ آمده و از آنان به شدت متنفرند؛ از این رو، با بر شمردن ستم هاى امویان در حق خاندان پیامبر صلى الله علیه و آله و به ویژه زید و یحیى ، آنان را به آل محمد صلى الله علیه و آله مى خواندند و خراسانیان که چهره واقعى دعوت را نشناخته بودند و گمان مى کردند که دعوت براى یکى از فرزندان پیغمبر است ، به سرعت به آن پیوستند.
بعد از مرگ هشام بن عبدالملک 105-125 ه کار امویان بیشتر سستى گرفت . تا این زمان درگیرى قبایل و تعصب قومى بر سر نفو بیشتر در امور حکومتى ، ایالات و به ویژه عراق و خراسان را آشفته کرده بود با آن که والیان این دو منطقه پیاپى عوض مى شدند ولى در بهبود اوضاع تاثیر نداشت ؛ اکنون نوبت به دمشق ، مرکز حکومت و شخص خلیفه رسیده بود. جانشین هشام پس از یک سال و چند ماه حکومت به دست دیگر امویان کشته شد 126 ه . بنى هاشم که همواره منتظر امیرالمومنین بودند تا امویان از درون دچار اختلاف شوند؛ از این فرصت استفاده کرده و در موسم حج در دهکده
ابواء مدفن آمنه مادر پیغمبر اسلام ، بین راه مکه و مدینه ، جلسه اى تشکیل دادند تا براى آینده خود و جهان اسلام تصمیم بگیرند. در این جلسه محمد بن عبدالله معروف به نفس زکیه به عنوان خلیفه آینده معرفى شد و تمام عباسیان از جمله ابراهیم امام ، ابوالعباس سفاح ، و منصور و صالح بن على و تمام علویان به جز امام جعفر صادق علیه السلام با وى بیعت کردند. (428) عباسیان در این جلسه از دعوت و موفقیت خود چیزى نگفتند و علویان و به ویژه فرزندان امام حسن علیه السلام گمان مى کردند که عباسیان برراى احقاق حقوق آنان تلاش مى کنند. بنى هاشم بار دیگر به سال 129 هجرى در حکومت مروان ، آخرین خلیفه اموى ، در مکه جلسه اى براى تجدید بیعت تشکیل داده و در حال مشورت بودند که قاصدى از راه رسید و خبر ظهور ابومسلم را در خراسان به امام عباسى داد.
بنا بر روایات موجود، ابراهیم و دیگر عباسیان پس از دریافت این خبر جلسه را ترک کردند و دیگر هاشمیان نیز به نتیجه قابل ذکر دست نیافتند .
(429)
در واپسین روزهاى امویان که بیشتر قلمرو آنان را آشوب فرا گرفته بود و مقارن ایامى که ابومسلم در خراسان مقدمات ظهور دعوت عباسى را فراهم مى کرد؛ عبدالله بن معاویه از فرزندان جعفر بن ابیطالب در کوفه قیام کرد. گرچه در کوفه موفقتى به دست نیاورد، ولى به زودى بر فارس ، اصفهان ، همدان ، قم ، رى ، قومس ، و اهواز چیره شد. بنى هاشم که هیچ یک قیامشان به پیروزى نرسیده بود با مشاهده پیروزى وى از هر طرف به سوى او روى آورند و گروهى از عباسیان چون سفاح ، منصور، عبدالله بن على عموى آن دو نیز به او پیوستند. عبدالله بن معاویه ضمن گماشتن بنى هاشم بر ولایات ، منصور را نیز به ولایت ایذه منصوب کرد، ولى حکومت وى دیرى نپایید و از امویان شکست خورد و به امید یارى ابومسلم که در خراسان ظهور کرده بود به او پیوست ؛ اما ابومسلم پس از کسب از نام و نشان وى - شاید به فرمان عباسى - او را زندانى کرده و چندى بعد کشت .
(430) از این برخورد مى توان دریافت که عباسیان نه تنها از قیام هاى علویان علیه امویان دورى مى جستند؛ بلکه اگر یکى از آنان سر راه ایشان قرار مى گرفت و در موفقیت آنان مانعى ایجاد مى کرد براى پیشبرد کار خود، در از میان برداشتن او هیچ تردیدى نمى کردند؛ چنان که از وجود یحیى بن زید در خراسان هراس داشتند و او را به رفتن به عراق و حجاز تشویق مى کردند. به گزارش مقاتل الطالبین در دوره دعوت عباسیان یکى از علویان به نام عبیدالله بن حسین بن على بن حسین نیز به دست ابومسلم کشته شده است . (431) بنابر این مى توان ادعا کرد که اتحاد و همکارى بین علویان و عباسیان حتى پیش از سقوط دشمن مشترک به جبهه گیرى علیه یکدیگر تبدیل شده است .4)روابط علویان و عباسیان پس از بنیاد دولت عباسى (از 132 هجرى به بعد)
در آغاز پیروزى عباسیان ، بنى هاشم و به ویژه علویان که سال ها از ستم امویان در رنج و زحمت بودند از هر سو به کوفه و حیره سرازیر شدند تا هم در جشن پیروزى عباسیان شرکت کنند و هم از بهره خود در حکومت جدید آگاهى یابند. سفاح به همه دوران خود علویان را گرامى مى داشت و به آنان صله و جایزه مى داد، ولى آنان و به ویژه فرزندان امام حسن علیه السلام که گمان کرده بودند عباسیان براى دست یابى آنها به حکومت به میدان آمده اند، به دریافت جایزه و انعام راضى نمى شدند. به گفته بلاذرى ، (متوفاى 279 ه ) عبدالله بن حسن پدر نفس زکیه همراه دیگر علویان در حیره نزد سفاح رفت . سفاح او را بسیار گرامى داشت و مبلغ یک میلیون درهم به او بخشید، ولى او هنگامى که به مدینه برگشت و خویشاوندانش به دیدنش آمدند و سفاح را به علت اعطاى این مبلغ دعا کردند، گفت : اى قوم ، هرکز نادان تر از شما ندیده ام ، مردى را سپاس ‍ مى گویید که اندکى از حق ما را داده و بیشتر آن را صاحب شده است . (432) سخن او به گوش سفاح رسید، بسیار تعجب کرد، هر چند منصور خشمگینانه پیشنهاد کرد که آهن جز با آهن راست نمى شود ولى سفاح متعرض عبدالله نشد، زیرا معتقد بود هر کس سخت بگیرد یارانش را بگریزاند و هر کس نرم باشد به او الفت گیرند. (433)
از آن جا که همه هاشمیان حتى ، ابراهیم ، امام عباسیان و سفاح و منصور با نفس زکیه به خلافت بیعت کرده بودند، فرزندان امام حسن علیه السلام خلافت را حق خود دانسته و عباسیان را غاصب حق خویش مى شمردند. عباسیان نیز که در همان اوایل حکومت خود امویان را قلع و قمع کرده و از جانب آنان آسوده خاطر شده بودند، تنها نیروى معارض خود را علویان و به ویژه فرزندان امام حسن مى دانستند. بدین سان آن همکارى عباسى - علوى که از نفرت شدید آنان بر ضد دشمن مشترک پدید آمده بود به محض ‍ سقوط دشمن از میان برخاست و این علویان خوش باور نیک سیرت که مى پنداشتند عباسیان به خاطر ایشان به معرکه آمده اند خیلى زود پندارشان به نومیدى کشید و اتحاد و همدلى آنان جاى خود را به تعارض و کینه جویى سپرد، از این رو سفاح کوفه پرآشوب را که دل به یارى علویان داشت براى مرکز حکومت خود جاى امنى ندانست ، بصره نیز با آن که شهرى بزرگ و چون کوفه بود به دلیل این که مردمش گرایش هاى علوى و اموى داشتند، چندان مناسب نبود، بنابراین مرکز حکومت خود را به حیره منتقل کرد و درصدد ساختن هاشمیه برآمد تا آن را مرکز حکومت خود قرار دهد.
هنوز از بنیاد دولت عباسى سالى بیش نگذشته بود که به گفته نرشخى
(434) (متوفاى 348 ه ) یکى از دانشمندان بخارا به نام شریک بن شیخ که مردى بود از عرب به بخارا باشیده و مردى مبارز بود و مذهب شیعه داشتى و مردم را دعوت کردى به خلافت فرزندان امیرالمؤ منین علیه السلام به سال 133 هجرى علیه عباسیان به پا خاست و گروهى از شیعیان بنى هاشم که پنداشته بودند علویان به حکومت خواهند رسید و حال پندارشان به نومیدى کشیده بود و هم ظلم و هم ستم و کشتار بى رحمانه عباسیان را مى دیدند، بر وى گرد آمدند، و با آن که شمارى از حکمرانان آن دیار با بیش از سى هزار تن به دعوت او پیوستند، ولى این قیام خیلى زود و با نهایت بى رحمى به دست ابومسلم سرکوب و سران آن کشته شدند. بدین گونه عباسیان نشان دادند که تحمل هیچ گونه تعرضى را به حریم حکومت ندارند، به هر عنوان و تحت هر نامى که باشد تفاوت نمى کند.
در دوران ، سفاح ، علویان از آرامش نسبى برخوردار بودند، ولى حکومت او دیرى نپایید و او به سال 136 هجرى به بیمارى آبله درگذشت . جانشین وى منصور چون بر مسند حکومت تکیه زد در طلب فرزندان عبدالله ، محمد و ابراهیم که پیش از بنیاد دولت عباسى دوبار (126 و 129 ه ) با آنان بیعت کرده بود برآمد و در این کار چندان اصرار و پافشارى کرد که تعجب همگان را برانگیخت . به همه جاى مکه و مدینه جاسوسانى گماشت . نامه هاى جعلى بسیار از زبان هواداران آنان نوشت و با اموالى به عنوان خمس براى آنها فرستاد تا شاید از این راه بر آنان دست یابد. عبدالله پدر آنان مورد آزار و اذیت قرار داد و تا بتواند آنان را به تسلیم وادارد، ولى با این همه هر چه بیشتر جست کمتر یافت تا آن که اولاد امام حسن علیه السلام را جز محمد و ابراهیم که مخفى بودند، دستگیر کرد، به زنجیر بست و با خفت و خوارى به حیره آورد و به زندان انداخت و چندان بر آنان سخت گرفت که شب از روز باز نمى شناختند. زندان تاریک ، آلوده و ناپاک و شکنجه و شلاق و مرگ چیزى بود که از پیروزى دولت عباسى سهم اولاد امام حسن علیه السلام شده بود . سرانجام نفس زکیه نتوانست شکنجه و آزار خاندان خود را تحمل کند و پیش از آن که دعوتش پا بگیرد به قیامى زود رس دست زد و در مدینه به سال 145 هجرى سیاست
آهن به جز به آهن راست نشود منصور گریبانش را گرفت . محمد در پیکارى نابرابر کشته شد و تنى چند از یارانش که از معرکه جان به در برده بودند سال هاى دراز یا مخفى مى زیستند و یا از دست ماموران خلیفه دایم در گریز بودند، پس از محمد برادرش ‍ ابراهیم در بصره قیام کرد و به سرنوشت برادر گرفتار آمد. (435)
برخوردهاى ناروا عباسیان با علویان به فرزندان امام حسن علیه السلام منحصر نمى شد، اولاد امام حسین علیه السلام و به ویژه ائمه شیعه نیز پیوسته در معرض آزار و اذیت عباسیان بودند؛ براى مثال امام صادق علیه السلام ، امام شیعیان و بزرگ حسینیان ، همواره از دست منصور در رنج و زحمت بود.
(436) منصور براى آن که دریابد آیا جعفر بن محمد در تدارک قیام علیه حکومت عباسى هست یا نه ، پیوسته تلاش مى کرد و براى دست یابى به این هدف نامه هاى جعلى فراوان از زبان شیعیان عراق و خراسان به آن حضرت مى نوشت و با اموالى به عنوان خمس به دست افرادى گمنام که خود را خراسانى معرفى مى کردند نزد او مى فرستاد، ولى امام با درایتى که داشت آنان را مى شناخت و به ایشان سفارش مى کرد که خود را در خون پیامبر صلى الله علیه و آله شریک نکنند.(437) سخن چینان نیز براى دریافت پاداش نزد منصور از آن حضرت بدگویى مى کردند و مى گفتند که او مال و اسلحه جمع آورى کرده و در تدارک قیام است . دست کم در یک مورد منصور، امام صادق علیه السلام و سخن چین را با هم رو به رو کرد. امام آنچه را به او نسبت داده بودند انکار کرد، ولى سخن چین اصرار داشت که به چشم خود دیده است و راست مى گوید تا آن که امام از او خواست که بر ادعایش سوگند یاد کند و و قسم ویژه اى را به وى تلقین کرد، ولى سخن چین هنوز سوگند را به پایان نبرده بود که بر زمین افتاد و مرد. (438) به هنگام سرکوبى قیام نفس زکیه ، عیسى بن موسى بخشى از اموال امام صادق علیه السلام (چشمه ابوزیاد) را مصادره کرد و با آن که امام به تن خویش به نزد منصور رفت تا آن را پس بگیرد، ولى منصور نه تنها اموال او را پس نداد، بلکه قصد کشتن او را داشت و یادآورى این نکته که عمر من رو به پایان است و تعهدى که سپرد، از دست وى نجات یافت . (439) بدین سان منصور همواره امام را تحت نظر داشت و بارها او را از مدینه به عراق فراخواند و حتى براى آن که شخصیت علمى و معنوى امام را درهم بشکند از ابوحنیفه خواست تا با آماده کردن مسائل مشکل علمى در حضور او با امام مناظره کند و با غلبه بر او از ابهت و نفوذ او بکاهد، ولى کار برعکس شد، و ابوحنیفه در مناظره مغلوب گردید و اعتراف کرد که امام از همه دانشمندان عصر داناترست . (440)
آزار و شکنجه اى را که علویان در دوران حکومت 22 ساله منصور (136-158 ه ) دیدند به همه دوران نود ساله امویان ندیده بودند. بعد از منصور نیز نه علویان آرام نشستند و نه خلفاى عباسى از کشتار و شکنجه و تعقیب دست کشیدند. قیام ها، دعوت ها، و تعقیب و گریزها پیوسته ادامه داشت تا آن که حکومت به امین (193-198 ه ) رسید و مامون را از ولایت عهدى خلع کرد (194ه ) خلع مامون موجب نبرد بین دو برادر و ضعف حکومت عباسى گردید. فرصت طلبان و به ویژه علویان از فرصت به دست آمده سود جستند و علم طغیان برافراشتند. به زودى شورش و نافرمانى سراسر قلمرو عباسیان را فرا گرفت و چنان گسترده شد که به جرات مى توان گفت : امین تنها بر بغداد فرمان مى راند. و مامون بر خراسان . در هر ایالت و شهر و منطقه اى شخصى و گاهى عده اى هوس حکومت مى کردند. علویان با دعوت به
الرضا من آل محمد صلى الله علیه و آله به زودى بر حجاز (مکه و مدینه )، یمن ، و کوفه ، بصره ، واسط و اهواز مسلط شدند و دعوتشان در تمام این مناطق گسترده شد. (441) مهم ترین این شورش ها قیام ابوالسرایا بود که حدود دو ماه به درازا کشید و مناطق وسیعى را فراگرفت . در مناطق دیگر نیز اوضاع بسیار آشفته بود. چنان که در نصیبین ، میافراقین ارمینیه ، آذربایجان ، جبال ، دمشق ، عواصم ، قنسرین ، حلب ، حمص ، حماة ، شیراز، مصیصه ، اءذنه و دیگر مرزهاى شام ، فلسطین ، اردن ، اسکندریه ، فسطاط، تنیس (مصر)، شورش به پا بود و حتى گروهى از اهالى اسکندریه ، اندلس را در مصر اشغال کرده بودند. (442)
پس از موفقیت مامون در غلبه بر امین ، تنها خطرى جدى که عباسیان را تهدید مى کرد قیام علویان بود، زیرا مردم عراق و خراسان دوستدار و علاقه مند به خاندان پیامبر صلى الله علیه و آله بودند و در هر جا و هر زمان که یکى از آنان علم مخالفت برمى افراشت ، به سرعت گروهى از مردم گرد وى را مى گرفتند. اشکال اساسى کار علویان که مانع موفقیت آنان مى شد این بود که اتحاد و همدلى نداشتند و در هر شهرى یکى از آنان شورش کرده بود، اگر رهبرى واحد و اتحاد و مى داشتند شاید سرنوشت جهان اسلام به گونه اى دیگر رقم مى خورد.
اوضاع قلمرو خلافت این گونه آشفته بود و مرو مرکز خلافت مامون از حجاز و عراق که مرکز شورش هاى علویان بود فاصله بسیار داشت ؛ از این رو براى فرو نشاندن قیام هاى پیاپى ، علویان مامون امام على بن موسى علیه السلام را از مدینه به مرو احضار و به اجبار او را ولى عهد خود کرد و
الرضا نامید. (443) دولت مردان و فرماندهان با او به ولایت عهدى بیعت کردند و خطیبان جمعه نام او را در کنار نام مامون در خطبه ها مى آوردند. افزون بر این ، مامون بر نامش سکه زد و انعام ، جایزه ها و حقوق سپاهیان و کارمندان خود را از این سکه ها پرداخت مى کرد و فرمان داد رنگ سبز که نماد علویان بود نشانه دولت شود.(444) مامون با اجراى این سیاست موفق شد شورش علویان را فرو نشاند. گرچه پیش از آن برخى از این شورش ها و از جمله قیام ابوالسرایا شده بود، ولى علویان هنوز حجاز و یمن را در اختیار داشتند و در عراق و جاهاى دیگر هر آن احتمال شورش ‍ مى رفت . در حقیقت مامون با الرضا نامیدن على بن موسى علیه السلام به شورشیان علوى ، که بیشترینه آنان از نوادگان امام حسین علیه السلام بودند، شیعیان آنان این گونه وانمود کرد که رضاى آل محمد صلى الله علیه و آله که شما مردم را به او دعوت مى کنید همین کسى است که اکنون ولى عهد من است و به حکومت دست یافته است و دیگر دلیلى وجود ندارد که شورش کنید و اگر قیام کنید مردم به دعوت آنان پاسخ مثبت نخواهند داد، زیرا بهترین شخصى که شایستگى دارد مصداق الرضا باشد در کنار مامون و ولى عهد اوست و تمام علویان نیز به برترى و شایستگى او ایمان دارند.
با ولى عهدى امام رضا، مامون از طرف علویان آسوده خاطر شد و حتى برخى از آنها را که بر حجاز و یمن مسلط شده بود به امارت آن جا گماشت و تمام هواداران آنان را به خود جلب کرد و سپس به دفع دیگر شورشیان که خطر چندانى نداشتند پرداخت . گرچه ولایت عهدى امام رضا براى مامون خطراتى نیز داشت و عباسیان مقیم بغداد که نتوانسته بودند که سیاست مامون را درک کنند و هم از نفوذ گسترده و دوباره ایرانیان در حکومت واهمه داشتند، در بغداد مامون را از خلافت خلع و با ابراهیم بن مهدى آوازه خوان ، معروف به ابن شکله ، بیعت کردند، ولى در واقع مامون با ولایت عهدى امام رضا علیه السلام خطر اصلى را که بیرون رفتن خلافت از خاندان عباسى بود دفع کرده بود و در موقع مناسب ولى عهد خود را از میان برداشت که این سیره پیوسته خلفاى عباسى بود که بنیادگذاران دولت خود را به محض پیروزى از میان برمى داشتند؛ چنان که مامون ، هرثمه ، طاهر بن حسین و فضل بن سهل را که پایه گذار حکومتش بودند از میان برداشت و پیش از او نیز سفاح و منصور، ابومسلم و عبدالله بن على را که بنیادگذاران خلافت بودند کشتند.
مراسم ولایت عهدى در سال 201 هجرى در مرو انجام شد دو سال بعد چون شورشیان علم شورش فروافکندند و تسلیم شدند و اوضاع مساعد و شرایط مناسب شد، مامون در اجراى سیاست دراز مدت خود هنگام حرکت به سوى بغداد، بنابر برخى از منابع ، امام رضا علیه السلام را مسموم کرد و به شهادت رساند.
(445) و در واقع وظیفه ولى عهد، آرام کردن علویان به انجام رسید.
از آن پس پیوستن علویان و عباسیان رو در روى یکدیگر بودند. گرچه برخى از آنان در مغرب و طبرستان به حکومت رسیده بودند، ولى قیام تعقیب و
گریز تا سقوط دولت عباسى به سال 656 هجرى همچنان ادامه داشت .

عباسیان از بعثت تا خلافت


فصل پنجم : الرضا من آل محمد صلى الله علیه و آله معناى لغوى رضا 
الرضا اسم است از رضى یرضى : الرضا مصدر است و به عنوان وصف به معناى اسم مفعول آورده مى شود. گفته مى شود: رجل رضى اى مرضى عنه ، (مرد پسندیده شده )، رضى الشى ، رضى ، بالشى ، و رضى عنه ، فالشى ، مرضو و مرضى اى اختاره و قنع به ، یعنى آن را انتخاب کرد و به آن قانع شد، شى مورد پسند است . رضیت الشى ء، ارتضیته ، فهو مرضى ؛ آن چیز را که پسندیدم ، پس آن پسندیده است و رضیة لذلک الامر فهو مرض و مرضى ؛ (446) او را براى آن کار پسندید، پس او پسندیده است ، در کاربرد الرضا، مفرد مثنى جمع و نیز مذکر و مونث یکسان است . گفته مى شود: هو رضى ، هم رضى (رضا) و در آیه یکصدم سوره توبه آمده است ؛ لقد رضى الله عن المومنین ، خداوند از مومنان راضى شده است ؛ و نیز در سوره مجالده آیه 22 آمده است ؛ و رضیت لکم الاسلام دنیا؛ اسلام را دین شما پسندیدم و در سوره مائده آیه 119 آمده است : رضى الله عنهم و رضوا عنه .الرضا در عرف مسلمانان صدر اسلام  
الرضا یعنى چه ؟ در عرف مسلمانان الرضا به چه کسى گفته مى شد؟ کسى که در متون اسلامى این کلمه را جستو و جو مى کند به این نکته برخورد مى کند که الرضا بیشتر در موارد اختلاف به کار برده مى شده و در هر جا مسلمانان اختلاف مى کرده اند، براى حل مشکلات و رفع اختلاف الرضا پیشنهاد مى شده است . از بررسى موارد کاربرد الرضا نتیجه گرفته مى شود که الرضا یعنى من اجتمعت علیه الامه ؛ کسى که امت بر او گرد آیند. مى توان گفت که الرضا با الجماعه مترادف است او را انتخاب کرده و پسندیده باشد و خلاصه الرضا یعنى منتخب برگزیده ، اینکه موارد کاربد این کلمه را بررسى مى کنیم :
1. پس از کشته شدن عثمان و فرار امویان ، از مدینه ، مصریان به اهل مدینه گفتند:
انتم اهل الشورى وانتم تعقدون الامامة فانظروا رجلا تنصبونه ونحن لکم تبع . فقال الجمهور: على بن ابى طالب ، نحن به راضون ؛ شما اهل شورا هستید و امام را شما بر مى گزینید؛ پس با مشورت مردى را برگزینید؛ ما پیرو شما هستیم ، پس عموم گفتند: ما على بن ابیطالب علیه السلام را برگزیدیم و به او راضى هستیم . (447)
2. پس از مرگ عثمان اصحاب پیغمبر نزد على علیه السلام رفتند و گفتند:
این مرد کشته شده و مردم ناگزیر باید رهبرى داشته باشند. على علیه السلام فرمود: او تکون شورى ،؟ آیا شورى تشکیل شده است ؟ قالو : انت لنا رضى ؛ تو برگزیده ما هستى . قال فالمسجد، اذا یکون عن رضى من الناس ؛ (448) پس با بیعت در مسجد و با رضایت انتخاب مردم باشد.
3. در همان واقعه على علیه السلام در پاسخ خواستاران بیعت فرمود:
ان کان لابد من ذلک ، ففى المسجد، فان بیعتى ، لا تکون خفیا و لاتکون الا عن رضى المسلمین و فى ملا و جماعة ؛ (449) اگر ناگزیر باید با من بیعت شود؛ باید در مسجد باشد، بیعت من پنهانى نیست و جز با رضایت مسلمانان و در جمع مردم انجام نشود.
4. پس از اصرار مردم بر بیعت با على علیه السلام و سپرى شدن مهلت ، على علیه السلام بر منبر رفته فرمود :
یا ایها الناس ، عن مالا و اذن ، ان هذا امرکم لیس لاحد فیه حق ، لا من رضیتم و امرتم ، و قد افترقنا بالامس ‍ على امر؛ فان شئم ، قعدت لکم ، و لا فلا احد على احد ؛ (450) اى مردم ، همه حاضرید و اجازه مى دهید، این حکومت شماست ، هیچ کس را در آن حقى نیست ، جز کسى که شما برگزینید و امارت دهید ما دیروز با توافق بر امرى از هم جدا شدیم ، اگر بر راى خود هستید، حکومت شما را عهده دار شوم ، و اگر نیستید، هیچ کس را بر دیگرى حقى نیست .
5. در روزهاى محاصره بیت عثمان ، وى از على علیه السلام خواست تا شورشیان را که قصد کشتن وى را داشتند برگرداند. على علیه السلام پس از بررسى اوضاع به او نوشت :
الناس الى عدلکل احوج منهم الى قتلک ، و الن لارى قوما لایرضون الا بالرضا؛ (451) مردم به عدالت تو بیش از کشتنت نیازمندند، من گروهى را مى بینم که جز به الرضا - کسى که مورد قبول همه باشد - رضایت نمى دهند .
6. در همان واقعه على علیه السلام در پاسخ خواستاران بیعت فرمود:
لیس ذلک الیکم انام هو لاهل الشورى و اهل بدر، فمن رضى به اهل الشورى و اهل بدر فهو الخلیفة ؛ (452) انتخاب خلیفه حق شما نیست ، این کار منحصر به شورا و اصحاب بدر است . هر کس را که آنها برگزیدند خلیفه است .
7. در مراسم بیعت على علیه السلام طلحه ضمن سخنانى گفت :...
ان الله قد رضى لکم الشورى ، فاذهب بها الهوى ، قد تشاورنا فرضینا علیا فبایعوه ؛ (453) خداوند شورا را براى شما پسندیده است و به آن خواسته دل را از بین برده است . ما مشورت کردیم و على علیه السلام را برگزیدیم ، با وى بیعت کنید.
8. در جنگ جمل طلحه به على علیه السلام گفت :
فاعتزل هذا الامر و نجعله شورى بین المسلمین تت فان رضوا بک . دختلت فیما دخله الناس ، و ان رضوا غیرک کنت رجلا من المسلمین (454) از حکومت کناره بگیر تا آن را شورا قرار دهیم . اگر تو را برگزیدند ، در کارى وارد شدى که مسلمان وارد شده اند، و اگر دیگرى را انتخاب کردند، تو هم که مردى مسلمان هستى . کنایه از این که تو هم چون دیگران به انتخاب شورا راضى باش .
9- پس از آن که معاویه به حکومت دست یافت ، روزى بنى هاشم را گرد آورده گفت :
الا تحدثونى عن ادعائکم الخلافة دون قریش ، بم تکون لکم ؟ ابالرضا بکم ؟ ام بالاجتماع علیکم دون القرابة ؟ ام بالقرابة دون الجماعة ؟ ام بها جمیعا؟ فان کان هذا الامر بالرضا و الجماعة ، دون القرابة ، فلا ارى القرابة اثبتت حقا و لا اسست ملکا، و ان کان بالقرابة دون الجماعة و الرضا فما منع العباس عم النبى ، و وراثه و ساقى الحجیج و ضامن لایتام ان یطلبها... و ان کانت الخلافة بالرضا؛ و الجماعة و القرابة جمیعا، فان القرابة خصلة من خصال الامامة ، لا تکون الامامة بها وحدها، و انتم تدعونها بها وحدها، و لکنا نقول : احق قریش بها من بسط الناس ایدیهم الیه بالبیعة ، و نقلوا اقدامهم الیه للرغبة ؛ آیا از ادعایتان در مورد خلافت با من سخن نمى گویید؟ به چه دلیل خلافت از آن شماست و از دیگر قریشیان نیست ؟ آیا حق خلافت به انتخاب مردم و گرد آمدن آنان بر شماست و به خویشاوندى نیست یا به خویشاوندى است ، نه به انتخاب مردم و یا به هر دو است ؟ اگر خلافت به انتخاب مردم و گرد آمدن است و نه به خویشاوندى که گمان نمى کنم خویشاوندى حق را ثابت کند و یا حکومتى را بنیان گذارد و اگر به خویشاوندى است نه به انتخاب و گرد آمدن مردم ، پس چه چیزى عباس عموى پیغمبر را که وارث او و ساقى حاجیان و ضامن یتیمان بود از مطالبه آن بازداشت ، و اگر خلافت هم به انتخاب و گرد آمدن مردم است و هم به خویشاوندى ، پس خویشاوندى یکى از شرایط امامت است ، و امامت تنها به خویشاوندى نیست و شما تنها نیستید و شما تنها به خویشاوندى ادعاى خلافت دارید، ولى ما مى گوییم ذى حق ترین قریش به خلافت ، کسى است که مردم براى بیعت دست سوى او دراز کنند، و به دلخواه سوى او روند.
ابن عباس در پاسخ معاویه گفت :
ندعى هذالامر بحق من لولا حقه لم تقعد مقعدک هذا، نقول : کان ترک الناس ان یرضوا بنا و یجتمعوا علینا، حقا ضیعوه و حظا حرموه ؛ (455) ما خلافت را به حق کسى ادعا مى کنیم که اگر حق او نبود؛ اکنون تو بر این جایگاه ننشسته بودى ، و مى گوییم : این که مردم از انتخاب ما و گرد آمدن بر سرباز زدند؛ حقى بود که پایمال کردند و بهره اى بود که از آن محروم شدند. گفتنى است که در این متن ، همه جا واژه الرضا مترادف واژه الجماعه آمده است .
10. آن گاه که عبدالله بن زبیر از محمد بن حنفیه ، و عبدالله بن عباس ‍ خواست تا با او بیعت کنند؛ در پاسخ گفتند:
انا لا نبایع الا من اجتمعت علیه الامة ، فاذا اجتمعت علیک الامة بایعناک ؛ (456) ما جز با کسى که امت بر او گرد آمده باشد، بیعت نمى کنیم . هرگاه امت بر تو گرد آمد، با تو بیعت خواهیم کرد.
11. پس از مرگ یزید بن معاویه ، سلم بن زیاد والى خراسان ، سپاه خراسان را از به بیعت با
منتخب الرضا فراخواند... و دعا الناس الى البیعة على الرضا علیه السلام حتى یقسم امر الناس على خلیفة فبایعوه (457)
12. پس از مرگ یزید بن معاویه و فرار عبیدالله بن زیاد از عراق ، مردم بصهر خواستند براى خود امیرى برگزینند؛ سران آنها قیس بن الهیثه السلمى و نعمان بن سفیان راسبى بودند. قیس به انتخاب نعمان رضایت داد و گفت : قد رضیت بمن رضى به النعمان و سماه لکم . و نعمان از قیس و مردم بر الرضا (منتخب ) پیمان گرفت . و اخذ على قیس و على الناس العهود الرضا.
(458)
13. در قیام مختار، شیعیان بر او گرد آمده و به او رضایت دادند و
و اتقوا على الرضا به . (459)
14.در قیام توابین رفاعة بن شداد، پس از مسیب ، رشته کلام را به دست گرفته و گفت :
ولوا امرکم رجلا تفزعون الیه و تحفون برایته و قد راینا مثل الذى رایت ، فان تکن انت ذلک الرجل ، تکن عندنا مرضیا ؛ فرماندهى تان را به مردى بسپارید که در سختى ها به او پناه برد و بر پرچمش گرد آیید، راى ما چون راى تو است ، اگر تو آن مردى ، نزد ما برگزیده اى - پسندیده اى .
15. هنگامى که معصب بن زبیر با عبدالملک بن مروان به پیکار بود، مهلب بن ابى صفره و یارانش ، از طرف عبدالله بن زبیر، در خوزستان با خوارج مى جنگدیدند، چون مصعب کشته شد، مهلب و یارانش با عبدالملک بیعت کردند، خوارج چون چنین دیدند و فریاد برآوردند؛
اى دشمنان خدا؛ دیروز در دنیا و آخرت از او بیزارى مى جستید؛ و او امروز که امیر شما را کشته ، امامتان شده است ؟ کدام گمراه و کدام راه یافته است ؟.
سپاهیان مهلب پاسخ دادند:
یا اعدا الله ، رضینا بذلک ، اذ کان یلى امورنا و نرضى بهذا کما کنا رضینا بذاک ؛ (460) اى دشمنان خدا، به مصعب راضى بودیم ، چون امیر ما بود؛ و اکنون به عبدالملک رضایت داریم ، چنان که به مصعب رضایت داشتیم .
16. در پیکارى هرثمه بن اعین با ابوالسرایا، چون عرضه بر هرثمه تنگ شد، فریاد برآورد:
یا اهل الکوفة ، لم تسفکون دماؤ نا، و دمائکم ؟ ان کان قتالکم ایانا کراهیة لامامنا، فهذا المنصورین المهدى ، رضى لنا و لکم نباییعه ؛ (461) اى کوفیان ، چرا خون خود و خون ما را مى ریزید؟
اگر جنگتان با ما از آن روست که امام ما را نمى پسندید، این منصور پسر مهدى است و مورد پسند ما و شماست با او بیعت مى کنیم .
گفت :...
و قد وصى ابوعبدالله الى شبیهه ،.... فان رضیتم فهوالرضا، والا فاختارو لانفسکم (462) ابوعبدالله - ابراهیم بن طباطبا - مانند خود را به جانشینى برگزیده است - اگر او را مى پسندید، او منتخب الرضا است . و گرنه دیگرى را براى خود برگزینید.
19. در جریان نصب امام رضا علیه السلام به امامت ، ابن سنان از امام کاظم علیه السلام پرسید: پس از شما چه کسى امام است ؟ امام پاسخ داد:
فرزندم على ابن سنان گفت : له الرضى والتسلیم . (463) به او راضى و تسلیم هستیم .
20. مامون روزهاى سه شنبه براى مناظره فقهى مى نشست . روزى نشسته بود که مردى دامن لباس به کمر زده و کفش به دست گرفته وارد شد و بر گوشه اى ایستاد و گفت :
السلام علیکم . مامون جواب سلامش را داد. مرد گفت : از این جایگاهى که در آن نشسته اى خبرم ده ؟ آیا به اجتماع امت است یا به قهر و غلبه ؟
مامون گفت : نه به این است و نه به آن ، بلکه کسى که عهده دار حکومت مسلمانان بود، من و برادرم را جانشین خود کرد.
فلما صار الامر الى علمت انى محتاج الى اجتماع کلمة المسلمین فى المشرق و المغرب على الرضا بى چون حکومت به من رسید، دانستم در انتخاب خودم به اجتماع راى مسلمانان در شرق و غرب نیازمندم ، و دیدم که اگر حکومت را رها کنم مسلمانان با هم نزاع مى کنند و کار اسلام پریشان و کار مسلمانان آشفته مى گردد، جهاد باطل ، حج متوقف و راه ها نا امن مى شود . فقمت حیاطة للمسلمین الى ان یجمعوا على رجل یرضون به فاسلم الیه الامر؛ پس براى حفظ مسلمانان حکومت را به عهده گرفتم تا این که آنان بر کسى که مورد قبول همه باشد گرد آیند؛ و من حکومت را به او بسپارم هر گاه بر کسى اتفاق کنند؛ حکومت را به او واگذار مى کنم .(464)
پس آن مرد سلام کاملى کرد و رفت .
نتیجه  
در موارد بیست گانه بالا که از متون مختلف و از محدوده زمانى سال 36 تا 220 هجرى ، گردآورى شده است . چنان که ملاحظه شد، الرضا غالبا با الجماعة مترادف آمده است و در مواردى هم که تنها به کار رفته است . همان معنا را دارد از بررسى موارد کاربرد واژه الرضا چنین برمى آید که مقصود از آن در عرف اهل آن زمان ، منتخب برگزیده و کسى که همه یا اکثریت مردم یا اهل حل و عقد (خبرگان ) او را انتخاب کرده و پسندیده باشد بوده است .معناى الرضا من آلمحمد در دعوت عباسیان
با توجه به آنچه در معناى الرضا گفته شد، الرضا من آل محمد صلى الله علیه و آله یعنى کسى که هم منتخب باشد و هم از آل محمد صلى الله علیه و آله چون سال صدم هجرى سپرى شد و حکومت اموى به مرحله ثبات خود رسید و با اصلاحات عمر بن عبدالعزیز فشار حکومت بر مخالفان کاهش یافت ، بنى هاشم که از پیش منتظر سپرى شدن سال صدم بودند، در سال هاى آغازین سده دوم هجرى در سه گروه کاملا جداى از هم که هر یک از یکى سه پسر بزرگ حضرت على علیه السلام مایه مى گرفت ، دعوت خود از شروع کردند. این سه گروه عبارت بودند از:
1.عباسیان که خود را میراث دار ابوهاشم پسر محمد بن حنفیه مى دانستند. پس از شهادت امام حسین علیه السلام چون فرزندان امام حسین و امام حسن علیه السلام بیشتر تحت نظر بودند و هم از آن جهت که محمد بن حنفیه در واقعه کربلا شرکت نکرده بود و نه به بیعت ابن زبیر تن داده بود، میدان فعالیت براى او و فرزندش بیشتر باز بود.
2. فرزندان امام حسین علیه السلام به رهبرى ائمه شیعه (امام باقر علیه السلام )
3. فرزندان امام حسن علیه السلام و در راس آنها عبدالله بن حسن و بعدها پسرش محمد.
عباسیان در آغاز مردم را به نام خود دعوت مى کردند.
(465) همزمان با آنها دعوتگران علویان نیز در خراسان پراکنده بودند و هم تنى چند از داعیان عباسى گرفتار و کشته شده بودند و ممکن بود اگر کار به همین منوال پیش برود، رهبرى دعوت هم افشا شود، و از طرفى هم مردم به ویژه مسلمانان غیر عرب به علویان علاقه بیشترى داشتند؛ (466) بنابراین ، عباسیان دریافتند که اگر مردم را به نام خود دعوت کنند و در کنار آنها، فرزندان على علیه السلام هم مردم را به خود بخوانند؛ کسى به ایشان نخواهد پیوست و همه یا دست کم بیشتر مردم به علویان خواهند پیوست ، و کار عباسیان به جایى نخواهد رسید؛ از این رو پس از بررسى کامل و چند تجربه کوچک و خطرناک ولى پر فایده ، با مهارت کامل و دقت کافى ، شعار الرضا من آل محمد صلى الله علیه و آله را مطرح کردند، و مردم را به آن دعوت نموده و از دعوت مستقیم به خود دست کشیدند. با طرح این شعار هم چهره واقعى خود را از عامه و حکومت پنهان داشتند و خود را در نظر مردم آل محمد صلى الله علیه و آله جلوه دادند، و هم بدین وسیله خود را به علویان پیوند زدند و از محبوبیت آنها بهره فراوان بردند به گونه اى که بسیارى از شیعیان علوى که ماهیت عباسیان را نشناخته بودند نیز به آنان پیوستند.
عموم دعوت شدگان به ویژه خراسانیان ، هم به دلیل دورى از حجاز و هم به سبب فشار حکومت که مانع هر گونه پرسشى در مورد بنى هاشم بود توانایى شناخت دسته بندى هاى سیاسى بنى هاشم را نداشتند، و گمان مى کردند که
آل محمد صلى الله علیه و آله فقط یک گروه است و بین عباسیان و بنى حسن علیه السلام و بنى حسین علیه السلام هم فرق نمى گذاشتند؛ از این رو علاقه مندان به آل محمد صلى الله علیه و آله و هم ناراضیان حکومت زیر این پرچم گرد آمدند.
امام عباسى به اصرار به سران دعوت و دعوتگران تاکید مى کرد که از او هیچ نامى نبرند و عامه مردم را به
الرضا من آل محمد صلى الله علیه و آله بخوانند (467) و در پاسخ کسانى که مى خواهند الرضا را بشناسند، بگویند: ما تقیه مى کنیم و نام امام عباسى را تنها به افراد مرود اعتمادشان بگویند. الرضا من آل محمد صلى الله علیه و آله در نزد سران دعوت و عباسیان امام عباسى بود، ولى عامه افرادى که به دعوت پیوسته بودند، از این امر آگاه نبودند و هنگامى که امام عباسى خواست ابومحمد صادق را براى دعوت به خراسان روانه کند براى پرهیز از افشاى چهره واقعى خود به وى تاکید کرد که از برخورد با دعوتگران علوى به ویژه شخصى به نام غالب که شدیدا دوستدار علویان بود، پرهیز کند؛ ولى غالب از آمدن ابومحمد آگاه شد و به نزد او رفت و بین آن دو دو درباره برترى عباسیان و علویان مناظره سخت درگرفت . پس از این واقعه راز ابومحمد فاش و به دست والى خراسان کشته شد. (468) 106 ه . ظاهرا پس از مرگ او و براى پیشگیرى از افشاى دعوت عباسى شعار الرضا من آل محمد صلى الله علیه و آله مطرح شده است . (469)
الرضا من آل محمد صلى الله علیه و آله نزد دعوت شدگان  
از بررسى گزارش هاى مورخان درباره دعوت و بیعت مردم خراسان با الرضا و عکس العمل آنان پس از ظهور و به حکومت رسیدن عباسیان بر مى آید که بیشتر دعوت شدگان ، اگر نه همه آنها الرضا من آل محمد صلى الله علیه و آله را شخصى از فرزندان پیامبر صلى الله علیه و آله مى دانسته اند. به گفته فیلیپ حتى شیعیان مى پنداشتند خاندان هاشم منحصر به فرزندان على علیه السلام است . (470) پیروزى عباسیان موجب سر خوردگى بسیارى از ایرانیان شد و برخى زبان به اعتراض ‍ گشودند و جان خود را بر سر این کار فدا کردند. قیام هایى چون قیام شریک بن شیخ در بخارا برخى سران دعوت و نیز گرایش ایرانیان به قیام هاى ضد عباسى علویان نشان مى دهد که در نظر آنان الرضا من آل محمد صلى الله علیه و آله کسى از فرزندان پیغمبر بوده است . اینک برخى شواهد تاریخى این دیدگاه را ذکر مى کنیم :
1. پس از ظهور دولت عباسى و آگاهى سفاح از تمایل ابوسلمه به علویان ، برادرش منصور را با سى تن به خراسان فرستاد تا هم از ابومسلم براى او بیعت بگیرد و هم نظر ابومسلم را در مورد ابوسلمه جویا شود. یکى از نوادگان امام سجاد علیه السلام به نام عبیدالله بن حسین بن على بن حسین الاعرج همراه این هیات بود. سلیمان بن کثیر خزاعى یکى از بزرگترین داعیان عباسى که پیش از ابومسلم رهبر سازمان دعوت خراسان بود. به عبیدالله گفت :
انا غلطنا فى امرکم و وضعنا البیعة فى غیر موضعها، فهلم نبایعکم و ندعوا الى نصرتکم ؛ (471) ما در مورد کار شما اشتباه کردیم و بیعت را در جاى خودش ننهادیم ، بیائید با شما بیعت کنیم و مردم را به یارى شما بخوانیم ، عبیدالله که گمان کرد این پیشنهاد توطئه اى از طرف ابومسلم است که و اگر به ابومسلم خبر ندهد او را خواهد کشت ، از این رو جریان را به ابومسلم خبر داد و ابومسلم سلیمان ، یار دیرین خویش را خواست و طبق اصل به هر کس شک کردى او را بکش او را گردن زد و بنا بر برخى روایات عبیدالله را نیز مسموم کرده از میان برداشت . (472) این واقعه زمانى رخ داد که از ظهور دولت عباسى کمتر از چهار ماه گذشته بود و نشان مى دهد که بسیارى از خراسانیان و حتى افرادى در راس دعوت عباسى گمان مى برده اند که حکومت به علویان خواهد رسید.
2. در همان سال پیروزى عباسیان و پس از آشکار شدن چهره واقعى دعوت عباسى و شناخت مردم از این دعوت ، یکى از دانشمندان بخارا به نام شریک بن شیخ مهرى که
مردى بود از عرب به بخارا باشیده ، و مردى مبارزى بود و مذهب شیعه داشتى و مردمان را دعوت کردى به خلافت فرزندان امیرالمؤ منین على علیه السلام و گفتى : ما از رنج مروانیان اکنون خلاصى یافتیم ما را رنج آل عباس نمى باید، فرزندان پیغامبر باید که خلیفه پیغمبر باشد. خلقى عظیم بر وى گرد آمدند و امیر بخارا عبدالجبار بن شعیب بود که با وى بیعت کرد و امیر خوارزم عبدالملک بن هرثمه با وى بیعت کرد و امیر برزم مخلد بن حسین با وى بیعت کرد و اتفاق کردند و پذیرفتند که این دعوت آشکار کنیم و هر کس که پیش آید با او حرب (473) کنیم . بنابر این منابع دیگر بیش از سى هزار نفر دعوتش را پاسخ گفتند و چند ماه با زیاد بن صالح فرستاده ابومسلم جنگیدند تا سرانجام شریک کشته و قیام سرکوب شد.(474)
از این گفته نرشخى که
چون زیاد از بخارا دل فارغ کرد و به جانب سمرقند رفت و آن جا او را حربها افتاد (475) برمى آید که مردم سمرقند نیز علیه عباسیان به پا خواسته بودند؛ چنان که از وسعت قیام شریک و پیوستن گروه زیادى از مناطق مختلف - بخارا، خوارزم ، برزم - به این قیام بر مى آید که دست کم مردم این نواحى معتقده بوده اند که الرضا من آل محمد صلى الله علیه و آله شخصى از فرزندان پیامبر صلى الله علیه و آله است . گر چه قیام شریک که خواستار خلافت فرزندان پیامبر بود سرکوب شد 133 ه . ولى معتقدان به این عقیده همچنان در خراسان بودند و حتى در میان فرماندهان و حکمرانان خراسان نیز افرادى بر این عقیده بودند. گواه این مطلب آن که چون در سال 140 هجرى منصور عبدالجبار ازدى را در حکومت خراسان داد به تعقیب شیعیان بنى هاشم پرداخت و از آنان کشتارى عظیم کرد و در تعقیب آنان اصرار ورزید و آنها را مثله کرد و شمارى از فرماندهان و حکمرانان خراسان از جمله مغیرة بن سلیمان و حریش بن محمد ذهلى (از فرماندهان ) و مجاشع بن حریث انصارى حکمران بخارا و ابوالمغیره خالد بن کثیر حکمران قهستان را به جرم دعوت به فرزندان على بن ابیطالب علیه السلام کشت . (476)
الرضا من آل محمد صلى الله علیه و آله پس از بنیاد دولت عباسى
این شعار کمى پس از سال صدم هجرى آغاز شد و دعوتگران عباسى و علوى مشترکا آن را تبلیغ کردند. در قیام زید بن على و فرزندش یحیى بن زید نیز در زمان امویان مطرح شد. عباسیان تا ظهور دولتشان و آشکار شدن چهره واقعى خود با تاکید آن را تبلیغ مى کردند. قاعدتا باید با پیروزى دولت عباسى این شعار نیز پایان مى یافت ، ولى نه تنها چنین نشد، بلکه بیش از پیش جا افتاد و گسترش یافت . حدود سه ماه بعد از روى کار آمدن عباسیان در سال 133 هجرى در خراسان شریک بن شیخ با طرح مجدد این شعار روحى تازه در آن دمید. از آن پس علویان یکى پس از دیگرى به قیام هایى در گوشه و کنار قلمرو اسلامى به ویژه در حجاز، عراق و ایران دست زدند و ادامه داشت تا آن که پس از مرگ هارون درگیرى امین و مامون بر سر حکومت موجب ضعف قدرت عباسى شد، و قیام هاى علویان جان تازه اى گرفت و در بیشتر قلمرو اسلامى ، علویان دعوت به الرضا من آل محمد صلى الله علیه و آله را مطرح کردند. این قیام ها با وسعت زیادى که داشت خطر اصلى حکومت عباسى به شمار مى رفت ، و مامون که از دولت عاسى را در خطر انقراض دید به اجبار على بن موسى ، امام هشتم شیعیان را با نام الرضا ولى عهد خود قرار داد، و به این وسیله علویان شورشى را خلع سلاح کرد و پس از آن دیگر شورشیان را هم سرکوب و اوضاع را تثبیت کرد على بن موسى الرضا علیه السلام ا به شهادت رساند، ولى دیرى نپایید که دوباره شعله انقلاب برافروخته شد، و در سال 207 هجرى ، حدود چهار سال بعد از شهادت امام رضا، این شعار دوباره مطرح گردید. (477)
با نگاهى به منابع مى توان ادعا کرد که دوران کمتر خلیفه اى از خلفاى عباسى را مى توان یافت که از قیام کننده اى که علوى با دعوت به
الرضا من آل محمد صلى الله علیه و آله خالى بوده باشد؛ براى نمونه قیام کنندگان ذیل در قیام خود به الرضا من آل محمد صلى الله علیه و آله دعوت مى کنند:
یحیى بن عبدالله بن حسن
(478) و حسین بن على (شهید فخ در سال 169 ه )(479)، حسن هرش (198 ه ) (480) عبدالله بن معاویه (127 ه ) (481) ابوالسرایا و محمد بن ابراهیم طباطبا (199 ه )، (482) عبدالرحمان بن احمد از فرزندان عمر بن على علیه السلام به سال 207 ه . (483) محمد بن قاسم از فرزندان امام سجاد علیه السلام به سال 219 هجرى در زمان معتصم )، (484) یحیى بن عمر (از فرزندان على در سال 250 هجرى به دوره مستعین ) (485) و حسن بن زید و یارانش به سال 250 هجرى در رى . (486)
قیام ها و دعوت ها پیوسته ادامه داشت تا آن که برخى از علویان در مغرب 170 ه و برخى در طبرستان و دیلم به حکومت رسیدند و از رنج و تعقیب و گریز سالیان دراز بیاسودند.
خاتمه  
از بیعت مردم با حسن بن زید (250 ه ) و دیگر علویان زیدى طبرستان و بیعت با دیگر علویان چون محمد بن جعفر در مکه و محمد بن عبدالله در مدینه و نیز بیعت حسین (شهید فخ ) و ابن طباطبا و یحیى بن عمر و ادریسیان در مغرب و سایر علویان چنین برمى آید که مراد از الرضا من آل محمد صلى الله علیه و آله شخصى از خاندان پیغمبر بوده است که مردم یا بزرگان هاشمى و علوى و یا بزرگان بلاد و... بر او اجتماع کنند و بر او راضى شوند؛ و هر کس انتخاب مى شد الرضا بود؛ بنابراین از الرضا شخص معین و مشخصى مراد نبوده است .فصل ششم : اوضاع سیاسى و اجتماعى خراسان 
1
. اوضاع اجتماعى  
نظام اجتماعى ایران در عهد ساسانى به چهار طبقه که هر یک امتیازات و ویژگى هاى خاص خود را داشت تقسیم مى شد و عوامل عمده این امتیازات و تقسیم بندى ، خون ، نژاد، مالکت بود. برترین و بالاترین طبقه آذربانان بودند که از روحانیون و موبدان تشکیل مى شد و خاندان ساسانى نیز خود به آنان منسوب بودند؛ در طبقه دوم ، اسپهبدان و فرماندان نظامى قرار داشتند که از طبقه آذربانان فروتر و از دیگر طبقات فراتر بودند؛ طبقه سوم را دبیران که کارکنان ادارات دولتى به شمار مى آمدند، تشکیل مى داد که از دو طبقه پیشین فروتر بودند؛ چهارمین طبقه که پست ترین طبقات جامه بود و طبقه وستریوشان خوانده مى شد، از توده مردم - پیشه وران و کشاورزان و.... تشکیل مى شد. این چهار طبقه در جامعه ساسانى از یکدیگر فاصله تمام داشتند و دولت در حفظ مراتب این طبقات اهتمام بسیار داشت . در این جامعه هر فرد و هر خانواده را جایى و مقامى بود و هیچ کس نمى توانست خواهان درجه اى باشد و برتر از آنچه به مقتضاى نسبت به او تعلق دارد و جز به فرمان شاه ممکن نبود که کسى از مراتب و طبقات پایین به مراتب بالا راه یابد. گرچه هر یک از این چهار طبقه را رئیسى بود که صاحبان مناصب مهم به شمار مى آمدند؛ ولى نفوذ و مکنت عمده از آن هفت خاندان مشهور بود. این خاندان ها افزون بر این که در سراسر مملکت املاک وسیع داشتند، بیشتر مناصب لشکرى و کشورى نیز چون ریاست تشریفات دربار و ریاست امور لشکرى و سردارى نظام و تصدى انبارها و نظارت بر وصول مالیات و باج و خراج ، بین روساى آنها تقسیم مى شد و غالب این مناصب براى این خاندان ها موروثى بودند. بار سنگین تجمل و مخارج این خاندان ها بزرگ بر دوش مردم بود. این طبقه کشاورز در جامعه ساسانى وضعى سخت پریشان داشت . کشاورز در همه عمر ناچار بود در روستاى خویش بماند و براى ارباب بیگارى کند و یا در پیاده نظام خدمت کند. مالکان بزرگ که غالبا از همان خاندان ها بودند خود را صاحب امتیاز جان غلامان و رعایا مى شمردند، از آنها بیگارى مى گرفتند و بر آنها ستم مى کردند ، و در جنگ ها آنان را پیاده دنبال سواران مى بردند و هرگز پاداشى هم بدانها نمى دادند. پرداخت مالیات سرانه نیز بهره آنها و پیشه وران بود؛ چنان که مالیات اراضى یا خراج را نیز همین روستاییان مى پرداختند؛ البته در پرداخت این مالیات ها با تبعیضى که مى شد اینان هرگز نمى دانستند راضى و خرسند باشند. طبقات دیگر از بزرگان و اشراف و سربازان و روحانیون و دبیران و همه خدمت گزاران دولت از مالیات معاف بودند. (487) در جامعه ساسانى چیزى که بهره توده ضعیف شده بود کار طاقت فرسا و پرداخت مالیات و خراج بود و با وجود این ، طبقه ضعیف ، پیوسته و نسل اندر نسل مى بایست کشاورز و کارگر باقى بماند و هیچ قیمت حق نداشت به طبقه بالاتر راه یابد .
هنگامى که کشور گشایى اعراب آغاز شد، ضعف ، سستى و فساد به تمام ارکان حکومت ساسانى راه یافته بود. همچنین توده مردم از ظلم و ستم شاهان و اشراف و از نظام طبقاتى جامعه ساسانى به ستوه آمده بودند و به امید رهایى از آن لحظه شمارى مى کردند و به همین دلیل وقتى که سپاه عرب به قلمرو ایران آمد، توده مردم نه تنها چنان که باید از خود و حکومت ساسانى دفاع نکردند، بلکه با شنیدن آوازه برابرى ، عدالت و مساوات فاتحان و به امید دست یابى به آنها، با بستن پیمان هاى صلح و پرداخت جزیه ، راه را براى ورود آنان هموار کردند. با ورود اسلام به ایران نظام اجتماعى ساسانى از هم پاشید و امتیازات دیرینه اشراف و موبدان که طى سالیان دراز بیشترینه مردم ایران را در نوعى زندگى فلاکت بار نگه داشته بود خاتمه یافت . دیوارهاى عظیم طبقاتى فرو ریخت و ملت ایران از رنج و تبعیض و تحقیر قرن هاى پیاپى رهایى یافت و دنیاى تازه اى پدید آمد که به حکم قرآن مى بایست در آن هرگز بعضى از مردم از بعضى دیگر را به بندگى نگیرند و این هدیه اى گرانبها براى ایرانیان به شمار مى آمد، ولى این وضع دیرى نپایید و ایرانیان که به امید رهایى از ظلم و ستم نظامى ساسانى و براى دست یابى به عدالت و برابرى با حاکمان تازه کنار آمده بودند به همان ، تبعیض ها، تحقیرها و بى عدالتى ها گرفتار شدند، به ویژه مردم خراسان که دوره برخوردارى از عدالت براى آنان کوتاهتر از جاهاى دیگر بود، زیرا خراسان در سال 31 هجرى فتح شده بود و تا سال چهلم هجرى که على علیه السلام به شهادت رسید تنها نه سال از فتح خراسان مى گذشت که آن هم به کشمکش و شورش سپرى شد.
همین که معاویه بر مسند حکومت تکیه زد، تبعیض ها و تحقیرها دوباره آغاز شد و در حکومت اخلاف وى به اوج خود رسید. هر چه از حکومت اموى مى گذشت کار بر اهل خراسان سخت تر مى شد و تبعیض و بى عدالتى ها افزون تر. در دوران معاویه وجهه اسلامى حکومت کم کم رنگ باخت و به تدریج صبغه قومى و عربى به خود گرفت و تا آن که خلافت اسلامى به پادشاهى عربى محض تبدیل شد. با این تغییر، تعصب عربى نیز افزایش یافت و چنان شد که عرب خود را آقا و سرور دیگران مى دانست و معتقد بود که دیگران را براى بندگى او خلق کرده اند؛ از این رو، عرب ها فقط و فقط فرمانروا و حاکم بودند و به امور سیاسى مى پرداختند و سایر کارها به ویژه ، صنعت ، تجارت و زراعت به دست موالى افتاد .
(488)
با آن که بیشتر شهرهاى ایران به ویژه خراسان به صلح فتح شده بود، ولى ایرانیان به تدریج با اسلام آشنا شده و شمار زیادى از آنان مسلمان شدند و به حدى که در برخى شهرها شمار موالى از عرب بیشتر شد. معاویه از کثرت آنان به هراس افتاد که مبادا تولید زحمت کنند و به نظرش رسید که تمام موالى یا بعضى از آنان را بکشد؛ اما پیش از عملى کردن این فکر با یاران خویش مشورت کرد و چنین گفت :
مى بینم که شماره موالى فزونى یافته و بیم آن مى رود که بر عرب بتازند، اینک پندارم بهتر آن است که بخشى از آنان را بکشیم و بخشى را براى راهسازى و خرید و فروش در بازار نگاهدارم . (489)
گرچه سخنان احنف بن قیس باعث شد که معاویه از کشتن موالى چشم بپوشد ولى تبعیض ها و تحقیرها روز به روز افزایش مى یافت ، چنان که عرب ها در نماز از اقتداى به موالى اکراه داشتند و مى گفتند:
سه چیز نماز را مى شکند: سگ و الاغ و موالى مولى را به نام و لقب مى خواندند و هیچ گاه با کنیه که نشانه احترام بود، آنان را صدا نمى زدند؛ در یک صف با آنان حرکت نمى کردند و هیچ گاه آنان را پیش نمى انداختند. اگر مولى را براى رعایت سنن و فضل و تقوا به میهمانى مى خواندند او را سر راه مى نشاندند تا مردم بدانند که او عرب نیست . اگر کسى از عرب مى مرد مولى نمى توانست با دیگران بر جنازه عرب نماز بگزارد.(490) امویان زناشویى موالى با زنان عرب را ممنوع کردند و بر این کار سخت اصرار داشتند؛ چنان که اگر مولایى جرات مى کرد و زن عرب مى گرفت ، حاکم آن زن را طلاق مى داد و مولى را به جرم ازدواج با زن عرب شلاق مى زد؛ حتى اگر مولى مرد دانشمند بلند مرتبه اى هم بود تفاوتى نداشت و در صورت ازدواج با زن عرب از این مجازات معاف نمى شد؛ براى مثال وقتى یکى از موالى از بنى سلیم دخترى را به زنى گرفت ، والى مدینه دختر را طلاق داد و سر و ریش و ابروان داماد را تراشید و او را دویست تازیانه زد . همچنین عبدالله بن عون که از بزرگان تابعین و مرد دیندار و دانشمندى بود، چون خود مولى بود و با زنى عرب ازدواج کرده بود، هلان بن ابى برده او را شلاق زد.(491) از سوى دیگر اگر عربى مى خواست زنى از موالى را به همسرى بگیرد؛ او را از پدر یا برادرش خواستگارى نمى کرد بلکه از عربى که مولى بدو وابسته بود خواستگارى مى کرد و اگر او رضایت مى داد ازدواج صورت مى گرفت ولا نه . اگر پدرى بدون رضایت آقاى خود دخترش را شوهر مى داد آن عقد فسخ مى شد، هر چند که زفاف صورت گرفته باشد و این گونه ازدواج زنا به شمار مى آمد (492) افزون بر اینها امویان موالى با با پاى پیاده و شکم گرسنه به جنگ مى بردند و کمترین سهمى هم از غنیمت ها به آنان نمى دادند، چنان که به دوران عمر بن عبدالعزیز (99-101 ه ) تنها در خراسان دست کم بیست هزار تن از موالى بدون حقوق و مواجب در سپاه اموى خدمت مى کردند. (493)
ظلم و ستم امویان بر موالى به اینها منحصر نبود. امویان خونخوارترین والیان خود را بر عراق و خراسان مى گماشتند. و معتقد بودند بر خراسان جز به شمشیر نمى توان حکومت کرد؛
(494) از جمله والیان عراق که خراسان زیر نظر آنان اداره مى شد، مى توان زیاد بن ابیه ، عبیدالله بن زیاد، حجاج به یوسف و یوسف بن عمر را نام برد که در شرارت و آدم کشى و خونریزى بى همتا بودند. از میان آنان حجاج ، موالى را از عراق به ولایات دیگر تبعید مى کرد و نام محل تبعید را بر بدن آنان داغ مى زد که هر جا بروند مولى بودن و تبعید شدن آنان شناخته شود. (495) به گفته ثعالبى حجاج بیش از یک میلیون نفر را کشت که بیش از 120 هزار نفر از آنان را گردن زده بود. (496) هنگامى که حجاج مرد، پنجاه هزار مرد و سى هزار زن در زندان وى بودند که شانزده هزار تن از زنان برهنه بودند و زندان زنان و مردان یکى بود و افزون بر این حفاظى نبود که زندانیان را از گرماى تابستان و سرماى زمستان محفوظ دارد. (497)
2.اوضاع اقتصادى  
وضع اقتصادى موالى نیز بهتر از وضع اجتماعى ایشان نبود. امویان سرزمین هاى فتح شده را ملک و بستان خود مى دانستند و هر گونه تصرفى را در آنها براى خود جایز مى شمردند. خوشگذرانى ها، بذل و بخشش ها، و ساختن کاخ ‌ها و.... نیازمند پول فراوان بود و از این رو کارگزاران خود مى خواستند که مال بیشترى بفرستند و آنان هم هر چه مى خواستند از مردم مى گرفتند. در این میان وضع خراسان هم از لحاظ اجتماعى و مالى و هم از لحاظ سیاسى از هر جاى دیگر به مراتب بدتر بود، چرا که بلاد ترک ، سند و بخشى از افغانستان فعلى هم مرز بود و در این نواحى پیوسته جنگ و درگیرى ادامه داشت . و مردم خراسان باید افزون بر مخارج لشکرکشى ها و هزینه هاى والیان و امیران ، چیزى هم بابت خلیفه مى پرداختند. هنگامى که اعراب ایران را گشودند، بیشترینه مردم ایران یا در جنگ ها کشته شدند و یا اسیر گشتند و به بندگى اعراب افتادند و یا جزیه و خراج را پذیرفتند و از اهل ذمه به شمار مى آمدند؛ کسانى که جزیه و خراج را پذیرفته بودند باید افزون بر آن ، مالیات زمین خود را نیز مى پرداختند. به حکم اسلام هر کس از ذمیان مسلمان مى شد از پرداخت جزیه معاف مى گردید، ولى این قاعده در خراسان به اجرا در نیامد و حکمرانان اموى همچنان از کسانى که اسلام آورده بودند؛ به این بهانه که آنان براى فرار از این جزیه ادعاى مسلمانى مى کنند، جزیه مى گرفتند. (498) هنگامى که این نومسلمانان از پرداخت جزیه سرباز مى زدند؛ والیان خراسان آنان را مرتد شمرده و بر آنان مى تاختند و به وضع فجیعى آنها را مى کشتند تا آن که دوباره پرداخت جزیه را مى پذیرفتند. (499) خراسان منطقه حاصل خیزى بود و براى خزانه اموى بیشترین درآمد را داشت ؛ از این از اهمین ویژه اى برخوردار بود و هر یک از دولتمردان اموى را آرزو آن بود که روزى به ولایت خراسان منصوب شود. هر حکمران تازه اى که مى آمد به این فکر بود که اموال بیشترى از مردم بگیرد تا هم بتواند افزون بر مبلغ تعیین شده سالیانه ، مقدار زیادى هدایاى گرانبها براى خلیفه بفرستد و هم جیب خود و بستگانش را پر کند.(500)
مشکل وصل جزیه و خراج در خراسان تقریبا یک مشکل دایمى بود و هر حکمرانى که مى آمد بر اثر ظلم و ستمى که به ویژه در وصول اموال روا مى داشت ، نومسلمانان بر او مى شوریدند و پس از مدتى خلیفه دمشق یا نماینده اش در عراق حکمران دیگرى مى فرستاد. شاید بتوان از تعویض ‍ پیاپى حکمرانان خراسان تا حدى به اوضاع آشفته آن سامان پى برد.
(501)
وضع وصول خراج و جزیه بسیار آشفته بود و چون نصر سیار در سال 121 تصمیم گرفت در ماوراءالنهر به مظالم رسیدگى کند طى یک هفته سى هزار مسلمان آمدند که تا آن موقع جزیه مى پرداختند و از هشتاد هزار از اهل ذمه جزیه برداشته شده بود که نصر فرمان داد از مسلمانان جزیه برداشته شود و بر ذمیان قرار گیرد؛
(502) البته در به وجود آوردن چنین وضعى حکمرانان مقصر اصلى بودند، زیرا وصول جزیه و خراج از ذمیان را به عهده دهقانان و اشراف محلى گذاشته بودند و آنان با هدایا و رشوه هایى که به والیان و امیران مى دادند چنین وضعى را سبب شده بودند.
به هر روى امویان بر موالى به ویژه خراسانیان بسیار سخت مى گرفتند و همه گونه ظلم و ستم و بى عدالتى و اهانت و تبعیض و تحقیر در حق آنان روا مى داشتند. خراسانیان که از این بیدادگرى به ستوه آمده بودند، آشکارا به مخالفت به امویان برخاستند و هر جا هر کسى - علویان و خوارج - علیه امویان پرچم مخالفت بر مى داشت ، به سرعت به وى مى پیوستند، چنان که در قیام مختار، شورش عبدالرحمن بن اشعث و نیز قیام حارث بن سریج بیشتر یاران آنها از موالى بودند. امویان ندانسته زمینه هاى مخالفت علیه خود را به وجود آوردند و خراسانیان که بارها علیه آنان به پا خواسته بودند.

و هر بار به اتهام اردتداد و کفر سرکوب شده بودند با هاشمیان که آنان نیز از ستم هاى فراوان امویان سالیان دراز در رنج بودند، پیوند خوردند و با فعالیت مخفیانه سى ساله خود حکومت اموى را برانداختند.

 

عباسیان از بعثت تا خلافت


اوضاع سیاسى  
از دیر باز عرب به دو تیره قحطانى و عدنانى و یا مضرى و یمنى و یا جنوبى و شمالى تقسیم شده بود که در جزیرة العرب با هم دشمنى داشتند و هر دسته به نیاکان خود مباهات مى کردند. با ظهور پیامبر اسلام و در سایه تعلیمات او این دشمنى کاهش یافت ولى هرگز ریشه کن نشد و پس از رحلت آن حضرت این شکاف دوباره فعال شد که اولین بار در سقفیه نمایان گشت . سپاهیان عرب به هنگام کشور گشایى از هر دو دسته تشکیل مى شدند که و بهر جا وارد مى شدند خواسته یا ناخواسته کینه ها و دشمنى هاى کهن را نیز با خود مى بردند. طوایف عربى هم که خراسان را فتح کرده بودند از این قاعده مستثنا نبودند و در گوشه و کنار خراسان مردمى از هر دو دسته پراکنده شدند. به ویژه آن که خراسان از لحاظ اوضاع اجتماعى بیشتر از سایر نواحى با طرز معیشت و طبع بدوى عرب موافق بود، زیرا عرب کوه و جنگل و رودخانه و دریا میانه خوبى نداشت ، ولى به صحرا بزرگ و کم آب و علف آشنا بود؛ از ین رو صحراهاى اطراف خراسان برایش مکان مناسبى بود و عربان مهاجر به این نواحى علاقه بیشترى نشان مى دادند. افزون بر سپاهیانى که به طور معمول براى لشکر کشى ها و حفظ نواحى به دست آمده به خراسان مى آمدند و ماندگار مى شدند، در سال 52 هجرى در یک مهاجرت بزرگ پنجاه هزار مرد جنگى ، هر یک با خانواده خویش ، در خراسان سکونت گزیدند که نصف آن از اعراب بود و نصف دیگر از اعراب کوفه . روشن است که وقتى جنگجیان قوم پنجاه هزار نفر بوده است ، ناگزیر سایر طبقات از زن و کودک و افراد دیگر در آن میان از سه برابر کمتر نبوده است و از روى همین قراین است که شمار اعراب خراسان را در این کوچ به دویست هزار تن تخمین زده اند. (503) سیاست امویان در اردو کشى ها و اداره مستملکات جدید بر نیروى قبایل استوار بود و هر گاه شخصى را از قبیله اى به حکمرانى ولایتى منصوب مى کردند؛ آن شخص ‍ گروهى از مردم قبیله اش را هم با خود مى برد و آنها را به امارت شهرهاى آن ولایت مى گمارد و اداره امور را به آنها مى سپارد، و از افراد قبیله دیگر کمتر استفاده مى کرده و این کار سبب نارضایتى طوایف دیگر مى شد، و چون امویان خود مضرى بودند، بیشتر افراد منسوب به این گروه را به کارها مى گمارند. در اوایل خلفا تلاش مى کردند بین دو رقیب توازن برقرار کنند و حکمرانان را از هر دو گروه انتخاب مى کردند، ولى رفته رفته که رقابت بر سر خلافت هم بالا گرفت ، هر گاه خلیفه عوض مى شد بسیار از حکمرانان را نیز عوض مى کرد و انتخاب والیان جدید بستگى به این داشت که کدام گروه خلیفه را در دست یابى به خلافت یارى کرده باشند.
از منابع چنین برمى آید
(504) که اعراب خراسان تا هنگام مرگ یزید بن معاویه (60-64 ه ) اختلاف چندانى با یکدیگر نداشته اند. سلم بن زیاد، حکمران خراسان ، خبر مرگ یزید و فرزندش معاویه را از مردم پنهان داشت تا آن که شاعرى به نام ابن عراده ، با گفتن شعرى مرگ یزید را فاش کرد. سپس سلم مرگ یزید و پسرش را اعلام کرد و از مردم خواست که شخصى را به امارت خود برگزینند تا کار خلافت معلوم گردد. سران عرب خراسان ابتدا با او که با آنان نیک رفتار بود بیعت کردند، ولى پس از دو ماه بیعت شکسته او را از امارت خلع کردند سلم ، مهلب بن ابى صفره اءزدى یمنى را به ولایت خراسان منصوب کرد و خود راه عراق در پیش گرفت ، چون به سرخس رسید سلیمان بن مرثد از ربیعه - بکر بن وائل - با او ملاقات کرد و به او گفت : از نزاریان کسى را نیافتى که یمنیان را بر خراسان گماشتى ؟ سلم او را به امارت مروروذ، فاریاب ، طالقان ، و جوزجان منصوب کرد. همچنین اوس بن ثعلبه - از ربیعه - را ولایت هرات داد. سلم چون به نیشابور رسید، عبدالله بن خازم با او ملاقات کرد و گفت : چه کسى را به ولایت خراسان منصوب کردى ؟ سلم او را از کار خراسان آگاه کرد. ابن خازم گفت : آیا در بین مضریان کسى را نیافتى که ولایت دهى و خراسان را بین ربیعه - بکر بن وائل - و یمن تقسیم کردى ؟ اکنون حکم ولایت دارى مرا بر خراسان بنویس ! سلم حکم او را نوشت و صد هزار درهم نیز به او داد. عبدالله بن خازم پول و حک امارت را گرفته عازم مرو شد و چون مهلب از ماجرا آگاه شد مردى از قبیله تمیم - از بنى جشم - را جانشین خود کرد و از مرو خارج شد.
وقتى که ابن خازم به مرو رسید مرد تمیمى او را به شهر راه نداد و کار به زد و خورد کشید و در این اثنا سنگى به پیشانى مرد تمیمى خورد که پس از دو روز مرد . ابن خازم پس از تسلط بر مرو به مروروذ رفت و سلیمان بن مرثد را کشت . پس از آن در طالقان با عمر بن مرثد به جنگ پرداخت . عمرو کشته شد و یارانش به هرات گریختند. ابن خازم به مرو بازگشت و تمام مردان بکر بن وائل - از ربیعه - از مروروذ و دیگر نواحى خراسان در هرات به اوس بن ثعلبه پیوستند و به او گفتند:
با تو بیعت مى کنیم که با ابن خازم بجنگى و مضر را از خراسان بیرون کنى ! اوس راى آنان را نپذیرفت تا آن که گفتند: ما مضریان که سلیمان و عمرو پسران مرثد را کشته اند در یک شهر نمى گنجیم ! سرانجام اوس بن ثعلبه راى آنان را پذیرفت و با ابن خازم به جنگ پرداخت ؛ جنگ یک سال به درازا کشید تا آن که یک پیکار سختى درگرفت و سرانجام بکر بن وائل شکست خورد و جمع کثیرى کشته شدند. گویند ابن خازم سوگند خورده بود که تا غروب خورشید هر چه اسیر بیاورند گردن بزند و به سوگند خود نیز وفا کرد (505) و بدین گونه رقابت در دست یابى به حکومت سبب کینه ها و نزاع ها بین اعراب به ویژه در خراسان گردید.
تعصب قبیله اى و رقابت بر سر دست یابى ولایات بین مضریان و یمنیان پیوسته ادامه داشت و البته بیشتر به سود مضریان و به ضرر یمنیان ، تا آن که یزید بن عبدالملک (105-101 ه ) به خلافت رسید و یزید بن مهلب رئیس ‍ یمینان که در زمان سلیمان بن عبدالملک 99-96 ه ولایت خراسان را داشت علیه خلیفه شورش کرد (101 ه ) و بر بصره و واسطه مسلط شد و با سپاهى نزدیک به یکصد هزار نفر - بیشتر از یمن - به مقابله سپاه خلیفه رفت گرچه یزید بن مهلب کشته شد (103ه ) و فتنه او پایان یافت .
(506) ولى این شورش حکومت اموى را با خطر جدى رو به رو کرد. همچنین در این شورش تمام خانواده مهلب و بسیارى از یمنیان کشته شدند و این عمل آتش کینه و تعصب را در دل یمنیان فروزان کرد. یزید بن عبدالملک پس از مرگ مهلب از مضریان طرفدارى کرد و در همه ولایات آنان را به کار گماشت و بدین گونه نفوذ مضریان شد و از نفوذ آنان بیمناک شد، از این رو به یمنیان متمایل شد و حکمران را از آنان انتخاب کرد و تا هم از نفوذ مضریان بکاهد و هم از یمنیان دلجویى کند. هشام در اواخر حکومتش روش خود را تغییر داده و دوباره اداره امور را به مضریان سپرد. قتل خالد بن عبدالله قسرى (126 ه ) رئیس یمنیان ، به روزگار ولید بن یزید، (125-126 ه ) بر خشم و کینه یمنیان از امویان افزود و بیش از پیش آتش اختلاف را بین قبایل مشتعل کرد.
گرچه قتل دو تن از بزرگ ترین روساى یمنیان در عراق اتفاق افتاده بود؛ ولى از آن جا که خراسان زیر نظر عراق اداره مى شد؛ تحولات عراق در خراسان اثر مستقیم داشت ؛ از این رو پس از قتل خالد بن عبدالله قسرى (126 ه )، قبیله اى یمن و ربیعه در خراسان به رهبرى جدیع بن على کرمانى - از یمنى ها - به مخالفت آشکارا با نصر بن سیار والى منصور مضرى امویان برخاستند، نصر، کرمانى را گرفته در قهند زندانى کرد (126 ه ) ولى دیرى نپایید که کرمانى از زندانى گریخت و گروه زیادى از ازدیان بروى گرد آمدند. به تدریج کار مخالفت بالا مى گرفت و مى رفت که کار به جنگ بکشد، ولى از آن جا که این دو پیش از این با هم دوست بودند، نصر با وجود اصرار اطرافیانش تمایلى به کشتن کرمانى نداشت - شاید از گسترش فتنه مى ترسید - و اصرار داشت که او را از خراسان بیرون کند.
هنوز فتنه کرمانى پایان نیافته بود که حارث بن سریج مضرى که به سبب مخالفت با امویان دوازده سال در بلاد ترک مى زیست به خراسان بازگشت ( 127 ه ). نصر که خود براى او از خلیفه اموى یزید بن ولید (126 ه ) امان گرفته بود، به استقبال وى شتافت و از او خواست که یکصد هزار دینار بگیرد و امارت ماوراءالنهر را بپذیرد، ولى حارث پاسخ داد:
من تو را به علم به کتاب خدا و سنت پیامبر مى خوانم ، اگر اجابت کنى تو را بر دشمنت یارى مى دهم . (507) همچنین به کرمانى پیغام داد که اگر تعهد کنى عدالت و سنت را به پادارى تو را یارى خواهم کرد (508) سرانجام کرمانى و حارث با هم متحد شده با نصر به جنگ پرداختند و او را از مرو بیرون کردند. پس از بیرون رفتن نصر، کرمانى بر مرو مسلط شد و اموال مردم را غارت و خانه هاى بسیارى را ویران کرد. حارث این کار بر آشفت و بر وى خرده گرفت . سرانجام کار دو متحد به جنگ کشید و حارث به دست کرمانى کشته شد. (509) (128 ه ).
در کنار این سه گروه که بر سر حکومت خراسان در نزاع بودند، گروه چهارمى نیز وجود داشت . این گروه خوارج بودند که به رهبرى شیبان بن سلمه حرورى علیه ظلم و ستم امویان به پا خواسته بودند. سه گروه شورشى با هم کارى نداشتند، بلکه هم علیه نصر که نماینده امویان بود مى جنگیدند . در کنار این چهار دسته ، داعیان عباسى مخفیانه ، اما فعال و خستگى ناپذیر، به کار دعوت مشغول بودند و درگیرى هاى قبیله اى - از 126 تا 130 - به نصر فرصت نمى داد که به کار داعیان بپردازد.
(510) تا آن که به سال 129 هجرى ابومسلم دعوت را آشکار کرد و با استفاده از همین اختلافات موفق شد خراسان را تصرف کند.
تعصب و نزاع هاى قبیله اى کم کم از سران قبایل به خلفا سرایت کرد، و شاهزادگان اموى براى دست یابى به قدرت علیه یکدیگر به منازعه برخاستند و براى انجام مقصود خود از قبایل کمک گرفتند. پس از مرگ هشام ، شیرازه حکومت اموى از هم پاشید و در مدت دو سال سه خلیفه عوض شد و نوبت به چهارمى ، مروان رسید. مروان که والى حران بود، براى خونخواهى ولید بن یزید - مقتول به سال 126 هجرى - به دمشق لشکر کشید و در آن جا خود را خلیفه خواند. در این ایام افزون بر این شورش خوراج در جزیره و آشفتگى اوضاع خراسان ، در حمص ، دمشق ، فلسطین و اردن نیز شاهزادگان اموى سر به شورش برداشته بودند. همچنین عبدالله بن معاویه از طالبیان بر فارس و خوزستان مسلط شده بود و به استقلال حکم مى راند. در عراق نیز نماینده مروان ، ابن هبیره به سرکوبى خوارج مشغول بود و در یک کلام سراسر قلمرو اموى را هرج و مرج و شورش فرا گرفته بود که خطرناک ترین آنها قیام ابومسلم در خراسان بود. تا زمانى که حکومت اموى قدرت سرکوبى نهضت عباسى را داشت در مورد آن تا اندازه اى تسامح کرد و آن را جدى نگرفت و هنگامى که مى خواست آن را سرکوب کند، شورش هاى پیاپى و آشفتگى اوضاع و ضعف حکومت مانع از انجام این کار بود. خلاصه این که : ظلم و ستم و تحقیر و توهین و فشارهاى مالى و تبعیض نژادى اعراب به ویژه امویان در قبال موالى از یک طرف و تعصب قبایل و منازعه آنها بر سر توسعه نفوذ خود از سوى دیگر و همچنین ضعف و تسامح حکومت اموى در مورد داعیان عباسى ، همکارى ربیعه و یمن با داعیان ، کار شکنى کارگزاران عراق در اعزام نیروى کمکى به خراسان ، منازعه شاهزادگان اموى بر سر حکومت و فداکارى و پشتکار داعیان عباسى در کار دعوت ، همه و همه دست به دست هم داده و زمینه پذیرش دعوت را که شعار اصلاح و مساوات و عمل به کتاب خدا و سنت پیامبر مى داد؛ فراهم کرد و عباسیان توانستند از فرصت به دست آمده بهترین استفاده را ببرند و بیشترین مخالفان اموى را به دعوت خود جذب کرده سرانجام به حکومت اموى پایان دهند.
فصل هفتم : دعوت عباسیان مرحله اول : از آغاز تا مرگ ابوهاشم  
بعد از رحلت پیامبر صلى الله علیه و آله هاشمیان و بسیارى از مسلمانان را عقیده بر این بود که خلافت حق بنى هاشم است و در میان آنان على علیه السلام به لحاظ سابقه و خدماتش به اسلام تنها فرد شایسته احراز مقام خلافت بود بعد از قتل عثمان و دست یابى امیرمؤ منان به حکومت ، بنى هاشم حق خود را بازیافته پنداشته و آرام گرفتند؛ اما حکومت آن حضرت دیرى نپایید و پیش از آن که بتواند اوضاع آشفته را سامان دهد به شهادت رسید و صلح امام حسن علیه السلام با معاویه و واگذارى حکومت به او، امید بنى هاشم را به ناامیدى تبدیل کرد. در دوران معاویه گرچه به احترام مفاد صلح نامه ، حرکتى از سوى بنى هاشم براى دست یابى به حکومت صورت نگرفت ، ولى شیعیان ناراضى از این صلح ، از همان زمان به رهبرى محمد حنفیه تشکیلاتى سرى بنیان نهاده و دعوت را آغاز کردند.(511)
بنى هاشم که حق خود را پایمال شده مى پنداشتند و در هر فرصتى در پى باز پس گیرى حق خویش بودند، با قیام امام حسین علیه السلام و پاسخ بى رحمانه اى که امویان به آن دادند دریافتند که باز پس گیرى حق از دست رفته به آسانى میسر نیست ، از این رو؛ حفظ اسرار و دعوت سرى بیشتر مورد تاکید قرار گرفت . آن گاه که امام حسین علیه السلام تصمیم داشت مکه را به قصد کوفه ترک کند در ملاقاتى که با محمد حنفیه و عبدالله بن عباس ‍ داشت آن دو به وى سفارش کردند که در مکه بماند و اگر مجبور به ترک مکه است به کوه هاى مرتفع یمن برود و دعوتگرانش ررا به شهرها و ولایات بفرستد و چون شمار زیادى بر وى گرد آمدند، و امیر خود را از شهر راندند آن گاه او بدان جا رود و حکومت آنان را به دست گیرد.
(512)
بعد از واقعه کربلا، شیعیان به دو دسته تقسیم شدند: گروهى اندک که ابتدا بیش از سه تن نبودند، به امام ، سجاد علیه السلام معتقد بودند و گروهى که اکثریت شیعیان و دوستداران اهل بیت پیغمبر مى شد، به محمد بن حنفیه که فرزند على علیه السلام و بزرگ علویان بود متمایل شدند و آرزو داشتند که او قیام کند و حکومت را به دست گیرد و انتقام بنى هاشم را از امویان بستاند.
(513) محمد بن حنفیه سیاستى را که به امام حسین علیه السلام پیشنهاد کرده بود خود به کار گرفت ؛ خودش در مکه ماند و پیروان قابل اعتمادش را براى دعوت به عراق و دیگر بلاد فرستاد. (514)
شهادت امام حسین علیه السلام صفوف شیعیان را یکپارچه و متحد کرد و مرگ یزید فرصت مناسب و شرایط مساعدى را براى قیام محمد بن حنفیه فرآهم آورد، ولى دست اندازى ابن زبیر به حکومت که تا حدى رقیب بنى هاشم بود. این فرصت را از وى گرفت . محمد با آن که شیعیان از او انتظارات زیادى داشتند و مختار به بهانه خونخواهى امام حسین علیه السلام و به نام وى قیام کرده بود و با آن که از سوى ابن زبیر همه گونه اذیت و آزار دید ولى از هر گونه اقدام قهرآمیزى خود دارى کرد. پس از او پسرش ابوهاشم سازمان دعوت را منظم کرده و تشکیلاتى دقیق به وجود آورد و دعوت سرى پدر را ادامه داد و دعوت خود را در عراق و خراسان متمرکز کرد.
(515) پیروان او در عراق و خراسان پنهانى با او مکاتبه کرده و کسب تکلیف مى کردند. هدایا و خمس اموال خود را براى تهیه اسباب کار نیز به او مى دادند. (516) پایگاه اصلى دعوت او در کوفه بود و دعوتگرانش به خراسان اعزامى مى شدند؛ با این حال ، با مراقبت شدیدى که عمال اموى در مورد حرکات شیعه داشتند مجال خروج نیافت و پیش از آن که دعوتش ‍ به نتیجه اى برسد در سفرى که از شام به مدینه مى رفت به دست ماموران سلیمان بن عبدالملک - شاید هم به دست محمد بن على - مسموم شد و به سال 98 هجرى در حمیمه شام درگذشت . (517)
چه بعد از مرگ ابوهاشم افراد زیادى چون محمد بن على ، عبدالله بن معاویه ، بیان بن سمعان ، عبدالله بن عمرو بن حرب کندى ادعا کردند که ابوهاشم آنها را به جانشینى خود برگزیده است . فرقه هاى زیادى چون هاشمیه ، حربیه ، بیانیه ، حارثیه ، و رزامیه ادعاى انتساب به او را دارند.
(518)
بنا به روایتى که در بسیارى از منابع آمده است ابوهاشم در بازگشت از شام به هنگام بیمارى مرگ به حمیمه نزد محمد بن على رفته او را به جانشینى خود برگزید و شیعیان خود را به لاو معرفى کرده اسرار دعوت و کتاب دولت را که از پدرش به او رسیده بود به او سپرد.
درباره صحت و سقم این وصیت در منابع شیعه بحث و بررسى قابل اعتنایى صورت نگرفته است . تنها در بحارالانوار، شرح الاخبار، المجدى فى الانساب والمقالات و الفرق
(519) از این وصیت یاد شده است . اشعرى (متوفاى 302 ه ) پس از نقل ادعاى افراد مختلف مى نویسد: یاران عبدالله بن معاویه و یاران محمد بن على درباره وصیت ابوهاشم نزاع کردند و سرانجام به داورى ابوریاح که از بزرگان و دانشمندان ایشان بود رضایت دادند. ابوریاح گواهى داد که ابوهاشم ، محمد بن على را جانشین خود کرده است ، در نتیجه بیشترینه یاران عبدالله بن معاویه به امامت محمد بن على معتقد شدند. (520)
تنها کسى که تا حدى این قضیه را روشن کرده ابن ابى الحدید است . وى مى نویسد: از ابوجعفر نقیب پرسیدمن امویان و عباسیان از چه راهى به امور آینده آگاه شدند؟ پاسخ داد: منشا همه اینها محمد حنفیه و پس از او پسرش ابوهاشم است . پرسیدم آیا محمد حنفیه علم ویژه اى از امیرالمومنین داشت که امام حسن و امام حسین علیه السلام نداشتند؟ پاسخ داد: نه ، آن دو کتمان کردند و محمد فاش کرد؛ پس گفت : از نیاکان ما و از دیگران ، روایت صحیح به ما رسیده است که چون على علیه السلام به شهادت رسید، محمد حنفیه نزد امام حسن و امام حسین علیه السلام آمد و از میراث علمى پدر چیزى خواست و آنان کتابى را، - که بعدا کتاب دولت نامیده شد. - بدو دادند. این میراث پس از محمد به پسرش ابوهاشم رسید و او هنگام مرگ ، محمد بن على بن عبدالله را جانشین خود کرده و کتابهایش را به او سپرد. سپس ابوجعفر مى گوید: هنگام وفات ابوهاشم ، سه تن از بنى هاشم حضور داشتند. محمد بن على بن عبدالله ، معاویة بن عبدالله بن جعفر بن ابى طالب و عبدالله بن حارث بن نوفل بن حارث بن عبدالمطلب . چون ابوهاشم درگذشت ، عبدالله بن حارث چیزى نگفت ، ولى محمد بن على و معاویة بن عبدالله هر دو ادعاى وصایت کردند. محمد بن على در ادعایش صادق بود، زیرا ابوهاشم به او وصیت کرده بود و کتابهاى خویش را بدو داده بود و معاویة بن عبدالله دروغ مى گفت ، ولى کتاب را خوانده بود و چون در کتاب از ایشان یاد شده بود سبب ادعاى وصایت کرد و پسر عبدالله بن معاویه خود را جانشین پدر و پدرش را وصى ابوهاشم مى دانست و بر این عقیده خروج کرد و کشته شد.
(521)
افزون بر آنچه در بالا یاد شد چیز دیگرى در منابع نیامده است . به هر روى با توجه به سخن ابوجعفر نقیب که واقعه را به
روایت صحیح از نیاکان خود بیان کرد و هم به لحاظ آن که کسانى چون ابن اثیر، ابن طقطقى ، ابن ابى الحدید، و ابن خلدون این واقعه را نقل کرده و رد نکرده اند و هم از آن رو که منابع شیعه این روایت را انکار کرده اند و مى توان به این نتیجه رسید که ادعاى محمد بن على مبنى بر جانشینى ابوهاشم به صحت مقرون است . (522)
مرحله دوم : از مرگ ابوهاشم تا سال 129 هجرى
چنان که در ابتدا این فصل گفته شد ابوهاشم به هنگام مرگ اسرار دعوت خویش را به محمد بن على سپرد و شمارى از شیعیان خود از جمله چند تن خراسانى را که همراهش بودند به او معرفى کرد و سازمان دعوت را که پایگاه اصلى آن در کوفه بود و در قبیله بنى مسلیه بود و اعضاى آن کمتر از سى تن بودند به او واگذاشت . محمد به سفارش ابوهاشم سلمه بن بجیر را که قبلا ریاست دعوتگران کوفه را داشت در مقام جانشین خود ابقا کرد، ولى سلمة به زودى درگذشت (98 هجرى ) و ابوریاح وابسته ازد (بنى اسد) را جانشین خود کرد. محمد به سفارش ابوهاشم عمل کرده و پیش از سال صدم (98 تا 100 ه ) هجرى از هر گونه اقدامى جدى در امر دعوت خوددارى کرد. (523) چون این سال در آمد، شیعیان کوفه بکیر بن ماهان وابسته بنى مسلیه را که از یاران و دعوتگران برجسته ابوهاشم بود با نامه اى براى کسب تکلیف در امر دعوت نزد محمد بن على فرستادند. بکیر در کسوت بازرگان روانه شام شد و پس از آن که مدتى خود را در ناحیه شراة و روستاهاى حمیمه به داد و ستد و فروش عطریات مشغول کرد و در بین مردم به عنوان تاجر عطریات شناخته شد، به حمیمه رفت و ابراهیم بن سلمه را که از قبل یکدیگر را مى شناختند و از زمان ابوهاشم به خدمت محمد بن على درآمده بود، پیدا کرد و از طریق او با محمد بن على ارتباط برقرار کرد. به هنگام مرگ ابوهاشم نام یاران او از جمله بکیر و ابوسلمه در اولین دیوان عباسیان ثبت شده بود و محمد بن على با نام و سابقه بکیر آشنا بود. بکیر مرد دنیا دیده و با تجربه و کارمند دیوان بود و از آن جا که قبلا همراه سپاه امویان در فتح کرگان و بخش هاى از خراسان و حتى در فتح سند شرکت کرده بود و هم براى تجارت و دعوت غالبا شهرها و مناطق خراسان سفر کرده بود و از اوضاع خراسان آشنایى کامل داشت . او در ملاقات با محمد طى مذاکره اى بسیار طولانى اوضاع و احوال خراسان و محبت و علاقه مردم آن سامان به آل محمد صلى الله علیه و آله و آمادگى آنان براى پیوستن به دعوت همچنین روش خود را تشریح کرد و به محمد سفارش ‍ کرد که همچون ابوهاشم دعوت را در خراسان متمرکز کند. در این ملاقات بکیر نام چند تن از افرادى را که به تازگى در گرگان (ابوعبیده و قیس بن سرى ) و مرو (سلیمان بن کثیر خزاعى ) از جان و دل پیوسته و قابل اعتماد بودند براى محمد بیان کرد. بکیر پس از ملاقات و ابلاغ پیام شیعیان کوفه ، از محمد اجازه خواست تا براى تملک ترکه برادر خود که در سند درگذشته و مال هنگفتى به جا گذاشته بود، به آن سامان سفذر کند، محمد به بکیر اجازه دعوت و مسافرت داد و به او سفارش کرد که کار تجارت را چنان جدى بگیرد که هیچکس گمان نبرد که او کارى جز تجارت انجام مى دهد و هم از راه گرگان و مرو به سند سفر کند و پیام امام را مبنى بر جدیت در امر دعوت ابلاغ کند. پس از ملاقات ، محمد بن على به جنگ تابستانى رفت و بکیر به کوفه آمده پیام محمد را رساند، و سپس راه خراسان در پیش ‍ گرفت .
او ابتدا به گرگان رفته یک ماه در آن جا ماند؛ سپس با چند تن از شیعیان گرگان به مرو رفته در آن جا نیز دو ملاقات کرده ؛ پس از ابلاغ دستورالعمل امام عباسى در امر دعوت راهى سند شد.
(524) پس از اعزام بکیر و در همان سال ، محمد سه تن از دعوتگران خود - ابوعکرمه زیاد بن درهم وابسته همدان محمد بن خنیس وابسته همدان و حیان عطار - را که از یاران نزدیک ابوهاشم بودند (525) و قبلا در خراسان موفقیت هایى به دست آورده بودند به ریاست ابوعکرمه ، - که در همان وقت او را ابومحمد صادق نامید - با دستورالعمل ویژه اى که چگونگى کار و دعوتگران را بیان کرد، ورانه خراسان نمود (526) و به او سفارش کرد که در کار دعوت از روش ‍ بکیر استفاده کنند. اکنون به بخشى از دستورالعمل امام عباسى ، محمد بن على ، به بکیر بن ماهان و ابوعکرمه اشاره مى کنیم . او در ضمن سفارش ‍ هایى مى گوید: ..... تجارت را چنان جدى بگیرید که هیچ کس گمان نبرد که شما جز آن کار دیگرى هم دارید. (527) تا به گرگان وارد نشدید راز خود را پنهان دارید و چیزى اظهار مکنید. (528) شمشیر کشیدن و دعوت به قیام مسلحانه بر شما حرام است تا به شما اجازه داده نشود، دست به شمشیر نبرید. (529) ستم هاى بنى امیه را بر شمارید و به مردم بگویید که آل محمد صلى الله علیه و آله براى حکومت سزاوارترند. (530) توده مردم را به الرضا من آل محمد صلى الله علیه و آله دعوت کنید (531) و هر گاه از کسى مطمئن شدید راز خود را به او بگویید. نام من باید از همه مخفى باشد مگر کسى که اطمینان و اعتماد هم چند شما باشد و به او اطمینان کامل داشته و از او بیعت گرفته باشید. اگر از نام امام پرسیدند: بگویید تقیه مى کنیم و فرمان داریم نام اماممان را پنهان بداریم . (532) شیعیان ما را از حرکات پسر عموهایمان از آل ابوطالب بر حذر دارید. (533) از مردى در نیشابور به نام غالب و گروهى از کوفیان از جمله ، عیاش ‍ بن ابى عیاش و زیاد بن نذیر (هر دو از بنى تمیم ) و ابوخالد جوالقى که از او حمایت مى کنند، بر حذر باشید، زیرا آنان پى فتنه مى گردند. ما از آنان بیزاریم شما نیز از آنان بیزار باشید (غالب و یارانش در نیشابور مردم را به امامت امام باقر علیه السلام دعوت مى کردند) (534) از کوفیان بپرهیزید و هیچ یک از آنان را به تشکیلات خود نپذیرید، مگر کسى را که به او اطمینان کامل داشته باشید. (535) چون به مرو وارد شدید در میان یمنیان فرود آیید و با ربیعه الفت بگیرید و از مضریان بپرهیزید. اگر به کسانى از آنان اطمینان پیدا کردید، دعوتشان کنید. خراسان را مرکز دعوت قرار دهید و بیشتر عجمان را دعوت کنید که آنان یاران ما و اهل دعوت ما هستند و خداوند دعوت ما را به آنان تایید مى کند. با من جز به ضرورت مکاتبه نکنید؛ در آن صورت پیک شما از مردم خراسان و کسى باشد که وفادارى اش آزموده شده باشد. نامه هایتان را به عراق یا دمشق بفرستید تا آنان نرد من بیاورند. (536) جز در مراسم حج یا به موقع ضرورت به ملاقات من نیایید و جان ما را در مقابل جباران اموى به خطر نیندازید. (537) آنچه به شما گفتم به یاران خود بگویید و به آنان ابلاغ کنید که جز آنچه گفتم هیچ اقدام دیگرى نکنند تا فرمان من (538) برسد....
ابوعکرمه و یارانش با این دستورالعمل به خراسان رفتند و با یاران خویش ‍ ملاقات کرده با همکارى آنان مردم را به دعوت خویش فراخواندند و مدتى دراز به دعوت مشغول بودند تا آن که دعوت را در غالب شهرهاى خراسان گسترش دادند و افراد زیادى از عرب و عجم دعوت آنان را پذیرفته و با آنان بیعت کردند؛ سپس نام بیعت کنندگان را نوشته و نامه هاى آنان به امام عباسى را گرفته به عراق بازگشتند.
(539)
نقیبان و دعوتگران  
ابوعکرمه مدتى دراز در خراسان به امر دعوت مشغول بود تا آن که شمار بیعت کنندگان فزونى گرفت ، در این هنگام بزرگان دعوت را جمع کرده از میان آنان دوازده نقیب ، به شمار نقیبان پیامبر در میان انصار، برگزید که هسته اصلى یا شوراى مرکزى سازمان دعوت را در مرو تشکیل مى دادند و دعوت زیر نظر آنان انجام مى شد. سپس بیست تن را به عنوان عضو على البدل نقیبان (نظراء نقیبان ) انتخاب کرد و تا در موقع لزوم کار نقیبان اصلى را انجام دهند .از آن پس گروهى را به عنوان سر دعوتگر (دعاة یا داعى الدعاة ) برگزید تا بر کار دعوتگران نظارت کنند. در درجه بعد هفتاد تن را به عنوان دعوتگر (داعى یا دعوتگر) تعیین کرد که کار اصلى دعوت در مرو و توابع آن را بر عهده داشتند. براى هر شهر و روستایى نیز دعوتگر یا دعوتگرانى تعیین کرد که در منطقه خود کار دعوت را دنبال کنند. (540) بدین سان تشکیلاتى منظم و گسترده و در نهایت اختفا در گرگان و چهار ربع خراسان و ماوراءالنهر پى ریزى شد که با تمام توان مردم را به آل محمد صلى الله علیه و آله دعوت مى کردند. دعوتگران خراسان طبق دستورى که از کوف مى رسید کار خود را پى مى گرفتند. علاوه بر آنان هر از چندى نماینده اى ویژه نیز با اختیارات کامل و دستورالعمل جدید از کوفه یا حمیمه به خراسان اعزام مى شد و پیوسته نامه هاى دعوتگران از شهرهاى مختلف به مرو و از آن به کوفه و سپس به دمشق و از آن جا به حمیمه با پیک هاى ویژه فرستاده مى شد. پاسخ این نامه ها و دستورالعمل هاى جدید نیز از همین طریق به دعوتگران ابلاغ مى شد.

سران دعوت خراسان همه ساله در موسم حج با امام خود دیدار و تبادل نظر مى کردند و خمس اموال شیعیان را که گرد آورده بودند به او مى دادند و با دستورهاى جدید برمى گشتند. دعوت در خراسان متمرکز شده بود و دعوتگران با عشق و علاقه و با سرسختى تمام کار خود را دنبال مى کردند و از شکنجه و زندان و اعدام و بریدن دست و پا واهمه اى نداشتند. هرگاه به دست ماموران حکومت گرفتار مى شدند با زیرکى و تجربه اى که داشتند راه رهایى خود را خوب مى دانستند و از آن جا که پیوسته با خود کالا حمل مى کردند، خود را بازرگان قلمداد کرده و از چنگ ماموران رهایى مى یافتند، ولى همیشه کار بر وفق مراد نبود و گاه اتفاق مى افتاد که والى خراسان برخى از آنان را گرفته و دست و پا مى برید و به قتل مى رساند و به طور مثال دعوتگران پر سابقه اى چون محمد بن خنیس و حتى ریاست سازمان دعوت در مرو، ابوعکرمه ، در سال 107 هجرى و عمار عبادى در سال 108 هجرى به دست اسد بن عبدالله والى خراسان گرفتار شد که به جز عمار که نجات یافته بود بقیه را دست و پا بریده به دار آویخت (541) در سال بعد نیز عمار و شمارى دیگر از دعوتگران گرفتار شدند که به جز عمار که دست و پایش را بریده به دارش آویختند دیگران نیز با همان حیله همیشگى نجات یافتند. (542) بکیر بن ماهان که به سند رفته بود در سال 105 هجرى با مالى هنگفت به کوفه بازگشت و دیرى نپایید که ابومیسره ریاست سازمان در کوفه درگذشت ( 105 ه ) و محمد بن على ، بکیر را که مردى عاقل ، کار کشته و صاحب نظر بود به ریاست سازمان در کوفه منصوب کرد . با جاى گرفتن بکیر در راس سازمان در کوفه ، دعوت آهنگ تازه اى گرفت ، زیرا دعوتگران او را به بزرگى و دانش و تجربه مى شناختند و از مقام وى نزد امام آگاه بودند. بکیر افزون بر دعوتگران خراسان پیوسته داعیان کار کشته و با تجربه اى را از کوفه به خراسان مى فرستاد. بنا بر گزارش منابع در سال هاى 100، 102، 104، 105 ، 107، 108، 109، 111، 114، 117، 118، 120، 126، 127، 128 هجرى ، افراد برجسته اى براى گسترش امر دعوت به خراسان اعزام شده اند. (543) در میان والیان خراسان اسد بن عبدالله قسرى که دوبار ( سال هاى 106 - 109 و 117 - 120 هجرى ) ولایت آن دیار را داشت و با آن که خود یمنى بود، بر دعوتگران از همه بیشتر سخت مى گرفت و هر گاه بر آنان دست مى یافت دست و پایشان را بریده و آنان را دار مى زد. (544) پس از مرگ اسد ( سال 120 هجرى ) دعوتگران نفس ‍ تازه اى کشیدند و دعوت گسترش بیشترى یافت . بین سال هاى 118 تا 121 هجرى دعوت با مشکلاتى رو به رو شد که بسیار خطرناک بود. در این هنگام سلیمان بن کثیر خزاعى که در همان آغاز دولت عباسى ( 133 ه ) به دست ابومسلم (متوفاى (136) کشته شد، ریاست سازمان مرو را به عهده داشت . وى پس از مرگ ابوعکرمه (107 ه ) این مقام را عهده دار شده بود. بکیر بن ماهان به سال 118 عمار بن یزید را که به خراسان فرستاد تا رهبرى شیعیان عباسى را بر عهده بگیرد. عمار به مرو آمد و نام خود را به خداش تغییر داده و مردم را به محمد بن على دعوت کرد .مردم به سرعت به او پیوسته سخنش را شنیده و از او اطاعت کردند، ولى خداش ‍ ناگهان تغییر کیش داده به مذهب خرمیه یا خرم دینان گروید و احکام اسلام را نادیده گرفته و حتى اعلام کرد که زنانشان بر یکدیگر حلال هستند و افزون بر این ، مدعى بود که هر چه مى گوید از طرف محمد بن على عباسى است . بسیارى از شیعیان که کورکورانه فرمانبردار رهبرى دعوت در مرو بودند از خداش و دستورالعمل جدید وى پیروى کردند. کار خداش ‍ خطرى جدى در امر دعوت بود و مى توانست موجب انحراف دعوت از مسیر اصلى خود شود و از طرفى بهانه خوبى براى والیان اموى بود که با خیال راحت دعوتگران را گرفته نابود کنند. به هر روى کار خداش به درازا نکشید. اسد بن عبدالله والى خراسان او را گرفته زبانش را برید و چشمانش ‍ را میل کشید و سپس او را کشت . (545) چون خبر تغییر کیش خداش و پیروى شیعیان عباسى از او به محمد بن على رسید، بسیار خشمگین شد و با شیعیان و دعوتگران قطع رابطه کرده از مکاتبه با آنان خوددارى نمود. شیعیان خراسان براى رفع مشکل و کسب دستور سلیمان بن کثیر را که از داعیان پر سابقه بود نزد محمد بن على فرستاد (120 ه ) در ملاقاتى که آن دو با هم داشتند، محمد شیعیان را به سبب پذیرفتن دروغ هاى خداش و پیروى از او به شدت سرزنش کرد و خداش و کسانى را که بر دین او بود لعنت کرد؛ سپس نامه اى به سلیمان داده او را به خراسان فرستاد. وقتى که در مرو مهر نامه را گشودند در آن فقط بسم الله الرحمن الرحیم نوشته شده بود. این امر بر آنان بسیار گران آمد و دانستند که کار خداش نادرست بوده است . در همان سال 120 هجرى محمد بن على بکیر بن ماهان رئیس ‍ سازمان دعوت کوفه را به خراسان فرستاد و تا کار دعوت را سر و سامان دهد و انحرافى را که خداش به وجود آورده بود راست گرداند؛ اما شیعیان که تجربه خطرناک خداش را پیش رو داشتند. سخن بکیر، را نپذیرفتند و او را به چیزى نگرفتند . بکیر نزد امام عباسى برگشت و با نامه اى دیگر و نشانه هاى از امام مبنى بر صدق گفته خود به خراسان بازگشت . شیعیان با دیدن نشانه که عصایى مخصوص بود او را تصدیق کرده و از کار گذشته خود توبه کرده به راه بازگشتند و کار دعوت را از سر گرفتند. (546) دعوت عباسى هنوز تازه از مشکل خداش فارغ شده بود که زید بن على بن حسین علیه السلام در عراق قیام کرد و شمار زیادى از شیعیان در کوفه و خراسان با او بیعت کردند. گر چه امام عباسى هم در آغاز دعوت و هم هنگام قیام زید به دعوتگران خود گفته بود که از حرکت هاى طالبیان کناره گیرند (547) و حتى سران دعوت عباسى در کوفه به هنگام قیام زید به حیره رفته و وقتى بازگشتند که زید شهید و اوضاع آرام شده بود، (548) ولى با این حال شمارى از شیعیان که بین طالبیان و عباسیان فرق نمى گذاشتند به زید پیوستند. افزون بر این ، گر چه قدرت در قبضه امویان بود، ولى در کار دعوت علیه آنان زید رقیب عباسیان به شمار مى آمد و قیام وى هر چند موفق نمى شد ولى نیروى ضد اموى را تقسیم و ضعیف مى کرد. به هر حال کار زید پایان یافت و زید کشته شد و در کوفه به دار کردند. شهادت زید و پیش از آن شهادت امام حسین علیه السلام و اسارت خاندانش دست مایه دعوتگران عباسى شد. آنان ستم هاى را که امویان در حق بنى هاشم انجام داده بودند براى مردم بر مى شمردند و آنان را که خود نیز از ستم امویان به ستوه آمده بودند علیه امویان بر مى انگیختند. بدین سان شهادت زید در گسترش و پذیرفتن دعوت تاثیر بسزائى داشت و به تعبیر یعقوبى پس از شهادت زید، شیعیان خراسان به جنبش آمدند و پیروان و هواخواهانشان زیاد شد، داعیان کارهاى ناپسند و ستم هاى امویان در حق آل محمد صلى الله علیه و آله را بر مى شمردند تا آن که هیچ شهرى باقى نماند مگر این که این خبر در آن پخش نشد. داعیان ظاهر شدند و خواب ها دیده شد و کتاب هاى پیشگویى بر سر زبان ها افتاد... (549) بدین سان شهادت زید و فرزندش یحیى براى عباسیان نفعى دو سویه داشت ؛ هم یک رقیب قدرتمند از میان رفت و هم دست مایه کافى براى تسریع امر دعوت فراهم شد.
پس از مرگ هشام بن عبدالملک حکومت اموى از درون گرفتار ضعف شد و افزون بر این که افراد نالایق و زبونى حکومت را به دست گرفتند، مدعیان دیگرى از خود امویان علیه خلیفه به پا خواسته و گاه موفق هم مى شدند. علاوه بر درگیرى درونى بر سر خلافت ، نزاع هاى ریشه دار قبیله اى بین قحطانیان و عدنانیان به ویژه در خراسان ، کار دعوت را آسان تر کرد. کار پریشانى حکومت اموى در واپسین روزهایش به جایى رسیده بود که حتى در دمشق هم که مرکز آنان بود شورش و نافرمانى بود تا چه رسد به ایالت هاى دوردستى چو.ن خراسان و ماوراءالنهر. بدین گوفه ضعف حکومت ، نزاع قبیله هاى عرب که بنیان حکومت اموى بر آنها استوار بود، و فعالیت گسترده داعیان زمینه و شرایط لازم را براى اظهار دعوت و آغاز مرحله نهایى یعنى اقدام نظامى فراهم آورد.
منطقه دعوت  
چنان که پیش از این گفته شد، دعوت در چهار ربع خراسان ، گرگان ، ماوراءالنهر متمرکز شده بود، وى این بدان معنا نیست که در جاى دیگر دعوت انجام نمى شد، سازمان دعوت بیشتر شهرهاى قلمرو شرقى خلافت نمایندگانى داشت که با کوشش فراوان کار خود را انجام مى دادند. پایگاه اصلى دعوت در کوفه که مرکز شیعیان على علیه السلام بود قرار داشت . در بصره و حتى دمشق نیز کسانى عهده دار امر دعوت بودند. در این جا پرسش مطرح است که عباسیان چگونه با خراسانیان مرتبط شدند و چرا خراسان را انتخاب کردند،؟ در پاسخ بخش اول سوال باید گفت که پیش از عباسیان ، ابوهاشم ، با خراسانیان پیوند داشت و دعوتگران خود را بدان جا مى فرستاد و هنگامى که در حمیمه درگذشت 98هجرى چند تن خراسانى همراهش بودند و چون از او پرسیدند که پس از تو به چه کسى مراجعه کنیم ؟ ابوهاشم محمد بن على را نشان داد (550) و ابوهاشم خود از طریق شیعیان کوفه که بیشتر آنان از موالى بودند با خراسانیان آشنا شده بود؛ اما پاسخ بخش دوم سوال از سفارش محمد بن على به داعین روشن مى شود. او هنگامى که مى خواست داعیان را به خراسان بفرستد به آنان چنین گفت : مردم کوفه و پیرامونش شیعه على بن ابیطالب هستند و بصریان پیروان عثمانند، مردم جزیره یا خوارجند یا مسلمانانى با خلق و خوى مسیحیان و یا عربانى چون عجمان و اهل شام جز آل ابوسفیان و اطاعت بنى مروان کسى را نمى شناسند. دشمنى آنان با ما ریشه دار و نادانى شان زیاد است ؛ اما مردم مکه و مدینه پیرو ابوبکر و عمرند، ولى بر شما باد خراسان ، زیرا در آن جا جمعیت بسیار و شجاعت آشکار است . دل هایشان پاک است ، زیرا که اختلافات مذهبى و دسته بندى هاى سیاسى و تعصب قبیله اى بدان جا راه نیافته است .... بر آنان ستم مى شود و آنان صبر مى کنند و امید رهایى دارند... (551) از این سخنان بر مى آید که او از اندیشه و تمایلات مردم به خوبى آگاه بوده است . افزون بر علت هایى که امام عباسى نام برده است ، روایات درباره پرچم سیاه خراسان نیز شایان توجه است و شاید در انتخاب خراسان براى دعوت تاثیر زیادى داشته است به ویژه که ابوهاشم نیز بر دعوت در خراسان زیاد تاکید کرده بود. (552)
شعارهاى دعوت  
1. برترى على علیه السلام و فرزندانش : اولین چیزى را که دعوتگران بنى هاشم ، اعم از علویان و عباسیان به مردم مى گفتند برترى حضرت على علیه السلام و ستم هایى بود که امویان در حق آنان روا داشته بودند؛ از سوى دیگر سزاوار بودن آل محمد صلى الله علیه و آله به حکومت از اصولى بود که داعیان همه جا بر آن تاکید مى کردند، (553) و بدین سان بذر محبت آل محمد صلى الله علیه و آله و تخم کینه امویان را در دل مردم مى کاشتند و بر تنفر آنان از بنى امیه مى افزودند .افزون بر این ، بیشتر سپاه مسلمانان را هنگام فتح ایران اعراب بادیه نشین تشکیل مى دادند که هیچ بهره اى از خلق و خوى اسلامى و رفتار اجتماعى نداشتند و در برخورد با ایرانیان متمدن و با فرهنگ جز فضایل پیامبر و خاندانش چیزى براى گفتند نداشتند؛ از این رو؛ از همان ابتداى ورود اسلام به ایران ، ایرانیان با فضایل آل محمد صلى الله علیه و آله آشنا شده بودند، ولى آن خلق و خوى محمدى را در هیچ یک از فرماندهان ، سربازان و والیان نمى دیدند و همواره امیدوار بودند که یکى از خاندان پیامبر صلى الله علیه و آله بر آنان حکومت کند.
2.برشمردن ظلم و کارهاى زشت امویان : بر شمردن افعال قبیح امویان ، چون عیاشى ، شرابخوارگى ، تبعیض نژادى ، تحقیر موالى ، و زیر پا گذاشتن احکام اسلامى ، یکى دیگر از راهکارهایى بود که دعوتگران بر آن تاکید داشتند.
(554)
3.برابرى : مردم ایران که به سبب نابرابرى هاى موجود در حکومت ساسانى و به امید رهایى از آنها و آگاهى از برابرى بین مسلمانان به اسلام پیوسته بودند، دیرى نپایید که با تبدیل شدن حکومت اسلامى به حکومت عربى در عهد معاویه به همان نابرابرى ها و ظلم ها دچار شدند و هنگامى که دعوتگران آنان را به
کتاب خدا و سنت پیغمبر صلى الله علیه و آله مى خواندند که برابرى و عدالت از اصول اولیه آن بود، طبیعى بود که ایرانیان به ستوه آمده از ستم هاى اموى به سرعت به آن پاسخ مثبت بدهند و به امید رهایى از این رنج همیشگى به این دعوت متمایل شوند. (555)
4. اصلاح امور: از نظر ایرانیان و بنى هاشم و نیز افراد دین دار دیگر چون فقها، اصلاح امور و بازگشت به سنت سلف صالح امرى ضرورى بود و همه مردم در تمام نسل ها خواستار آن بودند. حکومت اموى با دست زدن به کارهاى شنیعى چون هتک حرمت اهل مدینه در واقعه حره ، هتک حرمت حرم امن الهى کعبه ، و محاصره و تخریب و حتى سوزاندان آن ، ریختن خون خاندان پیامبر، عیاشى و خوشگذرانى ، شرابخوارگى ، زن بارگى و در پیش ‍ گرفتن سیاست زور و استبداد و تعصب عربى از مبادى اولیه اسلام و سنت سلف بسیار دور شده بود و در نظر بسیارى ، اصلاحات سیاسى ضرورى مى نمود، به حدى نیاز به اصلاح حس مى شد که حتى عمر بن عبدالعزیز تا حدى براى بقاى حکومت اموى ، اقداماتى را انجام داد و اصلاحاتى به عمل آمده به دست او بسیار مورد استقبال ایرانیان و دیگر ملت هاى تحت ستم واقع شد، ولى این اصلاحات دیرى نپایید و پیش از آن که به بار بنشیند و دیگر ملت هاى تحت ستم واقع شد، ولى این اصلاحات دیرى نپایید و پیش از آن که به بار بنشیند و بارى از پشت مردم بردارد، عمر درگذشت (101 هجرى ) و اوضاع به همان شکل نامطلوب پیشین برگشت . دعوت به کتاب و سنت پیامبر صلى الله علیه و آله شامل اصلاح امور نیز مى شد و بدیهى است که خواستاران اصلاح به این دعوت پاسخ مثبت بدهند.
(556)
5. الرضا من آل محمد صلى الله علیه و آله : این شعار اساسى ترین اصل دعوت عباسیان بود، زیرا بسیارى از دعوت شدگان از دسته بندى هاى سیاسى بنى هاشم اطلاعى نداشتند و گمان مى کردند که آنان متحد هستند و همه براى بازگرداندن حقوق خاندان اهل بیت پیامبر که در علویان جلوه گر شده بود، تلاش مى کنند. عباسیان با طرح این شعار دوپهلو توانستند دعوت خود را با دعوت علویان پیوند زده از محبوبیت و مظلومیت آنان بهره بردارى کنند و حتى دعوت آنان را نیز به سود خود تمام کنند. دعوتگران عباسى به دستور اکید امام عباسى ، نام او را از توده شیعیان پنهان مى داشتند و فقط به افرادى مى گفتند که کاملا به او اعتماد پیدا کرده بودند، به حدى این شعار و طرفند عباسیان موثر افتاده بود که حتى دعوتگران بزرگ و پرسابقه اى همچون سلیمان بن کثیر نیز که امام عباسى را مى شناختند، گمان مى کردند که عباسیان براى علویان در تلاش و کوشش ‍ هستند و فقط بیعت با سفاح بود که پندار آنان را باطل کرد. ایرانیان به ویژه خراسانیان که پیش از دعوت عباسى بارها علیه امویان شورش کرده بودند و هر بار به عنوان
مجوسى گرى و شعوبى گرى و ارتداد از دین شکست خورده بودند، بدین نتیجه رسیده بودند که قیام آنان باید زیر پرچم اسلام و به رهبرى کسى باشد که اتهام ارتداد و زندقه و... . در مورد او منتفى باشد و چنین شخصى جز از آل محمد صلى الله علیه و آله نمى توانست باشد. تلاش ایرانیان بر این بود که بین اسلام و عربیت جدایى قائل شوند و رسیدن به این هدف تنها در سایه پیروى از آل محمد صلى الله علیه و آله ممکن بود. بدین سان با پیوستن اهل خراسان به دعوت عباسى هر دو گروه به هدف خود نزدیک مى شدند و اقتضاى شرایط و اوضاع سیاسى و اجتماعى بنى هاشم را با خراسانیان پیوند زد و اتحاد آنان به علاوه ستم و ضعف امویان ، زمینه و شرایط پیروزى عباسیان و سقوط امویان را فراهم کرد. (557)

 

عباسیان از بعثت تا خلافت


منابع مالى دعوت  
ممکن است کسى این پرسش را مطرح کند که هزینه سازمان دعوت از کجا تامین مى شد؟ مخارج این همه دعوتگر و این همه مسافرت از حمیمه و کوفه به خراسان و از آن جا به مدینه و مکه و ملاقات هر ساله شمارى از آنان با امام عباسى و پیک هاى که پیوسته بین حمیمه و کوفه و خراسان در رفت و آمد بودند، از چه راهى تامین مى شده است ؟ با نگاهى کوتاه به منابعى که در مورد دعوت بحث کرده اند به آسانى مى توان پاسخ این پرسش را یافت پیش از این گفتیم که عباس در عهد جاهلیت و اسلام یکى از ثروتمندترین افراد قریش و بنى هاشم بود. پس از مرگ او و فرزندش نیز در شمار ثروتمندان قریش و بنى هاشم بودند. على بن عبدالله آنگاه که در منازعه عبدالملک مروان و ابن زبیر به جبهه شام پیوست ، عبدالملک به پاداش این عمل زمین ها و مزارع زیادى را در حومه دمشق و روستاهاى حمیمه به او تیول داد و ظاهرا تا زمان هشام بن عبدالملک از پرداخت مالیات معاف بوده است . باغ چهار جریبى او در نزدیک دمشق به نام جنینة و نیز باغستان هاى زیتون وى در کوهستان هاى شراة و حمیمه زبانزد مردم بوده است . با این حال ، گر چه ثروت خاندان عباسى در گسترش دعوت بى تاثیر نبود، با این حال باید یادآورى کرد که منبع اصلى تامین هزینه هاى سازمان دعوت ، اموال و پولهاى زیادى بود که شیعیان به عنوان خمس دارایى خود و نیز به عنوان هدیه و پیشکش به امام عباسى مى پرداختند. همه ساله این اموال گردآورى و در موسم حج به مدینه برده مى شد تا به رهبر دعوت تحویل داده شود. افزون بر این ، دعوتگران خود بازرگان بودند و سود حاصله از این تجارت خود را در این راه خرج مى کردند، براى نمونه مى توان از بکیر بن ماهان و ابوسلمه خلال یاد کرد. بکیر در بازگشت از سند مال هنگفتى با خود آورد که از جمله آنها سه خشت نقره و یک خشت طلا بود. بکیر در این سفر از ترکه برادر خود و همراهى سپاه جنید بن عبدالرحمان ، والى سند، که سمت مترجمى جنید را داشت اموال زیادى به دست آورده بود. بکیر افزون بر خرج کردن دارایى خویش در امر دعوت ، مبلغ زیادى ، نیز قرض گرفته و در راه دعوت هزینه کرده بود که به سبب همین قرضها زندانى شد و تا آن که ابوسلمه طلب کاران را راضى کرده بیکر را آزاد کرد. ابوسمله نیز ثروتمند بود. زیرا خود او در کوفه صرافى داشت و نیز دکان هاى که در آنها سرکه مى فروخت و در آمد خود را در راه دعوت مصرف مى کرد. (558) به هر حال منبع اصلى تامین هزینه دعوت همان اموالى بود که از سوى شیعیان پرداخت مى شد که گاهى در سال به مبلغى بیش از بیست هزار دینار و دویست هزار درهم و مقدار زیادى اموال دیگرى مى رسیده است . (559)
مرحله سوم : از ظهور دعوت تا بنیاد دولت عباسى  
مرحله نهایى دعوت عباسى با نام ابومسلم پیوند ناگسستنى دارد. درباره نام و نسب و نژاد و زادگاه وى منابع بسیار آشفته است . نام اصلى او چنان که در یک سکه هم آمده عبدالرحمان بن مسلم است ، (560) ولى بعضى منابع گفته اند این نام را ابراهیم امام بر او نهاده و نام وى ابراهیم بن عثمان بوده است ، (561) حتى یک نام ایرانى هم برایش نوشته اند و مى گویند زادان پسر بنداد هرمز بوده است . (562) روایات در مورد نژاد وى نیز بین ترک ، کرد، عرب و فارس مختلف است . برخى از روایات براى او نژاد ایرانى ساخته اند و گفته اند از فرزندان بزرگمهر بختگان و از اعقاب شیدوش است . (563) زادگاه او نیز بنا بر برخى از منابع ، روستاهاى اصفهان و بنا بر برخى از روایات دیگر خطرنیه از توابع کوفه بوده است . این که ابومسلم بنده بوده است یا آزاد نیز مورد اختلاف است . (564) به هر حال آنچه در مورد او بیشتر قابل قبول است این است که از موالى و ایرانى بوده است . احوال اوایل عمرش تا زمان پیوستن به دعوت مجهول است . از منابع چنین برمى آید که وى تربیت شده خاندان عجلى بوده است و هنگامى که با آنان در کوفه زندان بودند و ابومسلم به آنها خدمت مى کرده ، گروهى از دعوتگران از جمله بکیر بن ماهان نیز در زندان بودند و او در آن جا با داعیان آشنا شده بود و دعوت پیوسته و امام عباسى معرفى شده است . در این که اولین بار به على بن محمد معرفى شده است ، یا به ابراهیم امام ، روایات گوناگون است . بنا بر برخى از روایات ، داعیان او را به ابراهیم امام معرفى کردند، ولى بنا بر روایات دیگر، وى حتى مدتى خدمت گزار محمد بن على بوده و از او دانش مى آموخته است . (565) به هر روى آنچه مسلم است این که دعوتگران خراسانى و امام عباسى عمل مى کرده و نامه هاى داعیان را از خراسان به کوفه و حمیمه مى برده و جواب امام را براى آنان مى آورده است . (566)
پس از مرگ هشام بن عبدالملک ، ضعف حکومت اموى بیش از پیش آشکار شد و اختلاف و درگیرى از سران قبایل به سران حکومت سرایت کرد و حکومت اموى از درون دچار اختلاف گردید. شورش خوارج در جزیره و دیار مضر و جزیرة العرب و قیام عبدالله بن معاویه در فارس و عراق و اوج گیرى درگیرى قبایل عرب در خراسان و فعالیت گسترده دعوتگران زمینه را براى اظهار دعوت فراهم آورد. در چین شرایط به سال 128 هجرى امام عباسى ابومسلم را به رهبرى دعوتگران خراسان منصوب کرد و به آنان نوشت که از او اطاعت کنند، ولى دعوتگران ، وى را نپذیرفتند تا آن که با ابراهیم امام ملاقات کرده صحت کار او را معلوم کردند و ابومسلم یک چند تن دعوت مخفیانه را ادامه داد تا آن که در جمادى الثانیه سال 129 هجرى با هفتاد تن از نقیبان به قصد دیدار با امام عباسى و کسب تکلیف عازم مکه شد. در قومس نامه ابراهیم امام به او رسید که به وى فرمان داده بود هر جا نامه به او رسید، قحطبه را با اموال و هدایا به مکه بفرستد و خود با دیگر نقیبان به خراسان بازگردد و دعوت را آشکار کند؛
(567) از این رو وى به خراسان بازگشت و در روستاى فنین از توابع مرو فرود آمد (شعبان 129 هجرى ) و پس از مشورت با سلیمان بن کثیر و دیگر نقیبان ، قاصدانى به طخارستان ، بلخ ، مروروذ، طالقان ، خوارزم و دیگر نواحى فرستاد تا در رمضان 120 هجرى دعوت را آشکار کنند و به آنان اجازه داد که اگر پیش از موعد مقرر دشمن متوجه آنان شده شمشیر کشیده از خود دفاع کنند (پیش ‍ از این استفاده شمشیر برایشان ممنوع و حرام بود) ابومسلم دو شب گذشته از ماه رمضان 129 هجرى ، به روستاى سفیدنج (568) منتقل شد و در منزل سلیمان بن کثیر فرود آمد و دعوتگران را براى اظهار دعوت و گرد آمدن افراد به اطراف فرستاد و چون شب پنجشنبه 25 رمضان 129 هجرى فرا رسید. پرچم هاى ظل (سایه ) و سحاب (ابر) را که پرچم پیروزى خوانده مى شد و بنابر برخى از منابع بر آنها آیه اذن للذین یقاتلوون بانهم ظلموا و ان الله على نصر هم لقدیر (569) نوشته شده بود بر نیزه هاى به درازاى سیزده و چهارده متر بسته برافراشتند و سیاه پوشیدند و بر فراز قله هاى ناحیه خرقان آتش افروختند. افروختن آتش ‍ نشانه آنان براى آشکار کردن دعوت و پیوستن به ابومسلم بود. در یک شب اهالى شصت قریه به او پیوستند و روزهاى بعد از روستاها و نواحى دیگر مردم که بیشتر از موالى بودند و به دعوت پیوسته بودند، با شعار یا محمد یا منصور گروه گروه به ابومسلم ملحق مى شدند. آنان در حالى که سیاه پوشیده بودند در حالى برخى پیاده و برخى بر اسب و دراز گوش سوار بودند و چوبدستى هاى که کافر کوب خوانده مى شد و نصف آن را سیاه کرده بودند، در دست داشتند و بر خران خویش بانگ مى زدند و آنها را مروان خطاب مى کردند. تعریض بر مروان بن محمد آخرین خلیفه اموى که مروان حمار نامیده شده بود.
ابومسلم براى مقابله با والى خراسان دژ سفیدنج را مرمت کرده در آن موضع گرفت . نزاع و تعصب قبایل عرب در خراسان مانع شد ه نصر سیار والى آن جا بتواند به موقع قیام ابومسلم را سرکوب کند،
(570) زیرا بین مضرى ها
به ریاست نصر و یمانى ها به رهبرى جدیع بن على کرمانى بر سر حکومت خراسان نزاعى درگیر بود. افزون بر این ، شورش خوارج در خراسان علیه نصر نیز بر ضعف او افزوده بود. به هر روى ابومسلم 42 روز در سفیدنج ماند و در این مدت ، نصر سپاهى را براى سرکوبى وى فرستاد. ابومسلم مالک بن هیثم خراعى را به مقابله با وى روانه کرد. مالک ابتدا سپاه نصر را به بیعت با
الرضا من آل محمد صلى الله علیه و آله دعوت کرد و چون نپذیرفتند با آنان پیکار کرده و بر ایشان پیروز شده و فرمانده آنان را به اسارت گرفت و نزد ابومسلم برد. ابومسلم زخم هاى او را درمان کرد و پس ‍ از آن که او را بسیار احترام و تکریم نمود، به این شرط آزادش کرد که هر آنچه را که دیده به تمام و کمال بازگوید، زیرا دولتمردان خراسان ابومسلم و یارانش را به بت پرستى و این که آنان آدم کشى و تصرف در اموال و زنان یکدیگر را مباح مى شمارند، متهم مى کردند. ابومسلم در سفیدنج بود تا آن که یاران او بسیار شد و سیاه جامگان از هرات و پوشنگ و مروروذ و طالقان و مرو و نیشابور و سرخص و بلغ و چغانیان و طخارستان و ختلان و کش و نسف و نسا و ابیورد و طوس و نخشب و دیگر نواحى خراسان به وى پیوستند و هنگامى که او به ماخوان که روستایى بزرگ از توابع مرو است در آمد، سیاه جامگان وى خراسان را به لرزه درآورده و شهرها و روستاهاى بسیارى را تصرف کرده بودند. در هر منطقه کسانى که به دعوت پیوسته بودند به فرماندهى نقیبان و دعوتگران ، دعوت آشکار کرده و بر عامل شهر خود مى تاختند، و قلمرو او را تصرف مى کردند. ابومسلم در ماخوان اردو زد و براى پیشگیرى از حمله احتمالى نصر، خندقى حفر کرده در آن موضع گرفت و امور لشکر را سامان بخشید. مالک بن هیثم را ریاست شرطه داد و خالد بن عثمان را به فرماندهى نگهبانان منصوب کرد. دیوان جند را به کامل بن مظفر سپرد و اسلم بن صبیح را بر دیوان رسائل (نامه ها) گماشت و قاسم بن مجاشع نقیب را به قضاوت و امامت جماعت منصوب کرد.
هنگامى که ابومسلم در خراسان دعوت عباسیان را آشکار کرد و در تدارک تصرف خراسان بود ( در سال 128 هجرى ) قبایل عرب مستقر در خراسان در چهار گروه کاملا جدا از هم بر سر حکومت خراسان به پیکار بودند: اول : مضریان که والى خراسان نصر سیار از آنان بود و از او حمایت مى کردند، گروه دوم ، یمنیان به رهبرى جدیع بن على کرمانى ازدى بودند که از حکومت هشت ساله نصر ( از سال 120 هجرى به بعد) و تعصب قومى او به تنگ آمده و به مخالفت و پیکار با نصر برخاسته بودند؛ گروه سوم را خوارج شییبان بن سلمه حرورى تشکیل مى دادند. آنان علیه نصر که والى مروان بود به پا خاسته بودند و از این رو گاه با کرمانى علیه دشمن مشترک نصر بن سیار متحد مى شدند؛ گروه چهارم حارث بن سریج مضرى و یارانش بودند که آنان نیز علیه نصر که نماینده حکومت اموى بود به پا خاسته بودند. حارث سال ها پیش (سیزده سال پیش ) از ستم امویان به خاقان ترک پناهنده شده بود تا آن که یزید بن ولید او را امان داد و او به خراسان بازگشت (سال 127 ه )، ولى هنگامى که مروان بن محمد خلیفه شد به بهانه این که مروان امان یزید را امضا نمى کند با نصر سیار به مخالفت برخاست و نه تنها به توصیه نصر که او را به اتحاد و پرهیز از تفرقه سفارش ‍ مى کرد؛ توجهى نکرد، بلکه از نصر خواست تا عمالش را تغییر دهد و خودش را از حکومت خراسان کناره گیرد و کار را به شورا واگذارد. حارث خود را صاحب پرچم هاى سیاه مى نامید و نصر سیار و سران قبایل دیگر مردم را به اقامه عدل و عمل به کتاب خدا و سنت پیامبر صلى الله علیه و آله دعوت مى کرد و خود بسیار ساده مى زیست و اموالى را که نصر و دیگران به او مى دادند به طور مساوى بین یاران خود تقسیم مى کرد. شمار زیاى از یمن و ربیعه دعوتش را پاسخ گفته به وى پیوستند. نصر براى جذب حارث و تقویت خود در مقابل کرمانى کوشش فراوانى کرد و حتى به حارث پیشنهاد کرد که یکصد هزار دینار بگیرد و امارت ماوراءالنهر را بپذیرد، ولى حارث نپذیرفت . نیز تلاش نصر براى جذب حارث و تقویت خود در مقابل کرمانى کوشش کرد ولى حارث نپذیرفت ، نیز تلاش نصر براى درگیر کردن حارث با کرمانى با این وعده که
اگر کرمانى را از میان برداشتى من فرمان بردار تو هستم بى نتیجه ماند. (571) سرانجام طرفین به داورى جهم بن صفوان و مقاتل بن حیان رضایت دادند، ولى هنگامى که داوران به کناره گیرى نصر و واگذارى کار به شورا راى دادند نصر راى آنها را نپذیرفت و یاران خود را به همکارى با حارث متهم کرد. حارث کسانى را فرستاد که سیره و دعوتش را در مساجد و بازارها اعلام کنند و به نصر و کرمانى پیغام داد که هر یک از آنان عدل را به پا دارند و به کتاب خدا و سنت عمل کنند، او را علیه دشمنش یارى خواهد کرد. کوشش هاى که براى حل اختلاف به عمل آمد موثر نیفتاد و سرانجام کرمانى و حارث با هم متحد شدند و همزمان با نصر به پیکار برخاستند. نصر پس از آن که چند نوبت آنان را شکست داد به اجبار از مرو خارج شد و کرمانى بر مرو تسلط یافت و اموال مردم را غارت و خانه هاى بسیارى را ویران کرد. حارث از این کار کرمانى برآشفت و بر او خرده گرفت . گروهى از یاران حارث به خاطر همکارى او با کرمانى از وى کناره گرفتند. حارث از کرمانى خواست تا کار را به شورا واگذارد، ولى کرمانى امتناع کرد. سرانجام کار دو متحد به جنگ کشید و حارث به دست کرمانى کشته شد. (572) نصر سیار که ابومسلم را خطر اصلى مى دانست کوشید که براى مقابله با او کرمانى را با خود همراه کند، ولى ناکام ماند و پس از قتل حارث کار این دو نیز به جنگ کشید (سال 129 ه ). ابومسلم و شییبان خارجى از دور بر پیکار آن دو نظاره مى کردند. ابومسلم براى جلوگیرى از اتحاد آنان تدبیرى اندیشید به این نحو که براى شیبان نامه مى نوشت که یمنیان بى خیر و بى وفایند و به آنان اعتماد مکن ، اگر من زنده بمانم احدى از آنان را زنده نگذارم و به قاصد مى گفت که از بین مضریان برود تا آنان او را بگیرند و نامه اش را بخوانند و نامه هاى دیگر که در آن از مضریان بد گفته بود براى شیبان مى فرستاد و به قاصد مى گفت که از میان یمنیان برود تا از محتواى نامه آگاه شوند و بدین ترتیب هر دو طرف را به خود جذب کند. افزون بر این ، به نصر و کرمانى پیغام داد که امام در مورد شما به من سفارش کرده است و من از فرمان او سرپیچى نمى کنم . (573)
پس از چند پیکار سخت که بین کرمانى و نصر رخ داد، ابومسلم دریافت که هیچ یک بر دیگرى برترى ندارد و از آن جا کرمانى با نصر شورش علیه خلیفه اموى شمرده مى شد و اگر هم نیروى کمکى مى رسید به یقین براى نصر و علیه کرمانى بود و حتى اگر هم کرمانى پیروزى نهایى مى یافت باز هم از نظر حکومت یکى شورشى به شمار مى آمد، ابومسلم جانب کرمانى را گرفت و او را علیه نصر یارى داد. این کار بر نصر گران آمد و درصدد برآمد تا بین کرمانى و ابومسلم جدایى اندازد؛ از این رو به کرمانى نوشت که از ابومسلم بر حذر باشد و به او پیشنهاد کرد که براى مقابله با ابومسلم با هم صلحنامه اى امضا کنند. ابومسلم در اردوگاه ماند و کرمانى براى نوشتن صلحنامه با صد سوار به مرو آمد. نصر دریافت که کرمانى به خود مغرور شده است ؛ از این رو پسر حارث بن سریج را که کرمانى پدرش را کشته بود؛ با سیصد سوار به سوى او فرستاد و پس از پیکارى طولانى کرمانى کشته شد
(574) سال 129 هجرى . نصر سیار پیکرش را بردار کرد و ابومسلم لشکرش را به سپاه خود ضمیمه کرد. پس از مرگ کرمانى ، پسرش على با هوادارانش به ابومسلم پیوست او را علیه نصر یارى کرد. نصر که هنوز از خستگى پیکار با حارث نیاسوده بود، به اجبار به پیکارى سخت تر فرا خوانده شد. از آن جا که حارث ، کرمانى و شیبانى علیه حکومت به پا خواسته بودند، هیچ یک علیه ابومسلم دست به اقدامى نمى زدند، زیرا او هم علیه حکومت اموى قیام کرده بود.
در مدتى که نصر با حارث و کرمانى و ابومسلم در پیکار بود، پیوسته یزید بن عمر بن هیبره والى عراق و مروان خلیفه اموى نامه مى فرستاد و کمک مى خواست و چون شاعرى توانا بود براى تحریک آنان از شعر نیز بهره مى گرفت . وى در نامه اش به مروان شعرى بدین مضمون نوشت ،
از میان خاکسترها جرقه آتش مى بینم و نزدیک است که شعله آن افروخته گردد. چه آتش با دو چوب افروخته شود و جنگ از سخن آغاز مى گردد. اگر این آتش ‍ را خاموش نکنید جنگى سخت از آن پدید مى آید که جوان نورس را پیر کند و من به تعجب مى گویم کاش مى دانستم بنى امیه بیدارند یا خواب ! اگر قوم ما خفتگانند، بگو برخیزید که هنگام برخاستن است ، از جاى خود بگریز و بگو بر اسلام و عرب درود باد! همچنین در نامه اش به یزید بن هبیره والى عراق شعرى بدین مضمون نوشت : به یزید پیغام برسان و بهترین سخنان آن است که راست باشد، زیرا دروغ سودى ندارد. بگو در خراسان تخم ها دیده ام که اگر جوجه کند عجایبى خواهى شنید. جواجه هاى دو ساله است اما بزرگ شده است . هنوز پرواز نکرده است ، اما پر درآورده است . اگر به پرواز درآید و تدبیرى درباره آنها نشود، آتش جنگى را روشن خواهند کرد و چه آتشى خواهد بود (575) با آن که این نام ها به بهترین صورت اوضاع خراسان را شرح مى داد، ولى هبیره (576) در اعزام نیروى کمکى سستى کرد، و حتى به نامه هاى پیاپى مروان براى کمک به نصر توجهى نکرد، زیرا از یک سو خود در عراق با خوارج و در جبال با عبدالله بن معاویه هاشمى درگیر نبردى سخت بود، و از سوى دیگر نصر سیار، یک والى شورشى به شمار مى رفت ، زیرا پس از مرگ هشام بن عبدالملک در سال 125 به استقلال بر خراسان حکم رانده و منصور بن جمهور والى خلیفه را به خراسان راه نداده بود. مروان هم هنوز از پیکار با خوارج جزیره و شورش ‍ شهرهاى شمالى شام فراغت نیافته بود؛ از این رو هیچ کدام نتوانستند، و یا نخواستند - به او کمکى برسانند و مروان در پاسخ نصر نوشت که حاضر چیزى را مى بیند که غایب نمى بیند. (577) شاید هم اوضاع خراسان را درست درک نمى کردند و خطر را به درستى احساس نکرده بودند، مروان وقتى از سستى ابن هبیره در اعزام نیروى کمکى آگاه شد، نامه هاى تهدیدآمیز پیاپى نوشت و او سپاهى گران به فرماندهى پسرش داود که جوانى نورس بود گسیل کرد، مروان طى نامه اى این کار را بر او خرده گرفت و به وى فرمان داد که عامر بن ضباره را که پیش از آن سپاه عبدالله بن معاویه را در جبال شکست داده بود، به فرماندهى سپاه بگمارد.
ابن هبیره فرمان او را اطاعت کرد و سپاه خراسان را در پیش گرفت و وقتى به گرگان رسید که نصر از خراسان فرار کرده و نیروهاى ابومسلم خراسانى را تسخیر کرده و در تعقیب نصر تا گرگان پیشروى کرده بودند.
نصر چون از جانب عراق و شام ناامید شد، کوشید، تا براى مقابله با ابومسلم قبایل عرب را متحد کند، از این رو به شیبان حروى و ربیعه و یمن نامه نوشت و آنها را تشویق کرد که در برابر ابومسلم متحد شوند و براى ترغیب بیشتر آنان به اتحاد، شعرى بدین مضمون برایشان نوشت :
به ربیعه و یمن در مرو پیغام برسان و بگو پیش از آن که خشم نفعى ندهد به خشم آیید. شما را چه شده که با خود پیکار مى کنید، گویا خردمندان از میان شما رفته اند. دشمنى را به خود واگذاشته اید که اطراف شما را گرفته و نه دین دارد و نه شرافت . اگر آنان را به نیاکانشان نسبت دهیم ، نه چون شما از عرب هاى است که آنان را مى شناسیم و نه از موالى نام و نشان دار است ، اگر کسى از اصول دین آنها از من بپرسد، خواهم گفت که دینشان هلاکت عرب است . آنان سخنانى مى گویند که نه از پیامبر شنیده ام و نه در کتاب ها آمده است . تشویق و اشعار نصر موثر افتاد و قبایل عرب خراسان ، مضر، ربیعه ، یمن و نیز شیبان ، خارجى توافق کردند که اختلاف میان خود را به یک سال بعد موکول کنند و براى مقابله با ابومسلم متحد شوند. ابومسلم که تا آن وقت چهارده ماه از ظهورش مى گذشت رمضان 129 تا محرم 130 هجرى ، و جز پیکارى نه چندان مهم که با نصر داشت ، از هر گونه درگیرى پرهیز کرده بود و نیز بر بسیارى از مناطق خراسان چون مرو روذ، هرات ، طالقان ، ابیورد،... دست یافته بود، چون از اتفاق آنان آگاه شد ما خوان را که مى ترسید نصر آب را بر آن بندد ترک کرده و در روستایى به نام آلین موضع گرفت . این اولین بار بود که دولتمردان خراسان در تدارک اقدامى جدى علیه ابومسلم برآم ده بودند؛ از این رو ابومسلم بى درنگ براى فروپاشاندن اتحاد قبایل عرب دست به کار شد. نخست محرز بن ابراهیم را با گروهى فرستاد تا تدارکات نصر را که از مرو روذ و بلخ و طخارستان مى رسد قطع کند. سپس به شیبان نامه نوشت که ما چندین ماه به تو کارى نداشتیم ، اکنون تو سه ماه با ما کارى نداشته با- بعد از آن به على پسر کرمانى پیغام فرستاد: من مى دانم مى خواهى انتقام خون پدرت را از نصر بگیرى ، من در این راه تو را یارى مى دهم . پسر کرمانى براى آن که از پشتیبانى ابومسلم مطمئن شود، خواهان ملاقات با او شد، ابومسلم به تن خویش به نزد او رفت و دو روز آن جا ماند. پسر کرمانى به او اطمینان داد که او با نصر مصالحه نکرده و مى خواهد انتقام پدرش را بگیرد. پس از این ملاقات ، پسر کرمانى پیمان خود را با نصر شکست و با او به جنگ پرداخت . شیبانى هر چند با ابومسلم توافق کرد که با هم به صلح باشند، ولى علیه نصر با او همکارى نکرد و بر پیمان خود باقى ماند. بدین سان ابومسلم به نیروى تدبیر توانست اتحاد نه چندان استوار قبایل عرب را از بین ببرد. (محرم 130 هجرى ).
چون اتحاد قبایل عرب از میان رفت ، نصر و پسر کرمانى هر یک جداگانه درصدد جذب ابومسلم برآمدند تا بدین وسیله خود را در مقابل رقیب تقویت کنند، از این رو نصر به ابومسلم نامه ها و قاصدها فرستاد و از او خواست تا به مضر بپیوندد. از سوى دیگر، پسر کرمانى نیز کارى مشابه کرد و این نامه نگارى و رفت و آمد قاصدان مدتى به درازا کشید و تا آن که ابومسلم از آنان خواست که هیات هاى خود را بفرستند تا او یکى را انتخاب کند. دو هیات به اردوگاه ابومسلم وارد شدند. وى از نقیبان شورایى را تشکیل داد که تصمیم بگیرند و طبق سفارش امام عباسى که گفته بود:
بین یمنیان فرود آى ، با ربیعه مهربان با- و از مضر دورى گزین . به آنان سفارش کرد که جانب ربیعه و یمن را بگیرند. تنى چند از نقیبان از جمله سلیمان بن کثیر و طلحة بن رزیق و مرثدئ بن شقیق سخن گفتند و کارهاى زشت مضریان را برشمردند و آنان را یاران بنى امیه و کشندگان خاندان پیامبر صلى الله علیه و آله خواندند. سرانجام شوراى نقیبان اعلام کرد که با پسر کرمانى متحد خواهد شد، چون دو هیات به اردوگاه خود بازگشتند ابومسلم از جدایى و تفرقه میان عرب مطمئن شد، از آلین به ماخوان منتقل شد.
پسر کرمانى چون موافقت ابومسلم را علیه نصر به دست آورد، به ابومسلم پیغام داد که ما از یک و شما از سویى دیگر به مرو درآییم و نصر را از آن بیرون کنیم ، ابومسلم پاسخ داد:
من از همدستى تو با نصر در امان نیستم ، تو به شهر درآى و نبرد آغاز کن ، و من تو را به سپاه یارى مى دهم از این رو پسر کرمانى و یارانش وارد شهر مرو شدند و با نصر به پیکار پرداختند و اومسلم شبل بن طهمان را با گروهى به شهر فرستاد، شبل وارد مرو شد و در قصر بخاراخذاه (بزرگ بخارا) فرود آمد و به ابومسلم پیغام داد که وارد شهر مرو شود. ابومسلم سپاه بیاراست و هنگامى که دو گروه (نصر و پسر کرمانى ) به سختى با هم به پیکار بودند، آهسته و بدون درگیرى و در حالى که آیه و دخل المدینة على غفلة من اهلها فوجد فیها رجلین یقتتلان هذا من شیعته و هذا من عدوه (578) را مى خواند وارد شهر مرو شد و به کاخ امارت رفت (ربیع الثانى 130 هجرى )؛ سپس به طرفین درگیر پیغام داد که دست از جنگ بردارند که کار به پایان رسیده است . دو گروه به اردوگاه هاى خود برگشتند و بدین سان ابومسلم به نیروى تدبیر توانست از تعصب و نزاع قبایل عرب بهره ببرد و بدون جنگ مرو را تصرف کند. بعد از آرام شدن اوضاع ، ابومسلم فرمان داد تا از سپاهیان و ساکنان مرو بیعت بگیرند و نسخه بیعت چنین بود با شما بر عمل به کتاب خدا و سنت پیامبرش محمد مصطفى صلى الله علیه و آله و فرمانبرى از برگزیده خاندان پیامبر صلى الله علیه و آله الرضا من اهل بیت رسول الله صلى الله علیه و آله بیعت مى کنم و نیز بر این که مواجب و حقوقى نخواهم تا آن که والیان خود به ما بدهند، و براى وفاى به این بیعت با خدا و عهد و پیمان مى بندم و به طلاق زنان و آزادى بندگان و پیاده رفتن به زیارت خانه خدا سوگند مى خورم ؛ سپس گروهى را به رهبرى لاز بن قریظ که از نقیبان و دعوتگران فعال و با سابقه بود، نزد نصر سیار فرستاد و او را به کتاب خدا و رضاى آل محمد صلى الله علیه و آله فرا خواند. نصر که مى دید از یمن و ربیعه و خراسانیان چه بر سرش آمده و تواناى مقابله با آنان را ندارد، خواسته آنها را پذیرفت و وعده داد که بیعت خواهد کرد، ولى چون از عاقبت کار نگران بود، در رفتن تاخیر کرد تا شب فرا رسید. شبانگاه به یاران خود فرمان داد که شبانه به مکان امنى بروند. یکى از یاران وى - سالم بن احوز - گفت : امشب آمادگى رفتن نداریم ، فردا شب خواهیم رفت . روز بعد ابومسلم سپاه خویش بیاراست و کارها را سامان داد و دوبار لاهز را با یارانش براى آوردن نصر فرستاد. نصر گفت : چه زود برگشتید لاهز پاسخ داد: گریزى از بیعت نیست . نصر گفت : اگر چنین است من کسى را نزد ابومسلم مى فرستم ، اگر نظر او این بود نزدش مى آیم و تا فرستاده ام بازگردد وضو مى گیرم و آماده مى شوم لاهز که از تسلیم نصر مطمئن بود با قرائت آیه این گروه توطئه مى کنند که تو را بکشند، پس ‍ بیرون شو، من از نصیحت کنندگان تو هستم (579) او را از تصمیم ابومسلم آگاه کرد . نصر با شنیدن آیه بن منزلش داخل شد و گفت که منتظر است تا فرستاده اش از نزد ابومسلم بازگردد. چون شب درآمد، نصر با خانواده اش و تنى چند از یارانش از در پشتى منزل - یا باغ - بگریخت ، در حالى که لاهز و یارانش منتظر بودند تا از منزل خارج شود و او را نزد ابومسلم ببرند. چون ابومسلم از فرار نصر آگاه شد به اردوگاه نصر رفت و سران سپاهش را به بند کشید و با پسر کرمانى شبانه به تعقیب نصر پرداخت ، ولى به او دست نیافت و تنها همسر او (مرزبانه ) را یافتند. پس از فرار نصر، ابومسلم کسانى را که براى آوردن او فرستاده بود فرا خواند و گفت : نصر به چه چیزى بد گمان شده و فرار کرده است ؟ آنان اظهار کردند که چیزى نمى دانند. ابومسلم پرسید از شما کسى حرفى زد؟ گفتند: فقط لاهز آیه یاد شده را خواند. ابومسلم دانست که قرائت این آیه موجب فرار نصر شده است و طبق اصل به هرکس شک کردى او را بکش لاهز را گردن زد؛ سپس در مورد سران سپاه نصر با یاران مشورت کرد. یکى از آنان ، ابوطلحه گفت : تازیانه ات را شمشیر و زندانت را قبر قرار ده پس فرمان داد همه را که 24 تن بودند گردن زدند. هر چند ابومسلم توانسته بود بر نصر سیار که نماینده حکومت اموى بود غلبه کند، ولى هنوز رقیبانى سر سخت چون شیبان و پسران کرمانى در خراسان بودند که باید از آنان نیز رهایى مى یافت .
ابومسلم تا این زمان که قیام وى وارد هفدهمین ماه خود شده بود از برخورد با شیبان پرهیز کرده بود؛ ولى اکنون شرایط تغییر کرده بود و او خود را امیر خراسان مى دانست ؛ از این رو به شیبان که از مرو بیرون بود پیغام فرستاد، که یا بیعت کند یا از خراسان خارج شود. شیبان از پسر کرمانى کمک خواست ، اما تقاضایش رد شد؛ از این رو به سرخس رفت و جمعى فراوان از بکر بن وائل بدو پیوستند. ابومسلم نه تن از ازدیان را نزد او فرستاد و از او خواست که از جنگ دست بدارد. ولى شیبان فرستادگان را زندانى کرد و به ابومسلم اعلان جنگ داد. ابومسلم ناگزیر سپاهى را به مقابله او فرستاد و او را شکست داده کشت ( سال 139 هجرى ) با کشته شدن شیبان ، تنها رقیب باقى مانده پسر کرمانى بود، ولى آنان نسبت به پسر کرمانى خطر کمترى داشتند. ابومسلم با از میان برداشتن ، پسران کرمانى ، على و عثمان تدبیرى اندیشید. ابتدا از على خواست که یاران نزدیکش را معرفى کند تا آنان را جایزه و خلعت بخشد و به امارت شهرها منصوب کند، سپس تصمیم گرفت دو برادر را از هم جدا کند؛ از این رو عثمان را به امارت بلخ که تازه از شورشیان مضرى پس گرفته شده بود . منصوب کرد؛ ولى او از مضریان شکست خورد و در چند پیکار سخت بسیارى از یارانش کشته شدند. ابومسلم یکى از سردارانش ، ابوداود را به یارى وى فرستاد و خود همراه على پسر بزرگ کرمانى عازم نیشابور شد که نصر سیار در آن جا موضع گرفته بود. ابومسلم با داود قرار گذاشته بود تا که او على را بکشد و ابوداود عثمان را. ابوداود به بلخ رفت و عثمان و یارانش را به بهانه این که او را به امارت
جبل منصوب کرده است . از بلخ بیرون کرد، چون عثمان از شهر بیرون رفت ، ابوداود او و یارانش را گرفته گردن زد. در همان روز ابومسلم نیز على را با یاران نزدیکش از میان برداشت . با کشته شدن پسران کرمانى ، تمام رقیبان ، ابومسلم یکه تاز میدان شد و بیشتر خراسان سر به فرمان وى نهاد و او کارگزاران خود را بر شهرها و ولایات گمارد.
ابومسلم بر بیشتر خراسان غلبه یافت که قحطبة بن شبیب از نزد ابراهیم امام بازگشت و چون امام عباسى پرچم ویژه اى براى او بسته بود، ابومسلم او را بر مقدمه سپاه خود گماشت و سپاهى گران به او سپرد و آنان را به اطاعت او فرمان داد و او را در عزل و نصب افراد آزاد گذاشت ، سپس او را به طوس به مقابله تمیم بن نصر سیار که سپاهى به استعداد سى هزار نفر گرد آورده بود فرستاد. قحطبه در پیکارى سخت تمیم را کشت و سپاه وى را در هم شکست و روانه نیشابور شد. نصر سیار که پس از فرار از مرو از سرخس و طوس به نیشابور آمده بود و حدود چهار ماه در آن جا اقامه کرده بود، با شنیدن خبر شکست و کشته شدن پسرش ، از نیشابور به قومس گریخت و قحطبه در رمضان 130 هجرى ، حدود یک سال پس از اظهار دعوت به نیشابور در آمد و رمضان و شوال را در آن جا ماند.
نصر سیار که به قومس گریخته بود، در آن جا که یارانش پراکنده شدند و او در گرگان به نباتة بن حنظله عامل اموى گرگان پیوست . نباته فرمانده مقدمه عامر بن ضباره بود که ابن هبیره بنا به فرمان مروان او را براى یارى نصر سیاره به خراسان فرستاد، ولى سپاه او در فارس و اصفهان با عبدالله بن معاویه که بر آن جا غلبه کرده بود سر گرم پیکار شده بود و عبدالله را شکست داد و سپس نباته به رى و از آن جا به گرگان آمده بود و پیش از آن که به خراسان برسد، نصر شکست خورده و گریخته بود و اکنون در گرگان به او پیوسته بود. قحطبه در ذى قعده سال 130 هجرى از نیشابور عازم گرگان شد در اول ذى حجه سال 130 هجرى دو سپاه رو در روى یکدیگر صف کشیدند. سپاه اندک قحطبه در مقابل لشکر گران نباته خود را باخت . لشکر نباته همه عرب و بیشتر آنان شامى بودند و بیشتر سپاه قطحبه را ایرانیان موالى ، تشکیل مى دادند؛ البته در سپاه قطحبه هم عرب بود ولى بیشتر عرب یمنى بودند و طى سالیان دراز زبان و فرهنگ ایرانى و خراسانى گرفته بودند. قحطبه براى تقویت روحیه سپاه خود روح قومى و میهنى را در آنان زنده کرد و وى طى سخنان گفت :
اى اهل خراسان ، این سرزمین ، از پدران شما بود، آنان به سبب روش پسندیده و عدالتشان بر دشمنانشان پیروز مى شدند تا آن که روش خود را تغییر داده ستم پیشه کردند، در نتیجه خداوند بر آنان خشمگین شد و پادشاهى شان را گرفت و خوارترین ملت نزد آنان ، عرب را بر ایشان چیره کرد تا آن که بر سرزمینشان غلبه کردند. آنان مدتى در این سرزمین به عدالت رفتار کردند و به عهد خود وفا مى کردند و مظلومان را یارى مى کردند تا این که روش خود را تغییر دادند و ستم پیشه کردند و اهل تقوى و نیکى از آل رسول را ترساندند. در نتیجه اکنون خداوند شما را بر آنان چیره ساخته تا به وسیله شما انتقام آل محمد صلى الله علیه و آله را از آنان بگیرد، زیرا شما کیفرى سخت به آنان خواهید داد، چرا که از ایشان خونخواهى مى کنید. امام به من خبر داده است که در چنین روزى شما با چنین سپاهى از آنان مى جنگید و بر آنان پیروز مى شوید (580) این سخنان موثر افتاد و در پیکارى که بین دو سپاه درگرفت ، خراسانیان مردانه پایدارى کردند و سپاه نباته را شکست دادند. نباته در این پیکار کشته و سرش نزد ابومسلم فرستاده شد. قحطبه حدود سى هزار تن از اهالى گرگان را که قصد شورش علیه او را داشتند به دم شمشیر سپرد. نصیر سیار از گرگان به رى گریخت و از آنجا به هبیره و مروان نامه فرستاد و کمک . ابن هبیره فرستادگان وى را زندانى کرد، ولى با نامه تهدیدآمیز مروان سه هزار سپاه به یارى نصر فرستاد که کارى از پیش نبردند. سرانجام نصر در رى مریض شد و هنگامى که به سوى همدان مى رفت در ساوه در دوازدهم ربیع الاول سال 131 هجرى در 85 سالگى درگذشت .
قحطبه پس از فتح قومس و گرگان ، راه رى را در پیش گرفت و در صفر سال 130 هجرى این شهر را نیز فتح کر و چون خبر فتح رى به ابومسلم رسید، از مرو به نیشابور آمد و در آن مستقر شد. پس از آن که کار رى بر هواداران عباسى راست آمد، هواداران اموى و نیز باقى مانده سپاه نباته به سوى همدان و نهاوند گریختند. قحطبه بى درنگ حسن پسرش را به همدان گسیل کرد و خود در رى به ضبط راه ها و سامان دادن امور همت گماشت و راه هاى ارتباطى را چنان به دقت زیر نظر گرفت که کسى بدون اجازه نامه مخصوص ‍ حق عبور نداشت . چون حسن بن قحطبه به سوى همدان رفت ، والى اموى همدان با یاران خود شهر را رها کرده به نهاوند رفت ، حسن نیز پس از فتح همدان به نهاوند رفته و آن را محاصره کرد. گویا سرنوشت چنین بود که براى دومین با مى بایست سرنوشت نهایى ایران در نهاوند تعیین شود. از سوى دیگر، عامر بن ضباره ، که از سوى ابن هبیره به پیکار عبدالله بن معاویه در فارس فرستاده بود، پس از شکست عبدالله خود در فارس مستقر شده و نباته را براى یارى نصر سیار به خراسان گسیل کرده بود، چون خبر شکست نباته به ابن هبیره رسید، به عامر و فرزند خود داود بن یزید که همراه عامر بود فرمان داد که به مقابله قحطبه برخیزند. قحطبه نیز براى یارى رساندن به فرزندش حسن که نهاوند را در محاصره داشت ، از رى به سمت اصفهان حرکت کرد، سرانجام دو سپاه در رجب سال 131 هجرى در نزدیکى اصفهان با هم رویا و شدند. سپاه عامر را که حدود یکصد هزار و به قولى یکصد و پنجاه هزار نفر بود، عسکرالعاسکر مى نامیدند. قحطبه نیز بیست هزار خراسانى همراه داشت . پیش از جنگ ، قحطبه قرآنى بر سر نیزه بسته برافراشت و سپاه شام را به داورى قرآن فراخواند، ولى شامیان او را با دشنام پاسخ دادند. سرانجام جنگ درگرفت و پس از پیکارى نه چندان سخت عامر، کشته شد و سپاه او شکست خورد. پس از شکست و مرگ عامر، قحطبه بیست روز در اصفهان ماند و سپس در نهاوند به پسرش حسن پیوست و نهاوند را سه ماه - از شعبان تا شوال 131 هجرى - در محاصره گرفت و براى کوبیدن شهر منجنیق هاى را در اطراف آن نصب کرد. تمام هواداران اموى که از خراسان ، گرگان ، رى ، همدان و اصفهان گریخته بودند در نهاوند محاصره شدند و از دو گروه جداى از هم ، عرب هاى خراسان و سپاه شام ، تشکیل شده بودند. قحطبه پیکى به سوى خراسانیان داخل شهر فرستاد و آنان را امان داده و به سوى خود خواند، ولى آنان نپذیرفتند، سپس ‍ پیکى را با همین رسالت نزد شامیان فرستاد، آنان امان وى را پذیرفته درها را گشودند و به خراسانیان گفتند که براى خود و شما امان گرفته ایم . قحطبه سران عرب خراسانى را گرفته و هر یک را به یکى از فرماندهان خود سپرد؛ سپس اعلام کرد که اسیران خود را کشته سر آنان را نزد او بیاورند. بدین سان تمام کسانى که از ابومسلم گریخته بودند؛ از جمله پسر حارث بن سریج و پسر نصر سیار در نهاوند کشته شدند؛ ولى به شامیان آزارى نرسید. بدین گونه شهرى که یک قرن پیش تسخیر آن براى عرب
فتح الفتوح شمرده مى شد، اکنون باز پس گیرى آن یک فتح الفتوح دیگر ش ولى این بار به زیان اعراب ( سال 131هجرى ) .
گویى بعد از یک قرن استیلا، اعراب مهاجم از ایران عقب رانده مى شدند و قدم به قدم در حال عقب نشینى همان راهى را طى مى کردند که صد سال پیش در آغاز فتوح آن را در حال پیشروى طى کرده بودند. با این تفاوت که سرعت عقب نشینى آنان بیشتر از سرعت پیشروى آنان بود. هنگام پیشروى از نهاوند که به سال بیستم هجرى فتح شده بود تا خراسان که به سال 32 هجرى گشوده شد دوازده سال در راه بودند، ولى اکنون قحطبه این مسیر را - از نیشابور تا نهاوند - را تنها در یک سال پیموده بود با آن که اعراب در حال عقب نشینى سپاهى گران و منظم تحت فرما داشتند به خلافت ایرانیان آغاز فتوح که هر شهر جداگانه و بدون نیروى نظامى منظم از خود دفاع مى کرد. به هر روى از آغاز ظهور دعوت در رمضان 129 هجرى تا فتح نیشابور یک سال به درازا کشید و از نیشابور تا نهاوند نیز یک سال .
قحطبه پس از فتح نهاوند، نیروهاى خود را به دو بخش تقسیم کرد: گروهى حدود چهار هزار تن را به فرماندهى عبدالملک بن یزید خراسانى ، ابوعون ، به سمت شهر زور در شمال عراق فرستاد که پس از پیکارى نه چندان سخت مقدمه سپاه عبدالله پسر مروان را شکست داد و غنیمت فراوان گرفت و در نزدیکى موصل مستقر شد. قحطبه نیز نیروى کمکى زیادى در حدود سى هزار تن به یارى او فرستاد ( ذى حجه سال 121 هجرى ) بخش ‍ دوم سپاه قحطبه که بیشترینه سپاه او بود براى فتح کوفه و مقابله با هبیره والى عراق که نیروى عظیمى گرد آورده بود و در جلولاء موضع گرفته بود، راهى جنوب عراق گردید . قحطبه از قرماسین ( کرمانشاه حلوان و خانقین بدون درگیرى گذشت و در عکبرا از دجله گذشت و درد مما نزدیکى انبار فرود آمد و در آن جا از کشتى پلى ساخته و از فرات گذشت و از جانب غربى آن راه کوفه را در پیش گرفت . ابن هبیره که از قصد او آگاهى یافت با سپاهش که از سوى مروان نیز تقویت شده بود از جولاء در 23 فرسخى کوفه به سوى جنوب حرکت کرد و در مداین از دجله گذشت و عازم کوفه شد. دو سپاه از دو سوى فرات به سمت کوفه در حرکت بودند تا آن که سپاه قحطبه در جباریه دوبار از فرات گذشته ، به جانب شرقى رفت و در پیکارى نه چندان سخت مقدمه ابن هبیره را شکست دادند (هفتم محرم 132 هجرى ). ابن هبیره نیز با شنیدن خبر شکست مقدمه سپاهش از جنگ پرهیز کرده و به واسط گریخته و در آن پناه گرفت . با آن که سپاه مروانیان شکست خورد، قحطبه نیز مفقود شد. درباره چگونگى مرگ وى روایات گوناگونى در دست است . گویند قحطبه پیش از رویارویى دو سپاه گفته بود که اگر براى من اتفاقى افتاد، حسن بن قحطبه فرمانده سپاه است ؛ از این رو سپاهیان با او بیعت کرده و کارها به او سپردند.
درمدتى که سپاه خراسان در نزدیکى کوفه با ابن هبیره سرگرم پیکار بود، محمد بن خالد به عبدالله قسرى که امویان پدرش خالد را به روزگار هشام بن عبدالملک کشته بودند سیاه پوشیده و در کوفه خروج کرد ( دهم محرم 132 هجرى ) و موفق شد عامل اموى کوفه را از شهر فرارى دهد و بر دارالاماره چیره شود. وى که از مرگ قحطبه آگاه نبود، همان شب نامه اى به او نوشت و چیره شدن خود بر کوفه را به اطلاع او رساند. قاصد نامه را نزد حسن بن قحطبه برد و او چند روز پس از مرگ قحطبه به کوفه درآمد و نزد ابوسلمه رفت و کارها و فرماندهى سپاه را به او سپرد. ابوسلمه به اردوگاه سپاه در حمام اعین رفت . سپاهیان با او که وزیر آل محمد صلى الله علیه و آله نامیده مى شد بیعت مى کردند. ابوسلمه حسن بن قحطبه را به مقابله ابن هبیره به واسط فرستاد و حمید بن قحطبه را با گروهى به مداین روانه کرد و محمد بن خالد را بر کوفه گماشت . نیز فرماندهى را به اهواز، بصره و جاهاى دیگر فرستاد و تا تمام منطقه را از عاملان اموى پاکسازى کنند و جز بصره و واسط در سایر جاها موفق بودند.
در مدتى که ابومسلم در خراسان ، و قحطبه در بخش غربى ایران سرگرم پیکار بودند، تا مقدمات حکومت عباسى را آماده سازند، مروان آخرین خلیفه اموى خبر یافت که رهبر اصلى قیام خراسان ابراهیم بن محمد عباسى است و در حمیمه شام مستقر است ؛ از این رو او را گرفته زندانى کرد. ابراهیم چون مطمئن شد که از دست مروان رهایى نخواهد یافت ، طى نامه اى که با غلام خود فرستاد برادرش ابوالعباس سفاح را جانشین خود کرد. خاندان عباسى و به ویژه سفاح که در حمیمه احساس خطر مى کردند مخفیانه حمیمه را به مقصد کوفه ترک کردند و در محرم سال 133 هجرى و به قولى در صفر آن سال هنگامى که سپاه خراسان پشت دروازه هاى کوفه با ابن هبیره سرگرم پیکار بود، در کوفه بر ابوسلمه وارد شدند و او آنان را در خانه ولید بن سعد ازدى که در محله ازدى بود جاى داد و تا چهل روز تا دو ماه ورود آنان را به کوفه مخفى نگاه داشت ، و هر گاه از امام مى پرسیدند، پاسخ مى داد:
هنوز زمان ظهورش فرا نرسیده است . منابع تاکید دارند که ابوسلمه وقتى از مرگ ابراهیم آگاه شد تصمیم گرفت حکومت را به (اهل بیت پیامبر) بسپارد؛ (581) از این رو سه نامه نوشت به یک قاصد سپرد تا در مدینه به ترتیب آنها را به امام صادق علیه السلام ، عبدالله محض و عمر الاشرف از اولاد امام سجاد علیه السلام برساند. وى از آنان خواسته بود تا به مدینه بیایند و حکومت را به دست گیرند. ابوسلمه به قاصد تاکید کرد که اگر جعفر بن محمد پاسخ مثبت داد دو نامه دیگر را از بین ببرد و در غیر این صورت دو نامه دیگر را به قاصد برساند. قاصد نامه اول را به امام صادق علیه السلام رساند، امام پس از اطلاع از مضمون نامه - و ناب به بیشتر منابع نخوانده - آن را روى شعله چراغ گرفته سوزاند. و چون قاصد از آن حضرت خواست تا پاسخ نامه را بدهد، امام فرمود: پاسخ آن بود که دیدى قاصد نامه دوم را نزد عبدالله بن حسن معروف به عبدالله محض برد، وى گفت : من پیر شده ام ولى فرزندم محمد - که مهدى اش مى نامیدند - براى این کار مناسب است . عبدالله بى درنگ به دیدار امام صادق علیه السلام شتافت و با خوشحالى او را از مضمون نامه مطلع کرد و افزود: ابوسلمه از من خواسته است که حکومت را به عهده بگیرم ، امام فرمود: ابوسلمه از چه وقت شیعه تو شده است ؟ آیا تو ابومسلم و دیگر دعوتگران را به خراسان فرستاده اى ؟ آیا آنان را مى شناسى ؟ قاصد نامه سوم را نزد عمرالاشرف برد و او پاسخ داد: من صاحب نامه را نمى شناسم تا پاسخش را بدهم . (582) در منابع شیعه در این باره یک نکته اضافى وجود دارد و آن این که پیش از رسیدن سپاه خراسان به عراق ؛ ابوسلمه در ملاقات با امام صادق علیه السلام از او خواست تا خلافت را عهده دار شود که آن حضرت نپذیرفت و پس از ورود سپاه عراق در این مورد به امام نامه نوشت ، امام پاسخ داد: جواب همان است که حضورى گفتم . (583)
از بررسى و مقایسه منابع مختلف نمى توان به نتیجه روشن و قاطعى درباره صحت و سقم این گزارش دست یافت ، منابع تقریبا به اتفاق مى گویند که ابراهیم امام در صفر 132 هجرى درگذشته است . نیز سپاه خراسان در نیمه محرم سال بر کوفه چیره شده است . همچنین گزارش منابع درباره ورود خاندان عباسى و مدت اختفاى آنان در کوفه گوناگون است . برخى ورود آنان را در صفر و مدت اختفا را چهل روز نوشته اند
(584) و برخى دیگر ورود را در محرم و مدت اختفا را دو ماه دانسته اند. (585) از طرفى در مورد تاریخ بیعت سفاح نیز گزارش ها یکسان نیست و بین 28 ذى حجه ، سیزده ربیع الاول ، سیزده ربیع الثانى ، تا نیمه جمادى الاولى و نیمه جمادى الثانى مختلف است .به هر حال آن چه به واقع نزدیک تر است این که خاندان عباسى در نیمه اول محرم به کوفه وارد شده و پس از دو ماه اختفا، سفاح در سیزده ربیع الاول ظهور کرده است ؛ بنابر این ابوسلمه در مدت بین صفر (مرگ ابراهیم ) تا سیزدهم ربیع الاول امکان نامه نوشتن را داشته است .
نکته اساسى در این جا پاسخ به این پرسش است که چرا امام صادق علیه السلام پیشنهاد ابوسلمه را نپذیرفته است . از پاسخ امام به عبدالله بن حسن که فرمود:
خراسانیان از چه وقت شیعه تو شده اند؟ آیا تو ابومسلم را به خراسان فرستاده اى ؟ آیا آنان را مى شناسى ..... چنین بر مى آید که از اوضاع و شرایط سیاسى درک درستى داشته و به این نکته آگاه بوده است که انتقال خلافت به این آسانى میسر نیست و شرایط و زمینه مساعد براى انتقال فراهم نشده است ، زیرا ابومسلم و خراسانیان و دست کم دعوتگران و نقیبان که رکن اصلى قیامند تنها امام عباسى را رهبر خود مى دانند و کس ‍ دیگرى را به رهبرى نخواهند پذیرفت . افزون بر این ، اگر امام پیشنهاد ابوسلمه را هم مى پذیرفت باز انتقال خلافت به علویان امرى غیر ممکن بود؛ چنان که عبدالله بن حسن که این پیشنهاد را پذیرفت نیز کارى از پیش ‍ نبرد. از سوى دیگر، این احتمال دور نیست که این نامه هم دسیسه اى از سوى عباسیان بوده است براى شناختن رقیبان آینده از بنى هاشم .
به روى ابوسلمه در کوفه مردد و متفکرانه منتظر بازگشت فرستاده اش بود و همچنان سپاه خراسان را در انتظار ظهور اما نگاه داشته بود تا آن که ابوحمید، محمد بن ابراهیم حمیرى ، یکى از فرماندهان سپاه ، در کوفه به سابق خوارزمى که غلام ابراهیم امام بود و پس از وى به خدمت ابوالعباس ‍ سفاح درآمده بود برخورد کرد و از ابراهیم امام پرسید. سابق او را از مرگ ابراهیم و جانشینى سفاح و این که مدتى است با خاندانش در کوفه مخفى شده اند، آگاه کرد. ابوحمید از سابق خواست که او را نزد آنان ببرد، ولى سابق که نمى خواست بدون اجازه سفاح کسى را از مخفیگاه آنان مطلع کند، وعده فردا داد. فرداى آن روز ابوحمید به ملاقات سفاح رفته و دست و پایش را بوسیده و بر وى به خلافت سلام کرد. سپس با ابراهیم بن سلمه که خدمت گزار ابراهیم بود و اکنون به خدمت سفاح در آمده بود و بیشتر دعوتگران او را مى شناختند به اردوگاه برگشته با ابوالجهم ، یکى از فرماندهان سپاه ملاقات کردند، و پس از مشورت به دیگر فرماندهان تصمیم گرفتند که بدون آگاه ابوسلمه با سفاح ملاقات کنند؛ از این رو گروهى از فرماندهان سپاه به ملاقات سفاح رفته و بر او به خلافت سلام کرده و با او بیعت کردند ابوالجهم و موسى بن کعب به اردوگاه برگشتند، ولى دیگران - حدود ده تن - براى حفاظت از جان سفاح در مخفیگاه ماندند. چون ابوسلمه از جریان آگاه شد، بى درنگ به دیدار سفاح شتافت . ابوالجهم به ابوحمید پیغام فرستاد که ابوسلمه به دیدار امام مى آید، اجازه ندهید کسى همراه او به اتاق امام داخل شود؛ از این رو ابوسلمه تنها با سفاح ملاقات و بر او به خلافت سلام کرد. فرداى آن روز که جمعه دوازده یا سیزده ربیع الاول بود سپاهیان سلاح پوشیده و در دو طرف مسیر صف کشیده منتظر خروج امام بودند. سفاح بر استرى ابلق نشسته در حالى که دیگر خاندان وى ، او را همراهى مى کردند به
دارالاماره کوفه وارد شد و سپس براى انجام مراسم بیعت عمومى به مسجد کوفه رفت . پس از بیعت بر منبر رفت و طى سخنانى خود را سفاح نامید. بدین سان پس از سى و دو سال دعوت پیوسته و به نیروى تدبیر و شمشیر خراسانیان ، دولت امویان برافتاد و دولتى دیگر از پسر عموهاى پیامبر صلى الله علیه و آله بنیاد شد که موالى ، ایرانیان ، در بنیاد و اداره و بقاى آن بیشترین نقش را داشتند.
گر چه سفاح در کوفه به عنوان خلیفه جدید اعلام شد، ولى هنوز امویان نیروى قابل توجهى در اختیار داشتند. ابن هبیره در واسط پناه گرفته بود و مروان با سپاهى گران از حران به سمت موصل که ابوعن در آن موضع گرفته بود مى شتافت . سفاح پس از مراسم بیعت عمویش عبدالله بن على را - به ولایت عهدى - براى مقابله با مروان با لشکرى جرار از خراسانیان به یارى ابوعون فرستاد.
گر چه در آغاز مروان توانست مقدمه عباسیان را بشکند، ولى در پیکار نهایى که حدود چهارم جمادى الثانى 132 هجرى در زاب بالا واقع شد، عبدالله بن على موفق شد با سپاه خود که حدود بیست هزار تن بودند سپاه 120 هزار نفیر مروان را شکست بدهد. گویند در این نبرد مروان هر چه به سپاهیانش فرمان مى داد اطاعت نمى کردند، از این رو، دستور داد اموال زیادى را حاضر کردند؛ سپس اعلام کرد پایدارى کنید این اموال از آن شماست . سپاهیان اموال را بر مى داشتند و جنگ نکرده مى رفتند. مروان به فرزندش عبدالله دستور داد که به انتهاى سپاه برود و هر کسى که اموال را برداشته و قصد رفتن دارد بکشد. چون عبدالله با پرچم و سپاه زیر فرمانش ‍ به سمت عقب حرکت کرد، دیگر سپاهیان فریاد برآوردند:
شکست ، شکست و سپاه مروان رو به فرار نهاده براى گذشتن از دجله به سوى پل هجوم بردند، پل شکست و جمعى فراوان غرق شدند. گفته اند شما غرق شدگان بسى از شمار کشتگان بیش بوده است .
مروان پس از شکست زاب ، به حران ، دمشق ، فلسطین ، و سرانجام به مصر رفت ، زیرا در هیچ یک از شهرهاى یاد شده او را راه ندادند. عبدالله بن على برادرش صالح را بر مقدمه سپاه خود گمارده به تعقیب مروان فرستاد. سرانجام مقدمه صالح در 27 ذى حجه سال 132 هجرى در بوصیر مصر در ایالت سعید شبانه با یک گروه اندک - حدود چهل تن - به فرماندهى عامر بن اسماعیل بر مروان شبیخون زدند و مروان را کشته سرش را نزد سفاح فرستاد. سفاح با دیدن سر مروان سجده اى طولانى کرد و گفت : خداى را سپاس که مرا بر تو پیروزى داد و انتقام مرا از تو و خاندانت که دشمنان دین هستید، گرفت .
بدین سان طومار دولت اموى که معاویه آن را بنیاد گذارده بود پس از نود سال حکومت به دست ملتى درهم پیچیده شد که نزد امویان از خوارترین
ملت ها بود.

 

شیعه

شیعه

                                

اخباری‌گری

تاریخچه

جریان اخباریگری در زمان ائمه رواج داشته است و اصحاب ائمه تماما اخباری بودند البته این اسم یعنی اسم اخباری بعد از اقدامات محمد امین استر آبادی به این جریان داده شده این مطلب در کتبی مانند کتاب مرجعیت آقای طالقانی مشهود است . عالمان بزرگی هنچون شیخ صدوق و کلینی نیز اخباری بودند . اصولیون در راه علم به احکام استباط می نمایند . در ابتدای قرن یازدهم هجری و با اقدامات شخصی به نام محمدامین استرآبادی مکتبی بنا شد که اصول فقه را رد می‌کرد و اجتهاد را طرد می‌نمود. این دسته معتقد به حجیت قرآن بودند و اجماع را نیز نمی‌پسندیدند و اکثرا با فلسفه و عرفان هم مخالفت می‌کردند. نگرش تفکیکی‌ها و اخباری‌ها به عقاید تا حدودی شبیه به اشعری‌های سنی است.

اخباری ها

از مشاهیر اخباری ها می‌توان محمدباقر مجلسی، شیخ حر عاملی، و فیض کاشانی و شیخ یوسف بحرانیا نام برد. ناگفته نماند که اخباری گری شدت و ضعف داشته است و برخی مذاقی بین اصولی و اخباری دارا هستند. به عنوان نمونه علامه مجلسی می گوید من اخباری محض نیستم بلکه در قضیه اصولی-اخباری من "بین بین" هستم. یعنی مذاقی میانه اخباری اصولی هستم.

اهل حدیث

اهل حدیث شیعه معمولاً با اخباریان اشتباه گرفته شده و یکی حساب می شوند . حال آنکه این دو با هم تفاوت بسیار دارند .

نظر شیخ یوسف بحرانی درباره اخباریان

شیخ یوسف بحرانی در کتاب درر النجفیه می نویسد :

انما أخذ بقول هذا الأخباری الذی أفتاه بناء علی ما فهمه من الأخبار، و أن الحکم فی تلک المسألة کذلک، فکیف یکون مقلّدا للإمام، و الأخباری الآخر یفتی بخلافه باعتبار ما أدّی إلیه فهمه و وصل إلیه إدراکه؟

تا آنجا که می گوید

من أنه ربّما نشأ من اختلاف الأخبار، و ربّما نشأ من اختلاف الأفهام، الذی هو السبب التام فی أکثر الأحکام[۱] در اینجا شیخ یوسف بحرانی اشاره دارد که اخباریان و اصولیان در واقع یک طریق در وصول به احکام دارند و تنها فرق اخباریان و اصولیان این است که اخباریان به فهم فقیه عمل می کنند و اصولیان عقل را حجت می دانند .

تقلید در دیدگاه اخباریان و اهل حدیث

فیض کاشانی می نویسد : تقلید اگر از روی بصیرت و آگاهی باشد تقلیدی جائز است ، تا آنجا که می گوید : و تقلیدی که از روی بصیرت و آگاهی نیست ولی جائز است تقلید از اخباریون در در فتواهایشان است .[۲] حال آنکه اهل حدیث شیعه مانند حر عاملی در کتاب فصول المهمه ابواب فراوانی در حرمت تقلید از غیر معصوم دارد و اشاره دارد که فقها تنها و تنها ناقلان احادیث هستند و فهم آنها حجت نیست [۳] ولی اخباریانی مانند فیض کاشانی تقلید از فقیه اخباری را جائر می دانند.

تفاوت اهل حدیث و اخباریان در فتوا دادن

اهل حدیث شیعه و اخباریان در فتوا دادن با هم اختلاف دارند چنانکه سید هاشم بحرانی که فقیه اهل حدیث بود توسط اخباری شیخ یوسف بحرانی بی بضاعت خطاب شد .[۴] زیرا فتوا های سید هاشم بحرانی همان نص احادیث آل محمد صلوات الله علیهم بود . اهل حدیث فتواهای خود را نص احادیث قرار دادند و اگر هم درایت خود را نقل می کنند نه به عنوان الزام است بلکه به عنوان راه نمایی است اما در اصل موکول به فهم خود سوال کننده است .ولی اخباریان مانند سید حسین عرب باغی در تمام کتاب قواعد الاسلام روشش اینچنین است که ابتدا احادیث را نقل می نماید سپس فهم خود را از روایات می گوید و مقلدینش به فهم سید حسن عرب باغی از روایات عمل می کنند که این گروه به اخباریان ارومیه معروف اند . حال آنکه اهل حدیث مانند شیخ حر عاملی در جلد آخر کتاب وسائل الشیعه می نویسد : که اگر فهم من از احادیث که همان عناوین ابواب بودند با نص احادیث تعارض داشت اصلاً به فهم من از احادیث کار نداشته باشید . [۵] و یا شیخ صدوق در اول کتاب فتوایی خود یعنی المقنع می نویسد: ثمَّ إنی صنفت کتابی هذا، و سمیته کتاب «المقنع» لقنوع من یقرأه بما فیه، و حذفت الأسانید منه لئلا یثقل حمله، و لا یصعب حفظه، و لا یمل قارئه ترجمه من این کتاب را نوشتم ( و در آن نص حدیث ها را آوردم ) ولی به خاطر اینکه سنگین نشود و سخت نشود حفظ و قاری خسته نشود اسناد را حذف کردم . ولی همانطور که شیخ یوسف بحرانی اشاره داشت اخباریان فهم فقیه از احادیث را حجت می دانند.

دیدگاه اهل حدیث درباره تعارضات احادیث در مسائل احکام عبادی

اخباریان در تعارضات احادیث مربوط به احکام عبادی اینگونه عمل می کنند که ابتدا حدیث را بر قرآن سپس بر سنت عرضه می کنند سپس مخالف کتب عامه را می گیرند [۶] [۷][۸] اما اهل حدیث اینچنین نیستند و به تخییر عمل می کنند یعنی به هر کدام از روایات بخواهند عمل می کنند . [۹] [۱۰][۱۱] چنانکه محمد تقی مجلسی به این قضیه اشاره دارد :

بدان که محدثان ما دو طایفه اند طایفه ای به هر خبر صحیحی که به ایشان رسد عمل می کنند، و اگر دو خبر مختلف باشد می گویند مکلف مخیر است در عمل به هر یک که خواهد، بواسطه اخباری که از ائمه معصومین به ایشان رسیده است که بأیّهما اخذت من‌باب‌التّسلیم وسعک یعنی به هر یک از این دو خبر مختلف که عمل نمائی از باب تسلیم جایز است تو را، یعنی مقام اطاعت و فرمان برداری آنست که هر چه بفرمایند سخن شنو باشی، و کاری نداشته باشی که چرا مختلف گفته اند، چون وجوه اختلاف بسیار است، بسا باشد که تو چیزی را سبب اختلاف نمایی که نه چنان باشد، و در آن صورت افترا بر ایشان بسته باشی، و وجوه دیگر که ظاهر خواهد شد. و از این طایفه است شیخ اجل اعظم محمد بن یعقوب کلینی رضی اللَّه عنه.( اهل حدیث ) و طایفه دیگر می گویند که از حضرت ائمه معصومین (ع) در جمع بین الاخبار اخبار دیگر وارد شده است، پس باید که میان این اخبار نیز جمع کنیم پس عمل به تخییر در صورتیست که از هیچ وجه جمع نتوان کرد، ( اخباریان) [۱۲]

فقه امامیه

فقه امامیه یکی از مذاهب فقهی در اسلام است. این مذهب از آن رو که پیروان آن از شیعیان دوازده‌امامی اند به فقه شیعه و از آن رو که بسیار به گفته‌های منسوب به جعفر صادق، امام ششم شیعیان، وابسته است به فقه جعفری نیز مشهور است.

شیعه، گرایشی خاص در اسلام بر اساس یک رشته نظرات و تحلیلات کلامی و تاریخی است. ریشهٔ اصلی این گرایش را حدیث ثقلین که توسط محدثین شیعه و سنی از پیامبر اسلام روایت شده و برخی دیگر از روایات از پیامبر اسلام ریشهٔ اصلی این گرایش را تشکیل داد و بعداً استدلالات کلامی و فلسفی و تاریخی آن را تقویت کرد. مکتب شیعی نظراتش در زمینه‌های مذهبی را اکثراً از رهنمودهای بزرگان وائمه اهل بیت پیامبر الهام گرفته است. اختلاف اصلی دو مکتب فقهی سنی وشیعی در چگونگی تلقی نسبت به سنت نبوی و منابع فقه است. اهل سنت حدیث نبوی را از راه صحابهٔ او و شیعه حدیث را از خاندان وی به دست آورده‌اند. مذاهب فقهی اهل سنت پیرو نظرات فقهی چند نفر از فقهای مدینه و عراق هستند، ولی مذاهب فقهی شیعی تابع نظرات امامان اهل بیت اند. مکتب شیعی دوازده امامی که عمده ترین نحله شیعی در حال حاضر است از نظرات امامان دوازده‌گانهٔ خود به خصوص امام ششم ابو عبد الله جعفر بن محمد الصادق دنباله روی می‌کند و زین رو به آن جعفری گفته می‌شود.[۱]

منابع فقه شیعه عبارتند از قرآن، حدیث، اجماع و عقل. در مقابل اهل سنت منابع زیر را استفاده می‌کنند: قرآن، سنت، اجماع و قیاس.

منبع دوم، یعنی حدیث در مجموعه‌هایی جمع آوری شده و مشهورترین آنها اینهایند:

1.      کتاب الکافی، از محمد بن یعقوب کلینی (متوفی ۳۲۹).

2.      کتاب من لا یحضره الفقیه، از محمد بن علی بن بابویه قمی، صدوق (م ۳۸۱).

3.      تهذیب الاحکام، از محمد بن حسن طوسی، شیخ الطائفه (م ۴۶۰).

4.      الاستبصار، از محمد بن حسن طوسی،

اصولی و اخباری

امامیه به دو مکتب «اصولی» و «اِخباری» تقسیم می‌شود. اخباریان در بدست آوردن احکام عملی به اخبار و حدیث اکتفا یا تکیه می‌کنند. در مقابل، اصولیان که در این زمینه از روشهای استنباط اجتهادی (اصول فقه) نیز کمک می‌گیرند. اینگونه تقابل در روش فقهی از سده‌های نخستین نیز وجود داشته‌است اما بعنوان دو مکتب در سده‌های اخیر تاحدودی مرزبندی شدند.[۲]

این تقابل روش و نگرش در همه نحله‌های فقهی و کلامی اسلامی وجود داشته‌است که در مذهب اهل سنت بعنوان مکتب اهل حدیث (فقهای حجاز) در مقابل مکتب عقل یا قیاس یا اصحاب رأی (فقهای عراق) قرار می‌گیرند. که در اندیشه کلامی اهل سنت نیز بصورت مکتب اشعری (تکیه بر منقولات کلامی و ظاهر حدیث) در مقابل مکتب معتزلی (تکیه بر کلام استدلالی) جلوه گر می‌باشد.[۳] هرچند که در مذهب شیعه این تقابل بیشتر در روش فقهی به چشم می‌خورد تا اندیشه کلامی.

جدایی این دو مکتب به دوران پس از غیبت کبری بازمی‌گردد. تا پیش از آن شیعیان مسائل شرعی خود را به‌طور مستقیم از امام معصوم خود دریافت می‌کردند و احتیاجی به اجتهاد و استنباط نداشتند ولی پس از آن ناچار شدند تا خود مسائل مذهبی را دریابند. برای این کار گروهی علم اصول فقه را، به عنوان روش استنباط احکام شرعی، که نزد اهل سنت تکامل یافته بود، پذیرفتند و به اصولی معروف شدند و گروهی دیگر که آن را قبول نداشتند به اخباری معروف شدند.

از مهمترین تفاوت‌های اصولیون و اخباریون، به جز اختلاف در مورد اعتبار اصول فقه، می‌توان به این موارد اشاره کرد:

  • اصولیون عقل را برای درک خوبی و بدی چیزها معتبر می‌دانند ولی اخباریون آن را معتبر نمی‌دانند.
  • اصولیون منابع دریافت احکام را به قرآن، سنت، اجماع و عقل تقسیم می‌کنند ولی اخباریون فقط قرآن و سنت را دلیل می‌دانند.
  • اصولیون ظاهر قرآن را حجت می‌دانند ولی اخباریون فقط نص قران را حجت می‌دانند.
  • اخباریون کتب چهارگانه حدیثی شیعه (اصول کافی، تهذیب، استبصار و من لایحضره الفقیه) را قطعی‌الصدور دانسته و تمام احادیث آن را معتبر می‌دانند، در نتیجه به علم رجال نیازی ندارند، ولی اصولیون برای تشخیص اعتبار احادیث علم رجال را لازم می‌دانند.
  • اصولیون مقام فتوادهی و فهم احادیث را به مجتهد جامع‌الشرائط منحصر می‌دانند ولی اخباریون شناخت اهل بیت را برای این امر کافی می‌دانند.
  • اصولیون اجتهاد را واجب کفایی یا عینی می‌دانند ولی اخباریون آن را حرام می‌دانند.
  • اصولیون در جائی‌که رسیدن به علم ممکن نباشد، ظن مجتهد را حجت می‌دانند. ولی اخباریون معتقدند تفاوتی بین ظن مجتهد و غیرمجتهد نیست و باید به علم قطعی رسید.
  • اصولیون اصل اباحه (فرض جایز بودن هر کاری تا زمانی که دلیلی بر ممنوعیت آن نباشد) را حجت می‌دانند ولی اخباریون نه.
  • اخباریون خبر واحد (حدیثی که به تواتر نرسیده) را حجت نمی‌دانند ولی بیشتر اصولیون آن را حجت می‌دانند.
  • اصولیون احادیث را به پنج دسته تقسیم می کنند امااخباریان به دو دسته : صحیح و ضعیف.

البته لازم به ذکر است که بعضی از اخباریان قائل به صحت یا ضعف حدیث نبوده و تمام احادیث و عمل به آنان را صحیح و درست می دانند حتی اگر این احادیث در کتب نا معلوم باشد . اخباریان در باب عمل به احادیث متعارض چند گونه عمل می کنند بعضی از از آنها قائل به تخییر بوده یعنی به هر کدام از آنها بخواهی عمل می توان کرد و بعضی قائل به ترجیح اند که در ابتدا آن را با کتاب خداوند سپس با سنت پیامبر می سنجند در مرحله بعد به روایتی عمل می کنند که مخالف عامه باشد و در مرحله آخر به راویی که بیشتر مورد اعتماد باشد عمل می نمایند . معمولاً کسانی که اهل تخییرند قائل به صحت تمام احادیث هستند و کسانی که قائل به ترجیح اند احادیث را به صحیح و ضعیف تقسیم بندی می کنند . در ضمن باید گفت که هر دو نوع اعتقاد از روایات برخاسته است .

مکتب اخباری از نظر اصول استنباط و اکتفا به قرآن و روایات به مکتب ظاهری در میان اهل سنت شباهت دارد و اصولیون شیعه نیز در بین مذاهب چهارگانه اهل سنت شباهت بیشتری به شافعیان دارند. در بین مذاهب دیگر شیعه؛ مذهب اسماعیلی از نظر فقهی شباهت بسیاری به مذهب جعفری دارد. هر چند از نظر مسائل مربوط به سیاست، حکومت و امامت اختلاف جدی با مذهب جعفری دارد. اما مذهب فقهی شیعیان زیدی بیشتر به اهل سنت و به‌ویژه حنفیان نزدیک است تا فقه جعفری.

مکتب اخباری بیشترین نفوذ را در اواخر دوره صفوی و پساصفوی با دیدگاه‌های فقهایی چون محمدامین استرآبادی و یوسف بحرانی به دست آورد اما در اواخر دوره قاجار جریان اخباری به‌شدت ضعیف شده و شیخ مرتضای انصاری (۱۲۲۴ - ۱۲۸۱ ه. ق) تفوق کامل اصولیون را بر جریان نواخباری دیکته کرد. اصولیون به طور کلی در زمینه مسائل حقوقی مشی آزادی‌گرایانه‌تری از اخباریون دارند، اما این تصور که همه علمای اصولی پیشرو و علمای اخباری همگی واپس‌گرا به کلی بی‌اساس است. طبقه فعال سیاسی شیعیان نیز از بین اصولیون است و مبنای مشروعیت رهبری روح‌الله خمینی و حکومت جمهوری اسلامی که به دست او تأسیس شد وابسته به تعالیم مکتب اصولی بود. ابهام زیادی در مورد پیروی از مکاتب اخباری و اصولی در جهان شیعه امروز وجود دارد. برخی منابع تشیع ایرانی را اصولی و تشیع عراقی را اخباری معرفی کنند. برخی منابع دیگر شیعیان ایران و عراق را به طور کامل پیرو سیستم مرجعیت دانسته و در نتیجه آن‌ها را اصولی می‌دانند. در این دیدگاه آیت‌الله علی سیستانی (بلندپایه‌ترین شخصیت مذهبی عراق) یک مرجع تقلید است و احکام اسلامی از طریق مراجع و مجتهدین تفسیر و به روز شده و این به معنی پیروی از مکتب اصولی است. بر اساس این دیدگاه اخباریون امروزه تنها در بحرین اکثریت دارند و در برخی مناطق دیگر خلیج فارس مثل بصره و خرمشهر هم حضور دارند. هرچند رسوبات فکری دیدگاه‌های اخباری هنوز در میان شیعیان و علمای شیعه چه در ایران و چه در سطح وسیع‌تری عراق، هند، پاکستان و بحرین باقی‌مانده‌است. پس از شکست اخباریون مهمترین رقیبی که جریان اصولی تاکنون به خود دیده مکتب شیخیه است که بر پایه آموزه‌های شیخ احمد احسائی و شیخ کاظم رشتی بنیان نهاده شد. در حالی که اختلاف اصولیون و اخباریون در زمینهً «فروع دین» بود شیخیه در «اصول دین» با اصولیون اختلاف نظر داشت. امروزه ی

فهرست خلیفه ها عباسی در مصر (در قاهره)

 

 خلیفه

 زندگی

 خلافت

۱

أبو القاسم أحمد المستنصر بالله

 ....-۱۲۶۲ 

 ۱۲۶۱-۱۲۶۲ 

۲

أبو العباس أحمد الحاکم بأمر الله

 ....-۱۳۰۲ 

 ۱۲۶۸-۱۳۰۲ 

۳

أبو الربیع سلیمان المستکفی بالله 

 ۱۲۸۵-۱۳۴۰ 

 ۱۳۰۲-۱۳۴۰ 

۴

أبو إسحاق إبراهیم الواثق

 ....-.... 

 ۱۳۴۰-۱۳۴۲ 

۵

أبو العباس أحمد الحاکم بأمر الله

 ....-۱۳۵۲ 

 ۱۳۴۲-۱۳۵۲ 

۶

أبو الفتح أبو بکر المعتضد بالله

 ....-۱۳۶۲ 

 ۱۳۵۲-۱۳۶۲ 

۷

أبو عبد الله محمد المتوکل علی‌الله

 ....-۱۴۰۶ 

 ۱۳۶۲-۱۳۷۷ 

۸

أبو یحی زکریاء المستعصم بالله

 ....-.... 

 ۱۳۷۷-۱۳۷۷ 

۷-۲

أبو عبد الله محمد المتوکل علی‌الله

 ....-.... 

 ۱۳۷۷-۱۳۸۳ 

۹

أبو حفص عمر الواثق بالله

 ....-۱۳۸۶ 

 ۱۳۸۳-۱۳۸۶ 

۸-۲

أبو یحی زکریاء المستعصم بالله

 ....-.... 

 ۱۳۸۶-۱۳۸۹ 

۷-۳

أبو عبد الله محمد المتوکل علی‌الله

 ....-.... 

 ۱۳۸۹-۱۴۰۶ 

۱۰

أبو الفضل العباس المستعین بالله

 ....-۱۴۳۰ 

 ۱۴۰۶-۱۴۱۲ 

۱۱

أبو الفتح داود المعتضد بالله

 ۱۳۸۰-۱۴۴۱ 

 ۱۴۱۲-۱۴۴۱ 

۱۲

أبو الربیع سلیمان المستکفی بالله

 ....-۱۴۵۰ 

 ۱۴۴۱-۱۴۵۰ 

۱۳

أبو البقاء حمزة القائم بأمر الله

 ....-۱۴۵۹ 

 ۱۴۵۰-۱۴۵۵ 

۱۴

أبو المحاسن یوسف المستنجد بالله

 ....-۱۴۷۹ 

 ۱۴۵۵-۱۴۷۹ 

۱۵

أبو العز عبدالعزیز المتوکل علی‌الله

 ۱۴۱۶-۱۴۹۸ 

 ۱۴۷۹-۱۴۹۸ 

۱۶

أبو الصبر یعقوب المستمسک بالله

 ....-۱۵۲۱ 

 ۱۴۹۸-۱۵۰۹ 

۱۷

محمد المتوکل علی‌الله

 ....-۱۵۴۳ 

 ۱۵۰۹-۱۵۱۶ 

۱۶-۲

أبو الصبر یعقوب المستمسک بالله

 ....-۱۵۲۱ 

 ۱۵۱۶-۱۵۱۷ 

خطبه حضرت سجاد (ع) در مسجد شام

خطبه حضرت سجاد (ع) در مسجد شام

حضرت على بن الحسین علیه السلام از یزید درخواست نمود که در روز جمعه به او اجازه دهد در مسجد خطبه بخواند، یزید رخصت داد؛ چون روز جمعه فرا رسید یزید یکى از خطباى مزدور خود را به منبر فرستاد و دستور داد هر چه تواند به على و حسین علیهما السلام اهانت نماید و در ستایش شیخین و یزید سخن براند، و آن خطیب چنین کرد.

امام سجاد علیه السلام از یزید خواست تا به وعده خود وفا نموده و به او رخصت دهد تا خطبه بخواند، یزید از وعده‏اى که به امام علیه السلام داده بود پشیمان شد و قبول نکرد .
معاویه پسر یزید به پدرش گفت: خطبه این مرد چه تأثیرى دارد؟ بگذار تا هر چه مى‏خواهد، بگوید.
یزید گفت: شما قابلیتهاى این خاندان را نمى‏دانید، آنان علم و فصاحت را از هم به ارث مى‏برند، از آن مى‏ترسم که خطبه او در شهر فتنه بر انگیزد و وبال آن گریبانگیر ما گردد (1) .
به همین جهت یزید از قبول این پیشنهاد سرباز زد و مردم از یزید مصرانه خواستند تا امام سجاد علیه السلام نیز به منبر رود.
یزید گفت: اگر او به منبر رود، فرود نخواهد آمد مگر اینکه من و خاندان ابوسفیان را رسوا کرده باشد!
به یزید گفته شد: این نوجوان چه تواند کرد؟ !
یزید گفت: او از خاندانى است که در کودکى کامشان را با علم برداشته‏اند.
بالاخره در اثر پافشارى شامیان، یزید موافقت کرد که امام به منبر رود.

آنگاه حضرت سجاد علیه السلام به منبر رفته و پس از حمد و ثناى الهى خطبه‏اى ایراد کرد که همه مردم گریستند و بیقرار شدند.فرمود:

ایها الناس! اعطینا ستا و فضلنا بسبع: اعطینا العلم و الحلم و السماحة والفصاحة و الشجاعة و المحبة فی قلوب المؤمنین، و فضلنا بان منا النبی المختار محمدا و منا الصدیق و منا الطیار و منا اسد الله و اسد رسوله و منا سبطا هذه الامة.من عرفنی فقد عرفنی و من لم یعرفنی انبأته بحسبی و نسبی.

ایها الناس! انا ابن مکة و منى، انا ابن زمزم و الصفا، انا ابن من حمل الرکن باطراف الردا، انا ابن خیر من ائتزر و ارتدى، انا ابن خیر من انتعل و احتفى، انا ابن خیر من طاف وسعى، انا ابن خیر من حج ولبى، انا ابن خیر من حمل على البراق فی الهواء، انا ابن من اسری به من المسجد الحرام الى المسجد الاقصى، انا ابن من بلغ به جبرئیل الى سدرة المنتهى، انا ابن من دنا فتدلى فکان قاب قوسین او ادنى، انا ابن من صلى بملائکة السماء، انا ابن من اوحى الیه الجلیل ما اوحى، انا ابن محمد المصطفى، انا ابن علی المرتضى، انا ابن من ضرب خراطیم الخلق حتى قالوا: لا اله الا الله.

انا ابن من ضرب بین یدی رسول الله بسیفین و طعن برمحین و هاجر الهجرتین و بایع البیعتین و قاتل ببدر و حنین و لم یکفر بالله طرفة عین، انا ابن صالح المؤمنین و وارث النبیین و قامع الملحدین و یعسوب المسلمین و نور المجاهدین و زین العابدین و تاج البکائین و اصبر الصابرین و افضل القائمین من آل یاسین رسول رب العالمین، انا ابن المؤید بجبرئیل، المنصور بمیکائیل.

انا ابن المحامی عن حرم المسلمین و قاتل المارقین و الناکثین و القاسطین و المجاهد اعداءه الناصبین، و افخر من مشى من قریش اجمعین، و اول من اجاب و استجاب لله و لرسوله من المؤمنین، و اول السابقین، و قاصم المعتدین و مبید المشرکین، و سهم من مرامى الله على المنافقین، و لسان حکمة العابدین و ناصر دین الله و ولى امر الله و بستان حکمة الله و عیبة علمه، سمح، سخی، بهى، بهلول، زکی، ابطحی، رضی، مقدام، همام، صابر، صوام، مهذب، قوام، قاطع الاصلاب و مفرق الاحزاب، اربطهم عناناو اثبتهم جنانا، و امضاهم عزیمة و اشدهم شکیمة، اسد باسل، یطحنهم فی الحروب اذا ازدلفت الاسنة و قربت الاعنة طحن الرحى، و یذرؤهم فیها ذرو الریح الهشیم، لیث الحجاز و کبش العراق، مکی مدنی خیفی عقبی بدری احدی شجری مهاجری . من العرب سیدها، و من الوغى لیثها، وارث المشعرین و ابو السبطین: الحسن و الحسین، ذاک جدی علی بن ابى طالب.

اى مردم! خداوند به ما شش خصلت عطا فرموده و ما را به هفت ویژگى بر دیگران فضیلت بخشیده است، به ما ارزانى داشت علم، بردبارى، سخاوت، فصاحت، شجاعت و محبت در قلوب مؤمنین را، و ما را بر دیگران برترى داد به اینکه پیامبر بزرگ اسلام، صدیق (امیر المؤمنین على علیه السلام)، جعفر طیار، شیر خدا و شیر رسول خدا صلى الله علیه و آله (حمزه)، و امام حسن و امام حسین علیه السلام دو فرزند بزرگوار رسول اکرم صلى الله علیه و آله را از ما قرار داد (2) . (با این معرفى کوتاه) هر کس مرا شناخت که شناخت، و براى آنان که مرا نشناختند با معرفى پدران و خاندانم خود را به آنان مى‏شناسانم.

اى مردم! من فرزند مکه و منایم، من فرزند زمزم و صفایم، من فرزند کسى هستم که حجر الاسود را با رداى خود حمل و در جاى خود نصب فرمود، من فرزند بهترین طواف و سعى کنندگانم، من فرزند بهترین حج کنندگان و تلبیه گویان هستم، من فرزند آنم که بر براق سوار شد، من فرزند پیامبرى هستم که در یک شب از مسجد الحرام به مسجد الاقصى سیر کرد، من فرزند آنم که جبرئیل او را به سدرة المنتهى برد و به مقام قرب ربوبى و نزدیکترین جایگاه‏مقام بارى تعالى رسید، من فرزند آنم که با ملائکه آسمان نماز گزارد، من فرزند آن پیامبرم که پروردگار بزرگ به او وحى کرد، من فرزند محمد مصطفى و على مرتضایم، من فرزند کسى هستم که بینى گردنکشان را به خاک مالید تا به کلمه توحید اقرار کردند.

من پسر آن کسى هستم که برابر پیامبر با دو شمشیر و با دو نیزه مى‏رزمید، و دو بار هجرت و دو بار بیعت کرد، و در بدر و حنین با کافران جنگید، و به اندازه چشم بر هم زدنى به خدا کفر نورزید، من فرزند صالح مؤمنان و وارث انبیا و از بین برنده مشرکان و امیر مسلمانان و فروغ جهادگران و زینت عبادت کنندگان و افتخار گریه کنندگانم، من فرزند بردبارترین بردباران و افضل نمازگزاران از اهل بیت پیامبر هستم، من پسر آنم که جبرئیل او را تأیید و میکائیل او را یارى کرد، من فرزند آنم که از حرم مسلمانان حمایت فرمود و با مارقین و ناکثین و قاسطین جنگید و با دشمنانش مبارزه کرد، من فرزند بهترین قریشم، من پسر اولین کسى هستم از مؤمنین که دعوت خدا و پیامبر را پذیرفت، من پسر اول سبقت گیرنده‏اى در ایمان و شکننده کمر متجاوزان و از میان برنده مشرکانم، من فرزند آنم که به مثابه تیرى از تیرهاى خدا براى منافقان و زبان حکمت عباد خداوند و یارى کننده دین خدا و ولى امر او، و بوستان حکمت خدا و حامل علم الهى بود.

او جوانمرد، سخاوتمند، نیکوچهره، جامع خیرها، سید، بزرگوار، ابطحى، راضى به خواست خدا، پیشگام در مشکلات، شکیبا، دائما روزه‏دار، پاکیزه از هر آلودگى و بسیار نمازگزار بود . او رشته اصلاب دشمنان خود را از هم گسیخت و شیرازه احزاب کفر را از هم پاشید. او داراى قلبى ثابت و قوى و اراده‏اى محکم و استوار و عزمى راسخ بود وهمانند شیرى شجاع که وقتى نیزه‏ها در جنگ به هم در مى‏آمیخت آنها را همانند آسیا خرد و نرم و بسان باد آنها را پراکنده مى‏ساخت. او شیر حجاز و آقا و بزرگ عراق است که مکى و مدنى و خیفى و عقبى و بدرى و احدى و شجرى و مهاجرى (3) است، که در همه این صحنه‏ها حضور داشت.او سید عرب است و شیر میدان نبرد و وارث دو مشعر (4) ، و پدر دو فرزند: حسن و حسین. آرى او، همان او (که این صفات و ویژگیهاى ارزنده مختص اوست) جدم على بن ابى طالب است .

ثم قال: انا ابن فاطمة الزهراء، انا ابن سیدة النساء.
فلم یزل یقول: انا انا، حتى ضج الناس بالبکاء و النحیب، و خشی یزید ان یکون فتنة فأمر المؤذن فقطع الکلام، فلما قال المؤذن: الله اکبر الله اکبر، قال علی: لا شی‏ء اکبر من الله، فلما قال المؤذن: اشهد ان لا اله الا الله، قال علی بن الحسین: شهد بها شعری و بشری و لحمی و دمی، فلما قال المؤذن: اشهد ان محمدا رسول الله، التفت من فوق المنبر الى یزید فقال: محمد هذا جدی ام جدک یا یزید؟ فان زعمت انه جدک فقد کذبت و کفرت و ان زعمت انه جدی فلم قتلت عترته؟

آنگاه گفت: من فرزند فاطمه زهرا بانوى بانوان جهانم.و آنقدر به این حماسه مفاخره آمیز ادامه داد که شیون مردم به گریه بلند شد! یزید بیمناک شد و براى آنکه مبادا انقلابى صورت پذیرد به مؤذن دستور داد تا اذان گوید تا بلکه امام سجاد علیه السلام را به این نیرنگ ساکت کند! ! مؤذن برخاست و اذان را آغاز کرد، همین که گفت: الله اکبر، امام سجاد علیه السلام فرمود : چیزى بزرگتر از خداوند وجود ندارد. و چون گفت: اشهد ان لا اله الا الله، امام علیه السلام فرمود: موى و پوست و گوشت و خونم به یکتائى خدا گواهى مى‏دهد. و هنگامى که گفت: اشهد ان محمدا رسول الله، امام علیه السلام به جانب یزید روى کرد و فرمود: این محمد که نامش برده شد، آیا جد من است و یا جد تو؟ ! اگر ادعا کنى که جد توست پس دروغ گفتى و کافر شدى، و اگر جد من است چرا خاندان او را کشتى و آنان را از دم شمشیر گذراندى؟ ! سپس مؤذن بقیه اذان را گفت و یزید پیش آمد و نماز ظهر را گزارد (5) .

در نقل دیگرى آمده است که: چون مؤذن گفت: اشهد ان محمدا رسول الله، امام سجاد علیه السلام عمامه خویش از سر برگرفت و به مؤذن گفت: تو را بحق این محمد که لحظه‏اى درنگ کن، آنگاه روى به یزید کرد و گفت: اى یزید! این پیغمبر، جد من است و یا جد تو؟ اگر گویى جد من است، همه مى‏دانند که دروغ مى‏گوئى، و اگر جد من است پس چرا پدر مرا از روى ستم کشتى و مال او را تاراج کردى و اهل بیت او را به اسارت گرفتى؟ ! این جملات را گفت و دست برد و گریبان چاک زد و گریست و گفت: بخدا سوگند اگر در جهان کسى باشد که جدش رسول خداست، آن منم، پس چرا این مرد، پدرم را کشت و ما را مانند رومیان اسیر کرد؟ ! آنگاه فرمود : اى یزید! این جنایت را مرتکب شدى و باز مى‏گویى: محمد رسول خداست؟ ! و روى به قبله‏مى‏ایستى؟ ! واى بر تو! در روز قیامت جد و پدر من در آن روز دشمن تو هستند. پس یزید فریاد زد که مؤذن اقامه بگوید! در میان مردم هیاهویى برخاست، بعضى نماز گزاردند و گروهى نماز نخوانده پراکنده شدند (6) .

و در نقل دیگرى آمده است که امام سجاد علیه السلام فرمود:

انا ابن الحسین القتیل بکربلا، انا ابن على المرتضى، انا ابن محمد المصطفى، انا ابن فاطمة الزهراء، انا ابن خدیجة الکبرى، انا ابن سدرة المنتهى، انا ابن شجرة طوبى، انا ابن المرمل بالدماء، انا ابن من بکى علیه الجن فی الظلماء، انا ابن من ناح علیه الطیور فی الهواء (7) .

من فرزند حسین شهید کربلایم، من فرزند على مرتضى و فرزند محمد مصطفى و پسر فاطمه زهرایم، و فرزند خدیجه کبرایم، من فرزند سدرة المنتهى و شجره طوبایم، من فرزند آنم که در خون آغشته شد، و پسر آنم که پریان در ماتم او گریستند، و من فرزند آنم که پرندگان در ماتم او شیون کردند.

بازتاب خطبه امام سجاد علیه السلام
هنگامى که امام سجاد علیه السلام آن خطبه رسا را ایراد فرمود، مردم حاضر در مسجد را سخت تحت تأثیر قرار داد و انگیزه بیدارى را در آنان برانگیخت و به آنان جرأت و جسارت بخشید.یکى از علماى بزرگ یهود که در مجلس یزید حضور داشت، از یزید پرسید: این نوجوان کیست؟ !
یزید گفت: على بن الحسین است.سؤال کرد: حسین کیست؟
یزید گفت: فرزند على بن ابى طالب است.
باز پرسید: مادر او کیست؟
یزید گفت: دختر محمد.
یهودى گفت: سبحان الله! ! این فرزند دختر پیامبر شماست که او را کشته‏اید؟ ! شما چه جانشین بدى براى فرزندان رسول خدا بودید؟ ! بخدا سوگند که اگر پیامبر ما موسى بن عمران در میان ما فرزندى مى‏گذاشت، ما گمان مى‏کردیم که او را تا سر حد پرستش باید احترام کنیم، و شما دیروز پیامبرتان از دنیا رفت و امروز بر فرزند او شوریده و او را از دم شمشیر خود گذراندید؟ ! واى بر شما امت! !
یزید در خشم شد و فرمان داد تا او را بزنند، آن عالم بزرگ یهودى بپاى خاست در حالى که مى‏گفت: اگر مى‏خواهید مرا بکشید، باکى ندارم! من در تورات یافته‏ام کسى که فرزند پیامبر را مى‏کشد او همیشه ملعون خواهد بود و جایگاه او در آتش جهنم است (8) .
سپس یزید دستور داد تا سر مقدس امام حسین علیه السلام را بر سر درب کاخ خود بیاویزند .
هند ـ دختر عبد الله بن عامر ـ همسر یزید، چون شنید که یزید سر امام حسین علیه السلام را بر سر در خانه‏اش آویخته است، پرده‏اى که یزید را از حرمسراى او جدا مى‏کرد، پاره کرد و بدون روسرى بسوى یزید دوید، در آن هنگام یزید در مجلس عمومى نشسته بود، هند به یزید گفت: اى یزید! سر فرزند فاطمه دختر رسول خدا باید بر سر در خانه من آویخته شود؟ ! یزید از جاى خود برخاست و او را پوشاند و گفت: آرى براى حسین ناله کن! و بر فرزند دختر پیامبر اشک بریز! که همه قبیله قریش بر اوگریه مى‏کنند! عبید الله بن زیاد در کشتن او شتاب کرد که خدا او را بکشد! (9)

پى‏نوشت‏ها:
1.نفس المهموم .450
2.در این خطبه آمده که هفت عامل برترى به اهل بیت داده شده، ولى شش خصلت بیشتر ذکر نگردیده است.در نقل کامل بهائى آمده است که خصلت هفتم: "و المهدی الذی یقتل الدجال""و مهدى که دجال را مى‏کشد، از ماست" . (نفس المهموم 450) .
3.از شجره رسالت و در بیعت شجره شرکت کرد، و از مکه به مدینه هجرت نمود.
4.ممکن است مراد از دو مشعر، دو بهشت باشد زیرا مشعر به موضعى گفته مى‏شود که داراى درخت زیادى باشد، بنابر این مراد "وارث دو بهشت است" ، و در آیه مبارکه آمده است
"و لمن خاف مقام ربه جنتان"
؛ و ممکن است مراد از مشعر، مزدلفه باشد و آن جایى است که حاجیان شب دهم تا طلوع آفتاب روز دهم ذیحجه در آنجا وقوف مى‏کنند و این موقف از جمله مکانهاى حرم است، و در این صورت مراد از دو مشعر، مزدلفه و عرفات باشد.
5.بحار الانوار 45/137؛ الاحتجاج 2/132 به اختصار نقل کرده است.
6.نفس المهموم .451
7.نفس المهموم .451
8.حیاة الامام الحسین 3/ .395
9.بحار الانوار 45/ .142

اینگونه امور باعث گردید که یزید از آن غرور و شادى که در آغاز کار داشت و بر لبان مبارک امام چوب مى‏زد و شعر مى‏خواند دست بردارد و با نسبت دادن قتل امام حسین علیه السلام به عبید الله بن زیاد خود را تبرئه کند! هم در کتاب تذکره سبط ابن جوزى و هم در کامل ابن اثیر نقل شده است که: چون سر امام را به شام آوردند، نخست یزید شاد شد و از کار ابن زیاد اظهار خشنودى نمود و براى ابن زیاد جوایز و هدایایى فرستاد، اندکى که از ماجرا گذشت، نفرت و خشم مردم را از این عمل زشت احساس کرد و دید که مردم به او دشنام مى‏دهند، از کرده و گفته خود پشیمان شد و مى‏گفت: خداوند پسر مرجانه را لعنت کند که کار را آنچنان بر حسین سخت گرفت که راه مرگ را آسانتر شمرد و شهید گردید! و مى‏گفت: مگر در میان من و ابن زیاد چه بود که مرا چنین مورد خشم مردم قرار داد و تخم دشمنى مرا در دل نیکوکار و بزهکار کاشت؟ ! (قمقام زخار 577) .

سیوطى مى‏گوید: "فسر بقتلهم اولا ثم ندم لما مقته المسلمون على ذلک و ابغضه الناس و حق لهم ان یبغضوه!" (تاریخ الخلفاء 208) .
البته این امر در تاریخ سابقه دارد که امیران و فرمانروایان و پادشاهان چون عملى انجام مى‏دادند که مردم را به خشم مى‏آورد، تلاش مى‏کردند که براى تثبیت اقتدار خود انجام آن عمل زشت را به دیگران نسبت داده و خود را تبرئه کنند! و در همین راستا یزید پس از خطبه عقیله زینب علیها السلام و خطبه على بن الحسین علیه السلام و اعتراض ابو برزه اسلمى و همسر خود هند دختر عبد الله بن عامر و دیگران، به ناگهان مشى سیاسى خود را تغییر داد و قتل امام حسین علیه السلام را به عبید الله بن زیاد نسبت داد! و مى‏گفت: "لعن الله ابن مرجانة!" ، در حالى که پس از ماجراى عاشورا عبید الله بن زیاد به شام آمد و یزید به او مال فراوانى بخشید! و در نزد خود نشانید و او را به حرمسراى خود برده و شراب خوردند و در حال مستى مى‏گفت:
اسقنی شربة تروی مشاشی*ثم مل فاسق مثلها ابن زیاد
صاحب السر و الامانة عندی*و لتسدید مغنمی و جهادی
قاتل الخارجی اعنی حسینا*و مبید الاعداء و الاضداد (تذکرة سبط 146) .
طبرى مى‏گوید: "فسر بقتلهم اولا و حسنت بذلک منزلة عبید الله عنده ثم لم یلبث الا قلیلا حتى ندم على قتل الحسین" ، تا آنجا که مى‏گوید یزید گفت: "لعن الله ابن مرجانة! فبغضنی الى المسلمین و زرع لی فی قلوبهم العداوة فبغضنی البر والفاجر بما استعظم الناس من قتلی حسینا!" ، از این نقل واضح است که تزلزل موقعیت اجتماعى و خشم مردم نسبت به او، یزید را وادار به تغییر روش کرد. (تاریخ طبرى 5/255) .

منبع: کتاب قصه کربلا، ص 506