... جمعه بود، و سیزدهم ماه رجب از سال دهم قبل از بعثت. جهان با لحظه حساس تاریخ خود، هنوز ده سال فاصله داشت، باید این لحظه حساس با بعثت رسول خدا تکوین یابد و نقطه عطفی در تاریخ بشریت بوجود آورد. نقطه ای که دنیای کهنه و فرسوده را از دنیای جدیدش جدا کند. خداوند در تدارک مقدمات این جهش تاریخی بود.
جهش های عظیم تاریخی جز با دست های برومند رجال تاریخ انجام نمی گیرد. و این سنت الهی است که تحولات تکاملی، از وجود رجال برگزیده بشر، منشاء گیرند، رجالی که علی رغم شرایط نامساعد موجود، به تکاپو و تلاش بر می خیزند و فریاد خود را از اعماق اجتماع سر می دهند، و با این فریاد لرزه ای شکننده بر ارکان نظامات فرسوده و نابسامان موجود می افکنند. طنین این فریاد است که مغزها را تکان می دهد و آنها را به جنب و جوش و حرکت می اندازد، مغز های مرده، زنده می شوند و در پرتو این زندگی پرده ها را بر می درند و چشم اندازهای نوی در برابر خود مشاهده می کنند.
جهان به سوی سرنوشت خود به پیش می رفت. سرنوشتی که قلم قضای الهی تحولی درخشان بر آن ترسیم کرده بود. بنا بود این تحول با دست توانای پیغمبر بنیان گذاری شود، و در عین حال مردی نیرومند لازم بود که این تحول را جاودان سازد.
مردی که با اصول و فروع کلیات و جزئیات این تحول را در وجود خویش تجسم دهد.
مردی که این صلاحیت و شایستگی را داشته باشد که بگوید: "من قرآن ناطقم".
قرآن برنامه تحول بود و خدا آن را از آسمان بر محمد (ص) فرو فرستاد ولی خاصیت روح بشر این است که بیش از آنچه که اسیر گوش است، اسیر چشم است، شنیدنی ها در مزاج روحی بشر اثرمی کنند، ولی دیدنی ها اثری بیشتر و قاطع تر دارند.
پیغمبر با زبان قرآن تحول را بیان کرد و این که مردی لازم است که قرآن را در وجود خویش تجسم دهد تا مردم آن را که شنیده اند ببینند. قرآن از عدالت سخن می گفت. و این علی است که باید این عدالت را در همان سطحی که خدا خواسته، در وجود خویش تجسم دهد؛ باید جهان و جهانیان، اصولی را که اسلام برای مردم بیان داشته، در سیمای زندگی علی به صورتی زنده و برجسته مشاهده کنند.
محمد برای ایجاد تحول و در راه تربیت انسانها به دو عامل نیاز قطعی داشت، یکی قرآن و دیگری علی. و این خود پیغمبر است که همیشه این دو را با هم نام می برد. می گفت: "انی تارک فیکم الثقلین، کتاب الله و عترتی" من می روم ولی دو گوهر گرانبها در میان شما باقی می گذارم، یکی قرآن و دیگری عترت؛ و علی شاخص ترین فرد عترت بود.
محمد داشت مراحل کمال خود را می پیمود، لازم بود ده سال دیگر بگذرد، تا او موفق به تسخیر آخرین قله کمال شود؛ تا آماده بعثت گردد. وجود محمد زمینه نزول قرآن را فراهم می کرد و در عین حال باید به موازات آن زمینه پیدایش انسانی که قرآن را در خود تجسم دهد، نیز فراهم شود، و خداوند در تدارک این مقدمات بود.
آن روز، جمعه بود، و عرب جمعه را احترام می کرد و نیز ماه رجب را. بت های کعبه در این ماه و مخصوصاً در روزهای جمعه این ماه مشتری بیشتری داشتند.
و آن روز نیز که روز جمعه سیزدهم ماه رجب بود در اطراف خانه کعبه ازدحام عجیبی برپا بود. در این جمع تنها یک زن بود که به جای عبادت بت، خدا را عبادت می کرد، شرک و کفر بر روحش سایه نینداخته بود. او دین حنیف داشت، همان دین جدش ابراهیم خلیل الرحمن، و او نیز در اطراف خانه خدا طواف می کرد، و از خدا می خواست تا وضع حملش را آسان کند.
او فاطمه دختر اسد بن هاشم بود و فرزندی را به بار داشت. و تقدیر چنین بود که این فرزند تولدی مبارک و استثنایی داشته باشد... تولد در خانه خدا...
فاطمه با خدا راز و نیاز می کرد. ناگهان در خود احساس دردی شدید کرد، دردی که فاطمه آن را به خوبی می شناخت، آخر این پنجمین حمل او بود، او قبلاً چهار بار دیگر این درد را در خود احساس کرده بود. فاطمه مضطرب و پریشان شد، او در میان جمعیت غوطه می خورد و طواف می کرد، پس از این احساس از طواف باز ایستاد ولی موج جمعیت او را به این سو و آن سو می کشاند. و درد هر لحظه شدیدتر و شدیدتر می شد.
چه می دانست که خدا چه سرنوشت افتخار آمیزی برای او و نوزادش رقم زده است.
فاطمه به دنبال پناهگاهی می گشت، مأمنی که او را از چشم مردم پنهان کند، و سرانجام آغوش گشوده کعبه را در برابر خود دید. فاطمه قدم به درون خانه کعبه گذارد.و این تقدیر الهی بود که مرد خدا در خانه خدا قدم به صحنه حیات پر افتخار خود بگذارد.
نامش را علی نهادندآ؛ و با علی، موجودی دیگر نیز موجودیت گرفت، موجودی عزیز، گرانبها و بس کمیاب. همان چیزی که باید راز سعادت جامعه ها را در آن جست، و در آن هنگام جوامع سخت از آن نهی شده بودند، جهان، "عدل" را نه می فهمید و نه می شناخت. میلاد علی با تولدی دیگر همراه بود؛ تولد عدل...
علی توجیه کننده عدل و نشان دهنده عالیترین مظاهر آن بود. دنیا از روزنه وجود علی به شناخت عدل توفیق یافت و از آن بالاتر معنای انسانیت را شناخت. انسانیتی که عدل یکی از شاخه های آن است.
راز خلقت و آفرینش آدمیان در چیست و چرا انسان را آفریدند؟ و آیا این راز را می توان در خور و خواب، در کشتن و بستن، در ظلم و ستم جستجو کرد؟ و آیا بشر برای این خلق شده که بسان درندگان، بدرد ، حتی همنوعان خود را؟ و در اینجاست که در بین میلیاردها نفوس بشری و پس از پیامبران، تنها وجود علی است که به توجیه و تفسیر این راز می پردازد و هدف از خلقت نوع انسان را توجیه می کند و راز آن را بازگو می نماید. هدف، نیل به آخرین قله کمال است، هدف این است که انسان، انسان شود؛ و این انسانیت چیست؟
و باز هم اینجاست که علی را می بینیم که بسان معلمی بزرگ و آزموده به تعلیم انسانیت می پردازد. و خطوط آن را در لوح زندگی خویش در برابر دیدگان بشریت می گذارد. و این تعلیم را از همان دوران کودکی شروع کرد. کودک بود، ولی هرگز تحت تاثیر شرایط غلط موجود قرار نگرفت. و این نخستین درس مکتب اوست؛ تهی شدن از تاثیرات غلط جامعه.
جامعه او بت می پرستید، ولی او با همان مغز کودکانه اش دریافت که سرّ دهر و راز طبیعت را نمی توان با "بت" تفسیر کرد. او از مطالعه کتاب طبیعت در همان کودکی به شناخت "الله" توفیق یافت.
و این شناخت، بزرگترین و حساس ترین نقش را در زندگی او عهده دار شد.
چیزی نگذشت که نشانه هایی از نور الهی را در وجود شخصیتی به نام محمد (ص) تشخیص داد و در این نور جاذبه ای بس شدید یافت. به سوی آن کشش پیدا کرد و از سن هشت سالگی رسما و به طور شبانه روز در کنار آن نور که در وجود "محمد" تجسم یافته بود، قرار داد.
دو سال دیگر هم گذشت و آن نور سرانجام "محمد(ص)" را به آخرین قله کمال رساند.
او پیغمبر شد، دارای مکتبی آسمانی و الهی.
و علی ایده خود را در این مکتب به صورتی روشن و بارز مشاهده کرد. آنچه را که قبلاً خود به طور مبهم دریافت کرده بود، اکنون با تلاء لوئی پردرخشش و زنده و گویا در مکتب آسمانی "محمد(ص)" می دید.
به آن ایمان آورد، ایمانی بالاتر از عشق.
و همین عشق و نیروی خلاق و آسمانی آن بود که علی را به صورت بزرگترین فداکار اسلام و آئین جدید در آورد.
علی که نقشی جاودانه از خدا و عدل در سینه نورانی خود داشت پرچم این مکتب را بردوش گرفت.
با این پرچم و با سرمایه همان عشق، خود را به جبهه مخالفین عدل زد و جلو رفت، و راه را برای پیشروی آئین اسلام باز کرد.
علی علیه السلام در جامعه ای قدم به عرصه زندگی نهاد که از یک سو بت های کعبه و از سوی دیگر بت های ستمگر اجتماع به جان مردم افتاده بودند. بت های کعبه که به غلط نام تقدس به خود گرفته بودند، مغز و فکر مردم را سیاه و تاریک نموده بودند و بتهای اجتماع هم زندگی مادی آنها را به تباهی کشیده بود و اقتصاد آنها را به یغما می بردند. ظلم وستم از در و دیوار جامعه فرو می بارید. و نظامات ظالمانه، توده های وسیع جمعیت را به بندگی و بردگی یک عده گردنکش در آورده بود.
قاعده طبیعی این است که افرادی که در چنین جامعه هایی تربیت می شوند به رنگ همان جوامع درآیند و به موجب تاثیر قطعی ای که جامعه در فرد دارد آنها نیز این نظامات غلط را بپذیرند و همچون دیگران به رنگ محیط در آیند.
ولی این قاعده در مورد افراد استثنایی به هم می خورد. این افراد استثنایی نه تنها تحت تاثیر شرایط جامعه قرار نمی گیرند، بلکه می کوشند تا جامعه را نیز عوض کنند و آن را از مسیر زشت و زننده ای که دارد، باز دارند؛ و علی علیه السلام از این قبیل افراد بود، او در برابر خود جامعه ای می دید با تمام مشخصات عقب افتادگی. قبل از هر چیز می دید که جامعه از نظر مالی به دو قطب ثروتمند و فقیر تقسیم شده است. اقلیتی ثروتمند در یک طرف، و اکثریتی فقیر و فاقد همه چیز در طرف دیگر قرار گرفته اند.
نظامات غلط و شالوده های نامتناسب اجتماعی این شکاف عمیق اقتصادی را به وجود آورده بود و به صورت "دوری" نیز روز به روز بر وسعت و عمق این شکاف می افزود، همین نظامات فرسوده و ظالمانه اجتماعی موجب می شد که تولید کنندگان ثروت که اکثریت جامعه را تشکیل می دادند، علیرغم حقوق بشری، در اداره امور جامعه خویش نقش نداشته باشند و در نتیجه، جهت سیر گردش اجتماعی در مسیری بر خلاف مصالح واقعی اکثریت بوده باشد.
در آن روز جامعه مکیّان مجلس شورایی داشتند که خود نام "دارالندوه" به آن داده بودند، تمام این امور اجتماعی و حوادث و مشکلات، جنگ، صلح، تجارت، ازدواج و غیره در این مجلس مطرح و درباره آن تصمیم گرفته می شد.
ولی در این مجلس راهی برای مردم و یا نمایندگان واقعی آنان نبود و تنها روسای تیره های قبیله قریش و شخصیت های قدرتمند آنها بودند که در این مجلس شرکت می کردند و تصمیم می گرفتند و آنگاه تصمیم خود را به اکثریت تحمیل می کردند.
افراد قبیله قریش به موجب ثروت و تعداد افراد قبیله و ریشه های خانوادگی طبقه ای ممتاز محسوب می شدند و تمام امتیازات را مخصوص به خود گردانیده بودند. روسای تیره های قریش مناصب مختلف اجتماعی را بین خود تقسیم کرده بودند، و برای هیچ یک از مردم عادی ، امکان تصدی این مناصب نمی رفت، علی علیه السلام می دید که ارزش های اجتماعی و معیارهای سنجش شخصیت بر اساس معادله هایی واهی و غیر معقول قرار گرفته است.
و در نتیجه به جای آن که اهمیت و شخصیت "افراد" بستگی به فضائل اخلاقی، معنویات ، کار، لیاقت و بازده اجتماعی آنان داشته باشد، وابستگی غیر مطلوبی با میزان ثروت، تعداد افراد قبیله، کثرت فرزندان و ریشه های خانوادگی پیدا کرده است.
و همین معیارهای فاسد و غلط است که مانع تجلی و بروز استعدادها و بهره برداری از منابع انسانی شده و اکثریت جمعیت را از هر گونه فعالیتی باز می دارند.
از همه بدتر آن که این مشخصات اجتماعی و اقتصادی که از مظاهر عقب افتادگی جوامع هستند، همانطور که در جامعه های عقب افتاده دنیای امروز موجب بروز حالات روانی بدبختی زائی می شوند، در جامعه عرب آن روز نیز حالات روانی خاصی در انبوه جمعیت به وجود آورده بود. حالاتی که مانع از این می شد که توده وسیع جمعیت به منظور باز یافت حقوق انسانی خود به جنب و جوش بیافتد و احیانا برای تغییر شکل جامعه، و در زنده ساختن حقوق بشری، دست به یک انقلاب سودمند و موثر بزند.
در جامعه آن روز عرب، با آن مشخصات اقتصادی و اجتماعی که داشت، از نظر روانی حالت شخصیت باختگی، ترس، احساس ذلت و حقارت، عادت به تمکین در برابر زورمندان و نظائر اینها نیز به وجود آمده بود و این خود هر گونه تحرک امید بخش اجتماعی را از مردم سلب می کرد.
علی علیه السلام جمعیت بی سواد و نادانی را در برابر خود می دید که حتی از نعمت خواندن و نوشتن محروم بودند. به موجب روایات تاریخی، گویا در آن زمان تعداد کسانی که قدرت خواندن و نوشتن داشته اند، از تعداد انگشتان دست تجاوز نمی کرده است و تنی چند از تاریخ نویسان نوشته اند که به هنگام بعثت پیامبر گرامی اسلام تنها سیزده تن از مردم جزیزة العرب با سواد بوده اند و خواندن و نوشتن می دانسته اند و می دانیم که یکی از معیارهای تشخیص رشد یا عدم رشد جوامع در دنیای امروز مسئله سواد است.
در بعضی از ممالک پیشرفته و رشد یافته دنیای امروز 94 تا 99 در صد مردم با سوادند در صورتی که در بسیاری از کشورهای رشد نیافته آفریقا و آسیا تعداد باسوادان از10 تا 30 در صد جمعیت تجاوز نمی کند. با این که در این جوامع از هر صد نفر، ده تا سی نفر باسوادند در عین حال در تقسیم بندی های علمی، آنها را جامعه های رشد نیافته تلقی می کنند.
با این توصیف روشن است که جامعه عرب به هنگام ظهور علی علیه السلام که تقریباً صد در صد مردم آن بی سواد بودند، در چه حد از عقب افتادگی و بدبختی های ناشی از آن قرار داشتند. علی علیه السلام اینها را می دید ولی به جای آن که تحت تاثیر مستقیم جامعه قرار گیرد و خود نیز مانند دیگران همرنگ جامعه شود و به همان راهی برود که دیگران رفته اند، تحت تاثیر جهت عکس و مخالف آن قرار گرفت. تاثیری که از جامعه در روح علی منعکس می گشت، این بود که نسبت به نظامات موجود بدبین شود و معیارهای متداول اجتماعی را که موجب پایمال شدن حقوق بشری می گردید، بی ارزش و غیر انسانی تلقی نماید. باید افراد جامعه را انسان بداند و در راه نجات آنها از عقب افتادگی، به تلاش و کوشش برخیزد.
علی کم کم با این افکار بزرگ و بزرگتر می شد. لازم بود که افکار نو و تحول یافته علی در قالب مکتبی صحیح و تکامل یافته شکل گیرد. در درون جامعه تاریک و دود زده آن روز، افکار پردرخشش علی در مغز و روحش تکوین می یافت و به موازات آن نور دیگری نیز، در حال شکل گیری بود. و آن نور همان مکتبی بود که می بایست افکار علی در قالب آن شکل بگیرد، و سپس به نام طرفداری از حقوق بشر و عدالت اجتماعی، به نجات انسانها برخیزد.
در تاریخ بشریت گاه می شود که تمام عوامل دست به دست هم می دهند و جامعه ها را از مسیر عدالت و فضیلت خارج می سازند.
در چنین لحظاتی است که جوامع انسانی به سرعت رو به سقوط و ننگ و بدنامی سیر می کنند، عدالت می میرد، شرف و فضیلت نابود می شود و آزادی محو می گردد. کم کم عقاید غلط و باطل، نظامهای اجتماعی فاسد و ننگین، سیستم های اقتصادی ظالمانه، خوی و عادت مردم می شود و مردم در این همه بدبختی و انحراف غرق می شوند. دیگر حتی بدبختی را هم احساس نمی کنند. سیه روزی و ستمکشی را لازمه حیات تصور می کنند و زندگی را همان منجلابی می دانند که در آن دست و پا می زنند. آنچنان فکر و روحشان تخدیر می شود که حتی به فکر خوشبختی و زندگی بهتر هم نمی افتد. در این موقع است که هر گونه تحرک فکری هم از آنان سلب می گردد و یا بهتر گفته باشیم، ستمگران اجتماع هر گونه فروغ و جنبش فکری را نیز در آنها کشته اند.
و ناگفته پیدا است که این مرحله آخرین درجه بدبختی یک جامعه به حساب می آید. در چنین شرایطی نیروی یزدانی به کار می افتاد و به منظور نجات انسانها شرایط تحول و نهضتی سعادت بخش را آماده می کرد. در این موقعیت ها بوده است که پیامبران الهی ظهور کرده اند و یا مردانی چون علی (ع) قدم به عرصه حیات نهاده اند، دنیایی که قهرمان بزرگ اسلام علی علیه السلام به آن وارد می شود در چنین شرایطی بوده: مردم در سیه روزی و بدبختی غرق بودند ولی آن را درک نمی کردند، و چون درک نمی کردند به فکر نجات خود هم نمی افتادند.
لازم بود که در چنین شرایطی دست رحمت الهی به سوی مردم دراز شود، و شرایط تحول همه جانبه ای را از هر جهت فراهم سازد.
و خداوند در تدارک آماده کردن این شرایط بود. از یک طرف علی تکوین می یافت، و از طرف دیگر مقدمات تکوین مکتبی بزرگ و پرشکوه و عدالتخواه به نام اسلام فراهم می شد، همان مکتبی که باید علی را در خود پرورش دهد و سپس او را به صورت قهرمانی بزرگ و ستم شکن روانه میدان اجتماع سازد.
این مکتب، مکتب اسلام بود که با دست توانای محمد در جهان پایه گذاری شد. در همان هنگام که چشمان تیزبین علی در جامعه خود به بررسی می پرداخت، از خیلی جلوتر دو چشم قوی و نیرومند دیگر نیز جامعه عرب را مورد بررسی و مطالعه قرار داده بود. این دو چشم از محمد فرزند عبدالله و پسرعموی علی بود.
او نیز چهل سال با دقتی عمیق و همه جانبه، جامعه خود را که سرشار از ننگ حق شکنی بود مطالعه کرد، همین مطالعات بود که او را آماده رهبری کرده بود. آماده کرده بود تا با دستهای توانایش مکتبی بزرگ و آئینی جاودانی پایه گذاری شود. سرانجام محمد به پیامبری مبعوث شد و رسالت جهانی خود را آغاز کرد.
علی در سیمای زندگی محمد به مطالعه و بررسی پرداخت، صفاتی خاص در او مشاهده کرد؛ صفاتی ملکوتی و آسمانی. او را غیر از دیگران یافت. او تا به حال اشخاص را دیده بود که با داشتن عنوان اشرافیت، ملتی را به زنجیر می کشیدند و از خون آنها ارتزاق می کردند؛ مردمی را دیده بود که جز سنگدلی و شقاوت چیزی نی شناختند. مردمی که زیر بنای کاخ های مجللشان را بدن های استخوانی و رنج کشیده انسان های محروم تشکیل می داد. او تاکنون ابوسفیان ها، ابوجهل ها و ابولهب ها را دیده بود.
و اینها شخصیت های کاذبی بودند که در تابلو زندگیشان رقمی از انسانیت و رحم و مروت دیده نمی شد.
و اکنون او در برابر خود، محمد را می بیند.
محمد، شخصیتی که سرتا پا مهر و عاطفه و محبت است، شخصیتی که چهره رنگ پریده بینوایان، دلش را می لرزاند و قلبش را سرشار از غم و اندوه می کند؛ محمدی که حتی نان شب خود را به بینوایان می دهد، محمدی که بر یتیمان پدری می کند و دست پر مهر خود را به سر و روی آنان می کشد.
محمدی که مانند او از بی عدالتی ها و حق کشی ها رنج می برد. علی تموجات فکری شکل نایافته خود را در وجود معنوی پیامبر شکل یافته می دید، می دید که او با قاطعیت بیشتری اوضاع اجتماعی را محکوم می کند و با اندیشه و تفکر نافذتری راه صحیح را ارائه می دهد. علی تحت تاثیر این قاطعیت و این همه شکوه انسانی که در وجود محمد خلاصه شده بود، قرار گرفت... و به آن حضرت ایمان آورد، و دست بیعت در دست محمد گذارد.
چنین مقدر شده بود که افکار علی نخست در وجود محمد و سپس در قالب آئین اسلام شکل گیرد، و با این شکل گیری، بزرگترین مرد حق و عدالت در صحنه جهان به وجود آید. مردی که به کالبد عدالت اسلامی روح بدمد و صحنه های زنده و گویای آن را بر تابلو حیات پردرخشش خویش ترسیم نماید و چشم اندازی بدیع و خیره کننده در برابر چشمان بشریت بگذارد.
بررسی آیهی صراط مستقیم و آیهی دوزاده شهر
«اهْدِنَا الصِّرَاطَ الْمُسْتَقِیمَ»
آیا ممکن است خدای متعال امر به پرداخت زکات کند ولی مقدار و موارد زکات را بیان نکند؟ آیا تکلیف
بدون شناخت ممکن است؟ این بحث درمورد اولیالامر به اتمام رسید، در آنجا بیان کردیم که خدایی
که امر کرده است که از اولیالامر اطاعت کنید حتما باید مصداق اولیالامر را هم تعیین کند و به این
نتیجه رسیدیم که اولیالامر باید معصوم باشند و معصومین تنها اهل بیت پیامبر علیهمالسلام هستند.
اکنون میخواهیم بررسی کنیم که مصداق صراطمستقیم الهی چه کسی است و آیا خداوند کسی را
به عنوان صراط مستقیم در قرآن معرفی کرده است یا خیر؟
با توجه به اینکه خداوند میفرماید «قَالَ هَذا صِرَاطٌ عَلَیَّ مُسْتَقِیمٌ» «(خداوند) گفت این راه
مستقیمى است که بر عهده من است» معلوم میشود که صراط مستقیم را خداوند باید تعیین
کند و همانگونه که در مباحث قبلی بیان شد انتخاب مردم در مشخص کردن صراط مستقیم تأثیر ندارد. حال این صراط مستقیم چیست؟
تفاوت اکمال و اتمام:
آثار موجودات دو نوع است؛ یک نوع از موجودات وقتى اثر خود را مىبخشند که همه اجزاى آن
جمع باشد، مانند روزه که مرکب است از امورى که اگر یکى از آنها نباشد روزه روزه نمىشود،
مثلا اگر کسى در همه اجزاى روز از خوردن و سایر محرمات امساک بکند ولى در وسط روز در یک
ثانیه دست از امساک بر دارد، و قطرهاى آب بخورد، روزه اش روزه نیست. از جمع شدن اجزاء
اینگونه امور تعبیر مىکنند به تمامیت و در قرآن کریم مىفرماید «ثُمَّ أَتِمُّوا الصِّیَامَ إِلَى اللَّیْلِ»؛ نوع
دیگر قسمتى از اشیاء هستند که اثر بخشیدن آنها نیازمند به آن نیست که همه اجزاى آن جمع
باشد، بلکه اثر مجموع اجزاء مانند مجموع آثار اجزاء است، هر یک جزئى که موجود بشود اثرش
هم مترتب مىشود و اگر همه اجزاء جمع شود همه اثر مطلوب حاصل مى شود، مثلا یک روز
روزه، اثر یک روز را دارد، ولی یکماه اثر سیروز را دارد، تمامیت را در این قسم کمال مىگویند و در
قرآن کریم فرموده «وَلِتُکْمِلُوا الْعِدَّةَ»؛
اکمال دین و اتمام نعمت در روز غدیر خم:
در بحث قبلی به اثبات رسید که آیه اکمال دین در روز عید غدیر و روز نصب امیرالمؤمنین علی علیهالسلام به ولایت نازل شد. «الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتِی»
کامل شدن دین به این معنی است که امروز مطلبى بر آن معارف و احکام دینی اضافه شده است و مراد از نعمت هر چه باشد امرى معنوى و واحد است و گویا تا امروز نعمتها ناقص بوده، یعنى
اثر لازم را نداشته، امروز آن نعمت ناقص تمام شد، و در نتیجه امروز آن معارف و احکام اثرى که باید داشته باشند دارا شده است. پس ولایت امیرالمؤمنین علی علیهالسلام نعمت است.
از طرف دیگر باید دقت شود که آنچه که انسان با تصرف در آن راه خدا را طى کند نعمت است و
بسیاری از آیات قرآنى دلالت دارد بر اینکه این چیزهائى که ما نعمتش مىشماریم وقتى نعمت
هستند که با غرض الهى موافق باشد، و آن غرضى را که خدا این موجودات را بدان جهت خلق کرده
تأمین شوند. بنابراین هر موجودى که انسان در آن تصرف مىکند تا به آن وسیله راه خداى تعالى را
طى کند، و به قرب خدا و رضاى او برسد، آن موجود براى بشر نعمت است، و اگر مطلب به عکس شد یعنى تصرف در همان موجود باعث فراموشى خدا و انحراف از راه او، و دورى از او و از رضاى او شد، آن
موجود براى انسان نقمت است<!--[if !supportFootnotes]-->[1]<!--[endif]-->، پس هر چیزى به خودی خود براى انسان نه نعمت است و نه نقمت و بستگی به نوع استفاده از آن دارد. اگر در راه عبودیت خداى تعالى استفاده شود و در تحت ولایت خدا قرارش دهد، آن وقت براى او نعمت خواهد بود، و از اینجا میتوان دریافت که نعمت در حقیقت همان ولایت الهى است، و هر چیزى وقتى نعمت مىشود که مشتمل بر مقدارى از آن ولایت باشد.
و ولایت خداى سبحان (یعنى سرپرست او نسبت به امور بندگان و تربیت آنان به وسیله دین)
تمام نمىشود مگر به ولایت رسولش، و ولایت رسولش نیز تمام نمىشود مگر به ولایت اولى
الامر که بعد از درگذشت حضرت رسول و به اذن خداى سبحان زمام این تربیت و تدبیر را به دست بگیرند، همچنانکه خداى تعالى مىفرماید «یَاأَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا أَطِیعُوا اللّهَ وَأَطِیعُوا الرَّسُولَ وَأُولِی
الْأَمْرِ» و نیز میفرماید «إِنَّمَا وَلِیُّکُمُ اللّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِینَ آمَنُوا الَّذِینَ یُقِیمُونَ الصَّلاَةَ وَیُؤْتُونَ الزَّکَاةَ وَهُمْ رَاکِعُونَ» در واقع ولایت خداوند به ولایت اولیالامر و کسانی که آیهی ولایت برای آنان آمده ا
است تمام میشود و در قسمتهای قبلی اثبات شد که اینها کسانی نیستند جز اهل بیت و ولایت خداوند با ولایت اهل بیت به اتمام میرسد. بنابراین کسی که ولایت اهل بیت را قبول نکند گویی که ولایت خدا را قبول نکرده است، زیرا این ولایت تمام کننده ولایت خداست.
پس معناى آیه اکمال دین این شد: امروز که همان روزى است که کفار از دین شما مأیوس شدند مجموع معارف دینیهاى که به شما نازل کردیم را با حکم ولایت کامل کردیم، و نعمت خود را که همان نعمت ولایت یعنى اداره امور دین و تدبیر الهى آن است برشما تمام نمودیم، چون این تدبیر تا قبل از امروز با ولایت خدا و رسول صورت مىگرفت، و معلوم است که ولایت خدا و رسول تا روزى مىتواند ادامه داشته باشد که رسول در قید حیات باشد، و وحى خدا همچنان بر وى نازل شود، و اما بعد از در گذشت رسول و انقطاع وحى دیگر رسولى در بین مردم نیست تا از دین خدا حمایت نموده و دشمنان را از آن دفع کند، پس بر خدا واجب است که براى ادامه تدبیر خودش کسى را نصب کند، و آن کس همان ولى امر بعد از رسول و قیم بر امور دین و امت او و مصداق «أُولِی الْأَمْرِ» است. و او کسی نیست جز امیرالمؤمنین علیبنابیطالب و اهل بیت علیهمالسلام.
پس ولایت که تا قبل از امروز (برای مردم) ناقص بود، و به حد تمام نرسیده بود، امروز با نصب ولى امر، بعد از رسول تمام شد و وقتى دین خدا در تشریعش به حد کمال رسید، و نعمت ولایت تمام شد«وَرَضِیتُ لَکُمُ الْإِسْلاَمَ دِیناً»؛
حال که مشخص شد نعمت به معنی ولایت الهی است و این ولایت الهی اولا در آیهی ولایت و اولیالامر به پیامبر و امیرالمؤمنین علی علیه السلام نسبت داده شده است، دوما در روز غدیر هم با ولایت امیرالمؤمنین است که ولایت الهیه در روی کره زمین ادامه مییابد و نعمت تمام و دین کامل میشود میتوان نتیجه گرفت که صراط مستقیم هم راهی جز ولایت امیرالمؤمنین علی علیه السلام نیست، زیرا در اولین سوره قرآن میخوانیم «اهْدِنَا الصِّرَاطَ الْمُسْتَقِیمَ * صِرَاطَ الَّذِینَ أَنْعَمْتَ عَلَیْهِمْ» در واقع صراط مستقیم الهی، صراط کسانی است که خداوند به آنان نعمت داده است، و این نعمت چیزی جز ولایت الهیه نیست<!--[if !supportFootnotes]-->[2]<!--[endif]--> که در آیهی ولایت و اولیالامر و آیهی اتمام نعمت به امیرالمؤمنین علیعلیهالسلام تفویض شده است. و اگر نعمت چیزی جز ولایت باشد (مثلا دنیا) به این معنی است که کفار و مشرکین که بهره بیشتری ازدنیا دارند در صراط مستقیم قرار دارند!
نکتهی دیگری که باید به آن توجه شود این است که تمامیعبادات و احکام بدون ولایت هیچ اثری ندارد، زیرا که صراطمستقیم، ولایت امیرالمؤمنین علی علیهالسلام است وخداوند میفرماید «وَأَنِ اعْبُدُونِی هذَا صِرَاطٌ مُّسْتَقِیمٌ» در واقع اگر کسی ظاهر عبادات را انجام دهد ولی ولایت اهل بیت را نداشته باشد عبادت او جسم بی روحی است که هیچ اثری ندارد، زیرا عبادتی که از ناحیه اهل بیت نرسیده باشد و عبادتی که بدون ولایت اهل بیت انجام شود خارج از صراط مستقیم انجام گرفته است.
آیهی ششم: «إِنَّ عِدَّةَ الشُّهُورِ عِندَ اللّهِ اثْنَا عَشَرَ شَهْراً فِی کِتَابِ اللّهِ یَوْمَ خَلَقَ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ مِنْهَا أَرْبَعَةٌ حُرُمٌ ذلِکَ الدِّینُ الْقَیِّمُ فَلاَ تَظْلِمُوا فِیهِنَّ أَنْفُسَکُمْ وَقَاتِلُوا الْمُشْرِکِینَ کَافَّةً کَمَا یُقَاتِلُونَکُمْ کَافَّةً وَاعْلَمُوا أَنَّ اللّهَ مَعَ الْمُتَّقِینَ» «همانا نزد خداوند دوازده شهر وجود دارد در کتاب الهی، روزی که آسمانها و زمین را آفرید، که چهار شهر از آن، حرمت دارد این، دین قیم است بنابر این، در این شهرها به خود ستم نکنید و با مشرکان، دسته جمعى پیکار کنید، همان گونه که آنها دسته جمعى با شما پیکار مىکنند و بدانید خداوند با پرهیزگاران است»
خداوند از دوازده شهر، که چهار شهر آن حرمت دارد به دین قیم تعبیر کرده است. شهر در این آیه به چه معناست؟ آیا به معنای ماههای قمری یا شمسی است؟
به سه دلیل منظور از شهر در این آیه، ماه به معنای سیروز نیست.
اولا دوازده ماه قمری، امری اعتباری و قراردادی است، یعنی امری است که بین جوامع اسلامی به طور قرارداد به وجود آمده است، به همین دلیل هم برخی دوازده ماه را از طریق گردش زمین به دور خورشید محاسبه میکنند (ماههای شمسی) و برخی از طریق گردش ماه به دور زمین (ماههای قمری)؛ بنابراین وجود این دوازده ماه (مانند وجود قوانین رانندگی) امری است که پایهگذاری آن توسط انسانها بوده است. حال آیا روز خلق زمین و آسمان این ماههای اعتباری وجود داشته است؟ خداوند میفرماید روزی که زمین و آسمان به وجود آمدند این دوازده شهر وجود داشتند، یعنی این دوازده شهر قبل از خلقت زمین و آسمان بودهاند، حال آیا دوازده ماه قمری قبل از خلقت زمین و آسمان وجود داشتهاند؟ آیا قبل از خلقت زمین و آسمان چهار ماه از این دوازده ماه اعتباری حرام بوده است؟! یا اینکه پس از خلقت زمین و آسمان و پس ازگردش ماه به دور زمین و پس از شروع زندگی انسانها در روی زمین این ماهها به وجود آمدند؟ و پس از قرنها که حضرت ابراهیم به نبوت رسیدند این چهار ماه حرام شد؟ به راستی اگر این دوازده ماه مثلا بیست ماه بود و یا به جای ماه قمری ماههای شمسی یا رومی بود، آیا دین خداوند دیگر استوار نبود؟ پس منظور خداوند از دوازده شهر، دوازده ماه به معنی دوازده بازهی زمانی سیروزه نیست.
ثانیا توجه کنید که تمام این دوازده ماه به همراه چهارماه حرام آن در زمان جاهلیت هم وجود داشته است. یعنی مشرکین عرب و مردم زمان جاهلیت و کسانی که قبل از بعثت پیامبر بودهاند به دوازده ماه که چهار ماه آن حرام است عقیده داشتند، و دراین چهار ماه حرام هم جنگ نمیکردند، حال اگر دین استوار و قیم الهی اعتقاد به دوازده ماه است، در اینصورت میتوان گفت که شرک مردم جاهلیت هم دین قیم و استوار بوده است!! به دیگر سخن اعتقاد به دوازده ماه مسألهی جدیدی نیست که رسول گرامی اسلام آن را تشریع کرده باشد بلکه مسألهای بوده که در زمان جاهلیت هم وجود داشته است.
ثالثا جمع شهر به معنای ماه قمری یا شمسی، «أشهر» است نه «شهور»، همانگونه که خداوند میفرماید «الْحَجُّ أَشْهُرٌ مَعْلُومَاتٌ». پس به این نتیجه میرسیم که مراد از این دوازده شهر چیز دیگری غیر از دوازده ماه است.
حال باید دید که دین قیم الهی در قرآن چیست تا پس از آن پی ببریم که مراد از شهر چیست؟
برای معرفی دین قیم در قرآن به چند مقدمه نیاز است :
مقدمه اول : در سوره نحل آیه 114 میخوانیم «فَکُلُوا مِمَّا رَزَقَکُمُ اللَّهُ حَلاَلاً طَیِّباً وَاشْکُرُوا نِعْمَتَ اللَّهِ إِن کُنتُم إِیَّاهُ تَعْبُدُونَ» «پس، از آنچه خدا روزیتان کرده است، حلال و پاکیزه بخورید؛ و شکر نعمت خدا را بجا آورید اگر او را مىپرستید»
همچنین در جای دیگر میخوانیم«إِنَّمَا تَعْبُدُونَ مِن دُونِ اللَّهِ أَوْثَاناً وَتَخْلُقُونَ إِفْکاً إِنَّ الَّذِینَ تَعْبُدُونَ مِن دُونِ اللَّهِ لاَ یَمْلِکُونَ لَکُمْ رِزْقاً فَابْتَغُوا عِندَ اللَّهِ الرِّزْقَ وَاعْبُدُوهُ وَاشْکُرُوا لَهُ إِلَیْهِ تُرْجَعُونَ (عنکبوت 17)» «شما غیر از خدا فقط بتهایى (از سنگ و چوب) را مىپرستید و دروغى به هم مىبافید؛ آنهایى را که غیر از خدا پرستش مىکنید، مالک هیچ رزقى براى شما نیستند؛ روزى را تنها نزد خدا بطلبید و او را پرستش کنید و شکر او را بجا آورید که بسوى او بازگشت داده مىشوید»
طبق بیان این دو آیهی شریفه شکر نعمتهای خداوند عبادت خداوند است و عبادت خداوند هم شکر نعمتهای اوست.
مقدمه دوم : در سوره یوسف میخوانیم : «مَا تَعْبُدُونَ مِن دُونِهِ إِلَّا أَسْماءً سَمَّیْتُمُوهَا أَنتُمْ وَآبَاؤُکُم مَّا أَنزَلَ اللَّهُ بِهَا مِن سُلْطَانٍ إِنِ الْحُکْمُ إِلَّا لِلَّهِ أَمَرَ أَلاَّ تَعْبُدُوا إِلَّا إِیَّاهُ ذلِکَ الدِّینُ الْقَیِّمُ وَلکِنَّ أَکْثَرَ النَّاسِ لاَ یَعْلَمُونَ (یوسف/40)» «این معبودهایى که غیر از خدا مىپرستید، چیزى جز اسمهائى که شما و پدرانتان آنها را خدا نامیدهاید، نیست؛ خداوند هیچ دلیلى بر آن نازل نکرده، حکم تنها از آن خداست، فرمان داده که غیر از او را نپرستید؛ این است آیین پابرجا، ولى بیشتر مردم نمىدانند»
پس دین قیم، عبادت خداوند و ترک عبادت غیر خداست و طبق مقدمه اول عبادت مطلق خدا یعنی شکر نعمتهای خدا؛ پس دین قیم یعنی شکر نعمتهای الهی.
مقدمه سوم : در آیهی صراط مستقیم بیان شد که بزرگترین نعمت خداوند ولایت است. (ولایت الهی که در پیامبر و حضرت علیعلیهالسلام تجلی کرده است)
مقدمه چهارم : همچنین خداوند در آیات دیگر میفرماید:
«إِنَّ اللّهَ رَبِّی وَرَبُّکُمْ فَاعْبُدُوهُ هذَا صِرَاطٌ مُستَقِیمٌ (آل عمران 51)» «خداوند، پروردگار من و شماست؛ او را بپرستید این است صراط مستقیم»
در اینآیه هم بیان میشود که عبادت خداوند یعنی اطاعت از صراط مستقیم.
پس شکر نعمت ولایت که به معنی اطاعت از ولایت و قرار گرفتن در صراط مستقیم است به معنی دین قیم است.
این نتیجه به طور واضح و صریح در آیهی «قُلْ إِنَّنِی هَدَانِی رَبِّی إِلَى صِرَاطٍ مُسْتَقِیمٍ دِیناً قِیَماً مِلَّةَ إِبْرَاهِیمَ حَنِیفاً وَمَا کَانَ مِنَ الْمُشْرِکِینَ» «بگو: پروردگارم مرا به راه راست هدایت کرده؛ آیینى پابرجا، آیین ابراهیم، که از آیینهاى خرافى روى برگرداند؛ و از مشرکان نبود.» آمده است.
دلیل دوم برای اینکه دین قیم یعنی صراط مستقیم آیهی شریفهی سوره بینه است، در سوره بینه آمده است : «وَمَا أُمِرُوا إِلَّا لِیَعْبُدُوا اللَّهَ مُخْلِصِینَ لَهُ الدِّینَ حُنَفَاءَ وَیُقِیمُوا الصَّلاَةَ وَیُؤْتُوا الزَّکَاةَ وَذلِکَ دِینُ الْقَیِّمَةِ (بینه/5)» «و به آنها دستورى داده نشده بود جز اینکه خدا را بپرستند در حالى که دین خود را براى او خالص کنند و از شرک به توحید بازگردند، نماز را برپا دارند و زکات را بپردازند، و این است آیین مستقیم و پایدار»
پس دین قیم، یعنی صراط مستقم و همانگونه که بیان شد صراط مستقیم هم یعنی ولایت الهیه که در آیهی ولایت، آیهی اولیالامر و آیهی غدیر به پیامبر و حضرت علی علیهالسلام اعطاء شده است.
و اینکه خداوند میفرماید «إِنَّ عِدَّةَ الشُّهُورِ عِندَ اللّهِ اثْنَا عَشَرَ شَهْراً فِی کِتَابِ اللّهِ یَوْمَ خَلَقَ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ مِنْهَا أَرْبَعَةٌ حُرُمٌ ذلِکَ الدِّینُ الْقَیِّمُ» بیانگر این است که منظور از اثنا عشر شهر (دوازده ماه) دوازده امامیهستند که رسول الله بارها وبارها آنان را معرفی کردند. همانها که با وجود خود دین را پابرجا نگه داشته و میدارند و همانها که قبل از خلقت زمین و آسمان وجود داشته و خدا را عبادت میکردند. در این باب احادیثی از رسول گرامی اسلام رسیده است که مؤید این نتیجه میباشد که در بخش امامت در حدیث بیان میشود<!--[if !supportFootnotes]-->[3]<!--[endif]-->.
<!--[if !supportFootnotes]-->[1]<!--[endif]--> همانگونه که در مورد دنیا میخوانیم «وَمَا الْحَیَاةُ الدُّنْیَا إِلَّا لَعِبٌ وَلَهْوٌ»
<!--[if !supportFootnotes]-->[2]<!--[endif]--> «وَمَن یَعْتَصِم بِاللّهِ فَقَدْ هُدِیَ إِلَى صِرَاطٍ مُسْتَقِیمٍ»
<!--[if !supportFootnotes]-->[3]<!--[endif]--> از طریق اهل بیت علیهم السلام احادیث فراوانی رسیده است مبنی بر اینکه این دوازده ماه وجود مقدس دوازده امام هستند. رجوع کنید به تفاسیر روایی مانند تفسیر برهان و صافی. نکتهای که باقی میماند این است که این چهار شهری که حرمت و احترام آنان بیشتر باید حفظ شود چه کسانی هستند؟ طبق احادیث این چهار شهر چهار امامی هستند که نام مبارک آنان علی است. یعنی امیرالمؤمنین، امام سجاد، امام رضا و امام هادی علیهمالسلام.
حدیث سفینه نوح
یکی دیگر از احادیثی که اثبات کننده دنباله روی از اهل بیت است حدیث سفینه نوح است .
«اِنَّ مَثَل اَهل بَیتی فی اُمَّتی کَمَثلِ سَفینةِ نوح، مَن رَکَبَها نَجی وَ مَن تَخَلَّفَ عَنها غَرِق<!--[if !supportFootnotes]-->[1]<!--[endif]-->» «مثل اهل بیت من در میان امتم مانند کشتی نوح است هر که
برآن کشتی سوار شد نجات یافت و هرکس ترک کرد غرق گردید»
خداوند در سورهی قمر اینگونه میفرماید «فَفَتَحْنَا أَبْوَابَ السَّماءِ بِمَاءٍ مُنْهَمِرٍ * وَفَجَّرْنَا الْأَرْضَ عُیُوناً فَالْتَقَى الْمَاءُ عَلَى أَمْرٍ قَدْ قُدِرَ» (قمر/11و12) «مادرهای آسمان را با آبی همچون سیل گشودیم و آبی فراوان و پی درپی فروبارید و زمین را شکافتیم و چشمههای زیادی بیرون فرستادیم و این دو آب به اندازهای که مقدر بود با هم درآمیختند»
این طوفان و سیلاب عالم گیر همه چیز را در هم نوردید و در خود فرو برد، تنها یک نقطه نجات در برابر آن وجود داشت وآن کشتی نوح بود که خداوند سرنشینانش را از غرقاب بیمه کرده بود. تشبیه اهل بیت (علیهمالسلام) به چنان کشتی در چنان شرائط بدین معنی است که :
1. بعد از پیامبر اسلام (صلیالله علیه وآله وسلم) طوفانهایی امت اسلامی را فرا میگیرد و بسیاری را با خود میبرد و درمیان امواج خود غرق میکند.
2. برای رهایی از چنگال خطراتی که دین و ایمان و روح و جان مردم را تهدید میکند تنها یک نقطه امید وجود دارد و آن کشتی نجات اهل بیت (علیهمالسلام) است، که تخلّف وجدایی از آن به یقین مایه هلاکت است.
3. شرط قرار گرفتن در کشتی نوح ایمان و عمل صالح بود بنایراین شرط نجات این امت از طوفان بلاها و انحرافها ایمان و یقین به موفقیت این کشتی نجات است.
4. آنچه مایه نجات است تنها مجبت و دوستی آنها نیست بلکه پیروی از آنهاست، همانگونه که در زمان حضرت نوح، کسی با دوست داشتن ایشان هدایت نمیشد بلکه باید به ایشان اقتدا کرده و سوار بر کشتی ایشان میشد.
5. این حدیث هم مانند دیگر احادیث و آیات میتواند شاهد خوبی بر وجود امام معصومی در هر زمان در میان اهل بیت (علیهمالسلام) باشد، زیرا امر به تمسک بی قید و شرط به اهل بیت (علیهمالسلام) شده است.
بنابراین حدیث سفینهی نوح مانند دیگر احادیثی که در این زمینه وارد شده است گواه بر تعیین آنان برای رهبری جامعهی اسلامیاست و اینکه جز آنان شخصی برای این مقام لیاقت ندارد.
حدیث دوازده خلیفه:
در بخش امامت در قرآن بحثی پیرامون دوازده امام در قرآن بیان شد، اکنون به عنوان تأییدی برآن نتیجه احادیثی را که رسول گرامی اسلام در مورد دوازده خلیفه فرمودهاند بیان میشود.
1. امام بخاری در کتاب خود نقل میکند که پیامبر فرمود «یَکونُ اِثناعَشَر اَمیراً، فَقالَ کَلمَةً لَم اَسمَعها، فَقالَ اَبی اَنّه قالَ کُلُّهُم مِن قُرَیش» «دوازده امیر خواهد بود، آنگاه سخنی گفت که من آنرا نشنیدم، پدرم گفت که پیامبر فرمود همه آنها از قریشند
2. در کتاب صحیح مسلم هم اینگونه آمده است که رسول گرامی اسلام فرمودند «إنَّ هذا الاَمر لا یَنقَضی حَتّی یَمضی فیهم اثناعَشر خَلیفة، قال ثمّ تَکلّم بِکَلام خفی علیَّ، قال فَقلتُ لأبی ما قال؟ قال کُلُّهُم مِن قُریش» «این امر به منقضی نمیشود تا آنکه دوازده خلیفه در میان آنان بگذرد، آنگاه سخنی فرمود که من نفهمیدم، از پدرم سؤال کردم که رسول خدا چه گفت، پدرم گفت همه آنها از قریشند<
3. پیامبر فرمود «لایَزال الدّین قائِماً حَتّی تَقوم السّاعَةُ اَو یکونَ عَلیکُم اثناعَشَرَ خَلیفة کُلُّهُم مِن قُریش» «همیشه دین قائم است تا قیام قیامت تا اینکه دوازده خلیفه بر شما حکومت کنند که همه آنها از قریشند[
4. پیامبر اکرم فرمودند: «انّ عدّة الخلفاء بعدی عدة نقباء موسی
5. و نیز فرمودند: «لا تهلک هذه الامّة حتّی یکون منها اثنی عشر خلیفة، کلّهم یعمل بالهدی و دین الحق!
6. در حدیث دیگر میخوانیم «یملک هذه الامّة من خلیفة اثنی عشر عدة کعدة نقباء بنی اسرائیل
7. «لایزال امر الناس ماضیاً ما ولیهم اثناعشر رجلا، ثمّ تکلم النبى(صلى الله علیه وآله) بکلمة خفیت علىّ فسألت ابى ماذا قال رسول الله؟ فقال: کلّهم من قریش» «دائماً امر مردم گذرا است تا آن که دوازده مرد متولّى آنان گردند. آن گاه چیزی گفت که بر من مخفى شد. از پدرم سؤال کردم که رسول خدا(صلى الله علیه وآله)چه فرمود: گفت: همه آن ها از قریشند
نکته مهم این است که خلفای پس از پیامبر دوازده نفر هستند و این احادیث در کتب فراوانی از بزرگان اهل سنت بیان شده است
این احادیث مؤید مطلبی است که ذیل آیهی دوازده شهر در فصل قبلی بیان شد. یعنی همانگونه که در آنجا به این نتیجه رسیدیم که پیامبر اسلام دوازده جانشین و خلیفه دارند در این احادیث هم به این مطلب اشاره شده است.
<!--[if !supportLists]-->1. اگر مقصود از خلفاء اثنی عشر، خلفای راشدین هستند که تعداد آنها از چهار نفر تجاوز نکرد و اگر مقصود خلفاء بنی امیه میباشند که تعداد آنها بیش از دوازده نفر بود (و ضمنا آنها بعد از پیامبر نبودند بلکه بعد از خلفای چهارگانه بودند). و یا اگر بنی عباس هستند که آنها بیش از 30 نفر هستند و با زمان پیامبر هم بسیار فاصله دارند. پس مقصود از خلفایی که پیامبر اکرم فرمود دوازده نفر هستند چه کسانی میباشند؟
>
خیلی عجیب است که چرا در هیچ کدام از این احادیث اشارهای به مشخصات این دوازده خلیفه نشده است، در حالیکه مردم از مسائل بسیار فرعی سؤال میکردند (یَسْئَلُونَکَ مَاذَا یُنْفِقُونَ - یَسْألونَکَ عَنِ الْأَهِلَّةِ) به راستی چرا نام این دوازده خلیفه پرسیده نشد، و چرا در برخی از این احادیث آمده است که سخن رسول الله را نشنیدند؟ آیا غیر از این است که برخی از مردم نمیخواستند بدانند که این دوازده نفر چه کسانی هستند؟ و باز هم میپرسیم که آیا تکلیف بدون شناخت ممکن است؟ آیا ممکن است رسول گرامی اسلام بفرمایند که دوازده خلیفه وجود دارد ولی آنها را معرفی نکند؟ آیا اگر ایشان میفرمود پنج نوبت نماز بخوانید مردم نمیپرسیدند که در چه ساعاتی و چند رکعت و چگونه نماز بخوانیم؟
با اندکی تأمل میتوان دریافت که قلمهای شکستهای این حدیث را به طور ناقص نقل کردهاند. در هر صورت مصداق این دوازده خلیفه نه خلفای راشدین هستند و نه بنیامیه و بنی عباس، اگر هم این دوازده خلیفه همان اولیالامر باشند که مصداق آنها کاملا مشخص است.
همانگونه که در احادیث معلوم است گویا جملهی آخر (همهی آنها از قریش هستند) را رسول گرامی اسلام نفرمودهاند، و عدهای در آن جمع نخواستند که سخن رسول خدا به دیگران منتقل شود و شروع به سر و صدا کردند. نکتهی قابل تأمل این است که در حدیثی رسول خدا فرمودند «یهلک الناس هذا الحی من قریش. قالوا: فما تأمرنا؟ قال: لو أن الناس اعتزلوهم«این قریشیها امت مرا نابود میکنند. سؤال شد که چه دستوری میدهید، رسول خدا فرمودند ای کاش از آنها کناره گیری میکردید.» یعنی رسول خدا با این سخن خودشان بر این نکته تأکید میکنند که همهی قریشیان لیاقت خلافت را ندارند و اگر برخی از آنها خلافت را به دست بگیرند امت هلاک میشود. از این سخن میتوان دریافت که تنها کسانی از قریش لیاقت جانشینی رسول خدا را دارند که خدا و رسولش ایشان را به عنوان رهبر جامعهی اسلامی معرفی کرده است، یعنی تنها بنیهاشم هستند که باید جانشین پیامبر باشند.
حال به راستی چرا ابوبکر در روز سقیفه از قول پیامبر گفت که خلافت به قریشیان میرسد؟
صحیح بخاری 8/127، کتاب الاحکام، باب الاستخلاف حدیث 7223
-> صحیح مسلم ج 6 ص 3
همان. در ابتدای جلد ششم صحیح مسلم چند حدیث به این مضمون آمده است.
کنزل العمال حدیث 14971، جامع الصغیر 1/350
فتح الباری 13/182، نهایه ابن کثیر 6/248، صواعق المحرقه ص 12
تاریخ ابن کثیر، باب ذکر الائمة الاثنی عشر 6/248، مستدرک علی الصحیحین 4/501، مسند ابویعلی 8/444 شماره 5031 و ..... .
صحیح مسلم، ج 6، ص 3؛ شرح صحیح مسلم، ج 12، ص 201
برای مثال رجوع کنید به المعجم الکبیر، ج 2، ص 196، ح 1794/ مسند احمد، ج 5، ص 93، ح 20923/ سنن ترمذی باب ماجاءفی الخلفاء من ابواب الفتن/ سنن ابوداوود ج 3 ص 106/ فتح الباری ج 16ص 338/ تاریخ الخلفاء سیوطی ص 10 و .... .
<!--[if !supportFootnotes]-->[9]<!--[endif]--> صحیح بخاری، کتاب المناقب، باب 22، باب علاماة النبوة فی
ابوبکر: ای کاش... !
1) حافظ ابن ابی شبیه و دیگران روایت کرده اند:
ابوبکر نگاهش بر پرنده ای بر فراز درختی افتاد. پس گفت:
خوشا به حالت ای پرنده بر درخت می نشینی و میوه اش را میخوری در حالی که نه حسابی بر تو باشد و نه عذاب وگرفتاری من دوست دارم درختی در کنار راه بودم و شتر راهگذار مرا میخورد ودر لابلای سرگین خود مرا بیرون می انداخت و من هرگز بشر نبودم. (1)
2) و به روایت دیگر گفت:
خوشا به حالت ای گنجشک! از میوه های درختان میخوری و بر فرازشان پرواز می کنی نه حسابی برتو باشد و نه عذابی به خدا سوگند دوست داشتم قوچی بودم و آن قدر کسانم مرا پرورش می دادند که چاق ترین قوچ می شدم آنگاه مرا ذبح میکردند پس مقداری از گوشتم را بر روی آتش سرخ میکردند و مقدار دیگرش را می پختند سپس مرا می خوردند و آنگاه...و من به صورت بشر خلق نشده بودم.(2)
3) و در روایت دیگر آمده که گفت:
ای کاش من موئی بودم در پهلوی بنده مومنی.(3)
4) و در روایت ابن تیمیه آمده که گفت:
ای کاش مادرم مرا نزائیده بود. ای کاش من کاهی بودم در خشتی.(4)
اسناد:
(1) ریاض النظره. محب طبری:1/134--تاریخ الخلفاء سیوطی ص 142 اواخر شرح حال عمر نیز جامع الاحادیث سیوطی به شرح: کنز العمال 12/528 با اسناد متعدد و مضامین مختلف به نقل ابن ابی شبیه و حاکم هناد سری.
(2) کنز العمال 12/528
(3) کنز العمال 12/528 به روایت از احمد حنبل
(4) منهاج السنه 3/120 و ابن شبه در تاریخ مدینه ص 921-922 کلمه یا لیتنی کنت تبنه را به عمر نسبت داده اند.