طبق روایات صحیح السندی که در بسیاری از کتابهای اهل سنت وجود دارد که دو لقب
صدیق و فاروق از القاب اختصاصی آقا امیر المؤمنین علی علیه السلام بوده است ؛
اما اهل سنت تلاش کرده اند که این فضلیت را برای دو خلیفه غاصب خود نقل کنند.
ابن ماجه قزوینی در سننش که یکی از صحاح سته اهل سنت به شمار میآید ،
با سند صحیح نقل کرده:
عَنْ عَبَّادِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ قَالَ قَالَ عَلِیٌّ أَنَا عَبْدُ اللَّهِ وَأَخُو رَسُولِهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ وَأَنَا
الصِّدِّیقُ الْأَکْبَرُ لَا یَقُولُهَا بَعْدِی إِلَّا کَذَّابٌ صَلَّیْتُ قَبْلَ النَّاسِ بِسَبْعِ سِنِینَ .(1)
عباد بن عبد الله گوید : علی علیه السلام فرمود : من بنده خدا ، برادر
رسول خدا و صدیق اکبر هستم ، پس از من جز دروغگو کسی دیگر خود
را «صدیق» نخواهد خواند ، من هفت سال قبل از دیگران نماز میخواندم .
قد قال هو علیه السلام (علی بن ابیطالب): انا الصدیق الاکبر، و انا الفاروق الاول،
اسلمت قبل اسلام الناس.....(2)
همچنین علمای اهل سنت، صریحا گفتهاند که یهود، عمر را فاروق نامیدند!
و نه پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم :
قال بن شهاب بلغنا أن أهل الکتاب کانوا أول من قال لعمر الفاروق و
کان المسلمون یأثرون ذلک من قولهم ولم یبلغنا أن رسول الله صلى الله علیه وسلم
ذکر من ذلک شیئا .(3)
ابن شهاب گوید :
این گونه به ما رسیده است که اهل کتاب نخستین کسانی بودند که به عمر لقب فاروق دادند
و مسلمانان از سخن آنها متأثر شدند و این لقب را در باره عمر استعمال کردند و از
پیامبر اسلام صلی الله علیه وآله وسلم هیچ مطلبی در این باره به ما نرسیده است
و نیز ابن کثیر دمشقی سلفی در ترجمه عمر بن الخطاب در کتاب معتبر البدایة
والنهایة مینویسد :
عمر بن الخطاب بن نفیل بن عبد العزى ... أبو حفص العدوی ، الملقب بالفاروق قیل
لقبه بذلک أهل الکتاب(4)
عمر بن الخطاب ... ملقب به فاروق ، گویند که اهل کتاب این لقب را به عمر دادند .
این مدارک از کتب اهل سنت ثابت می کند که اصولا عمر بن خطاب از عوامل
یهودیان و خائنینی بوده که همواره در زمان رسول خدا(ص) سعی داشته به
اربابان خود(یهودیان) خدمتی کرده و از این طریق به اسلام ضربه بزند که اینگونه
یهود لقب فاروق را برای او به کار برده اند تا به عنوان ستون پنجم خود او را
حفظ کنند و به دروغ گفته اند این لقب را پیامبر اسلام(ص) به عمر بن خطاب داده است
----------------------
اسناد:
1)سنن ابن ماجة ، ج1 ، ص 44 ، و البدایة والنهایة ، ج3 ، ص 26 و المستدرک ، حاکم نیشابوری
، ج3 ، ص 112 وتلخیص آن ، تألیف ذهبی در حاشیه همان صفحه ، و تاریخ طبری ، ج2 ، ص 56
، والکامل ، ابن الاثیر ، ج2 ، ص 57 و فرائد السمطین ، حموینی ، ج 1 ص 248 و الخصائص ،
نسائی ، ص 46 با سندی که تمام روات آن ثقه هستند ، و تذکرة الخواص ، ابن جوزی
، ص 108 و دهها سند دیگر .
2) شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ج1 ص30 والریاض ج2 ص155/ینابیع الموده لذوی
القربی ج3 ص407- درالاسوه وجواهر المطالب فی مناقب الامام علی،الباعونی شافعی
ج1 ص33
3) الطبقات الکبرى - محمد بن سعد - ج 3 - ص 270 و تاریخ مدینة دمشق - ابن عساکر
- ج 44 - ص 51 و تاریخ الطبری - الطبری - ج 3 - ص 267 و أسد الغابة -
ابن الأثیر - ج 4 - ص 57
4) البدایة والنهایة - ابن کثیر - ج 7 - ص150
و اما جواب ...
از ماجراهاى تلخ صدر اسلام، ماجرایى است که در پنج شنبه آخر عمر رسول خدا
صلى الله علیه وآله اتفاق افتاد. در آن روز که پیامبر در بستر بیمارى بود و پس از
آن از دنیا رفت، به حاضران فرمود:
براى من قلم و دواتى حاضر کنید، تا نامهاى بنویسیم که پس از آن هرگز گمراه
نشوید.
خلیفه دوم و همراهان و همفکرانش، قلب آن حضرت را به درد آوردند به طورى
که حضرت دستور داد تا از منزل حضرت خارج شوند. بخارى داستان را این گونه
تعریف مىکند:
عَنِ ابْنِ عَبَّاس رضى الله عنهما أَنَّهُ قَالَ یَوْمُ الْخَمِیسِ، وَمَا یَوْمُ الْخَمِیسِ ثُمَّ بَکَى حَتَّى خَضَبَ دَمْعُهُ الْحَصْبَاءَ فَقَالَ اشْتَدَّ بِرَسُولِ اللَّهِ صلى الله علیه وسلم وَجَعُهُ یَوْمَ الْخَمِیسِ فَقَالَ " ائْتُونِی بِکِتَاب أَکْتُبْ لَکُمْ کِتَابًا لَنْ تَضِلُّوا بَعْدَهُ أَبَدًا ". فَتَنَازَعُوا وَلاَ یَنْبَغِی عِنْدَ نَبِیّ تَنَازُعٌ فَقَالُوا هَجَرَ رَسُولُ اللَّهِ صلى الله علیه وسلم.
ابن عباس مىگفت: روز پنجشنبه وچه روزى بود آن روز وگریه کرد که اشک چشمش سنگریزه هارا خیس کرد، سپس گفت: روز پنجشنبه درد بر رسول خدا (ص) شدید شد، فرمود: کاغذى بیاورید تا براى شما چیزى بنویسم که هرگز گمراه نشوید، حاضران اختلاف کردند؛ در حالیکه چنین عملى در حضور پیامبر خدا شایسته وسزاوار نبود، گفتند: او بیمار است و هزیان مىگوید.
البخاری الجعفی، محمد بن إسماعیل أبو عبدالله (متوفای256هـ)، صحیح البخاری، ج 3، ص 1111، ح2888، کتاب الجهاد والسیر، بَاب جَوَائِزِ الْوَفْدِ هل یُسْتَشْفَعُ إلى أَهْلِ الذِّمَّةِ وَمُعَامَلَتِهِمْ، تحقیق د. مصطفى دیب البغا، ناشر: دار ابن کثیر، الیمامة - بیروت، الطبعة: الثالثة، 1407 - 1987 .
ابن اثیر در النهایة مىنویسد:
أهْجَر فی منطقه یُهجِر إهجارا: إذا أفحش، وکذلک إذا أکثر الکلام فیما لا ینبغی... والقائل کان عمر.
أهَجَرَ، یعنى سخنان ناشایست گفت، و همچنین هنگامى که بیش از اندازه در آن
چه شایسته و سزاوار نیست سخن بگوید. گوینده این سخن عمر بن خطاب بوده
است.
الجزری، أبو السعادات المبارک بن محمد (متوفای606هـ)، النهایة فی غریب الحدیث والأثر، ج 5، ص 244، تحقیق طاهر أحمد الزاوى - محمود محمد الطناحی، ناشر: المکتبة العلمیة - بیروت - 1399هـ - 1979م.
الأفریقی المصری، محمد بن مکرم بن منظور (متوفای711هـ)، لسان العرب، ج 5، ص 254، ناشر: دار صادر - بیروت، الطبعة: الأولى.
عینى در شرح صحیح بخارى در این باره مىگوید:
هذه العبارات کلها فیها ترک الأدب والذکر بما لا یلیق بحق النبی صلى الله علیه وسلم، ولقد أفحش من أتى بهذه العبارة.
این سخنان و تعبیرها همگى حکایت از بیادبى نسبت به پیامبر خدا است که
شایسته نبود باآن حضرت این چنین سخن بگویند و کسى که این چنین سخن
گفته است، بزرگترین جسارت را کرده است.
العینی، بدر الدین محمود بن أحمد (متوفای855هـ)، عمدة القاری شرح صحیح البخاری، ج 14، ص 298، ناشر: دار إحیاء التراث العربی – بیروت.
احمد بن حنبل مىنویسد:
عن جابر ان النبی صلى الله علیه وسلم دعا عند موته بصحیفة لیکتب فیها کتابا لا یضلون بعده قال فخالف علیها عمر بن الخطاب حتى رفضها.
از جابر بن عبد الله نقل شده است که رسول خدا صلى الله علیه وآله در هنگام وفاتش درخواست کرد کاغذى بیاورند تا در آن چیزى بنویسد که پس از آن هرگز گمراه نشوند؛ ولى عمر مخالف کرد و اجازه نداد.
الشیبانی، أحمد بن حنبل أبو عبدالله (متوفای241هـ)، مسند الإمام أحمد بن حنبل، ج 3، ص 346، ناشر: مؤسسة قرطبة – مصر.
هیثمى در مجمع الزوائد مىنویسد:
عن جابر أن رسول الله صلى الله علیه وسلم دعا عند موته بصحیفة لیکتب فیها کتابا لا یضلون بعده ولا یضلون وکان فی البیت لغط فتکلم عمر بن الخطاب فرفضها رسول الله صلى الله علیه وسلم رواه أبو یعلی وعنده فی روایة یکتب فیها کتابا لأمته قال لا یظلمون ولا یظلمون ورجال الجمیع رجال الصحیح.
از جابر بن عبد الله نقل شده است که رسول خدا صلى الله علیه وآله در هنگام احتضار درخواست کرد کاغذى بیاورند تا در آن چیزى بنویسد که پس از آن نه گمراه شوید و نه کسى را گمراه کنید؛ عمر بن الخطاب، سخنانى گفت که رسول خدا (ص) منصرف شد. این روایت را ابویعلی نقل کرده و در روایت دیگر آمده است که نه به کسى ستم کنید و نه به شما ستم شود. راویان همه آنها، راویان صحیح بخارى هستند.
الهیثمی، علی بن أبی بکر (متوفای807هـ)، مجمع الزوائد ومنبع الفوائد، ج 4، ص 214 ـ215، باب وصیة رسول الله، ناشر: دار الریان للتراث / دار الکتاب العربی - القاهرة، بیروت – 1407.
غزالى در کتاب سر العالمین مىنویسد:
ولما مات رسول الله صلى الله علیه وسلم قال قبل وفاته ائتوا بدواة وبیضاء لأزیل لکم إشکال الأمر واذکر لکم من المستحق لها بعدی. قال عمر رضی الله عنه دعوا الرجل فإنه لیهجر.
رسول خدا (ص) پیش از وفاتش فرمود: کاغذ و دواتى بیاورید تا نزاع و اختلاف در خلافت را از بین ببرم و کسى را که سزاوار خلافت پس از من است معرفى کنم. عمر گفت: این مرد را رها کنید که هذیان مىگوید.
الغزالی، أبو حامد محمد بن محمد (متوفای505هـ)، سر العالمین وکشف ما فی الدارین، ج 1، ص 18، تحقیق: محمد حسن محمد حسن إسماعیل وأحمد فرید المزیدی، ناشر: دار الکتب العلمیة - بیروت / لبنان، الطبعة: الأولى، 1424هـ 2003م.
بخارى مىنویسد:
عَنْ عُمَرَ بْنِ الْخَطَّابِ رضى الله عنهم أَنَّهُ قَالَ لَمَّا مَاتَ عَبْدُ اللَّهِ بْنُ أُبَىّ ابْنُ سَلُولَ دُعِیَ لَهُ رَسُولُ اللَّهِ صلى الله علیه وسلم لِیُصَلِّیَ عَلَیْهِ، فَلَمَّا قَامَ رَسُولُ اللَّهِ صلى الله علیه وسلم وَثَبْتُ إِلَیْهِ فَقُلْتُ یَا رَسُولَ اللَّهِ، أَتُصَلِّی عَلَى ابْنِ أُبَىّ وَقَدْ قَالَ یَوْمَ کَذَا وَکَذَا کَذَا وَکَذَا أُعَدِّدُ عَلَیْهِ قَوْلَهُ فَتَبَسَّمَ رَسُولُ اللَّهِ صلى الله علیه وسلم وَقَالَ أَخِّرْ عَنِّی یَا عُمَرُ. فَلَمَّا أَکْثَرْتُ عَلَیْهِ قَالَ. إِنِّی خُیِّرْتُ فَاخْتَرْتُ، لَوْ أَعْلَمُ أَنِّی إِنْ زِدْتُ عَلَى السَّبْعِینَ فَغُفِرَ لَهُ لَزِدْتُ عَلَیْهَا... قَالَ فَعَجِبْتُ بَعْدُ مِنْ جُرْأَتِی عَلَى رَسُولِ اللَّهِ صلى الله علیه وسلم یَوْمَئِذ، وَاللَّهُ وَرَسُولُهُ أَعْلَمُ.
عمر مىگوید: عبد الله بن ابوسلول از دنیا رفت، رسول خدا (ص) را براى اقامه نماز میّت صدا زدند. هنگامى که آن حضرت به نماز ایستاد، جلو رفتم و گفتم: تو بر کسى نماز مىخوانى که در فلان روز چنین و چنان گفت؟ سپس کارهاى زشت او را یادآور شدم. رسول خدا (ص) لبخندى زد و فرمود: « از من دور شو » ولى من پافشارى مىکردم تا این که فرمود: » بین نماز خواند و نخواندن متحیر شدم و من نماز خواندن بر وى را انتخاب کردم و اگر بدانم که آمرزیده مىشود بیش از هفتاد بار بر وى نماز خواهم خواند... عمر مىگوید: پس از این حادثه بر جرأت خودم نسبت به رسول خدا تعجب مىکردم!!!.
البخاری الجعفی، محمد بن إسماعیل أبو عبدالله (متوفای256هـ)، صحیح البخاری، ج 1، ص 459، 1300، کتاب الجنائز، ب 85، باب مَا یُکْرَهُ مِنَ الصَّلاَةِ عَلَى الْمُنَافِقِینَ وَالاِسْتِغْفَارِ لِلْمُشْرِکِینَ، تحقیق د. مصطفى دیب البغا، ناشر: دار ابن کثیر، الیمامة - بیروت، الطبعة: الثالثة، 1407 - 1987 .
بخارى در روایت دیگرى مىنویسد:
فَقَالَ (رسول اللّه لابن عبد اللّه بن أبی) آذِنِّی أُصَلِّی عَلَیْهِ. فَآذَنَهُ، فَلَمَّا أَرَادَ أَنْ یُصَلِّیَ عَلَیْهِ جَذَبَهُ عُمَرُ رضى الله عنه فَقَالَ: أَلَیْسَ اللَّهُ نَهَاکَ أَنْ تُصَلِّیَ عَلَى الْمُنَافِقِینَ؟.
رسول خدا (ص) به پسر عبد الله بن أبى فرمود: اجازه بده بر پدرت نماز بخوانم، او هم اجازه داد. هنگامى که حضرت مىخواست نماز بخواند، عمر پیامبر را کشید و گفت: مگر خداوند تو را از نماز خواندن بر منافقان نهى نکرده است؟!.
البخاری الجعفی، محمد بن إسماعیل أبو عبدالله (متوفای256هـ)، صحیح البخاری، ج 1، ص 427، ح 1210، کِتَاب الْجَنَائِزِ، بَاب الْکَفَنِ فی الْقَمِیصِ الذی یُکَفُّ أو لَا یُکَفُّ وَمَنْ کُفِّنَ بِغَیْرِ قَمِیصٍ، تحقیق د. مصطفى دیب البغا، ناشر: دار ابن کثیر، الیمامة - بیروت، الطبعة: الثالثة، 1407 - 1987 .
و در روایت سوم آمده است:
ثُمَّ قَامَ یُصَلِّی عَلَیْهِ، فَأَخَذَ عُمَرُ بْنُ الْخَطَّابِ بِثَوْبِهِ فَقَالَ تُصَلِّی عَلَیْهِ وَهْوَ مُنَافِقٌ وَقَدْ نَهَاکَ اللَّهُ أَنْ تَسْتَغْفِرَ لَهُمْ.
پیامبر ایستاد تا بر جنازه او نماز بخواند، عمر لباس پیامبر را کشید و گفت: بر او که منافق است نماز مىخوانى؟ در حالى که خداوند تو را نهى کرده است که براى آنها استغفار کنی.
البخاری الجعفی، محمد بن إسماعیل أبو عبدالله (متوفای256هـ)، صحیح البخاری، ج 4، ص 1716، ح4395، کتاب التفسیر، باب ولا تُصَلِّ على أَحَدٍ منهم مَاتَ أَبَدًا ولا تَقُمْ على قَبْرِهِ، تحقیق د. مصطفى دیب البغا، ناشر: دار ابن کثیر، الیمامة - بیروت، الطبعة: الثالثة، 1407 - 1987 .
آیا این روش نشاندهنده برخورد نا درست با رسول خدا صلى الله علیه وآله
نیست؟ و آیا عمر بن خطاب احکام شرعى را از بنیانگذار آن بهتر مىدانسته
است؟ وآیا او مىتوانست براى رسول خدا صلى الله علیه وآله تعیین تکلیف کند؟
روشن است که رسول خدا صلى الله علیه وآله عملى را بدون اذن الهى انجام
نمى دهد و هر عمل و سخن و سیره اش منشأ وحیانى دارد.
قُلْ إِنَّمَا أَتَّبِعُ مَا یُوحَى إِلَىَّ مِنْ رَبِّی هَذَا بَصَائِرُ مِنْ رَبِّکُمْ وَهُدىً وَرَحْمَةٌ لِقَوْم
یُؤْمِنُونَ. الاعراف /203.
بگو: من تنها از چیزى پیروى مىکنم که بر من وحى مىشود این وسیله بینایى از طرف پروردگارتان و مایه هدایت و رحمت است براى جمعیّتى که ایمان مىآورند.
طبق آموزههاى قرآن کریم، مسلمانان حقّ اعتراض به عمل و رفتار رسول خدا
صلى الله علیه وآله وسلم را ندارند.
قرآن کریم مى فرماید:
وَمَا کَانَ لِمُؤْمِن وَلاَ مُؤْمِنَة إِذَا قَضَى اللهُ وَرَسُولُهُ أَمْراً أَنْ یَکُونَ لَهُمْ الْخِیَرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ وَمَنْ یَعْصِ اللهَ وَرَسُولَهُ فَقَدْ ضَلَّ ضَلاَلا مُّبِیناً. احزاب / 36 .
هیچ مرد و زن با ایمانى حق ندارد هنگامى که خدا و پیامبرش فرمانى صادر کنند،
اختیارى در کار خود داشته باشند و هر کس خدا و پیامبرش را نافرمانى کند به
گمراهى آشکارى گرفتار شده است.
اما در عین حال مىبینیم که خلیفه دوم در موارد بسیارى به عمل و رفتار رسول
خدا صلى الله علیه وآله وسلم شدیداً اعتراض مىکند.
هر کسی از شراره ای سوخت دل تو را حسن !!!
روزی امام حسن علیه السلام به فرزندان و بستگان خویش فرمود: «انی اموت بالسم;
من با سم به شهادت می رسم .» اهل بیت ایشان پرسیدند: چه کسی به شما سم
خواهد داد؟ فرمودند:
«جاریتی او امراتی ; کنیزم یا همسرم .» به او عرض کردند:
«اخرجها عن ملکک علیها لعنة الله; او را - که لعنت خدا بر او باد - ازملک خویش خارج
سازید .»
امام علیه السلام فرمودند: «هیهات من اخراجها و منیتی علی یدها; هرگز چنین نمی کنم
و حال آنکه آرزوی من به دست او محقق می شود .» .
«ما لی منها محیص و لو اخرجتها ما یقتلنی غیرها کان قضاء مقضیا و امرا واجبا من الله;
مرا گریزی از این شهادت نیست و اگر او را خارج کنم کسی غیر از او نیست که مرا بکشد
[درحالی که] شهادت من قضای حتمی و امر واجبی از ناحیه خداوند است .»
چند روزی از این خبر نگذشته بود که معاویه (لعنة الله علیه) همسر آن حضرت را فریب
داد و به واسطه او، آن حضرت را به شهادت رساند . امام علیه السلام درهنگام شهادت
به همسرش چنین فرمود: «یا عدوة الله! قتلتنی قاتلک الله اما والله لاتصیبن منی خلفا
و لاتنالین من الفاسق; عدو الله خیرا ابدا;
ای دشمن خدا!
تو مرا کشتی، خدا تو را بکشد، آگاه باش که به خدا سوگند! از من فرزندی باقی نخواهی
گذاشت و از [معاویه] فاسق و دشمن خدا به تو خیری نخواهد رسید .»
مناقب ابن شهر آشوب، ج 3، ص 175 .
..................... ............................................. ......................................................................................
از جنایات غیر قابل بخشش معاویه، به شهادت رساندن امام حسن ـ علیه السلام ـ ریحانه رسول خدا
- صلّی الله علیه و آله وسلّم - است که از نظر تاریخی کوچکترین تردیدی در آن وجود ندارد.
معاویه با ترتیب دادن توطئه ای که اساس کارش بر همان پایه بود، امام ـ علیه السلام ـ را به دست
همسرش «جعده» دختر «اشعث بن قیس» لعنت شده، به شهادت رساند.
زمانی که در سال 63 در واقعه «حَرّه» مدینه غارت شد، خانه این زن ملعونه نیز به تاراج رفت.اما...
به پاس خوش خدمتی او در به شهادت رساندن شوهرش، اموالش را به او بازگرداندند.
منابع بی شماری خبر به شهادت رساندن امام ـ علیه السلام ـ را توسط جَعْده و با توطئه معاویه
گزارش کرده اند.[1] به گزارش ابن حمدون، قرار بود جعده در برابر مسموم کردن امام ـ علیه السلام
ـ، یکصد هزار درهم دریافت کند.
بعدها نیز با یک قریشی ازدواج کرد و از او بچه دار شد. کودکان با دیدن این بچه به او گفتند:
«یابن مَسَمِّمَهِ الاَزواج؛ ای فرزند کسی که شوهرش را مسموم کرد[2]».
«هیْثم بن عَدی»گفته است که مسمومیت حسن - علیهاالسلام - به تحریک معاویه و توسط
دختر «سهَیل بن عمرو» صورت گرفت.[3]
آن حضرت چهل روز پس از مسمومیت بیمار بود تا روز به شهادت رسید.[4]
«ام بکر» دختر«مِسوَر» گوید: بارها به امام ـ علیه السلام ـ سم خوراندند، ولی هر بار از آن
رهایی می یافت تا آنکه مرحله آخر سم به قدری شدید بود که پاره های جگر امام حسن - علیهاالسلام
- از گلویشان خارج شد.[5]
پس از شهادت امام ـ علیه السلام ـ، طبق وصیت آن حضرت خواستند او را کنار قبر رسول خدا -
صلی الله علیه و آله وسلّم - دفن کنند، اما عایشه لعت الله با استناد به اینکه «بیتی لا آذن فیه»[6]
مانع این کار شد. مروان هم که آن زمان حکومت مدینه را داشت، اعلام کرد که اجازه چنین کاری
را نخواهد داد. امام حسن - علیه السلام - سفارش کرده بود که اگر مشکلی پیش آمد
آن حضرت را در کنار مادرشان در بقیع دفن کنند.[7]
عایشه لعنت الله علیه ، برای یک بار دیگر کنیه خود را نسبت به حضرت زهرا - علیها السلام -
و فرزند آن حضرت نشان داد.
زمانی که امام را برای دفن نزدیک قبر پیامبر - صلی الله علیه و آله و سلّم - آوردند،
عایشه لعنت الله گفت:
هذا الأمر لا یکون أبدا؛ چنین چیزی هرگز انجام نخواهد شد.[8]
ابوسعید خدری و ابوهریره به مروان گفتند:
آیا از دفن حسن بن علی در کنار جدش ممانعت می کنی در حالی که رسول خدا ـ
صلی الله علیه و آله و سلّم ـ او را سید جوانان اهل بهشت نامید.
مروان به تمسخر به آنها گفت:
اگر امثال شما حدیث پیامبر - صلی الله علیه و آله وسلّم - را روایت نمی کردند، ضایع شده بود.[9]
امام حسین - علیه السلام - به کنار قبر پیامبر - صلی الله علیه و آله و سلّم - رسید و فرمود:
اینجا را حفر کنید، سعید بن عاص که حاکم مدینه بود، خود را کنار کشید، اما مروان بنی امیه را
آماده کرده مسلح شدند.
مروان گفت:
چنین چیزی هرگز نخواهد شد. امام حسین - علیها السلام - فرمود:
به تو چه ارتباطی دارد، مگر تو والی شهر هستی؟ مروان گفت:
نه، امّا تا من زنده هستم اجازه این کار را نخواهم داد. امام حسین - علیها السلام -
از کسانی که در حلف الفضول همراه بنی هاشم بودند، کمک خواست.
اینجا بود که کسانی از بنی تیم، بنی زهره، بنی اسد و بنی جعوبه مسلح شدند.
امام حسین - علیها السلام - و پیروان هر یک پرچمی داشت و مروان نیز، و میان آنان تیراندازی نیز شد.
به هر حال شماری از مردم، امام حسین ـ علیه السلام ـ را راضی کردند تا به موجب وصیت
خود امام حسن - علیها السلام - که فرموده بود اگر قرار است خونی ریخته شود،
در همان بقیع کنار مادرش دفن شود، از اصرار خود دست بردارد.[10]
در نقلی آمده است:
مروان که این زمان معزول شده بود، با این اقدام خود قصد داشت تا معاویه را از خود راضی کند. [11]
مروان پس از آن که از دفن امام در بقیع جلوگیری کرد، این خبر را با آب و تاب برای معاویه نوشت. [12]
او می گفت:
چگونه فرزند قاتل عثمان لعنت الله ، درکنار پیغمبر - صلی الله علیه و آله و سلّم - دفن شود،
اما عثمان لعنت الله در بقیع؟[13]
بی شبهه مروان از کثیف ترین چهره های بنی امیه است که در تمام مدتی که حاکم مدینه بود،
با زبان تند خود، امام علی - علیها السلام - و بنی هاشم را دشنام می داد.
شهادت امام در یک روایت، در ربیع الاول سال 49، و در نقلی دیگر، ربیع الاول سال 50 هجری دانسته
شده است. [14] آنچه به نظر درست می آید، همان سال 49 هجری است. زمانی که امام
به شهادت رسید، بنی هاشم کسانی را به نقاط مختلف مدینه و اطراف فرستادند تا این
خبر را به گوش انصار برسانند. گفته شده است که هیچ کس در خانه خود نماند. [15]
زنان بنی هاشم تا یک ماه، هر روز برای وی مجلس عزا داشتند. [16]
طبری به نقل از امام باقر ـ علیه السلام ـ آورده است که مردم مدینه هفت روز به مناسبت
درگذشت فرزند پیامبر - صلی الله علیه وآله و سلّم - در ماتم نشسته و بازار را بستند.[17]
او می گوید: در مراسم دفن امام ـ علیه السلام ـ در بقیع، به قدری جمعیت بود که جای انداختن
سوزن نبود.[18]
خبر شهادت امام ـ علیه السلام ـ در بصره نیز شیعیان آن شهر را به عزا نشاند.[19]
پس از وفات امام مجتبی ـ علیه السلام ـ شیعیان کوفه، نامه تسلیتی به امام حسین - علیها السلام -
نوشتند. در آن نامه آمده بود که درگذشت امام از یک سو برای «تمامی امت » و از سوی دیگر برای
تو «و هذه الشیعه خاصه» مصیبت است.
این تعبیر نشان شکل گیری «شیعه» و حتی کاربرد کلمه شیعه به عنوان یک اصطلاح در حوالی
پنجاه هجری است.
آنان در این نامه با این القاب از امام مجتبی ـ علیه السلام ـ یاد کردند
«عَلَمُ الهُدی و نُورُ البِلاد» کسی که به او امید اقامه دین و اعاده سیره صالحان بود.
آنان اظهار امیدواری کردند که خداوند حق امام حسین - علیها السلام - را به او بازگرداند.[20]
این نامه باید یکی از اسناد اعتقادی و امامتی شیعه در کوفه تلقی شود.
«عمر بن بعجه»می گوید:
نخستین ذلتی که بر عرب وارد شد، وفات امام مجتبی - علیها السلام - بود.[21]
اندیشه قم/گردآوری:گروه قرآن سایت تبیان زنجان
http://www.tebyan-zn.ir/quran.html
[1] . ترجمه الامام الحسن- علیه السلام- ابن سعد ص175ـ176، انساب الاشراف ج3 ص55ـ88 استاد
محمودی در پاورقی صفحات مزبور خبر را از منابع متعددی نقل کرده است. در این میان ابن خلدون با
اعمال تعصب مذهبی، بر خلاف این همه شواهد تاریخی می گوید: و حاشا لمعاویه ذلک. تاریخ ابن
خلدون ج 2 ق2 ص18.
[2] . التذکره الحمدونیه ج،9 ص293ـ294.
[3] . انساب الاشراف ج 3 ص 59.
[4] . ترجمه الامام الحسن- علیه السلام-،ابن سعد، ص 176.
[5] . المنتخب من ذیل المذیل، ص 514.
[6] . تاریخ الیعقوبی ج2 ص225،عایشه در حالی که سوار بر قاطر بود،جلو آمد و این سخن را گفت.
بنا به نقل یعقوبی (همانجا) قاسم بن محمد بن ابی بکر نزد وی آمد و گفت:« یاعمّه! ما غسلنا
رؤوسنا من یوم الجمل الاحمر،أتریدین أن یقال یوم البغله الشهباء.» ما هنوز سرهای خود را از
(سرافکندگی) روز جمل سرخ نشسته ایم. آیا برآنی تا روزی هم به نام یوم البغله مشهور شود.
در این وقت عایشه برگشت.
[7] . انساب الاشراف ج3 ص61،64 نیز نکـ: پاورقی صص62-61.
[8] . ترجمه الامام الحسن- علیه السلام- ابن سعد ص184.
[9] . انساب الاشراف ج3 ص65؛ و مشابه آن در: ترجمه الامام الحسن- علیه السلام-
ابن سعد ص 184ـ185.
[10] . ترجمه الامام الحسن- علیه السلام- ابن سعد ص177ـ179.
[11] . همان ص180 و نکـ: ص187.
[12] . همان ص 188.
[13] . همان ص183 عثمان حتى در بقیع نیز دفن نشد چون مردم اجازه ندادند.
[14] . انساب الاشراف ج3 ص66؛ ترجمه الامام الحسن - علیه السلام- ابن سعد ص 183، 189، 190.
[15] . ترجمه الامام الحسن- علیهالسلام- ابن سعد ص 181 ؛ ترجمه الامام الحسن- علیه السلام-
ابن عساکر ش371.
[16] . ترجمه الامام الحسن- علیه السلام- ابن سعد ص 182؛ ترجمه الامام الحسن- علیهالسلام-
ابن عساکر ش338.
[17] . ترجمه الامام الحسن- علیعالسلام- ابن سعد ص182.
[18] . المنتخب من ذیل المذیل ص514؛ المستدرک علی الصحیحین ج3 ص173 ؛ ترجمهالامام
الحسن- علیه السلام- ابن سعد ص182؛ ترجمه الامام الاحسن- علیه السلام- ابن عساکر ش372.
[19] . مختصر تاریخ دمشق ج5 ص224.
[20] . تاریخ الیعقوبی ج 2 ص 228.
[21] . ترجمه الامام الحسن- علیه السلام- ابن سعد ص 183
************* *****************************************************************

اگر به زندگی امام حسن مجتبی (علیه السّلام) براساس گزارش های قرآنی و روایی و تاریخی نگاه گذرا شود به خوبی می توان دریافت که آن امام همام (علیه السّلام) الگوی کامل احسان بوده است.
خداوند در سوره انسان (هل اتی) گزارشی کامل از احسان و ایثارگری امام و خانواده آن حضرت (علیه السّلام) از پدر و مادر و برادر و خواهر بیان می کند.
آن حضرت (علیه السّلام) در خردسالی در زمانی که هر کودکی برای امور کوچک و جزیی گریه می کند و در برابر غذا و گرسنگی بی تابی می کند، نه تنها یک شبانه روز بلکه سه شبانه روز از غذای خویش می گذرد و همانند برادر خردسالش آن را به افراد فقیر و یتیم و اسیر می دهد. (انسان آیه8)
این خصوصیت و منش اخلاقی که در کنف تربیت رسول خدا (صلّی الله علیه و آله و سلّم) و امیرمؤمنان علی (علیه السّلام) و فاطمه (سلام الله علیها) پدید آمده بود، موجب شد که وی تا آخر عمر به عنوان یکی از محسنان و نیکوکاران روزگار مطرح باشد.
در روایات بسیاری از احسان و ایثارگری امام سخن به میان آمده است. در کتاب ارزشمند «الحیاه” که با ترجمه احمد آرام منتشر شده آمده است که امام حسن مجتبی «ع»، دو بار از همه مال خود دست کشید، و سه بار اموالش را در راه خدا تقسیم کرد، حتی کفشی را می بخشید و کفشی دیگر را نگاه می داشت (ج3، 301، ص299)
این که حضرت دو بار همه دارایی و ثروت خویش را میان خود و فقیران تقسیم کرد عملی است که از بسیاری برنمی آید و کم تر کسی به خود چنین جرأت می دهد که از آن همه اندوخته ها و مالی که به سختی و زحمت از راه کشاورزی و جهاد و تجارت به دست آورده دست بکشد و به دیگران بخشد. تنها خاندان اهل بیت (علیهم السلام) و پیروان صدیق ایشان هستند که از چنین منش و خلق و خویی بهره مند می باشند.
آن حضرت خود چنان بود که با عمل و گفتار دیگران را به احسان دعوت می کرد و می فرمود: تمام کردن احسان از آغاز کردن آن بهتر است.
چنان که از آن حضرت نقل کرده اند که می فرمود: هرکس احسان های خود را به زبان آورد بخشندگی خود را تباه کرده است. و یا می فرمود: احسان آن است که تأخیری در پیش و منتهی در پس نداشته باشد.
در روایات آمده است که مردی خدمت امام حسن (علیه السّلام) آمد و عرض کرد: ای فرزند امیرالمؤمنین به حق آن خدایی که نعمت بسیار بر شما کرامت فرموده تو را قسم می دهم که به فریاد من برسی و مرا از دشمنی که حرمت پیران را نگه نمی دارد و به کودکان و نوجوانان رحم نمی کند، نجات دهی.
امام پرسید: دشمن تو کیست تا از او دادخواهی کنم؟
آن مرد گفت: فقر است.
امام به خادم خود دستور داد: «هر چه مال در نزد تو هست به او بده».
او پنج هزار درهم حاضر کرد و به او داد.
امام (علیه السّلام) رو به مرد فقیر کرد و گفت: «تو را به خداوند متعال قسم می دهم که هر وقت این دشمن بر تو رو آورد شکایتش را نزد من بیاور تا از تو دفع شر کنم».
احسان و ایثار امام تنها در مال و اموال نبود بلکه هم چنان که در قرآن آمده، در برابر اعمال دیگران که خشم را به دنبال می آورد روش کظم الغیظ را پیش می گرفت (آل عمران آیه 134) و با عفو و گذشت احسان می نمود. چنان که در روایات آمده روزی امام (علیه السّلام) از راهی عبور می کرد مردی از اهل شام با آن حضرت روبرو شد و بدون مقدمه شروع به ناسزا گفتن نسبت به ایشان کرد. حضرت هیچ عکس العملی نشان نداد.
وقتی آن مرد از ناسزا گفتن باز ایستاد، امام به او نزدیک تر شد و با تبسم به او سلام کرد. آن گاه فرمود: «اگر اجازه بدهید حاضرم به شما کمک کنم. اگر چیزی لازم داری آن را برایت فراهم کنم یا اگر راه را گم کرده ای آن را به تو نشان دهم و اگر گرسنه ای ترا سیر کنم، اگر فقیری بی نیازت سازم. به هر حال اگر حاجتمندی حاضرم در برآوردن حاجت تو بکوشم».
چون مرد شامی این رفتار را از امام حسن دید، ناگهان به گریه افتاد و گفت: «اشهد انک خلیفه الله فی ارضه؛ گواهی می دهم که تو خلیفه خدا در روی زمین هستی».
در تاریخ آمده است که حسن بن علی (علیه السّلام) پس از جد بزرگوارش پیامبر اکرم (صلّی الله علیه و آله و سلّم) و پدر گرامی اش علی بن ابیطالب (علیه السّلام) از همه مردم زاهدتر بود.
شخصی به نام مدرک بن زیاد می گوید: روزی در یکی از باغ های ابن عباس بودیم. غذای مناسبی آوردند. امام حسن دستور دادند که کارگران و خدمت گزاران را جمع کنند و آن غذای خوب را به آنها بدهند.
مدرک می گوید: خود امام لب به آن غذا نزد و مشغول خوردن نان با قدری نمک شد.
وقتی به آن حضرت گفته شد شما چرا از آن غذای خوب میل نمی کنید، در جواب فرمودند: «ان ذاک الطعام احب عندی؛ این خوراک را بیشتر دوست دارم».
نگاهی گذرا به فرازهای زندگی آن حضرت
پیشوای دوم جهان تشیع در نیمه ماه رمضان سال سوم هجرت در شهر مدینه دیده به جهان گشود.
حسن بن علی (علیه السّلام) از دوران جد بزرگوارش چند سال را بیشتر درک نکرد؛ زیرا او تقریبا هفت سال بیش نداشت که پیامبر اسلام بدرود زندگی گفت.
پس از درگذشت پیامبر (صلّی الله علیه و آله و سلّم) تقریبا سی سال در کنار پدرش امیرمؤمنان (علیه السّلام) قرار داشت و پس از شهادت علی (علیه السّلام) شش ماه بر مسلمین خلافت کرد. آن امام والامقام در طول عمر مبارک خود دوبار تمام ثروت و دارایی خویش را در راه خدا بخشید و سه بار تمام اموال خود را وقف کرد.
به گفته مورخان، امام حسن مجتبی (علیه السّلام)، فردی شجاع، دلیر و مبارز بود و در غالب جنگ هایی که امام علی (علیه السّلام) حضور داشتند آن حضرت نیز حضور داشت.
امام حسن (علیه السّلام) مسئولیت امامت و رهبری شیعیان را در فضایی نابسامان به عهده گرفت. در این زمان امام (علیه السّلام) در برابر مکر معاویه قرار گرفت و ناچار شد صلح کند.
بی شک ارزش صلح امام حسن (علیه السّلام)، با توجه به شرایط زمانی و مکانی خاص خود، کمتر از جنگ و شهادت امام حسین (علیه السّلام) نبود. خیانت طرفداران ایشان، تهدید و تطمیع های معاویه و نهایتا تشکیل مثلث زر و زور و تزویر باعث بروز وقایعی شد که امام (علیه السّلام) را مجبور به امضای صلحنامه با معاویه کرد. در این شرایط امام مجتبی (علیه السّلام) منطقا و قاعدتا نمی توانست وارد مبارزه با معاویه گردد تا اینکه ایشان ناچار به پذیرش صلح تحمیلی شد.
براساس این صلحنامه، حکومت به این شرط که به کتاب خدا و سنت رسول او و سیره خلفای صالح، عمل کند به معاویه سپرده می شود. در ضمن، پس از معاویه خلافت به امام حسن (علیه السّلام) واگذار می گردید. همچنین معاویه براساس این صلحنامه ملزم شد که دشنام دهی به امیرالمؤمنین علی (علیه السّلام) و بد گفتن از ایشان در منابر را ممنوع سازد. در امان بودن یاران امام علی (علیه السّلام) عدم تعرض به آنان و محفوظ ماندن جان و مال و فرزند و ناموس شان از هر گزندی از دیگر مفاد این صلحنامه به شمار می رفت.
بی تردید می توان گفت صلح امام حسن (علیه السّلام)، چهره واقعی معاویه را آشکار ساخت و دستگاه جور او را به مردم شناساند. از این رو معاویه درصدد حذف فیزیکی امام برآمد و سرانجام، نقشه کشتن او را طراحی کرد.
امام حسن (علیه السّلام) در سال پنجاه هجری، به وسیله زهری که همسرش جعده به دستور معاویه به او خوراند، در 84 سالگی به شهادت رسید. مزار شریفش در قبرستان بقیع، در کنار سه امام معصوم دیگر است.
منبع: http://www.bashgah.net
تنظیم برای تبیان: گروه دین و اندیشه_شکوری
مطلب برگرفته از سایت تبیان

مقدمه
در سیماى تابناک امام حسن علیهالسلام مىتوان نظارهگر ابعاد مختلف از جمله شخصیّت علمى و قرآنى حضرت بود؛ هرچند لحظات زندگى امام حسن علیهالسلام آمیخته و متبرک با قرآن کریم بود و امام به مقتضاى امامت (پاسدارى از اندیشهها و مرزهاى قرآنى) آگاهترین، مأنوسترین و عاملترین فرد به کتاب الهى بود، اما به دلیل رویکرد محققان به موضوعاتى خاص (به ویژه صلح با معاویه) چنین فرازهاى درخشانى از سیماى حضرت کمتر مورد عنایت قرار گرفته است. بدینجهت شایسته است گوشههایى از زندگى قرآنى امام حسن مجتبى علیهالسلام را به تماشا بنشینیم.1
1. عشق به قرآن از خردسالى
مدینه محل نزول وحى الهى بود و حسن و حسین علیهماالسلام نوادگان رسول، شاهدان آن. از این رو حسن علیهالسلام از همان خردسالى با زلال وحى آشنا شد، شهدشیرین کلام الهى را چشید و شیفته آن شد و از کودکى به حفظ، قرائت، تفسیر و معارف قرآنى دل بست. نمونههایى از عشق حضرت و علاقه وى به وحى الهى را در فضاى معطّر عصر نبوى مرور مىکنیم.
الف) حفظ و بازخوانى کلام اللّه
شیخ ابوالفتوح نقل کرده که حسن بن على علیهماالسلام در هفت سالگى، در مجلس رسولاللّه صلىاللهعلیهوآلهوسلم حاضر مىشد. وحى را مىشنید و آن را حفظ مىکرد. آن گاه به خانه بر مىگشت و براى مادرش باز مىگفت. از این روى هر وقت على علیهالسلام به خانه بر مىگشت متوجه مىشد که همسرش فاطمه صلىاللهعلیهوآلهوسلم هم از آنچه نازل شده، مطلع است. یک روز که در این باره پرسید: فاطمه علیهاالسلام فرمود: از فرزندت حسن شنیدم. بعد از آن، روزى على علیهالسلام در خانه پنهان شد و حسن علیهالسلام طبق معمول به خانه آمد و خواست آنچه را شنیده بود، بازگوید، اما زبانش بند آمد. حضرت فاطمه شگفتزده شد و حسن گفت: مادرجان! تعجب نکن؛ زیرا بزرگوارى سخن مرا مىشنود و شنیدن او مرا (از سخن گفتن) باز داشته است.2
ب) درخت بلاها در بهشت
امام حسن علیهالسلام فرمود از جدم رسول خدا صلىاللهعلیهوآلهوسلم شنیدم که فرمود: درختى در بهشت هست که به آن «درخت بلاها» مىگویند. در روز قیامت بلادیدگان را مىآورند. نه محکمهاى برایشان برپا مىشود و نه میزانى نصب مىگردد. آنان را از پاداشها سرشار مىکنند. آن گاه این آیه را خواند: «انّما یُوَفّى الصابرون اجرهم بغیر حساب»؛3 شکیبایان بىحساب و کامل پاداش خود را در خواهند یافت.4
ج) مباهله و تطهیر
امام حسن علیهالسلام بعد از سازش با معاویه، از دوران کودکى خود و ماجراى مباهله و نزول آیه تطهیر یاد کرد و فرمود: پیامبر خدا از «انفس» پدرم را (براى مباهله) آورد و از «ابنا» من و برادرم و از «نساء» مادرم را. ما خاندان او و براى او هستیم. و او از ما و ما از او هستیم. و چون آیه تطهیر نازل شد، رسول خدا صلىاللهعلیهوآلهوسلم ما را در کساى خیبرى امسلمه گردآورد و فرمود: خدایا! اینان خاندان و دودمان من هستند. پلیدى (ناپاکى) را از ایشان بزداى و پاک و پاکیزهشان گردان... .5
امام حسن علیهالسلام مىفرمود: وقتى پیامبر صلىاللهعلیهوآلهوسلم از منبر به زیر آمد، عرض کردم: اى رسول خدا! تو حجّت بر همه آفریدههایى. فرمود: حسن جان! خداوند مىفرماید: «انّما انت منذر و لکل قوم هاد؛6تو فقط بیم دهندهاى و هر قومى هدایتگرى دارد.»
نقل رویاى رسول خدا صلىاللهعلیهوآلهوسلم
امام حسن علیهالسلام در پاسخ شخصى که به صلح اعتراض داشت، خاطره خود از رویاى پیامبر را این گونه نقل فرمود:«... رسول خدا در رویا بنىامیه را دید که یکى پس از دیگرى بر منبرش سخن مىگویند. این موضوع حضرت را ناراحت کرد. پس این آیه «انّا اعطیناک الکوثر) و این آیه «انّا انزلناه فىلیلة القدر و ما ادراک مالیلة القدر، لیلةالقدر خیر من الف شهر...»؛ «شب قدر بهتر از هزار ماه است» که در آن بنىامیه سلطنت کنند، نازل شد.7
از خُلق و خوى پیامبر صلىاللهعلیهوآلهوسلم
علامه مجلسى مىنویسد: مولاى ما حسن علیهالسلام فرمود: خداوند عزیز و با جلال، پیامبرش را به بهترین ادبها تربیت کرد و فرمود: «خذاالعفو وأمر بالعرف و اعرض عن الجاهلین»8؛ گذشت پیشه کن و به نیکى فرمان بده و از نادانان روى برگردان».
وقتى فرمان او را دریافت، فرمود: «و ما آتاکم الرسول فخذوه و ما نهاکم عنه فانتهوا»؛9 و آنچه را پیامبر به شما داد بگیرید و از آنچه بازداشت، باز ایستید.» و به جبرئیل فرمود: عفو چیست؟ گفت: با هرکه از تو برید و بپیوندى و به هرکه تو را محروم کرد، بدهى و از هرکه به تو ستم کرد، بگذرى. وقتى پیامبر آن را انجام داد، خدا وحى کرد «وانّک لعلى خُلُقٍ عظیم»10 و حقّاً تو خلق بزرگى دارى».11

عزّت بخش عرب
امام حسن علیهالسلام فرمود: خدا به وسیله پیامبر صلىاللهعلیهوآلهوسلم عرب را عزّت بخشید و هرکه را از ایشان خواست، بزرگى داد و فرمود: «و انّه لذکرلک و لقومک»12؛ و آن (عزّت دادن) یادآورى تو و امت تو است.13
اجابت آرزوى پیامبر صلىاللهعلیهوآلهوسلم
امام حسن علیهالسلام فرمود: وقتى پیامبر دعوتش را در مکه آشکار کرد... مشرکان او را به خروج از مکه به سوى مدینه ناچار کردند. حضرت رو به سوى مکه کرد و فرمود: خدا مىداند که تو را دوست دارم و اگر مردم تو مرا بیرون نمىکردند، هیچ شهرى را ترجیح نمىدادم و من از غمگین هستم. خدا به او پیام فرستاد کهاى محمد! خداى علىّ اعلى سلام مىرساند و مىگوید: به زودى تو را پیروزمند و سودمند و سالم و توانمند و غالب به این شهر بر مىگردانیم و این همان فرموده خداست. «انّ الذى فرض علیک القرآن، لرادّک الى مَعاد»14؛ در حقیقت همان کسى که این قرآن را به تو فرض کرد، تو را یقیناً به سوى وعده گاه بر مىگرداند.»15
2. در عصر علوى علیهالسلام
امام حسن علیهالسلام بعد از رحلت پیامبراکرم صلىاللهعلیهوآلهوسلم در محضر مادر بزرگوار و پدر گرامىاش نیز از معارف قرآنى بهرهها برد. در مجموعه سخنان حضرت مىتوان نمونههایى از این دوره را دید. امام حسن علیهالسلام گاهى آنچه را از امیرمؤمنان شنیده بود نقل مىفرمود و گاه به توضیح و بیان آیاتى که پیرامون حضرت بود، مىپرداخت. نمونههایى از این دو بخش را مىخوانیم:
الف) سخنى از پدر پیرامون عرش
امام حسن علیهالسلام ضمن بازگویى سخنان کعب الاحبار و امام على علیهالسلام ، به پرسش کعب از «وکان عرشه على الماء لیبلوکم ایّکم احسن عملاً»؛16 عرش خدا بر آب ود تا شما را امتحان کند که کدام یک نیکوتر عمل مىکنید. فرمود: امام على پاسخ داد: آرى! عرش خدا بر آب بود؛ وقتى که نه زمینى گسترده بود و نه آسمانى افراشته و نه صدایى شنیده مىشد و نه چشمهاى مىجوشید و نه فرشته مقربى و نه پیامبر مرسلى و نه ستارهاى که شبانه ره پوید و نه ماهى که راهى آسمان شود و نه آفتابى که بدرخشد. و عرش او بر آب بود؛ در حالى که با هیچ یک از آفریده خود انس نداشت و خود را تمجید و ستایش مىکرد. چنان که مىخواست باشد، بود. پس خواست مخلوقات را بافریند و به امواج دریاها زد و از آن همچون دودى که از بزرگترین آفریده خدا باشد، برخاست و با آن آسمان بسته را بنا کرد. سپس میان آن را بشکافت و زمین را از جایگاه کعبه ـ که وسط زمین است ـ گستراند و...»17
سخنرانى در محضر پدر
امام حسن علیهالسلام در یک سخنرانى در حضور امام على علیهالسلام فرمود: هان اى مردم! از پروردگارتان یاد بگیرید: «انّ اللّه اصطفى آدم و نوحاً و آل ابراهیم و آل عمران و علىالعالمین، ذرّیة بعضها من بعض واللّه سمیع علیم»18؛ ما فرزندانى از آدم، دودمانى از نوح، برگزیدهاى از ابراهیم، نسلى از اسماعیل و خاندانى از محمد هستیم. ما در میان شما مثل آسمان افراشته، زمین گسترده و آفتاب تابانیم و نیز مانند آن درخت زیتونیم که نه شرقى است و نه غربى و روغن آن خجسته است. پیامبر صلىاللهعلیهوآلهوسلم اصل آن است و علىشاخهاش، به خدا سوگند ما میوه آن درخت هستیم. پس هرکه به شاخهاى از آن درخت آویزد، نجات یابد و هرکس بازماند، در آتش باشد.19
با مردم کوفه، سخنى از عایشه
امام حسن علیهالسلام بعد از خواندن نامه امام على علیهالسلام به مردم کوفه فرمود: ... شما از پیمان شکنى طلحه و زبیر و همراه ساختن عایشه، آگاهید، کار عایشه از ناتوانى زنان و سستى رأى آنان است که خدا فرمود: «الرّجال قوّامون علىالنّساء»؛20 مردان سرپرست زنان هستند.21
د) نداى قرآنى هنگام شهادت پدر
27 رمضان امکلثوم نزد پدر رفت. على علیهالسلام از او خواست پشت در برود. امام حسن علیهالسلام فرمود: من بر درخانه نشسته بودم که شنیدم منادى و هاتفى گفت: «أفمن یلقى فىالنّار خیر ام من یأتى آمنا یوم القیامة»22؛ آیا کسى که در آتش افکنده مىشود، بهتر است یا کسى که در روز قیامت آسوده خاطر مىآید.23
درباره على علیهالسلام
علاوه بر این که امام حسن علیهالسلام در عصر پدر، با معارفى قرآنى از زبان وى آشنا شد، خودش نیز به تبیین و تفسیر و تطبیق آیاتى مربوط به حضرت امیرمؤمنان علیهالسلام مىپرداخت که برخى عبارتند از:
الف) زهد على علیهالسلام
امام حسن علیهالسلام در مجلس معاویه ضمن پاسخ به ناسزاهاى اهل مجلس فرمود:... و شما را به خدا سوگند مىدهم، آیا مىدانید که على علیهالسلام بود که خواستههاى نفسانى را بر خود حرام کرد و خدا فرمود: «یا ایهاالذین آمنوا لاتحرموا طیبات ما احل اللّه لکم»24؛ اى مؤمنان چیزهاى پاکى را که خدا بر شما حلال کرده است حرام نشمارید.25
ب) على علیهالسلام پیشگام پیشگامان
سلیم بن قیس مىگوید: امام حسن علیهالسلام فرمود: «والسابقون الأولون من المهاجرین والانصار و الذین ابتعوهم باحسان»؛26 و پیشگامان نخستین از مهاجران و انصار و کسانى که با نیکوکارى از آنان پیروى کردند، همان گونه که پیشگامان بر دیگران برترى دارند، پدرم على بن ابىطالب نیز، چون پیشتاز پیشگامان است، بر آنان برترى دارد. و فرمود: «أجهلتم سقایة الحاج و عمارة المسجد الحرام کمن آمن باللّه و الیوم الآخر و جاهد فى سبیل اللّه»؛ آیا سیراب ساختن حاجیان و آباد کردن مسجدالحرام را مانند کسى پنداشتهاید که به خدا و روز بازپسین ایمان آورده و در راه خدا جهاد کرده است؟ و (على علیهالسلام ) از رسول خدا صلىاللهعلیهوآلهوسلم پذیرفت و با جان خود او را یارى رساند... .27
ج) تطبیق مؤمن بر على علیهالسلام
علامه مجلسى مىنویسد: حسن بن على علیهماالسلام به ولید فرمود: چگونه على را ناسزا مىگویى با این که خدا در ده جاى قرآن او را مؤمن نامیده است و تو را فاسق؟28
د) تطبیق آیهاى دیگر بر على علیهالسلام
ابن شهرآشوب مىنویسد: شیرازى در کتابش با سند خود نقل کرده است: حسن بن على بن ابىطالب در باره آیه شریفه «فى اىّ صورةٍ شاءَ رکّبک»؛ به هر صورتى که خواست، تو را ترکیب کرد، فرمود: خداى سبحان على بن ابىطالب را در صُلب ابوطالب به صورت محمد صلىاللهعلیهوآلهوسلم آفرید، ازاین رو شبیهترین مردم به رسول خدا على بود و حسین بن على شبیهترین مردم به فاطمه است و من شبیهترین مردم به خدیجه کبرى هستم.29
ه.) تطبیق فاستوى على سوقه بر على علیهالسلام
علامه حلّى در تفسیر «فاستوى على سوقه»؛ بر ساقههاى خود استوار شد؛ از امام حسن علیهالسلام نقل مىکند که اسلام با شمشیر على استوار شد.30
3. رفتار قرآنى امام حسن علیهالسلام
الف) عفو و گذشت
امام حسن علیهالسلام که خود از اهل بیت علیهمالسلام است و در شمار پاکان از رجس قرار دارد، رفتارى برگرفته از آموزههاى قرآنى داشت که نمونهاى از آن پیرامون صفت عفو و گذشت را مىخوانیم: یکى از کارگران امام حسن علیهالسلام گناهى کرد که کیفر داشت. وقتى به دستور امام خواستند او را کیفر دهند، گفت: مولاى من! «والعافین عن النّاس»31 فرمود: تو را بخشیدم. گفت: «واللّه یحبّ المحسنین»32؛ فرمود: در راه خدا آزادى و دو برابر آنچه به تو بخشیدم، نزد من دارى.33
ب) موعظه قرآنى
موعظههاى امام حسن علیهالسلام هم رنگ و بوى قرآنى داشت. از جمله مىفرمود: اى فرزند آدم! از حرامهاى خدا خود را بازدار تا عابد باشى و به آنچه خدا قسمت تو کرده است راضى باش تا بى نیاز شوى و همسایگى همسایه خود را نیکودار تا مسلمان باشى و... اى فرزند آدم! از روزى که زاده شدى پیوسته در تباه عمر خود بودهاى. اینک باقى ماندهاش را براى آخرت خود دریاب که مؤمن توشه بر مىدارد و کافر سرگرم بهره کنونىاش است. امام بعد از این انذار، این آیه را تلاوت فرمود: «و تزوّدوا فانّ خیرالزاد التّقوى»34؛ براى خود توشه بردارید که به راستى بهترین توشه پرهیزکارى است.35
ج) توسّل قرآنى
شخصى براى بچهدار شدن از امام تقاضاى مطلبى کرد. امام فرمود: برتوباد به استغفار کردن. او مشغول انجام این توصیه شد تا جایى که گاه روزى تا هفتصد مرتبه استغفار مىکرد. وى به زودى صاحب ده فرزند شد. وقتى از امام دلیل این توصیه را پرسید: فرمود: آیا سخن خداى سبحان را در قصه هود نشنیدهاى؟«ویزدکم قُوَّةً الى قُوّتکم»36؛ و نیرویى بر نیروى شما بیفزاید و در قصه نوح نشنیدهاى«و یمددکم باموال و بنین»؛37 و شما را به اموال و پسران یاراى کند.38
د) زندگى با آیات قرآنى
علاوه برآنچه گفتیم، امام حسن علیهالسلام با آیات الهى زندگى مىکرد و در هر موقعیتى آیات مختلف قرآن کریم را تلاوت مىفرمود. گاه در نماز جمعه39، گاه در برخوردهاى شخصى، گاه در اجتماعات،40 گاه در میدان جنگ41 و... نمونهاى را مىخوانیم. شیخ طوسى مىنویسد: امام حسن علیهالسلام پس از وفات على علیهالسلام با مردم سخن گفت: ... هرکس مرا شناخت، شناخت. هرکسى نمىشناسد، من حسن، فرزند محمد، پیامبر خدا هستم. «واتبعت ملّة آبائى ابراهیم و اسحاق و یعقوب»؛42 و از آیین پدرانم ابراهیم و اسحاق و یعقوب پیروى کردم. من فرزند آن مژده دهنده و بیم دهنده و دعوت کننده به سوى خدایم. من آن چراغ تابانم. من فرزند آن پیامبر رحمت براى جهانیانم. من از آن خاندانم که خدا پلیدى را از ایشان زدود و پاکشان کرد. من از آن خاندانم که جبرئیل بر آنان نازل مىشد و از خانهایشان عروج میکرد. من از آن خاندانم که خدا محبّت و ولایت آنان را واجب کرد و در آیهاى که بر محمد نازل کرد فرمود: «قل لا اسئلکم علیه اجراً الاّ المودة فى القربى و من یقترف حسنةً»43؛ بگو به ازاى آن(رسالت) پاداشى از شما نمىخواهم مگر محبّت در باره خویشان و...؛ و به دست آوردن نیکى محبّت ماست.44
پی نوشت :
1. منبع اصلى ارجاعات پاورقى (موسوعة کلمات امام حسن(ع)) و ترجمه آن مىباشد که هر دو توسط پژوهشکده باقرالعلوم(ع) تدوین و به زیور طبع آراسته شده است.
2. بحارالانوار، ج 43، ص 338؛ انوارالبهیه، ص 76؛ المناقب، ج 4، ص 7.
3. زمر / 10.
4. المعجم الکبیر، ج 3، ص 92، ح 2760؛ مجمع الزوائد، ج 2، ص 305.
5. امالى طوسى، ص 559.
6. نور / 1؛ قدر /1ـ3؛بحارالانوار،ج18،ص127.
7 و 8 / اعراف / 199.
9. قلم / 4.
10. بحارالانوار، ج 78، ص 114.
11. زخرف / 44.
12. بحارالانوار، ج 23، ص 173.
13. قصص / 85.
14. بحارالانوار، ج 21، ص 121 و نمونههاى دیگر.
15. ر.ک. به: مقاتل الطالبین، ص 55، مقتل الحسین(ع)، ج 1، ص 114.
16. هود / 7.
17. تفسیر فرات کوفى، ص 183، ح 235.
18. آل عمران / 33.
19. بحارالانوار، ج 43، ص 358.
20. نساء / 34.
21. امالى طوسى، ص 718، ح 1518.
22. فصلت / 40.
23. الفتوح، ج 3 و 4، ص 282.
24. مائده / 87.
25. مقتل الحسین(ع)، ج 1، ص 114.
26. توبه / 100.
27. توبه / 19.
28. تفسیر فرات کوفى، ص 169، ح 217.
29. بحارالانوار، ج 35، ص 339.
30. انفطار / 8.
31. بحارالانوار، ج 24، ص 316؛ تفسیر نورالثقلین، ج 5، ص 522.
32. فتح / 29.
33. کشف الیقین، ص 368.
34 و 35. آل عمران/ 134.
36. بحارالانوار، ج 43، ص 352.
37. بقره / 197.
38. کشف الغمّه، ج 1، ص 572.
39 و 40. هود / 52.
41. مکارم الاخلاق، ص 327.
42. بحارالانوار، ج 32، ص 228؛ امالى صدوق، ص 82.
43. همان، ج 44، ص 33.
44. همان، ج 2، ص 82؛ امالى طوسى، ص 561؛ بحارالانوار، ج 10، ص 138.
45. یوسف / 38.
46. شورى / 23.
47. امالى طوسى، ص 269.
منبع:www.hawzah.net
تهیه: شکوری_گروه دین و اندیشه
مطلب برگرفته از سایت تبیان
دعای خیر امام حسن (علیه السلام)

امام حسن (علیه السلام) چندین بار از مدینه پیاده به مکه برای انجام حج رفت در یکی از این سفرها که از مدینه به سوی مکه راه افتاد، پاهایش بر اثر پیاده روی روی ریگهای خشک و سوزان ، ورم کرد. شخصی به آن حضرت عرض کرد: آقا اگر کمی سوار می شدید، پاهایتان بهتر می شد. امام فرمود: خیر وقتی به منزلگاه بعدی رسیدیم ، مرد سیاه چهره روغن فروشی پیدا می شود که فلان روغن را دارد آن را برایم بخر، به پاهایم می مالم خوب می شود. عده ای عرض کردند: پدران و مادرانمان بفدایت در پیش منزلی سراغ نداریم که در آنجا روغن بفروشند.
امام به راه خود ادامه داد، چند ساعتی نگذشته بود که همان مرد روغن فروش پیدا شد، امام فرمود: نزد او بروید و روغن را خریداری کنید نزد او رفتند و روغن خواستند، او گفت : برای چه کسی می خواهید؟ گفتند برای امام حسن (علیه السلام). روغن فروش گفت : مرا نزد آن حضرت ببرید وقتی که او را به حضور امام حسن (علیه السلام) بردند به امام عرض کرد: من نمی دانستم روغن را برای شما می خواهند و من حاجتی به تو دارم و آن اینکه دعا کن خداوند فرزند نیکوکار و پرهیزکاری به من بدهد، من وقتی از وطن بیرون آمدم همسرم نزدیک زایمانش بود.
من نمی دانستم روغن را برای شما می خواهند و من حاجتی به تو دارم و آن اینکه دعا کن خداوند فرزند نیکوکار و پرهیزکاری به من بدهد، من وقتی از وطن بیرون آمدم همسرم نزدیک زایمانش بود
امام حسن (علیه السلام) فرمود: خداوند پسر سالمی که پیرو ما است به تو خواهد داد. وقتی روغن فروش به منزلش رفت ، دید خداوند پسر سالمی به او داده است . همان پسر وقتی بزرگ شد به سید حمیری معروف گردیده و از شیعیان راستین و شاعران آزاده بود که در هر فرصتی از امامان (علیهم السلام) دفاع و حمایت می نمود، و فضائل علی (علیه السلام) را به قصیده در آورده بود و می خواند و هنگام مرگ علی (علیه السلام) ببالینش آمد. نام او اسماعیل بن محمد بود امام صادق (علیه السلام) به او فرمود: مادرت تو را سید نامید و این نام زیبنده تو است زیرا تو سید شاعران هستی . روزی اشعاری درباره مصائب امام حسین (علیه السلام) در حضور امام صادق (علیه السلام) خواند، قطرات اشک از دیدگان امام سرازیر شد و صدای گریه از منزل آن حضرت برخاست ، سرانجام امام (علیه السلام) امر به خودداری کرد.
منبع:داستان صاحبدلان، محمد محمدی اشتهاردی
مطلب برگرفته از سایت تبیان

عصر رسول خدا (ص) بود، حسن و حسین (ع) کودک بودند شخصی گناهی کرد و از شرم آن گناه ، مدتی مخفی شد و نزد رسول خدا (ص) نمی آمد تا اینکه آن شخص ، حسن و حسین (ع) را دید، آن دو را بر دوش خود سوار کرد و با همان حال به حضور رسول خدا (ص) آمد و عرض کرد: من گنهکارم ، در پناه خدا، و این دو آقازاده به حضور شما آمده ام تا مرا ببخشید رسول خدا (ص) وقتی که آن منظره را دید، آنچنان خندید که دستش را بر دهانش گذاشت ، سپس به آن مرد گنهکار فرمود: برو جانم تو آزاد هستی آنگاه به حسن و حسین فرمود: آن شخص در مورد عفو گناه خود، شما را شفیع قرار داد، در این هنگام آیه 64 سوره نساء نازل شد: ... ولو انهم اذ ظلموا انفسهم جائوک فاستغفروالله واستغفر لهم الرسول لوجدوا الله توابا رحیما: و اگر گنهکاران که بر اثر گناه به خود ستم کردند، به نزد تو (ای پیامبر) می آمدند و از خدا طلب آمرزش می کردند و پیامبر هم برای آن ها استغفار می کرد، خدا را توبه پذیر و مهربان می یافتند.
منبع: داستانهای شنیدنی از چهارده معصوم(علیهم السلام)، محمد محمدی اشتهاردی
تنظیم: گروه دین و اندیشه_شکوری
مطلب برگرفته از سایت تبیان
مرحوم قطب الدّین رواندى در کتاب خرایج خود آورده است :

روزى یک نفر از بلاد روم خدمت امام علىّ علیه السلام وارد شد و اظهار داشت : من یک نفر از رعیّت تو و از اهالى این شهر هستم .
حضرت فرمود: خیر، تو از رعیّت من و از اهالى این شهر نیستى ؛ بلکه تو از سوى پادشاه روم آمده اى و او چند سؤ ال براى معاویه فرستاده است و چون معاویه جواب آن ها را نمى دانست به من ارجاع شده است .
آن شخص اظهار داشت : بلى ، صحیح فرمودى ، معاویه مرا به طور محرمانه نزد شما فرستاد تا جواب مسائلم را از شما دریافت دارم ؛ و این موضوع را کسى غیر از ما نمى دانست .
پس از آن امیرالمؤ منین علىّ علیه السلام فرمود: آنچه مى خواهى از این دو فرزندم سؤ ال کن که جواب کافى دریافت خواهى داشت .
آن شخص گفت : از آن کسى که موهاى سرش تا روى گوشهایش آمده - یعنى ؛ حسن مجتبى علیه السلام - سؤ ال مى کنم .
و چون آن شخص رومى نزد امام حسن مجتبى علیه السلام آمد، پیش از آن که سخنى مطرح شود، حضرت به او فرمود: آمده اى تا سؤ ال کنى :
فاصله بین حقّ و باطل چیست ؟
و بین زمین و آسمان چه مقدار فاصله است ؟
و بین مشرق تا مغرب چه مقدار مسافت است ؟
و قوس و قزح - یعنى ؛ رنگین کمان - چیست ؟
و خنثى به چه کسى گفته مى شود؟
و آن ده چیزى که یکى از دیگرى محکم تر و سخت تر مى باشند کدامند؟
مرد رومى با حالت تعجّب گفت : بلى ، سؤ ال هاى من همین ها مى باشد.
امام حسن مجتبى علیه السلام در این موقع به پاسخ سؤ ال ها پرداخت و فرمود: بین حقّ و باطل چهار انگشت است ، آنچه با چشم خود دیدى حقّ و آنچه شنیدى باطل است .
فاصله بین زمین و آسمان به اندازه دعاى مظلوم بر علیه ظالم است و نیز تا جائى که چشم ببیند.
همچنین فاصله بین مشرق تا مغرب به مقدار سرعت گردش و حرکت خورشید در یک روز خواهد بود.
و امّا قوس و قزح : قوس علامتى است از طرف خداوند رحمان براى در اءمان ماندن موجودات زمین از غرق شدن و دیگر حوادث مشابه آن ؛ و قزح نام شیطان است .
... از مرگ محکم تر، و نیرومندتر مشیّت و اراده الهى است که مرگ را برطرف مى نماید - و در روز واپسین ، مردگان را زنده مى گرداند
و امّا خنثى به شخصى گفته مى شود که معلوم نباشد مرد است یا زن ، که اگر هیچ نشانه اى نداشته باشد، یا هر دو نشانه را موجود باشد به او گفته مى شود: ادرار کن ، پس اگر ادرارش به سمت جلو یا بالا بود مرد است و در غیر این صورت در حکم زن خواهد بود.
و امّا جواب آن ده چیز - به این شرح است - :
خداوند متعال سنگ را آفرید و به دنبالش آهن را به وجود آورد که همانا آهن سنگ را قطعه قطعه مى کند.
و سپس آتش را آفرید که آهن را گداخته و آب مى نماید.
و سخت تر از آتش آب است که آتش را خاموش مى کند.
و از آب شدیدتر، ابر مى باشد که آن را حمل و منتقل مى کند.
و از ابر نیرومندتر باد خواهد بود که ابر را به این سو، آن سو مى برد.
و از باد قدرتمندتر آن نیروئى است که باد را کنترل مى کند.
و از آن شدیدتر ملک الموت - عزرائیل - است که جان همه چیز را مى گیرد؛ و مى میراند.
و از آن مهمّتر خود مرگ است که جان عزرائیل را نیز مى رباید.
و از مرگ محکم تر، و نیرومندتر مشیّت و اراده الهى است که مرگ را برطرف مى نماید - و در روز واپسین ، مردگان را زنده مى گرداند –
- بحارالا نوار ج 43، ص 326، ح 5، الخرایج و الجرایح : ج 2، ص 572، ح 2.منبع: چهل داستان و حدیث زندگانی امام حسن (علیه السلام) عبداللّه صالحى
مطلب برگرفته از سایت تبیان
در زندگی امام حسن علیه السلام موارد گوناگونی از بیان اخبار غیبی وجود دارد که به برخی از آنها اشاره میشود:
1) زمانی امام حسین علیه السلام و عبدالله بن جعفر در تنگدستی واقع شده بودند. امام حسن علیه السلام یکی از روزهای ماه را نام برد و فرمود در آن روز از طرف معاویه هدایایی به آنان خواهد رسید. درست در همان روز فرستاده معاویه هدایایی برای آنان آورد.
2) روزی امام حسن به افراد خانواده اش فرمود:«من با زهر شهید میشوم.» پرسیدند:«چه کسی تو را مسموم می سازد؟» فرمود:«یکی از زنان یا کنیزانم.» گفتند:«از خود دورش کن، و از خانه ات خارجش ساز.» فرمود:«مگر قضای الهی قابل تغییر است؟ اگر او را از خود دور کنم، باز هم کشته شدن من به دست اوست، زیرا تقدیر الهی چنین رقم خورده است.» چیزی نگذشت که جعده، همسر امام، به دستور معاویه، امام را با سّمی که در شیر ریخته بود، به شهادت رساند.
3) روزی امام حسن علیه السلام در جایی نشسته بود که کسی وارد شد و گفت:«یابن رسول الله، خانه ات آتش گرفت!» امام فرمود:«نه، خانه من آتش نگرفته است.» پس از مدتی شخص دیگری وارد شد و گفت:«یابن رسول الله، خانه همسایه شما آتش گرفت، و ما یقین کردیم آتش به خانه شما هم سرایت میکند اما این اتفاق نیفتاد و آتش خاموش شد.»

در زندگی امام حسن علیه السلام موارد گوناگونی از بیان اخبار غیبی وجود دارد که به برخی از آنها اشاره میشود:
1) زمانی امام حسین علیه السلام و عبدالله بن جعفر در تنگدستی واقع شده بودند. امام حسن علیه السلام یکی از روزهای ماه را نام برد و فرمود در آن روز از طرف معاویه هدایایی به آنان خواهد رسید. درست در همان روز فرستاده معاویه هدایایی برای آنان آورد.
2) روزی امام حسن به افراد خانواده اش فرمود:«من با زهر شهید میشوم.» پرسیدند:«چه کسی تو را مسموم می سازد؟» فرمود:«یکی از زنان یا کنیزانم.» گفتند:«از خود دورش کن، و از خانه ات خارجش ساز.» فرمود:«مگر قضای الهی قابل تغییر است؟ اگر او را از خود دور کنم، باز هم کشته شدن من به دست اوست، زیرا تقدیر الهی چنین رقم خورده است.» چیزی نگذشت که جعده، همسر امام، به دستور معاویه، امام را با سّمی که در شیر ریخته بود، به شهادت رساند.
3) روزی امام حسن علیه السلام در جایی نشسته بود که کسی وارد شد و گفت:«یابن رسول الله، خانه ات آتش گرفت!» امام فرمود:«نه، خانه من آتش نگرفته است.» پس از مدتی شخص دیگری وارد شد و گفت:«یابن رسول الله، خانه همسایه شما آتش گرفت، و ما یقین کردیم آتش به خانه شما هم سرایت میکند اما این اتفاق نیفتاد و آتش خاموش شد.»
اذا حییتم بتحیه فحیوا باحسن منها
هر گاه کسی به شما تحیت گوید، پاسخ آن را به طور بهتر بدهید
مردی به امام حسن علیه السلام گفت : من از شیعیان شما هستم .
امام علیه السلام فرمود: ای بنده خدا اگر مطیع امر و نهی ما هستی راست می گوئی و اگر این گونه نیستی با ادعای مقام بلند تشیع که از آن بهره مند نیستی برگناهان خود نیفزا و به نگو من از شیعیان شما هستم . بلکه بگو من از دوستداران شما و دشمن دشمنان شما هستم و تو در نیکی و بسوی نیکی هستی .
عصر رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) بود، حسن و حسین (علیه السلام) کودک بودند شخصی گناهی کرد و از شرم آن گناه ، مدتی مخفی شد و نزد رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) نمی آمد تا اینکه آن شخص ، حسن و حسین (علیه السلام) را دید، آن دو را بر دوش خود سوار کرد و با همان حال به حضور رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) آمد و عرض کرد: من گنهکارم ، در پناه خدا، و این دو آقازاده به حضور شما آمده ام تا مرا ببخشید رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) وقتی که آن منظره را دید، آنچنان خندید که دستش را بر دهانش گذاشت ، سپس به آن مرد گنهکار فرمود: برو جانم تو آزاد هستی آنگاه به حسن و حسین فرمود: آن شخص در مورد عفو گناه خود، شما را شفیع قرار داد، در این هنگام آیه 64 سوره نساء نازل شد: ... ولو انهم اذ ظلموا انفسهم جائوک فاستغفروالله واستغفر لهم الرسول لوجدوا الله توابا رحیما: و اگر گنهکاران که بر اثر گناه به خود ستم کردند، به نزد تو (ای پیامبر) می آمدند و از خدا طلب آمرزش می کردند و پیامبر هم برای آن ها استغفار می کرد، خدا را توبه پذیر و مهربان می یافتند.
داوری امام حسن (علیه السلام)
عصر خلافت امام علی (علیه السلام) بود، قصابی را که چاقوی خون آلود در دست داشت ، در خرابه ای دیدند و در کنار او جنازه خون آلود شخصی افتاده بود، قرائن نشان می داد که کشنده او همین قصاب است ، او را دستگیر کرده و به حضور امام علی (علیه السلام) آوردند. امام علی (علیه السلام) به قصاب گفت : در مورد کشته شدن آن مرد، چه نظر داری ؟ قصاب گفت : من او را کشته ام .
امام بر اساس ظاهر جریان ، و اقرار قصاب ، دستور داد تا قصاب را ببرند و به عنوان قصاص ، اعدام کنند. در این حال که ماءمورین ، او را به قتلگاه می بردند، قاتل حقیقی با شتاب به دنبال ماءمورین دوید و به آنها گفت : عجله نکنید و این قصاب را به حضور امام علی (علیه السلام) بازگردانید. ماءمورین او را به حضور علی (علیه السلام) باز گرداندند، قاتل حقیقی به حضور علی (علیه السلام) آمد و گفت : ای امیر مؤمنان ! سوگند به خدا، قاتل آن شخص این قصاب نیست ، بلکه او را من کشته ام . امام به قصاب فرمود: چه موجب شد که تو اعتراف نمودی من او را کشته ام ؟ قصاب گفت : من در یک بن بستی قرار گرفتم که غیر از این چاره ای نداشتم ، زیرا افرادی مانند این ماءمورین ، مرا کنار جنازه بخون آغشته با چاقوی خون آلود بدست دیدند، همه چیز بیانگر آن بود که من او را کشته ام ، از کتک خوردن ترسیدم و اقرار نمودم که من کشته ام ، ولی حقیقت این است که من گوسفندی را نزدیک آن خرابه کشتم ، سپس ادرار بر من فشار آورد، در همان حال که چاقوی خون آلود در دستم بود، به آن خرابه برای تخلّی رفتم ، جنازه بخون آغشته آن مقتول را در آنجا دیدم ، در حالی که دهشت زده شده بودم ، برخاستم ، در همین هنگام این گروه به سر رسیدند و مرا به عنوان قاتل دستگیر نمودند. امیرمؤمنان علی (علیه السلام) فرمود: این قصاب و این شخص که خود را قاتل معرفی می کند را به حضور امام حسن (علیه السلام) ببرید تا او قضاوت نماید. ماءمورین آنها را نزد امام حسن (علیه السلام) آوردند و جریان را به عرض رساندند. امام حسن (علیه السلام) فرمود: به امیر مؤمنان علی (علیه السلام) عرض کنید، اگر این مرد قاتل ، آن شخص را کشته است ، در عوض جان قصاب را حفظ نموده است ، و خداوند در قرآن می فرماید: و من احیاها فکانّما احیا الناس جمیعا.
و هر کس انسانی را از مرگ نجات دهد، چنان است که گوئی همه مردم را نجات بخشیده است (مائده 32). آنگاه هم قاتل و هم آن قصاب را آزاد نمود، و دیه مقتول را از بیت المال به ورثه او عطا فرمود. به این ترتیب ، ارفاق و تشویق اسلام شامل حال آن قاتل شد که مردانگی کرد و موجب نجات یک نفر بی گناه گردید، و با این کار جوانمردانه اش ، تا حدود زیادی گناه خود را جبران نمود.
ای بنده خدا اگر مطیع امر و نهی ما هستی راست می گوئی و اگر این گونه نیستی با ادعای مقام بلند تشیع که از آن بهره مند نیستی برگناهان خود نیفزا و به نگو من از شیعیان شما هستم . بلکه بگو من از دوستداران شما و دشمن دشمنان شما هستم و تو در نیکی و بسوی نیکی هستی
جنگ جمل در بصره بین سپاه علی (علیه السلام) و سپاه طلحه و زبیر، در گرفت ، آتش جنگ شعله ور گردید، امیر مؤمنان علی (علیه السلام) پسرش محمّد حنفیّه را طلبید و نیزه خود را به او داد و فرمود: با این نیزه به دشمن حمله کن ، محمّد حنفیّه به سوی دشمن حرکت کرد، ولی در برابر گردان بنوضبّه قرار گرفت ، و نتوانست کاری انجام دهد، عقب نشینی کرد و به حضور پدر بازگشت ، هماندم امام حسن (علیه السلام) بر جهید و نیزه را از او گرفت و به میدان شتافت و مقداری با دشمن جنگید و باز گشت ، در حالی که نیزه اش خون آلود بود. محمّد حنفیّه وقتی که دلاوری امام حسن (علیه السلام) را دریافت ، صورتش (از شرمندگی) سرخ شد، امام علی (علیه السلام) به محمّد حنفیّه فرمود: لا تانف فانّه ابن النبی و انت ابن علی .
سرافکنده نباش ، زیرا حسن (علیه السلام) پسر پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) است تو پسر علی هستی .
حافظ ابونعیم اصفهانی از ابوبکر روایت می کند که گفت : پیامبر (صلی الله علیه وآله) در نماز بود، وقتی که به سجده رفت ، امام حسن (علیه السلام) که کودک بود آمد و بر پشت جدش رسول خدا (صلی الله علیه وآله) نشست ، رسول خدا آنقدر سجده را طول داد تا امام حسن (علیه السلام) پائین آمد، بعد از نماز ابوبکر به رسول خدا (صلی الله علیه وآله) عرض کرد: ای رسول خدا چطور در نماز این چنین به این کودک مدارا می کنی پیامبر (صلی الله علیه وآله) فرمود: ان هذا ریحانتی و ان ابنی هذا سید: این کودک گل من است، و این پسرم آقا است .

امام حسن(علیه السلام) در عین اینکه پارسا و عابد بود و بیست بار پیاده از مدینه به مکه برای انجام مناسک حج رفت ، و سه بار همه اموال خود را صدقه داد، خوشپوش و با وقار و آراسته بود. روزی با لباس خوب و تمیز سوار بر قاطر زیبا از منزل بیرون آمد، و با شکوه و نورانیت خاصی در کوچه های مدینه می گذشت و به بیرون شهر می رفت . یک نفر یهودی نزدیک آمد و عرض کرد: سوالی دارم ، امام فرمود: بپرس . او گفت : جدت رسول خدا (صلی الله علیه وآله) فرمود: الدنیا سجن المومن و جنه الکافر: دنیا برای مؤ من ، زندان است و برای کافر بهشت . ولی اینک می بینم تو از مواهب دنیا بهره مندی ولی من در سختی هستم ! امام حسن (علیه السلام) فرمود: این تصور تو غلط است که مؤ من باید از همه چیز محروم باشد، و اگر تو مقام ارجمند مؤ من را در بهشت با جایگاه پست جهنم برای کافر را مقایسه کنی ، و با دنیای مؤ من و کافر بسنجی بخوبی درمیابی که سخن رسول خدا (صلی الله علیه وآله) دست که دنیا برای مؤ من زندان است و برای کافر بهشت می باشد.
امام حسن (علیه السلام) چندین بار از مدینه پیاده به مکه برای انجام حج رفت در یکی از این سفرها که از مدینه به سوی مکه راه افتاد، پاهایش بر اثر پیاده روی روی ریگهای خشک و سوزان ، ورم کرد. شخصی به آن حضرت عرض کرد: آقا اگر کمی سوار می شدید، پاهایتان بهتر می شد. امام فرمود: خیر وقتی به منزلگاه بعدی رسیدیم ، مرد سیاه چهره روغن فروشی پیدا می شود که فلان روغن را دارد آن را برایم بخر، به پاهایم می مالم خوب می شود. عده ای عرض کردند: پدران و مادرانمان بفدایت در پیش منزلی سراغ نداریم که در آنجا روغن بفروشند. امام به راه خود ادامه داد، چند ساعتی نگذشته بود که همان مرد روغن فروش پیدا شد، امام فرمود: نزد او بروید و روغن را خریداری کنید نزد او رفتند و روغن خواستند، او گفت : برای چه کسی می خواهید؟ گفتند برای امام حسن (علیه السلام). روغن فروش گفت : مرا نزد آن حضرت ببرید وقتی که او را به حضور امام حسن (علیه السلام) بردند به امام عرض کرد: من نمی دانستم روغن را برای شما می خواهند و من حاجتی به تو دارم و آن اینکه دعا کن خداوند فرزند نیکوکار و پرهیزکاری به من بدهد، من وقتی از وطن بیرون آمدم همسرم نزدیک زایمانش بود. امام حسن (علیه السلام) فرمود: خداوند پسر سالمی که پیرو ما است به تو خواهد داد. وقتی روغن فروش به منزلش رفت ، دید خداوند پسر سالمی به او داده است . همان پسر وقتی بزرگ شد به سید حمیری معروف گردیده و از شیعیان راستین و شاعران آزاده بود که در هر فرصتی از امامان اهلبیت (علیهم السلام دفاع و حمایت می نمود، و فضائل علی (علیه السلام) را به قصیده در آورده بود و می خواند و هنگام مرگ علی (علیه السلام) ببالینش آمد. نام او اسماعیل بن محمد بود امام صادق (علیه السلام) به او فرمود: مادرت تو را سید نامید و این نام زیبنده تو است زیرا تو سید شاعران هستی . روزی اشعاری درباره مصائب امام حسین (علیه السلام) در حضور امام صادق (علیه السلام) خواند، قطرات اشک از دیدگان امام سرازیر شد و صدای گریه از منزل آن حضرت برخاست ، سرانجام امام (علیه السلام) امر به خودداری کرد.
ان هذا ریحانتی و ان ابنی هذا سید
این کودک گل من است، و این پسرم آقا است
روزی معاویه به امام حسن (علیه السلام) گفت : من از تو بهترم امام فرمود: چرا؟ او گفت : بخاطر اینکه مردم دور من اجتماع کرده اند.
امام فرمود: هیهات ، هیهات (چقدر این سخن تو دور از حقیقت است) ای فرزند جگر خوار! آنان که به دور تو جمع شده اند دو دسته اند:
1 - از روی زور و اجبار، در دور تواند
2 - از روی آزادی و اختیار، دسته اول بر اساس فرموده خداوند در قرآن معذورند.
اما دسته دوم ، گنهکارند و از فرمان خدا نافرمانی کرده اند. حاشا که من به تو بگویم : من بهتر از تو هستم زیرا در تو خوبی نیست تا من خوب تر از تو باشم ، ولی بدان که خداوند مرا از صفات پست دور ساخته و تو را از صفات نیک انسانی دور ساخته است .
پس از شهادت امام علی (علیه السلام) معاویه کم کم بر همه جهان اسلام مسلط شد، روزی با دارو دسته خود به کوفه آمد، طرفدارانش به او گفتند: حسن بن علی(علیه السلام) در نظر مردم کوفه بسیار محترم و محبوب است ، خوب است شما به منبر بروی و در و خطبه خود کاری کنی که آن حضرت از چشم مردم بیفتد. امام حسن (علیه السلام) از جریان آگاه شد، در مسجد پیش دستی کرد و قبل از سخنرانی معاویه برخاست و خطاب به مردم کرد و فرمود: ای مردم آیا اگر شما همه جهان را بگردید کسی را غیر از من و برادرم حسین (علیه السلام) می یابید که جدش رسول خدا (صلی الله علیه وآله) باشد؟ ما برای حفظ خونهای مردم دست از جنگ کشیدیم و حکومت در دست این طاغوت - اشاره به معاویه - قرار گرفت و این جز فتنه ای تا وقتش نمی یابم . معاویه گفت : منظورت چیست ؟
امام حسن (علیه السلام) فرمود: منظورم همان است که خدا خواسته است . معاویه به خشم آمد و بالای منبر رفت و در خطبه خود از علی (علیه السلام) و آل علی (علیه السلام) بدگویی کرد. امام حسن (علیه السلام) از پای منبر برخاست و خطاب به معاویه فرمود: ای فرزند زن جگر خواره آیا امیرمؤ منان(علیه السلام) را سبب می کنی به او ناسزا می گویی با اینکه پیامبر (صلی الله علیه وآله) فرمود: کسی که به علی (علیه السلام) ناسزا بگوید به خدا ناسزا گفته و خداوند چنین فردی را تا ابد وارد دوزخ می کند. آنگاه امام از روی بی اعتنایی به معاویه پشت کرد و به طرف منزل آمد و دیگر به آنجا برنگشت.
نجیح گوید: حسن بن علی علیه السلام را دیدم که مشغول خوردن غذا بود و سگی روبروی او قرار گرفته بود، هر لقمه ای که می خورد یک لقمه هم به آن سگ می داد. عرض کردم : یابن رسول اللّه ! این سگ را از خود دور نمی کنی ؟ حضرت فرمود: رهایش کن زیرا من از خداوند حیا می کنم که جانداری به من نگاه کند و من بخورم و به او نخورانم .
رهایش کن زیرا من از خداوند حیا می کنم که جانداری به من نگاه کند و من بخورم و به او نخورانم
امام حسن علیه السلام دوستی شوخ طبع داشت . روزی به خدمت او رسید. امام علیه السلام فرمود: شب را چگونه صبح کردی ؟ او در جواب گفت : یابن رسول اللّه ! شب را بر خلاف رضای خود و خدا و شیطان به صبح آوردم . امام علیه السلام خندید و فرمود چگونه ؟ عرض کرد: خدای عزوجل دوست دارد که او را اطاعت کنم و مرتکب معصیت او نشوم و من چنین نیستم و شیطان دوست دارد معصیت خدا کنم و او را اطاعت نکنم و این چنین هم نیستم و خودم دوست دارم هرگز نمیرم و این گونه نمی باشم . از این داستان استفاده می شود که امام علیه السلام با همه ابهت و بزرگی که داشتند به گونه ای با دیگران برخورد می کردند که آنها براحتی در محضر او بلکه با خود او شوخی می کردند و حضرت گوش می دادند و می خندیدند.
عربی که صورتش خیلی زشت و قبیح منظر بود سر سفره امام حسن مجتبی آمد و از روی حرص تمام غذا را خورد و تمام کرد. امام حسن علیه السلام که کرامتش برای همه معلوم بوده از غذا خوردن عرب خوشش آمد و شاد شد و در وسط غذا از او پرسید: تو عیال داری یا مجردی ؟ گفت : عیالمندم ، فرمود: چند فرزند داری ؟ گفت : هشت دختر دارم که من به شکل از همه زیباترم ، اما ایشان از من پرخورترند. امام تبسم فرمود: و او را ده هزار درهم انعام دادند و فرمودند: این قسمت تو و زوجه ات و هشت دخترت باشد.
صفار وقطب راوندی و دیگران از حضرت صادق (علیه السلام)روایت کرده اند که ((امام حسن (علیه السلام)در یکی از سفرها که به عمره میرفت.مردی از فرزندان زبیر در خدمت آن حضرت بود و به امامت آن حضرت اعتقاد داشت در یکی از منازل بر سر آبی فرود آمدند نزدیک آن آب درختان خرما بود که از بی آبی خشک شده بودند برای آن حضرت زیر درختی فرش انداختند و برای فرزندان زبیر در زیر درخت دیگردر برابر آن جناب آن مرد نگاهی به بالای کرد وگفت :اگر این درخت خشک نشده بود از میوه آن میخوردیم .حضرت فرمود رطب میخواهی ؟گفت :بلی . حضرت دست به سوی آسمان بلند کرد و دعایی کرد آن مرد نفهمید ناگاه آن درخت به اعجاز آن جناب سبز شد برگ آورد ورطب در آن به وجود آمد شتربانی که همراه ایشان بود گفت :به خدا سوگند جادو کرد .حضرت فرمود : وای بر تو این جادو نیست حق تعالی دعای فرزند پیغمبر خود را مستجاب کرد .))پس آن مقداررطب از آن درخت چیدند که برای همه اهل قافله بس بود .
منبع: راسخون( با تلخیص و اختصار)
مطلب برگرفته از سایت تبیان
قرآن در سخن امام حسن مجتبی (علیه السلام)

یکی از رسالتهای مهم امامان معصوم تبلیغ دین، بیان احکام و تفسیر قرآن است. میراث قرآنی باقی مانده و ارزشمند وجود مبارک امام حسن مجتبی(علیه السلام) از نمونههای اعلی و عظیم ذخایر تفسیری معصومان(علیهم السلام) است. در این مقاله با نگرش قرآنی و تفسیری امام حسن مجتبی(علیه السلام) آشنا میشویم.
منزلت و پیشوایی قرآن در زندگی
قرآن در آیات فراوانی به بیان منزلت رفیع و شأن والای خویش پرداخته است تا هیچ کس حجتی در رویگردانی از قرآن نداشته باشد و کسی هم که به قرآن روی میآورد، با معرفت و بینش در وادی آن گام نهد. اهل بیت(علیهم السلام) که عارف به حقیقت قرآن هستند، همپای آن، این منزلت و فضیلت را به خوبی تبیین کردهاند. اینک نمونهای از سخنان امام حسن مجتبی(علیه السلام) در این خصوص ذکر میشود:
اربلی از امام حسن(علیه السلام) نقل میکند که فرمود: در این قرآن، چراغهای نور و شفای سینههاست. پس باید سالک، در نور آن سلوک کند و با این ویژگی، دل خود را لگام زند؛ زیرا این اندیشیدن (و از نور قرآن بهرهبردن) حیات دل بیناست؛ همان سان که آدمی در تاریکی ها، با (تابش) نور، روشنایی میگیرد.[1]
دیلمی میگوید: امام حسن(علیه السلام)فرمود: در دنیا جز این قرآن، چیزی باقی نمانده است. پس آن را امام و پیشوای خود قرار دهید تا شما را به هدایت (فطرتتان) راهنمایی کند. سزاوارترین مردم به قرآن، کسی است که به آن عمل میکند؛ هر چند آن را حفظ نکرده باشد و دورترین مردم از قرآن، کسی است که به آن عمل نمیکند؛ هر چند آن را بخواند.[2]
در این حدیث، مقصود امام حسن(علیه السلام) این است که قرآن کریم را امام و پیشوای خویش در سیره عملی و زندگانی قرار دهید و بر اساس آن عمل کنید.
قرآن قاضی، اعمال در قیامت
امام حسن(علیه السلام) فرمود: این قرآن در روز قیامت میآید، در حالی که راهبر است و پیش برنده؛ مردمی را که حلال خدا را حلال، و حرام خدا را حرام گرفتهاند و به متشابهات قرآن، ایمان آوردهاند، به بهشت رهنمون میشوند و مردمی را که حدود و احکام الهی را تباه کردهاند و حرامهای خدا را حلال گرفتهاند، به آتش میراند.[3]
و نیز میفرمود: هر کس درباره قرآن، با رأی و پیش داوری خود سخن گوید و تفسیر کند، گر چه حق باشد، باز گناه کرده است.[4]
در این حدیث، مقصود امام حسن(علیه السلام) این است که قرآن کریم را امام و پیشوای خویش در سیره عملی و زندگانی قرار دهید و بر اساس آن عمل کنید.
قرآن و اهل بیت(علیهم السلام)
«عن الحسن بن علی (علیهما السلام) انه حمدالله تعالی و اثنی علیه و قال: وَ السّابِقُونَ اْلأَوّلُونَ مِنَ الْمُهاجِرینَ وَ اْلأَنْصارِ وَ الّذینَ اتّبَعُوهُمْ بِإِحْسانٍ[6] فکما أنَّ للسّابقین فضلهم علی من بعد هم کذلک لأبی علی بن أبی طالب(علیهم السلام) فضیلته علی السّابقین بسبقه السّابقین ... و عَلَّمَ رسول الله(صلی الله علیه و اله وسلم) النّاس
الصّلوات فقال: قولوا: اللّهم صلّ علی محمّد و آل محمّد کما صلیت علی إبراهیم و آل إبراهیم أنّک حمید مجید، فحقّنا علی کلّ مسلم أن یصلّی علینا مع الصّلاة فریضة واجبة من الله، وَ أحلَ الله رسوله الغنیمة و أحلّها لنا و حرّم الصّدقات علیه و حرّمها علینا، کرامة أکرمنا الله و فضیلة فضّلنا الله بها یعنی حسن بن علی(علیهما السلام) پس از حمد و ثنای خداوند فرمود : و پیشگامان نخستین از مهاجران و انصار، کسانی که با نیکوکاری از آنان پیروی کردند، پس همچنان که پیشگامان بر کسانی که پس از آنان هستند، برتری دارند، پدرم علی بن ابی طالب (سلام الله علیهما) نیز ـ چون پیشتاز پیشگامان است ـ بر پیشتازان برتری دارد ... و رسول خدا (صلی الله علیه و اله وسلم) صلوات را به مردم آموخت و فرمود : بگویید: خدایا! بر محمّد و آل محمد درود فرست؛ چنان که بر ابراهیم و آل ابراهیم درود فرستادی، همانا تو ستوده بزرگواری. پس حق ما بر هر مسلمانی، به عنوان یک فریضه واجب خداوندی، این است که در تشهّد هر نمازی، بر ما صلوات فرستد. و خدا غنایم را برای پیامبر خود حلال کرد و برای ما نیز، و صدقات را بر او حرام کرد و بر ما نیز، اینها کرامت و فضیلتی از خدا بر ماست».[7]
علامه مجلسی میگوید: امام حسن ضمن خطبهای فرمود:
«أنا من أهل البیت الّذین افترض الله مودّتهم علی کلَّ مسلم. فقال: ) قُلْ لا أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْرًا إِلاّ الْمَوَدّةَ فِی الْقُرْبی وَ مَنْ یَقْتَرِفْ حَسَنَةً نَزِدْ لَهُ فیها حُسْنًا([8] و اقتراف الحسنة مودّتنا أهل البیت؛[9]
امام حسن مجتبی(سلام الله علیه)برای مردم سخنرانی کرد و فرمود: من از آن خاندانم که خدا دوستی صمیمی آنان را بر هر مسلمانی، واجب کرد و فرمود: بگو به ازای آن (رسالت) پاداشی از شما خواستار نیستم، مگر دوستی درباره خویشاوندان، و هر کسی نیکی، محبّت ما خاندان پیامبر(صلی الله علیه و آله) است».
تفسیر آیات قرآنی
سیره و روایات تفسیری باقی مانده از کریم اهل بیت امام حسن مجتبی(سلام الله علیه) بسیار ارزشمند است و دست مایه بسیار مهم برای مفسّران و علاقهمندان به تفسیر قرآن به شمار میرود. ما به اختصار نمونههایی را ذکر میکنیم:
1. امام حسن مجتبی(سلام الله علیه) در تفسیر آیه شریفه إِنّا کُلّ شَیْءٍ خَلَقْناهُ بِقَدَر [10]فرمود: یعنی ما هر چیز را برای دوزخیان (نیز) به اندازه اعمالشان آفریدهایم.[11]
2. امام حسن مجتبی(سلام الله علیه) در تفسیر آیه شریفه وَ أَدْبارَ السّجُودِ [12] فرموده است: مقصود آن دو رکعت نماز مستحبی پس از نماز مغرب است.[13]
3.علی بن عیسی اربلی میگوید: شیخ کمال الدین طلحه گفت: خدای عزّوجلّ به امام حسن مجتبی(سلام الله علیه) در تبیین امور و مقاصد اموری که به تدبیر آنها میپرداخت، فطرتی تیز و ژرف نگر روزی کرده و برای اصلاح پایهها و مبانی دین، هوشمندی استواری به او بخشیده و سرشتی ویژه او کرده بود که خمیره آن، سرشار از صور و معانی دانش بود .... پس با اندیشه در خور ستایش و قریحه خود، با رستگاری میوههای اهداف دنبال شده را میچید، و در مسجد رسول خدا(صلی الله علیه و آله) مینشست، و مردم در اطرافش حلقه میزدند، و سخنانی میگفت که سوز عطش سؤال کنندگان را درمان میکرد و دستاویز گویندگان مخالف را میبرید.[14]
به عنوان نمونه، ابوالحسن علی بن احمد واحدی با سند خود، روایت میکند که مردی گفت: من وارد مسجد مدینه شدم و دیدم مردم دور یک نفر گرد آمدهاند و او از رسول خدا (صلی الله علیه وآله) سخن میگفت. به او گفتم: مرا از تفسیر آیه شریفه وَ شاهِدٍ وَ مَشْهُود [15] آگاه کن. گفت: بله، امّا «شاهد»، روز جمعه است و «مشهود»، روز عرفه. از او گذاشتم، و به یک نفر دیگر (که مردم اطرافش بودند و سخن میگفت) رسیدم. و همان سؤال را پرسیدم، گفت: بله، امّا «شاهد» ، روز جمعه است و «مشهود»، روز عید قربان. از او نیز گذاشتم، و نزد جوانی که صورتش همچون طلای سرخ میدرخشید و از رسول خدا(صلی الله علیه وآله) سخن میگفت، رسیدم و همان سؤال را پرسیدم، گفت: آری، امّا «شاهد»، محمّد(صلی الله علیه وآله) است و «مشهود»، روز قیامت. آیا نشنیدی که خدای سبحان میفرماید: «ای پیامبر ! ما تو را شاهد فرستادیم»[16] و نیز فرمود: «آن روز، روزی است که مردم را برای آن گرد میآورند و آن، روز «مشهود» است. (که جملگی در آن حاضرند).[17] پرسیدم: اوّلی کیست؟ گفتند: ابن عبّاس، و پرسیدم: دومی کیست؟ گفتند: ابن عمر، و پرسیدم: سومی کیست؟ گفتند: حسن بن علی بن ابی طالب(سلام الله علیهم)، و پاسخ حسن(سلام الله علیه) از همه بهتر بود.[18]
4. در تفسیر آیه شریفه ) فی أَیِّ صُورَةٍ ما شاءَ رَکّبَکَ( [19] آمده که ابن شهر آشوب میگوید: شیرازی در کتابش، با سند خود نقل کرده است که حسن بن علی بن ابی طالب(سلام الله علیهما) درباره آیه شریفه مذکور فرمود: خدای سبحان، علی بن ابی طالب(سلام الله علیهما) را در صلب ابوطالب، به صورت محمّد(صلی الله علیه وآله) آفرید. از این رو، شبیهترین مردم به رسول خدا(صلی الله علیه وآله) علی(علیه السلام) بود، و حسین بن علی(سلام الله علیهما) شبیهترین مردم به فاطمه(سلام الله علیها) است و من شبیهترین مردم به خدیجه کبری(سلام الله علیها) هستم.[20]
5. در فضیلت قرائت سه آیه آخر سوره حشر از امام حسن(سلام الله علیه) نقل شده که آن حضرت فرمود: هر کس چون صبح کند و سه آیه آخر سوره حشر را بخواند و در آن روز بمیرد، مهر شهدا (بر پروندهاش) خواهد خورد، و چون شب کند و بخواند و در آن شب بمیرد نیز ممهور به مهر شهدا میشود.[21]
برگرفته از مجله کوثر
تنظیم شده توسط موسوی
بخش قرآن تبیان
......................................................................
پینوشتها
[1] . کشف الغمة، ج1، ص573؛ بحارالانوار، ج78، ص112 و ج92، ص32.
[2] . إرشاد القلوب دیلمی، ص79.
[3] . کشف الغمة، ج1، ص537؛ موسوعة کلمات الامام الحسن7، ص364.
[4] . موسوعة کلمات الامام الحسن7، ص365.
[5] . مهج الدعوات، ج24، ح31؛ بحارالانوار، ج92، ص204، ح31.
[6] . توبه / 100.
[7] . تفسیر فرات کوفی، ص169، ح217.
[8] . شوری /23.
[9] . بحارالانوار، ج23، ص232، ح26.
[10] . قمر / 49.
[11] . التوحید، شیخ صدوق، ص382، ح30.
[12] . ق /40.
[13] . مستدرک الوسائل، ج3، ص62، ح3029.
[14] . ر.ک: موسوع کلمات الامام الحسن7، ص373ـ374
[15] . بروج / 3.
[16] . احزاب / 45.
[17] . همان.
[18] . الفصول المهمة، ص147؛ العوالم، ج 16، ص105، ح2.
[19] . انفطار / 8.
[20] . المناقب، ج4، ص2؛ تفسیر نورالثقلین، ج5، ص522، ح11.
[21] . الدّر المنشور، جلال الدین سیوطی، ج2، ص202؛ بحارالانوار، ج92، ص310، ح3؛ موسوعة کلمات الامام الحسن، بخش عقاید، ص373.
مراسم نامگذارى امام حسن مجتبی علیه السلام

داستان ولادت به گونهاى که در روایات شیخ صدوق(ره)در امالى و علل و عیون اخبار الرضا(ع)و روایات دیگر محدثین شیعه و اهل سنت آمده و از امام سجاد(ع) روایتشده این گونه است که فرمود:
چون فاطمه(س)فرزندش حسن را به دنیا آورد، به پدرش على(ع)عرض کرد: نامى براى او بگذار، على(ع)فرمود: من چنان نیستم که در مورد نامگذارى او به رسول خدا پیشى گرفته و سبقت جویم.در این وقت رسول خدا(ص)بیامد، و آن کودک را در پارچه زردى پیچیده، به نزد آن حضرت بردند.حضرت فرمود: مگر من به شما نگفته بودم که او را در پارچه زردنپیچید؟سپس آن پارچه را به کنارى افکند و پارچه سفیدى گرفته و کودک را در آن پیچید، آنگاه رو به على(ع)کرده فرمود: آیا او را نامگذارى کردهاى؟
عرض کرد: من در نامگذارى وى به شما پیشى نمىگرفتم!
رسول خدا(ص)فرمود: من هم در نامگذارى وى بر خدا سبقت نمىجویم!
در این وقتخداى تبارک و تعالى به جبرئیل وحى فرمود که براى محمد پسرى متولد شده، به نزد وى برو و سلامش برسان و تبریک و تهنیت گوى و به وى بگو: براستى که على نزد تو به منزله هارون است از موسى، پس او را به نام پسر هارون نام بنه!
جبرئیل از آسمان فرود آمد و از سوى خداى تعالى به وى تهنیت گفت و سپس اظهار داشت: خداى تبارک و تعالى تو را مامور کرده که او را به نام پسر هارون نام بگذارى. رسول خدا(ص)پرسید: نام پسر هارون چیست؟عرض کرد: «شبر».فرمود: زبان من عربى است؟ عرض کرد: نامش را«حسن»بگذار، و رسول خدا(ص)او را حسن نامید... (2)
و در برابر این روایت، روایات دیگرى هم در کتابهاى علماى شیعه و اهل سنت آمده که چون حسن(ع)به دنیا آمد، على(ع)او را«حرب»نامید، و چون رسول خدا(ص)اطلاع یافتبه على(ع)دستور داد آن نام را به«حسن»تغییر دهد... (3)
و یا اینکه على(ع)نام این نوزاد را«حمزه»گذارد و چون حسین به دنیا آمد نام او را«جعفر»گذارد، و پس از آن رسول خدا(ص)على(ع)راطلبیده و به او فرمود: به من دستور داده شده که نام این فرزند خود را تغییر دهم، سپس به على(ع)دستور داد که نام آن دو را«حسن»و«حسین»بگذارد، و على(ع)نیز به دستور آن حضرت عمل کرد... (4)
ولى همان گونه که صاحب کشف الغمه گفته است، این مطلب بعید به نظر مىرسد، و خلاف مشهور و ضعیف است، و مشهور همان است که در روایتبالا ذکر شد، و باقر شریف در کتاب حیاة الحسن این گونه روایات را از موضوعات و جعلیات دانسته و دلیلهایى بر این مطلب ذکر کرده که بهتر استبراى اطلاع بیشتر به همان کتاب مراجعه نمایید. (5)
و در روایات بسیارى از طریق اهل سنت آمده که این دو نام شریف«حسن»و«حسین»در جاهلیتسابقه نداشته و از نامهاى بهشتى است، و متن یکى از آن روایات که طبرى در کتاب ذخائر العقبى روایت کرده، این گونه است که عمران بن سلیمان گفته:
«الحسن و الحسین اسمان من اسماء اهل الجنة، ما سمیتبهما فى الجاهلیة» (6)
(حسن و حسین دو نام از نامهاى اهل بهشت است که در زمان جاهلیتسابقه نداشته است.)
انجام مراسم دینى و سنتهاى مذهبى
از جمله سنتهاى اسلامى درباره نوزاد، گفتن اذان و اقامه در گوش راست و چپ اوست که رسول خدا(ص)این سنت را درباره این نوزاد عزیز انجام داد، و پس از اینکه او را به دست آن حضرت دادند، در گوش راستشاذان و در گوش چپ او اقامه گفت (7) .
و نیز براى نوزاد جدید عقیقه کرد(یعنى گوسفندى براى او قربانى کرد (8) و یک ران آن را به قابله داد، و در برخى از روایات است که این کار را در روز هفتم انجام داد (9) .
و در روایت کلینى(ره)در کافى این گونه است که پس از عقیقه این دعا را خواند:
«...بسم الله عقیقة عن الحسن»
(به نام خدا این عقیقهاى است از حسن...)
و به دنبال آن نیز این دعا را خواند:
«اللهم عظمها بعظمه، و دمها بدمه، و شعرها بشعره، اللهم اجعله وقاءا لمحمد و آله» (10)
(خدایا استخوان آن در برابر استخوان این نوزاد، و گوشتش در برابر گوشت وى، و خونش در برابر خون او، و مویش در برابر موى او، خدایا آن را وسیله حفاظتى براى محمد و خاندانش قرار ده.)
و همچنین رسول خدا(ص)دستور داد موى سر نوزاد را در روز هفتم بتراشند و هم وزن آن نقره صدقه دهند، و سپس بر سر نوزاد«خلوق»-که نوعى عطر مخلوط بوده-مالید، و به دنبال آن به عنوان مذمت از رسم و شیوه معمول آن زمان که خون بر سر نوزاد مىمالیدند به اسماء که راوى حدیث است فرمود: «یا اسماء الدم فعل الجاهلیة»
(اى اسماء مالیدن خون بر سر نوزاد از کارهاى زمان جاهلیت است!)
و در پارهاى از روایات اهل سنت آمده که در روز هفتم مراسم ختنه نوزاد نیز انجام شد (11) ، ولى ظاهر روایات شیعه آن است که از جمله مختصات ائمه دین(ع)آن بوده که«مختون»(یعنى ختنه شده)به دنیا مىآمدند، جز آنکه به عنوان استحباب و سنت، صورتى (12) از این کار را انجام مىدادند... (13)
و از جمله سنتهاى نوزاد در اسلام تعویذ او به دعاست، یعنى براى سلامتى و حفظ او از چشم زخم و شیاطین جنى و انسى به وسیله خواندن یا نوشتن دعا او را در پناه خدا قرار داده و به خدا مىسپارند.
و طبق روایات بسیارى که در کتابهاى شیعه و اهل سنت آمده، رسول خدا(ص)دو فرزند خود حسن و حسین(ع)را به این دعا تعویذ فرمود:
«اعیذ کما بکلمات الله التامة من کل شیطان وهامة و من کل عین لامة» (14)
(شما را پناه مىدهم به کلمات تامه و کامله پروردگار از هر شیطان بدخواهى و از هر چشم زخمى.)
و در روایت دیگرى است که این گونه مىفرمود:
«اعیذ کما من عین العاین و نفس النافس» (15)
(شما را پناه مىدهم از چشم چشم زن، و نفس نفس زن.)
کنیه و القاب
و از جمله آداب و سنتهاى ولادت نوزاد پس از نامگذارى، تعیین کنیهبراى اوست که طبق حدیثى، امام باقر(ع)فرمود:
«انا لنکنى اولادنا فى صغرهم مخافة النبز ان یلحق بهم» (16)
(ما براى فرزندانمان در کودکى کنیه قرار مىدهیم، از ترس آنکه مبادا در بزرگى دچار لقبهاى ناخوشایند گردند.)
و کنیه آن حضرت بر طبق روایات بسیارى«ابو محمد»بوده و کنیه دیگرى نداشته است.
و اما القاب آن حضرت بدین شرح است: سبط، زکى، مجتبى، سید، تقى، طیب، ولى...
و مرحوم اربلى در کتاب کشف الغمة پس از نقل کنیه و القاب آن حضرت از روى کتابهاى اهل سنت گفته است: مشهورترین این القاب«تقى»است و بهترین و شایستهترین آنها همان است که رسول خدا(ص)او را بدان ملقب فرمود و آن«سید»است. (17)
پىنوشتها:
1.مستدرک حاکم، ج 3، ص 169، اسد الغابه، ج 2، ص 9، اکمال الرجال خطیب تبریزى، ص 627، حیاة الامام الحسن، ج 1، ص 59.
2.بحار الانوار، ج 43، ص 238، و به همین مضمون روایات بسیارى در کتب اهل سنت نقل شده که بیشتر آنها در ملحقات احقاق الحق، ج 10، ص 492 به بعد ذکر شده است.
3.بحار الانوار، ج 43، ص 251، حیاة الحسن باقر شریف، ج 1، ص 63، ملحقات احقاق الحق، ج 10، صص 501-492.
4.بحار الانوار، ج 43، ص 255، ملحقات احقاق الحق، ج 10، ص 498.
5.حیاة الامام الحسن بن على، ج 1، ص 63.
6.ملحقات احقاق الحق، ج 10، ص 488 و حیاة الامام الحسن بن على، ج 1، ص 63.و در مناقب ابن شهرآشوب از عمران بن سلیمان و عمرو بن ثابت نقل کرده که گفتهاند: «ان الحسن و الحسین اسمان من اسامى اهل الجنة و لم یکونا فى الدنیا»
7.بحار الانوار، ج 43، ص 239، مسند احمد بن حنبل، ج 6، ص 391، صحیح ترمذى، ج 1، ص 286، صحیح ابى داود، ج 33، ص 214، احقاق الحق، ج 11، صص 8-6.
8.و در برخى از روایات شیعه و اهل سنت آمده که دو گوسفند براى حسن(ع)و دو گوسفند براى حسین(ع)قربانى کرد، ولى روایتیک گوسفند مشهورتر و از نظر سند هم قوىتر از روایات دیگر است، چنانچه در حیاة الامام الحسن نیز بدان تصریح کرده است.
9 و 10.بحار الانوار، ج 43، صص 239 و 250 و 257.حیاة الامام، ج 1، ص 64.ملحقات احقاق الحق، ج 10، صص 17-511.
11.نور الابصار، ص 108، و ملحقات احقاق الحق، ج 10، ص 519 به نقل از مفتاح النجا بدخشى.
12.و به تعبیر روایات«امرار موسى»مىکردهاند.
13.سفینة البحار، ج 1، ص 379.
14.سفینه، ج 2، ص 287 و ملحقات احقاق الحق، ج 10، صص 520 و 524 و 527.
15.ملحقات احقاق الحق، ج 10، ص 527.
16.حیاة الامام الحسن(ع)، ج 1، ص 65.
17.بحار الانوار، ج 43، ص 255.
برگرفته از:
«زندگانى امام حسن مجتبى علیه السلام»، سید هاشم رسولى محلاتى
تنظیم: گروه دین و اندیشه_شکوری
مطلب برگرفته از سایت تبیان

«انا اعطیناک الکوثر فصل لربک و انحر. ان شانئک هو الابتر»
نخستین مظهر و نشانهی کوثر که بر دامان پاک فاطمهی اطهر (سلام الله علیها) پا به عرصهی گیتی نهاد امام حسن علیه السلام بود. نشانهای از تجلی مقدسترین پدیدهای که از خجستهترین پیوند برین انسانی، نصیب حضرت محمد صلی الله علیه و آله، علی مرتضی علیه السلام و فاطمه زهرا (سلام الله علیها) گردید. همان لؤلؤی که از برزخ دو اقیانوس نبوت و امامتبه ظهور پیوست ومعجزهی بزرگ «مرج البحرین یلتقیان، بینهما برزخ لا یبغیان، یخرج منهما اللؤلوء والمرجان» . (1) را تجسم بخشید و کلام خدا در کلمهی وجود چنین ظاهر شد. از نیایی الهام گیر و پدری پیشوا، وارثی برخاکیان و جلوهای برافلاکیان پدید آمد با وراثتی ابراهیمی، مقصدی محمدی، منهجی علوی، زهرهای زهرایی که عصای فرعون کوب موسی را در دست صلح آفرین عیسوی داشت و تندیس زندهی اخلاق قرآن بود و رایت جاودانگی اسلامی را در زندگی توام با مجاهده و شکیبایی تضمین کرد و بقاع امن و ایمان را به ابدیت در بقیع شهادت بر افراشت و مکتبش از خاک گرم مدینه به همه سوی جهان جهتیافت و با همهی مظلومیتش در برابر سیاهی و تباهی جبهه گرفت و به حقیقت اصالتبخشید و مشعلدار گمراهان و زعیم ره یافتگان گردید. حضرتش در بقیع بی بقعه; در جوار جدهی پدریش فاطمه بنت اسد، برادر زاده نازنینش امام سجاد علیه السلام و مضجع امام باقر و امام صادق علیهما السلام آرمیده است. (2)
امام حسن علیه السلام دوبار تمام ثروت خود را در راه خدا خرج کرد و سه بار داراییاش را به دو نصف کرده، نیمی را برای خود گذاشت و نصف دیگر را در راه خدا انفاق کرد
فرزند گرامی رسول الله و نخستین نوهی او در مقدسترین ماههای سال قمری یعنی پانزدهم (3) رمضان سال سوم هجرت چشم به جهان گشود.
امام مجتبی علیه السلام در دامان حضرت زهرا (سلام الله علیها) بزرگ شد. او از همان دوران کودکی از نبوغ سرشاری برخوردار بود وی با حافظهی نیرومندش، آیاتی را که بر پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نازل میشد، میشنید و همه را حفظ میکرد و وقتی به خانه میرفتبرای مادرش میخواند و حضرت فاطمه (سلام الله علیها) آن آیات و سخنان رسول الله صلی الله علیه و آله را برای حضرت علی علیه السلام نقل میکرد و علی علیه السلام به شگفتی میپرسید: این آیات را چگونه شنیده است؟ و زهرای مرضیه میفرمود: از حسن علیه السلام شنیدهام. (4)
به داستانی در این مورد توجه کنید:
«روزی علی علیه السلام پنهان از دیدگان فرزندش به انتظار نشست، تا ببیند فرزندش چگونه آیات را بر مادرش تلاوت میکند.امام حسن علیه السلام به خانه آمد و خواست آیات قرآن را برای مادرش بخواند; ولی زبانش به لکنت افتاد و از گفتار باز ماند و چون مادرش علت را پرسید، گفت: مادر جان! گویا شخصیتبزرگی در این خانه است که شکوه وجودش، مرا از سخن گفتن باز میدارد» . (5)
درس اخلاق
از امام مجتبی علیه السلام خواستند که سخنی و مطلبی دربارهی اخلاق نیکوی پیامبر صلی الله علیه و آله بگوید. او فرمود:
هر کس نیازی به حضور پیامبر صلی الله علیه و آله میبرد حاجتش رد نمیشد و هرچه در توان داشتبرای رفع نیاز مردم به کار میبرد و شنیدم پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود: هر کس نماز صبح را بگذارد، آن نماز بین او و آتش دوزخ دیواری ایجاد میکند. (6)
امام حسن علیه السلام از منظر رسول الله صلی الله علیه و آله
حضرت ختمی مرتبت صلی الله علیه و آله فضایل و امتیازات فرزندش امام حسن مجتبی علیه السلام را بین مسلمانان تبلیغ میکرد و از ارتباط او با مقام نبوت و علاقهی حقیقی که به وی داشت همهجا سخن میگفت.
آنچه از زبان پیامبر صلی الله علیه و آله در مورد حضرت مجتبی علیه السلام بیان شده است چنین است:
«هر کس میخواهد آقای جوانان بهشت را ببیند به حسن علیه السلام نگاه کند» . (7)
«حسن گل خوشبویی است که من از دنیا برگرفتهام». (8)
روزی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله به منبر رفت و امام حسن علیه السلام را در کنارش نشانید و نگاهی به مردم کرد و نظری به امام حسن علیه السلام انداخت و فرمود: «این فرزند من است و خداوند اراده کرده که به برکت و جود او بین مسلمانان صلح را برقرار سازد» . (9) یکی از یاران رسول الله صلی الله علیه و آله میگوید: پیغمبر صلی الله علیه و آله را دیدم که امام حسن علیه السلام را بر دوش میکشید و میفرمود: «خدایا من حسن را دوست دارم، تو هم دوستش بدار» . (10)
هر کس میخواهد آقای جوانان بهشت را ببیند به حسن علیه السلام نگاه کند
روزی پیامبر معظم اسلام صلی الله علیه و آله امام حسین علیه السلام را بر دوش گرفته بود، مردی گفت: ای پسر بر مرکب خوبی سوار شدهای. پیامبر فرمود: «او هم سوار خوبی است» . (11)
شبی پیغمبر خدا صلی الله علیه و آله نماز عشاء میخواند و سجدهای طولانی به جا آورد. پس از پایان نماز، دلیل را از حضرتش پرسیدند، فرمود: پسرم حسن، بر پشتم نشسته بود و ناراحتبودم که پیادهاش کنم. (12)
انس بن مالک نقل میکند که: رسول الله صلی الله علیه و آله دربارهی امام حسن علیه السلام به من فرمود:
ای انس! حسن فرزند و میوهی دل من است، اگر کسی او را اذیت کند، مرا اذیت کرده و هر کس مرا بیازارد، خدا را اذیت کرده است. (13)
زینب دختر ابو رافع میگوید: حضرت زهرا (سلام الله علیها) در هنگام بیماری رسول الله صلی الله علیه و آله هر دو فرزندش را نزد پیامبر صلی الله علیه و آله آورد و فرمود: اینان فرزندان شما هستند. اکنون ارثی به آنان بدهید. حضرت فرمود:
«شرف و مجد و سیادتم را به حسن علیه السلام دادم و شجاعت وجود خویش را به حسین علیه السلام بخشیدم» . (14)

امام حسن علیه السلام در طول زندگی پر برکتش همواره در راه هدایت و ارشاد مردم گام بر میداشت و شیوهی برخوردش با عموم مردم - حتی دشمنان - چنان جالب و زیبا بود که همه را به خود جذب میکرد.
مورخین نوشتهاند «روزی امام مجتبی علیه السلام سواره از راهی میگذشت. مردی شامی بر سر راه آن حضرت آمد و ناسزا گفت. وقتی که فحشهایش تمام شد، امام علیه السلام رو به او کرده و سلامش کرد! آنگاه خندید و گفت: ای مرد! فکر میکنم در این جا غریب هستی... اگر از ما چیزی بخواهی، به تو عطا خواهیم کرد. اگر گرسنهای سیرت میکنیم، اگر برهنهای میپوشانیمت، اگر نیازی داری، بینیازت میکنیم، اگر از جایی رانده شدهای پناهت میدهیم، اگر حاجتی خواسته باشی برآورده میکنیم، هماینک بیا و مهمان ما باش. تا وقتی که اینجا هستی مهمان مایی...
مرد شامی که این همه دلجویی و محبت را از امام مشاهده کرد به گریه افتاد و گفت:
«شهادت میدهم که تو خلیفهی خدا روی زمین هستی و خداوند بهتر میداند که مقام خلافت و رسالت را در کجا قرار دهد. من پیش از این، دشمنی تو و پدرت را به سختی در دل داشتم. اما اکنون تو را محبوب ترین خلق خدا میدانم.
آن مرد، از آن پس، از دوستان و پیروان امام علیه السلام به شمار آمد و تا هنگامی که در مدینه بود، همچنان مهمان آن بزرگوار بود. (15)
یکی دیگر از صفات برجستهی امام مجتبی علیه السلام انفاق و بخشش بیسابقهی اوست.
تاریخ نگاران نوشتهاند: امام حسن علیه السلام دوبار تمام ثروت خود را در راه خدا خرج کرد و سه بار داراییاش را به دو نصف کرده، نیمی را برای خود گذاشت و نصف دیگر را در راه خدا انفاق کرد. (16)
امام حسن علیه السلام ملجاء درماندگان، آرام بخش دلهای دردمندان و امید تهیدستان بود، هیچ گاه نشد که فقیری به حضور آن بزرگوار برسد و دستخالی برگردد. در همین مورد نقل کردهاند: مردی به حضور امام حسن علیه السلام آمد و اظهار فقر و حاجت کرد. امام حسن علیه السلام دستور داد تا پنجاه هزار درهم، به اضافهی پانصد دینار به او بدهند. مرد سائل حمالی را صدا زد که پولهایش را برایش ببرد. امام مجتبی علیه السلام پوستین خود را هم به آن مرد داد و فرمود: این را هم به جای کرایه به آن مرد بده. (17)
حسن گل خوشبویی است که من از دنیا برگرفتهام
پس از آن که حضرت علی علیه السلام در محراب عبادت خون خویش را به پای درخت توحید نثار کرد امام مجتبی غمگین در سوگ اسوهی صبر و بردباری، برفراز منبر رفت و بعد از حمد و سپاس خداوند در فرازی از سخنانش فرمود:
... لقد قبض فی هذه اللیلة رجل لم یسبقه الاولون بعمل ولا یدرکه الاخرون بعمل... (18)
«شب گذشته مردی از این جهان در گذشت که هیچ یک از پیشینیان - در انجام وظیفه و اعمال شایسته بر او سبقت نگرفتند و از آیندگان نیز کسی را یارای پا به پایی او نیست...
و سپس فرمود: علی علیه السلام در شبی رخت از جهان بست که در آن شب عیسای مسیح به آسمان عروج کرد، یوشع بن نون جانشین موسای پیامبر نیز در آن شب درگذشت.
پدرم در حالتی دنیا را ترک کرد که هیچ سیم و زر و اندوختهای نداشت. مگر تنها هفتصد درهم که از هدایای مردم به جا مانده بود که قصد داشتبا آن خدمتکاری بگیرد.
در اینجا، امام گریست و مردم نیز همصدا با حضرت مجتبی علیه السلام گریستند.
سپس ادامه داد: من پسر بشیرم، من پسر نذیرم، من از خانوادهای هستم که خداوند دوستی آنان را در کتاب خویش (قرآن) واجب کرده است آن جا که میفرماید:
«قل لا اسئلکم علیه اجرا الا المودة فی القربی ومن یقترف حسنة نزد له فیها حسنا..» . (19) بگو من هیچ پاداشی از شما بر رسالتم در خواست نمیکنم جز دوست داشتن نزدیکانم [ اهل بیتم] ; و هر کس کار نیکی انجام دهد، بر نیکیاش میافزاییم» .
بر این اساس دوستی ما - خاندان - همان حسنه و خوبی است که خداوند بدان اشاره کرده است.
سپس بر جای خود نشست.
در این هنگام «عبدالله بن عباس» برخاست و به مردم گفت: این فرزند پیامبر شما و جانشین امام علی علیه السلام است، اکنون او رهبر و امام شماست. بیایید و با او بیعت نمایید!
مردم گروه گروه به سوی حضرت مجتبی علیه السلام روی آوردند و بیعت کردند. سپس امام علیه السلام خطبهای بیان فرمود که در آن بر لزوم اطاعت از خدا و پیامبر و اولی الامر تاکید شده بود و مردم را از پیروی شیطان برحذر داشت و اهمیت ایمان و عمل خیر را یادآور گردید (20) .
امام مجتبی علیه السلام در سال چهلم هجرت و در سن 37 سالگی با مردم بیعت کرد و با آنها شرط کرد که: با هر که من صلح کنم شما هم صلح کنید، با هر که من جنگ کنم شما هم جنگ کنید و آنها قبول کردند (21) .
در ضمن امام علیه السلام نامهای به معاویه نوشت و او را دعوت به بیعت کرد و متذکر شد که اگر در امر ادارهی جامعه اخلال کند و جاسوس بگمارد با قاطعیتبرخورد خواهد کرد و در مورد دستگیری و اعدام دو جاسوس وی به او هشدار داد (22) .
معاویه در پاسخ امام نوشت:
... من از تو سابقه بیشتری دارم، پس بهتر آن که تو پیرو من باشی. من نیز قول میدهم که خلافت مسلمانان، پس از من با تو باشد و هر چه بیتالمال عراق است در اختیار تو خواهم گذارد... (23) و چنین بود که معاویه از پذیرش حق امتناع ورزید و نه تنها از بیعتبا امام حسن علیه السلام خودداری کرد، بلکه عملا به طرح توطئه علیه حضرت پرداخت و با خدعه و فریب و تطمیع، افرادی را برانگیخت تا نسبتبه قتل امام علیه السلام اقدام نمایند و سرانجام این امام مظلوم در بیتخودش به دست همسرش «جعده» زهر خورانده شد و به جای این که نوشی برای مولی باشد نیشی شد که جگر امام مجتبی علیه السلام را پاره کرد.
امام علیه السلام با دسیسه معاویه مسموم گردید... (24) و پس از چهل روز در روز بیست و هشتم ماه صفر سال پنجاهم هجری به شهادت رسید و در قبرستان بقیع به خاک سپرده شد. چونان خورشیدی در دل زمین (25) .
پی نوشت :
1) الرحمن، 19، 20 و 22.
2) با استفاده از مقدمهی مترجم کتاب زندگانی امام حسن علیه السلام تالیف باقر شریف القرشی.
3) تاریخ خلفاء، ص 73، سیوطی - دائرة المعارف بستانی واژهی حسن.
4) ترجمهی زندگانی امام حسن، ص59، باقر شریف القرشی.
5) همان، ص60.
6) اسد الغابه، ج2 ص185.
7) البدایة والنهایة، ج8 .
8) الاستیعاب، ج2.
9) مسند احمد حنبل، ج5 ص44.
10) البدایة والنهایة، ج8.
11) صواعق المحرقة، ص280- حلیة اولیاء، ص226.
12) الاصابه، ج2.
13) کنز العمال، ج6 ص222، متقی هندی.
14) ترجمهی اعلام الوری ص304، طبرسی.
15) ستارگان درخشان، ص42، محمد جواد نجفی.
16) تاریخ یعقوبی، ج2 ص215- اسد الغابه، ج2 ص13، تذکره سبط بن جوزی، ص196.
17) ستارگان درخشان، ص46.
18) ارشاد مفید، ص348- جلاء العیون مجلسی، ص378، تهران، انتشارات اسلامی، چاپ 1353.
19) شوری / 23.
20) زندگانی چهارده معصوم علیه السلام، ص543، عماد زاده .
21) جلاء العیون، ص378 .
22) ارشاد مفید، ص350 .
23) نهج البلاغه، شرح ابن ابی الحدید، ج16، ص35 .
24) پیشوای دوم، ص28 .
25) آفتابی در هزاران آیینه، ص119، جواد نعیمی.
نویسنده: سید عباس رفیعی پور
منبع: پایگاه حوزه
مطلب برگرفته از سایت تبیان
درباره سخاوت امام حسن - علیه السلام- روایات زیاد و جالبی نقل شده که برخی از آنها را ذیلا خواهید
خواند، و در حدیثی آمده که امام حسن - علیه السلام- هیچگاه سائلی را رد نکرد و در برابر درخواست
او «نه» نگفت،
و چون به آن حضرت عرض شد: چگونه است که هیچگاه سائلی را رد نمیکنید؟ پاسخ داد:
«انی لله سائل و فیه راغب و انا استحیی ان اکون سائلا و ارد سائلا و ان الله تعالی عودنی عاده،
عودنی ان یفیض نعمه علی، و عودته ان افیض نعمه علی الناس، فاخشی ان قطعت العاده ان
یمنعنی الماده» !
(من سائل درگاه خدا و راغب در پیشگاه اویم، و من شرم دارم که خود درخواست کننده باشم
و سائلی را رد کنم، و خداوند مرا به عادتی معتاد کرده، معتادم کرده که نعمتهای خود را بر من فرو ریزد،
و من نیز در برابر او معتاد شدهام که نعمتش را به مردم بدهم،
و ترس آن را دارم که اگر عادتم را ترک کنم اصل آن نعمت را از من دریغ دارد).
امام - علیه السلام- به دنبال این گفتار این دو شعر را نیز انشا فرمود:
«اذا ما اتانی سائل قلت مرحبا
بمن فضله فرض علی معجل
و من فضله فضل علی کل فاضل
و افضل ایام الفتی حین یسئل» [1]
(هنگامی که سائلی نزد من آید بدو گویم:
خوش آمدی ای کسی که فضیلت او بر من فرضی است عاجل.و کسی که فضیلت او برتر است
بر هر فاضل، و بهترین روزهای جوانمرد روزی است که مورد سؤال قرار گیرد،
و از او چیزی درخواست شود).
این هم داستان جالبی است:
ابن کثیر از علمای اهل سنت در البدایه و النهایه روایت کرده
که امام - علیه السلام- غلام سیاهی را دید که گرده نانی پیش خود نهاده و خودش لقمهای
از آن میخورد و لقمه دیگری را به سگی که آنجا بود میدهد.
امام - علیه السلام- که آن منظره را دید بدو فرمود:
انگیزه تو در این کار چیست؟
پاسخ داد:
«انی استحیی منه ان آکل و لا اطعمه» (من از او شرم دارم که خود بخورم و به او نخورانم!)
امام - علیه السلام- بدو فرمود:
از جای خود برنخیز تا من بیایم! سپس به نزد مولای آن غلام رفت و او را با آن باغی که در آن
زندگی میکرد از وی خریداری کرد، آنگاه آن غلام را آزاد کرده و آن باغ را نیز به او بخشید! [2]
چه نامه پر برکتی
ابراهیم بیهقی، یکی از دانشمندان اهل سنت، در کتاب المحاسن و المساوی [3]
روایت کرده که مردی نزد امام حسن - علیه السلام- آمده و اظهار نیازی کرد، امام - علیه السلام
- بدو فرمود:
«اذهب فاکتب حاجتک فی رقعه و ارفعها الینا نقضیها لک»
(برو و حاجت خود را در نامهای بنویس و برای ما بفرست ما حاجتت را برمیآوریم!)
آن مرد رفت و حاجت خود را در نامهای نوشته برای امام - علیه السلام- ارسال داشت
، و آن حضرت دو برابر آنچه را خواسته بود به او عنایت فرمود.شخصی که در آنجا نشسته
بود عرض کرد:
«ما کان اعظم برکه الرقعه علیه یابن رسول الله!»
(براستی چه پر برکت بود این نامه برای این مرد ای پسر رسول خدا!)
امام - علیه السلام- فرمود:
«برکتها علینا اعظم حین جعلنا للمعروف اهلا، اما علمت ان المعروف ما کان ابتداءا من غیر مسئله،
فاما من اعطیته بعد مسئله فانما اعطیته بما بذل لک من وجهه»
(برکت او زیادتر بود که ما را شایسته این کار خیر و بذل و بخشش قرار داد، مگر ندانستهای که
بخشش و خیر واقعی، آن است که بدون سؤال و درخواست باشد، و اما آنچه را پس از درخواست
و مسئلت بدهی که آن را در برابر آبرویش پرداختهای!)
و چه لقمه پر برکتی
قندوزی، از نویسندگان اهل سنت، در کتاب ینابیع الموده [4]
از حضرت رضا - علیه السلام- روایت کرده که امام حسن - علیه السلام- به خلاء [5]
رفت و لقمه نانی را در آنجا دید، پس آن را برداشت و با چوبی آن را پاک کرد و به غلامش داد،
و چون بیرون آمد آن را از آن غلام مطالبه کرد و غلام گفت:
«اکلتها یا مولای» ؟ (ای آقای من، من آن را خوردم!)
امام - علیه السلام- به او فرمود:
«انت حر لوجه الله» ! (تو در راه خدا آزادی!)
آنگاه فرمود: از جدم رسول خدا (ص) شنیدم که میفرمود:
«من وجد لقمه فمسحها او غسلها ثم اکلها اعتقه الله تعالی من النار، فلا اکون ان استعبد
رجلا اعتقه الله عز و جل من النار».
(کسی که لقمهای را افتاده ببیند و آن را پاک کرده یا بشوید و بخورد، خدای تعالی او را از آتش
دوزخ آزاد کند، و من چنان نیستم که مردی را که خدای عز و جل از آتش دوزخ آزاد کرده
به بردگی خود گیرم).
و چه شاخهگل پر برکتی
زمخشری در کتاب ربیع الابرار از انس بن مالک روایت کرده که گوید:
من در خدمت حسن بن علی - علیه السلام- بودم که کنیزکی بیامد و شاخه گلی را به
آن حضرت هدیه کرد.
حسن بن علی بدو گفت:
«انت حره لوجه الله» (تو در راه خدا آزادی!)
من که آن ماجرا را دیدم به آن حضرت عرض کردم:
کنیزکی شاخه گل بیارزشی به شما هدیه کرد و تو او را آزاد کردی؟
در پاسخ فرمود:
«هکذا ادبنا الله تعالی «اذا حییتم بتحیه فحیوا باحسن منها» و کان احسن منها اعتاقها» [6]
(اینگونه خدای تعالی ما را ادب کرده که فرمود:
«وقتی تحیهای به شما دادند، تحیتی بهتر دهید» و بهتر از آن آزادی اوست).
دفع دشمنی خطرناک از مردی به وسیله امام
از کتاب العدد روایت شده که گفتهاند مردی در حضور امام حسن - علیه السلام- ایستاده، گفت:
«یابن امیر المؤمنین بالذی انعم علیک بهذه النعمه التی ما تلیها منه بشفیع منک الیه بل انعاما
منه علیک، الا ما انصفتنی من خصمی فانه غشوم ظلوم، لا یوقر الشیخ الکبیر و لا یرحم الطفل الصغیر» !
(ای فرزندان امیر مؤمنان سوگند به آنکه این نعمت را به تو داده که واسطهای برای آن قرار نداده،
بلکه از روی انعامی که بر تو داشته آن را به تو مرحمت فرموده، که حق مرا از دشمن بیدادگر
و ستمکارم بگیری که نه احترام پیران سالمند را نگهدارد و نه بر طفل خردسال رحم کند!)
امام - علیه السلام- که تکیه کرده بود، برخاست و سر پا نشست و به آن مرد فرمود:
این دشمن تو کیست تا من شرش را از سر تو دور کنم؟
عرض کرد: فقر و نداری!
امام - علیه السلام- سر خود را به زیر انداخت و لختی فکر کرد و سپس سربرداشت و به خدمتکار
خود فرمود :
«احضر ما عندک من موجود» ؟ (هر چه موجودی داری حاضر کن!)
خدمتکار رفت و پنج هزار درهم آورد.
امام - علیه السلام- فرمود: این پول را به این مرد بده، آنگاه به وی فرمود:
«بحق هذه الاقسام التی اقسمت بها علی متی اتاک خصمک جائرا الا ما اتیتنی منه متظلما» [7]
(به حق همین سوگندهایی که مرا بدانها سوگند دادی که هرگاه این دشمنت برای زورگویی
نزد تو آمد حتما برای گرفتن حق خود نزد من آیی!)
دو نمونه از بزرگواریهای امام - علیه السلام-
محمد بن یوسف زرندی، از دانشمندان اهل سنت، در کتاب نظم درر السمطین روایت کرده که
مردی نامهای به دست امام حسن - علیه السلام- داد که در آن حاجت خود را نوشته بود.
امام - علیه السلام- بدون آنکه نامه را بخواند بدو فرمود:
«حاجتک مقضیه» ! (حاجتت رواست!)
شخصی عرض کرد:
ای فرزند رسول خدا خوب بود نامهاش را میخواندی و میدیدی حاجتش چیست و آنگاه بر طبق
حاجتش پاسخ میدادی؟
امام - علیه السلام- پاسخی عجیب و خواندنی داد و فرمود:
«اخشی ان یسئلنی الله عن ذل مقامه حتی اقرء رقعته» [8]
بیم آن را دارم که خدای تعالی تا بدین مقدار که من نامهاش را میخوانم از خواری مقامش
مرا مورد موآخذه قرار دهد).
علی بن عیسی اربلی در کشف الغمه و غزالی در کتاب احیاء العلوم و ابن شهر آشوب در مناقب
و بستانی در دائره المعارف خود با مختصر اختلافی از ابو الحسن مدائنی و دیگران روایت کردهاند [9]
که امام حسن - علیه السلام- و امام حسین - علیه السلام- و عبد الله بن جعفر [10]
شوهر حضرت زینب - علیه السلام- به قصد انجام زیارت حج خانه خدا از مدینه حرکت کردند
و چون بار و بنه آنها را از پیش برده بودند، دچار گرسنگی و تشنگی شدیدی شدند و در این خلال
به خیمه پیرزنی برخوردند و از او نوشیدنی خواستند!
پیرزن گفت: آب و نوشیدنی در خیمه نیست، ولی در کنار خیمه گوسفندی است که میتوانید
از شیر آن گوسفند استفاده کنید، آن را بدوشید و شیرش را بنوشید!
آنها رفتند و شیر گوسفند را دوشیده و خوردند، و سپس از او خوراکی خواستند.
زن گفت: جز همین گوسفند مالک چیزی نیستم و چیز دیگری نزد من یافت نمیشود،
یکی از شما آن را ذبح کنید تا من برای شما غذایی تهیه کنم؟
در این وقت یکی از آنها برخاست و گوسفند را ذبح کرد و پوستش را کند و آماده طبح نموده و آن زن نیز
برخاسته برای ایشان غذایی تهیه کرد و آنها خوردند و لختی بیاسودند تا وقتی که گرمای هوا
شکسته شد، برخاسته و آمادهرفتن شدند و به آن زن گفتند:
«یا امه الله نحن نفر من قریش نرید حج بیت الله الحرام فاذا رجعنا سالمین فهلمی الینا لنکافئک
علی هذا الصنع الجمیل»
(ای زن! ما افرادی از قریش هستیم که اراده زیارت حج بیت الله را داریم و چون سالم بازگشتیم،
نزد ما بیا تا پاداش این محبت تو را بدهیم!)
آنها رفتند، و چون شوهر آن زن آمد و جریان را شنید، خشمناک شده و او را سرزنش کرده، گفت:
«ویحک تذبحین شاتی لاقوام لا تعرفینهم ثم تقولین: نفر من قریش» ؟ !
(وای بر تو! گوسفند مرا برای مردمانی که نمیشناسی سر میبری، آنگاه به من میگویی:
افرادی از قریش بودند؟ !)
این جریان گذشت و پس از مدتی، فقر و نیاز، آن پیرزن و شوهرش را، ناچار به شهر مدینه کشانید
و چون سرمایه و کسب و کاری نداشتند به جمعآوری سرگین و پشگل مشغول شده و از این طریق
امرار معاش کرده و زندگی خود را میگذراندند.
در یکی از روزها پیرزن عبورش بر در خانه امام حسن - علیه السلام- افتاد و در حالی که
امام - علیه السلام- بر در خانه بود از آنجا گذشت و چون آن حضرت او را دید شناخت،
ولی پیرزن امام را نشناخت.در این وقت امام حسن - علیه السلام- به غلامش دستور داد به دنبال
آن پیرزن برود و او را به نزد وی بیاورد.
غلام برفت و او را بازگرداند و امام حسن - علیه السلام- بدو فرمود: آیا مرا میشناسی؟
گفت: نه!
فرمود: من همان مهمان تو در فلان روز هستم!
پیرزن گفت: پدر و مادرم بقربانت!
امام حسن - علیه السلام- دستور داد هزار گوسفند برای او خریداری کردند و با هزار دینار پول
همه را به او داد، و به دنبال آن نیز وی را به نزد برادرش حسین - علیه السلام- فرستاد.
امام حسین - علیه السلام- از آن زن پرسید: برادرم حسن چه مقدار بتو داد؟
عرض کرد: هزار گوسفند و هزار دینار!
امام حسین - علیه السلام- نیز دستور داد همان مقدار گوسفند و همان مقدار پول به آن پیرزن دادند،
و سپس او را به همراه غلام خود به نزد عبد الله بن جعفر فرستاد، و عبد الله از آن پیرزن پرسید:
حسن و حسین - علیهما السلام- چقدر بتو دادند؟
پاسخ داد: دو هزار گوسفند و دو هزار دینار!
عبد الله دستور داد: دو هزار گوسفند و دو هزار دینار به او دادند! و به او گفت:
اگر از آغاز به نزد من آمده بودی، من آن دو را به رنج و تعب میانداختم! [11]
و در کشف الغمه اربلی آمده که گوید:
این قصه در کتابها و داستانهای ائمه اطهار - علیه السلام- مشهور است، و در روایت دیگری
که از طریقی دیگر نقل شده اینگونه است که مرد دیگری نیز به همراه آنان بود و آن زن در آغاز نزد
عبد الله بن جعفر رفت و عبد الله بدو گفت:
«ابدئی بسیدی الحسن و الحسین»
(به آقایان من حسن و حسین آغاز کن!)
و چون به نزد امام حسن - علیه السلام- رفت آن حضرت یکصد شتر به او داد و امام حسین - علیه السلام
- نیز یکهزار گوسفند به او عنایت فرمود و چون به نزد عبد الله بن جعفر بازگشت و داستان خود را باز گفت،
عبد الله بدو گفت:
دو سرور من کار شتر و گوسفند را انجام دادند (و خیال مرا از این بابت آسوده کردند)
و سپس دستور داد هزار دینار به او پرداخت کردند...! در اینجا پیرزن به نزد آن مردی که از مردم
مدینه بود و در آن سفر همراه آن سه بزرگوار بود رفت، و چون ماجرا را برای آن مرد باز گفت
، وی بدان زن گفت:
«انا لا اجاری اولئک الاجواد فی مدی، و لا ابلغ عشر عشیرهم فی الندی،
و لکن اعطیک شیئا من دقیق و زبیب...»
(من هرگز به پای این سخاوتمندان بی بدل در جود نمیرسم و به یک دهم آنها نیز در بخشش
نخواهم رسید، ولی مختصری آرد و کشمش به تو میدهم!)
و به دنبال این ماجرا آن پیرزن آنها را گرفت و به دیار خود بازگشت. [12]
چه کسی همانند این جوانمردان است؟
از کتاب خصال شیخ صدوق (ره) روایت شده
که مردی نزد عثمان بن عفان رفت و از او ـ که بر درب مسجد نشسته بود ـ
درخواست بخششی کرد، عثمان دستور داد پنج درهم به او بدهند.
آن مرد گفت:
این مقدار دردی را از من دوا نمیکند، پس مرا به شخصی راهنمایی کن که حاجتم را برآورده سازد!
عثمان به گوشهای از مسجد که امام حسن و امام حسین - علیهما السلام- و عبدالله بن جعفر
در آنجا نشسته بودند، اشاره کرده گفت:
«دونک هؤلاء الفتیه» ! (به نزد این جوانمردان برو!)
آن مرد نیز متوجه آنها شده و حاجت خود را به ایشان معروض داشت!
حسنین - علیهما السلام- به آن مرد رو کرده گفتند:
«ان المسئله لا تحل الا فی احدی ثلاث، دم مفجع، او دین مقرح، او فقر مدقع ففی ایها تسئل»
(سؤال جز در یکی از سه چیز جایز نیست:
خونی فاجعه آمیز، یا بدهکاری دردآور و جانسوز، یا فقری که انسان را خاکستر نشین کند،
اکنون بگو: تو در کدامیک از این سه مورد سؤال میکنی؟)
پاسخ داد: در یکی از همین سه مورد است!
در اینجا امام حسن - علیه السلام- دستور داده پنجاه دینار به او بدهند،
و امام حسین - علیه السلام- چهل و نه دینار و عبد الله بن جعفر چهل و هشت دینار!
آن مرد پولها را گرفت و از نزد ایشان رفت و عبورش به عثمان افتاد، عثمان از او پرسید :
چه کردی؟ و آن مرد داستان خود و کرم و بزرگواری حسنین - علیهما السلام- و عبد الله بن جعفر
را برای او بازگو کرد و عثمان که دچار شگفتی شده بود گفت:
«من لک بمثل هوءلاء الفتیه؟ ! اولئک فطموا العلم فطما، و حازوا الخیر و الحکمه» [13]
(چه کسی همانند این جوانمردان است، اینان از پستان علم و دانش شیر خورده و خیر و حکمت
را نزد خود گرد آوردهاند).
نگارنده گوید: نظیر این روایت از عیون الاخبار ابن قتیبه نیز نقل شده، با چند تفاوت :
اول ـ آنکه به جای عثمان، عبدالله بن عمر ذکر شده.
دوم ـ آنکه امام حسن - علیه السلام- بدو فرمود:
«ان المسئله لا تصلح الا فی دین فادح، او فقر مدقع، او حماله مفظعه»
(سؤال شایسته نیست جز در بدهکاری سنگین، یا فقری که به خاک مذلت نشاند،
یا خونبهایی و یا بدهکاری که انسان را درمانده سازد؟) و آن مرد در پاسخ گفت:
یکی از همین سه چیز است.
سومـ اینکه در نقل مزبور آمده که امام حسن - علیه السلام- یکصد دینار به او داد
و امام حسین - علیه السلام- نود و نه دینار به او پرداخت کرد، چون خوش نداشت
که در بخشش و عطا همانند برادرش حسن - علیه السلام- عمل کرده باشد.
و تفاوت چهارم ـ آنکه در این روایت نامی از عبد الله بن جعفر ذکر نشده است.
اندیشه قم/گردآوری:گروه قرآن سایت تبیان زنجان
http://www.tebyan-zn.ir/quran.html
[1] . نقل از کنز المدفون سیوطی، (چاپ بولاق)، ص 234 و نور الابصار شبلنجی، ص.111
[2] . البدایه و النهایه، (چاپ مصر)، ج 8، ص.38
[3] . المحاسن و المساوی، (چاپ بیروت)، ص.55
[4] . ینابیع الموده (چاپ اسلامبول)، ص.225
[5] . ممکن است منظور «بیت الخلاء» باشد، و احتمال نیز دارد که منظور جایگاهی خلوت باشد.
[6] . ملحقات احقاق الحق، ج 11، ص.149
[7] . بحار الانوار، ج 43، ص.350
[8] . ملحقات احقاق الحق، ج 11، ص.141
[9] . بحار الانوار، ج 43، صص 348 ـ 341 و حیاه الامام الحسن (ع)، ج 1، صص 321 ـ.319
[10] . عبد الله بن جعفر ابن ابیطالب یکی از سخاوتمندان معروف عرب و از اشراف قریش محسوب میشد.
[11] . یعنی با پرداخت بیش از این مقدار آن دو بزرگوار را در محذور اخلاقی و مشکل دچار میکردم.
[12] . بحار الانوار، ج 43، ص.349
[13] . خصال صدوق، «باب الثلاثه».
با این کار جوابی به شبهه بی دلیل سنی ها یی که می گویند حضرت زهرا به شهادت نرسیده و به مرگ طبیعی از دینا رفته می دهیم !!! البته خود سنی ها خوب میدونند که حضرت صدیقه طاهره سلام الله علیها به مرگ طبیعی و عادی از دنیا نرفته بلکه شهیده شده ولی اگه اعتراف کنند که حضرت زهرا سلام الله علیها به شهادت رسیده خب طبیعتا نام قاتل رو هم باید بگویند . و اون قاتل کسی جز عمر بن خطاب نیست . اگر به این مساله اعتراف کنند دچار تناقض می شوند که پس ما چرا از قاتل بضعه الرسول پیروی میکنیم ؟
((تذکر برای دیدن تصویر در اندازه واقعی روی عکسها کلیک کنید))
در کتاب فرائد السمطین ج 2 ص 34 و ص 35
چاپ : موسسه المحمودی للباعه و النشر . بیروت – لبنان
مولف : امام الحرمین جوینی استاد ذهبی .
دو تصویر بالا ، تصویر صفحه ی ۳۴ است .ترجمه ی این قسمت :
روزی پیامبر صلی الله علیه واله نشسته بود . حسن بن علی بر او وارد شد . دیدگان پیامبر که بر او افتاد اشک الود شد سپس حسین بن علی بر او وارد شد پیامبر مجددا گریست . در پی ان دو فاطمه سلام الله علیها بر پدر وارد شد اشک پیامبر با دیدن فاطمه سلام الله علیها جاری شد سپس امیرالمومنین علی علیه السلام بر پیامبر وارد شد . پیامبر تا چشمانش به او افتاد بر او گریه کرد ...وقتی از پیامبر علت گریه بر فاطمه را پرسیدند . فرمود :
تصویر بالا ، تصویر صفحه ی ۳۵ است . ترجمه ی این قسمت :
زمانی که فاطمه را دیدم ، به یاد صحنهای افتادم که پس از من برای او رخ خواهد داد ، گویا میبینم ذلت وارد خانۀ او شده ، حرمتش پایمال گشته ، حقش غصب شده ، از ارث خود ممنوع گشته ، پهلوی او
شکسته شده و فرزندی را که در رحم دارد ، سقط شده ؛
در حالی که پیوسته فریاد میزند : وا محمداه ! ؛ ولی کسی به او پاسخ نمیدهد ، کمک می خواهد ؛ اما کسی به فریادش نمیرسد .او اول کسی است که از خاندانم به من ملحق میشود ؛ و در حالی بر من وارد میشود که محزون ، گرفتار و غمگین و شهید شده است .و من در اینجا میگویم : خدایا لعنت کن هر که به او ظلم کرده ، کیفر ده هر که حقش را غصب کرده ، خوار کن هر که خوارش کرده و در دوزخ مخلد کن هر که به پهلویش زده تا فرزندش را سقط کرده و ملائکه در این هنگام آمین می گویند .
در اینجا طبق حدیثی از رسول الله صلی الله علیه واله که نقل شده حضرت زهرا سلام الله علیها مورد هجمه واقع می شوند و شهیده می شوند نه اینکه به مرگ عادی و طبیعی از دنیا بروند حالا با مراجعه مطالب سال قبل و پستهای بعدی کاملا معلوم می شود این پیشگویی حضرت رسول اکرم صلی الله علیه واله درست بوده و قاتل که بوده
قبل از بیان این مدارک از همه خصوصا ساحت مقدس امام زمان -عج- معذرت می خواهم من به عنوان یک بچه سید دارم این فجایع به این صراحت نقل می کنم این مصائبی هست که باید هر مسلمانی باشرفی پایش خون گریه کند ولی چون اطلاع رسانی شود وحجت بر همه تمام شود مجبورم این وقایع رو نقل کنم .
نکته ما در سال گذشته هم به چندمورد این اسناد رجوع کرده بودیم ولی امسال اسکنها از نزدیکتر و خطوط هم علامت گذاری شده است.
((تذکر برای دیدن تصویر در اندازه واقعی روی عکسها کلیک کنید))
در کتاب الملل و النحل ج 1 ص 139 . مولف : شهرستانی
ترجمه ی قسمت مشخص شده :در روز بیعت عمر به شکم فاطمه زد و در اثر این ضربه ، جنین از شکم فاطمه سقط شد .و عمر دائما فریاد می زد : خانه را با هر کسی در آن است اتش بزنید و بسوزانید و در خانه جز علی ، فاطمه ، حسن و حسین نبود .
در کتاب :الوافی بالوفیات ج 6 ص 17
ترجمه:
در روز بیعت عمر به شکم فاطمه زد و در اثر این ضربه ، جنین از شکم فاطمه سقط شد .
درشرح نهج البلاغه ج 14 ص 352 مولف : ابن ابی الحدید معتزلی
خلاصه ای از ترجمه:
شیخ و استاد خود نقل میکند که وقتی ماجرای هبار بن الاسود (1) در نزد او نقل شد ، شیخ گفت : اگر هنگامی که این مردم به خانه فاطمه هجوم اوردند و او را ترساندند تا انچه که در شکم داشت سقط شد ، رسول خدا زنده بود ، حتما به مهدور الدم بودن کسی که فاطمه را ترسناده بود حکم می فرمود ( چه برسد به ضاربین و قاتلین حضرت زهرا ) ابن ابی الحدید به او می گوید : ایا انچه برخی از محدثان روایت کرده اند که "" فاطمه ترسید و محسن سقط شد "" را از قول شما روایت کنیم ؟ شیخ به او گفت نه ! از من نه این روایت و نه بطلان آن را نقل نکنید .
--------------------------------------
1)ماجرای هبار بن الاسود : در صفحه 352 ج 14 شرح ابن ابی الحدید نقل شده :که زینب دختر رسول الله صلی الله علیه واله هنگام هجرت از مکه به مدینه تحت تعقیب عده ای از کفار قرار می گیرد و در ان هنگام زینب حامله بود. هبار بن الاسود تیری به سوی هودج زینب نشانه میرود . و ان تیر به داخل هودجی که زینب در ان بود اصابت میکند و زینب هم در اثر ترس سقط جنین کرد و رسول الله صلی الله علیه و اله هبار را مهدور الدم خواند .
ما دراین پست قصد اسناد سوزاندن درب خانه فاطمه زهرا سلام الله علیها توسط عمر بن خطاب را بیان کنیم وثابت کنیم از کتب مهم خود جماعت عمری
تاریخ الطبری ج 3 ص 198 تالیف : محمد بن جریر الطبری
ترجمه قسمت مشخص شده :
زیاد بن کلیب از مغیره نقل میکند که : عمر بن الخطاب به سوی منزل علی رفت . در منزل او طلحه و زبیر و عده از مهاجرین بودند . عمر گفت : به خدا قسم همه شما را اتش میزنم یا اینکه برای بیعت بیایید بیرون.
مروج الذهب ج 3 ص 77 تالیف : المسعودی
ترجمه قسمت مشخص شده :
عروه بن زبیر در توجیه کار برادرش نقل میکند : برادرم هنگام محاصره نبی هاشم و جمع کردن هیزم برای آتش زدن انها به این علت با عمر و هم دستانش هماهنگ شد که قصد داشت بنی هاشم را وادار به بیعت کند چون انها از بیعت سر باز میزدند !!!!
انساب الاشراف ج 1 ص 586 تالیف : احمد بن یحی معروف به بلاذری
ترجمه قسمت مشخص شده :
ابو بکر علی را برای بیعت فراخواند ولی او سر پیچی کرد . در این هنگام عمر به سوی خانه علی رفت در حالی که در دستان او مشعلی از اتش بود . فاطمه او را بر درب خانه اش مشاهده کرد . فاطمه گفت : ای پسر خطاب ایا میخواهی درب خانه ی من را اتش بزنی و ما را بسوزانی ؟ عمر گفت : بله . این کار باعث محکم شدن دین پدرت میشود !
الامامه السیاسه ج 1 ص 12 تالیف : ابن قتیبه الدینوری چاپ مصر
ترجمه قسمت مشخص شده :
عمر به سوی خانه علی رفت و فریاد کشید تا یرون بیایند . ولی انها بیرون نیامدند . پس دستور داد تا هیزم بیاورند . عمر گفت : قسم به ان کسی که جان عمر در دست اوست یا بیرون بیایید یا خانه را با اهلش اتش میزنم . عده ای به عمر گفتند : ای ابا حفص در این خانه فاطمه است . عمر گفت : اگر چه فاطمه باشد ( خانه را به اتش میکشم )
السقیفه والخلافه ص 14 تالیف : عبد الفتاح عبد المقصود
ترجمه قسمت مشخص شده :
عمر و عده ای به سوی خانه علی و فاطمه و حسن و حسین رفتند در حالی که همراه انها هیزم و اتش بود .
به سبب امتناع از بیعت ، عمر آنجا را به اتش کشید . عده ای در حالی که از این کار منصرف شده بودند به عمر گفتند : ای ابا حفص در این خانه فاطمه است . عمر گفت : اگر چه فاطمه باشد (خانه را به اتش میکشم .)
ثبات الوصیه ص 123 تالیف : المسعودی صاحب کتاب مروج الذهب
ترجمه قسمت مشخص شده :
پس راه خانه علی را در پیش گرفتند و به او یروش بردند و درب خانه اش را اتش زدند و او را به زور بیرون کشیدند و چنان سیده النساء را میان در و دیوار فشار دادند که محسن او سقط شد و علی را برای بیعت بردند و به علی گفتند بیعت کن او گفت این کار را نمیکنم انها گفتند اگر بعیت نکنی تو را میکشیم ....
امیرالمؤمنین امام علی (علیه السلام) ✱
اى مردم رنگارنگ، و دلهاى پریشان و پراکنده؛ که بدن هایشان حاضر و عقل هایشان
از آنها غایب و دور است. من شما را به سوى حق مى کشانم، اما چونان گوسفندانى
که از غرش شیر فرار کنند مى گریزید. هیهات که با شما بتوانم تاریکى را از چهره عدالت
بزدایم، و کجى ها را که در حق راه یافته راست نمایم.
[یحذر من فتنة الدنیا]
أَلاَ وإنَّ الدُّنْیَا دَارٌ لاَ یُسْلَمُ مِنْهَا إِلاَّ فِیهَا، وَلاَ یُنْجَى بِشَیْءٍ کَانَ لَهَا، ابْتُلِیَ النَّاسُ بِهَا فِتْنَةً،
فَمَا أَخَذُوهُ مِنْهَا لَهَا أُخْرِجُوا مِنْهُ وَحُوسِبُوا عَلَیْهِ، وَمَا أَخَذُوهُ مِنْهَا لِغَیْرِهَا قَدِمُوا عَلَیْهِ وَأَقَامُوا
فِیهِ؛ فَإِنَّهَا عِنْدَ ذَوِی الْعُقُولِ کَفَیْءِ الظِّلِّ، بِیْنَا تَرَاهُ سَابِغاًحَتَّى قَلَصَ وَزَائِداً حَتَّى نَقَصَ.
بدانید،که دنیا سرایى است که کس از گزند آن در امان نماند،مگر به اعمال نیکى که هم
در دنیا به جاى مى آورد.رهایى نیستبراى کسى که در انجام دادن اعمال،همه همتش
دنیا باشد. اهل دنیا گرفتار دنیا شده اند تا امتحان خود را بدهند.آنچه از دنیا،براى
دنیا،مىگیرند،باید که واپس نهند و حساب آن پس دهند.و آنچه از دنیا براى توشه آخرت
مى گیرند،چنان است،که آن را پیشاپیش فرستادهاند و در آن جهان ازنعمت آن بهره یابند.
دنیا در نزد خردمندان همانند سایه زوال ظهر است،که هنوزگسترده نشده،روى به کوتهى
نهد و هنوز افزون نشده، نقصان پذیرد.

مولا علی علیه السلام فرمود :
در شگفتم از بخیل که فقرى را،که همواره از آن مىگریزد،بشتابمىطلبد و آن توانگرى
را،که در طلب اوست،از دست مىدهد.پس در دنیا،زندگیشبه زندگى بینوایان ماند و در
آخرت چون توانگران از او حساب مىکشند.
و در شگفتم از متکبر که دیروز نطفه بود و فردا مردارى بیش نخواهد بود.
و در شگفتم از کسى که در خدا شک مىکند و آفریدگان خدا را مىبیند.
و در شگفتم از کسى که مرگ را فراموش مىکند و مردگان را مىبیند.
و در شگفتم از کسى که منکر روز رستاخیز است و حال آنکه،پدید آمدننخستین را مىبیند.
و در شگفتم از کسى که دنیاى فانى را آباد مىسازد و جهان باقى را وا مىگذارد.
به خدا سوگند،او(ابو بکرلعنت الله علیه )رداى خلافت را بر تن کرد،در حالیکه خوب
مى-دانست،من در گردش حکومت اسلامى هم چون محور سنگهاى آسیایم
(که بدون آن آسیا نمى چرخد).[1]
(او میدانست)سیلها و چشمه هاى(علم و فضیلت)از دامن کوهسار وجودم جارى
است[2]و مرغان(دور پرواز اندیشه ها)به افکار بلند من راه نتوانند یافت!
پس من رداى خلافت را رها ساختم،و دامن خود را از آن در پیچیدم(و کنار گرفتم)
در حالى که در این اندیشه فرو رفته بودم که:با دست تنها(با بى یاورى)به پا خیزم
(و حق خود و مردم را بگیرم)و یا در این محیط پر خفقان و ظلمتى که پدید آوردهاند
صبر کنم؟
محیطى که:پیران را فرسوده،جوانان را پیر،و مردان با ایمان را تا واپسین دم زندگى به
رنج وا مى دارد.
(عاقبت)دیدم بردبارى و صبر به عقل و خرد نزدیکتر است،لذا شکیبائى ورزیدم،ولى به
کسى مى ماندم که:خاشاک چشمش را پر کرده،و استخوان راه گلویش را گرفته،با
چشم خود مى دیدم،میراثم را به غارت مى برند!.[3]
تا اینکه اولى به راه خود رفت[4](و مرگ دامنش را گرفت)بعد از خودش خلافترا به
پسر خطاب سپرد،[5]
(در اینجا امام به قول اعشى شاعر متمثل شد که مضمونش این است):
که بس فرق است تا دیروزم امروز×کنون مغموم و دى شادان و پیروز
شگفتا!او که در حیات خود،از مردم مى خواست عذرش را بپذیرند(و با وجود من)وى
را از خلافت معذور دارند[6] خود هنگام مرگ عروس خلافت را براى دیگرى کابین بست!
او چه عجیب هر دو از خلافت به نوبت بهره گیرى کردند(خلاصه)آن را در اختیار کسى قرار
داد،که جوى از خشونت[7]سختگیرى،اشتباه و پوزش طلبى بود![8]
رئیس خلافت به شتر سوارى سرکش مى ماند،که اگرمهار را محکم کشد،پردههاى بینى
شتر پاره شود،و اگر آزاد گزارد در پرتگاه سقوط مىکند. به خدا سوگند!مردم در ناراحتى
و رنج عجیبى گرفتار آمده بودند،و من در این مدتطولانى،با محنت و عذاب،چارهاى جز
شکیبایى نداشتم.سرانجام روزگار او(عمرلعنت الله علیه )همسپرى شد[9]،و
آن(خلافت)را در گروهى به شورا گذاشت،به پندارش،مرا نیزاز آنها محسوب داشت![10]
پناه به خدا ز این شورا!(راستى)کدام زمان بود که مرا با نخستین فرد آنان مقایسه کنند
که اکنون کار من بجایى رسد که مرا همسنگ اینان(اعضاى شورا)قرار دهند؟!لکن باز هم
کوتاه آمدم و با آنان هم آهنگى ورزیدم(وطبق مصالح مسلمین) در شوراى آنها حضور
یافتم بعضى از آنان بخاطر کینهاش از من روى برتافت،[11]و دیگرى خویشاوندى را
(بر حقیقت) مقدم داشت[12]،اعراض آن یکى هم جهاتى داشت،که ذکر آن خوشایند
نیست.[13]
بالاخره سومى به پا خاست[14]او همانند شتر پر خور و شکم برآمده!همى جز،
جمع آورى و خوردن بیت المال نداشت بستهگان پدریش بهمکاریش برخاستند،آنها
همچون شتران گرسنهاى که بهاران به علفزار بیفتند،[15]و با ولع عجیبى گیاهان را
ببلعند،براى خوردن اموال خدا دست از آستین برآوردند،اما!عاقبت یافته هایش
(براى استحکام خلافت)پنبه شد، و کردار ناشایستش کارش را تباه ساخت و
سرانجام شکمخوارگى و ثروت اندوزى،براى ابد نابودش ساخت[16]ازدحام فراوانى
که همچون یالهاى کفتار بود مرا به قبول خلافت وا داشت، آنان از هر طرف مرا احاطه
کردند،چیزى نمانده بود که دو نور چشمم،دو یادگار پیغمبر حسن و حسین زیرپا له شوند
،آنچنان جمعیت به پهلوهایم فشار آورد که سخت مرا برنج انداخت و ردایم از دو جانب پاره
شد!مردم همانند گوسفندانى(گرگ زده که دور تا دور چوپان جمع شوند)مرا در میان
گرفتند،اما هنگامى که به پا خاستم و زمام خلافت را به دست گرفتم، جمعى پیمان خود
را شکستند [17]، گروهى(به بهانه هاى واهى) سر از اطاعتم باز زدند و از دین بیرون
رفتند[18]و دستهاى دیگر براى ریاست و مقام از اطاعت حق سر پیچیدند[19]
(و جنگ صفین را براه انداختند)گویا نشنیده بودند که خداوند میفرماید:
«سرزمین آخرت را براى کسانى برگزیدهایم که خواهان فساد در روى زمین و سرکشى
نباشد،عاقبت نیک،از ذآن پرهیزکاران است»(سوره قصص:83) چرا خوب شنیده بودند و
خوب آن را حفظ داشتند، ولى زرق و برق دنیا چشمشان را خیره کرده و جواهراتش آنها
را فریفته بود!. آگاه باشید!
بخدا سوگند،خدائى که دانه را شکافت[20]،و انسان را آفرید،اگر نه این بود که جمعیت
بسیارى گرداگردم را گرفته،و به یاریم قیام کردهاند،و از این جهت حجت تمام شده است،و
اگر نبود عهد و مسئولیتى که خداوند از علماء و دانشمندان(هر جامعه)گرفته که در برابر
شکم خوارى ستمگران و گرسنگى ستمدیدگان[21]سکوت نکنند،منمهار شتر خلافت را رها
مى ساختم و از آن صرف نظر مى نمودم و آخر آن را با جام آغازش سیراب میکردم(آن وقت)
خوب مى فهمیدید که دنیاى شما(با همه زینتهایش)در نظر من بى ارزشتر از آبى است که
از بینى گوسفندى بیرون آید![22].
.........................................................................................................................................
هنگامى که امیر المؤمنین(ع)به اینجاى سخن رسید،مردى از اهالى عراق برخاست،و
نامهاى بدستش داد او همچنان نامه را نگاه مىکرد(پس از فراغت از نامه)،ابن عباس گفت
اى امیر مؤمنان!چه خوب بود،سخن را از جائى که رها کردى ادامه میدادى؟
ولى امام(ع)در پاسخش فرمود:«هیهات»اى پسر عباس«شعلهاى از آتش دلبود،زبانه کشید
و فرو نشست»!
ابن عباس مىگوید:
بخدا سوگند من هیچگاه بر سخنى هم چون این گفتار تاسفنخوردم،که امام(ع)نتوانست
تا آنجا که خواسته بود ادامه دهد.
سید رضى میگوید:
مقصود امام(ع)از اینکه«رئیس خلافت به شتر سوارى سرکش مى ماند»این است که
اگر زمام را محکم بطرف خود بکشد،مرکب چموش مرتب سر رااین طرف و آنطرف میکشاند
و بینىاش پاره مىشود،و اگر مهارش را رها کند با چموشىخود را در پرتگاه قرار میدهد
و او قدرت حفظ آن را ندارد.آنگاه گفته مىشود«اشنق الناقه»که بوسیله مهار سر شتر
را بطرف خود بکشد و بالا آورد«و شنقها»نیز گفته شده است اینرا«ابن سکیت»در«اصلاح
المنطق»گفته است.
و اینکه امام(ع)فرموده است«اشنق لها»و نگفته است«اشنقها»براى این است که آنرا
در مقابل«اسلس لها»قرار داده گویا امام فرموده است اگر سر مرکب را بالا آورد یعنى
با مهار آنرا نگاهدارد(بینیش پاره مىشود).
........................................................................................................................................
توضیحها:
[1] ابن جوزى حنفى در تذکرة الخواص ص 124 مىنویسد:
استاد ماابو القاسم نفیس انبارى به اسناد خود این خطبه را از ابن عباس نقل کرده
که گفت:
«پس از آن که مردم با امیر مؤمنان(ع)بیعت کردند و على بر منبر بود،شخصى از میان
صف صدا زد«ما الذى ابطا بک الى الان»:
چه باعث شد تا بحال در بدستگرفتن خلافت مسامحه کردى؟
امام(ع)در پاسخ او این خطبه را ایراد فرمود،در مورد این خطبه بعضى
از مخالفان که محتویات آن را بر خلاف میل خود دیدهاندسر و صداى زیادى به راه انداخته
و مىگویند که این خطبه را«سید رضى»ساختهو به على نسبت داده است!
ولى«ابن میثم»در«شرح نهج البلاغه»مىنویسد:
این خطبه را در دو جا یافتم که تاریخ آن قبل از تولد شریف رضى بوده است.
1-در کتاب«الانصاف»نوشته«ابى جعفر بن قبه»که وفات او قبل از تولدرضى بوده است:
2-در نسخهاى که به خط ابو الحسن«على بن محمد بن فرات»وزیر«المقتدر بالله»که حدود
شصت و چند سال پیش از تولد رضى بوده است(شرح نهج البلاغه ابن میثم جلد
1 صفحه 252 و253)
«ابن ابى الحدید»مىگوید:
قسمت زیادى از این خطبه را در نوشتههاىابو القاسم بلخى
امام بغداد دیدم که در زمان حکومت مقتدر بالله مى-زیسته است.
و نیز مىگوید:«مصدق بن شبیب واسطى»گفته:این خطبه را براى«ابن خشاب»خواندم
او گفت:...بخدا قسم من این خطبه را در کتابهائى دیدمکه 200 سال پیش از تولد
سید رضى: قبل از آنکه نقیب ابو احمد پدر رضى متولدشود نوشته شده بود
(شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید جلد 1 صفحه206-205چاپ جدید)
براى تحقیق بیشتر میتوانید به کتاب نفیس الغدیر-جلد7 صفحه 82مراجعه فرمائید در
آنجا اسناد و مدارک زیادى خواهید یافت که این خطبه ازسخنان امام است.
ضمنا باید توجه داشت که علت نامگذارى این خطبه،به«شقشقیه»درپایان خطبه آمده
است که امام در پاسخ ابن عباس مىفرماید(هیهات شقشقه هدرت ثم قرت).
[2] اشاره به این است که ابو بکر توجه به جنبههاى علمى و فضائل على را دارد و بارها
چنانکه عایشه،ابن عباس،و عمر،شنیدهاند او نیز شنیده استکه پیغمبر فرمود:
«اقضا امتى على»«داناترین فرد امت من به قضاوت،على است
و ابن عباس مىگفت:
«ما علمى و علم اصحاب محمد فى علم على الا کقطرةفى سبعة ابحر:
علم من و علم دیگر اصحاب پیغمبر در برابر علوم على(ع)چون قطرهاى است در برابر
هفت دریا!(به کتاب الغدیر جلد3 صفحه 95-97چاپ دوم مراجعه فرمائید).
[3] ینحدر عنى السیل:اشاره به این است که علوم و فضائل از او سرچشمه مى گیرد و
دانشمندان بزرگ به این حقیقت معترفند:
از جمله ابن ابى الحدید مىنویسد:
تمام علوم اسلامى به على(ع)بازگشت میکند:
اما علم عقائد:معتزلیها که بزرگترین آنها«واصل بن عطاء»استشاگرد«ابن هاشم»فرزند
محمد حنفیه است که او از پذیرش على آموختهو اشعریها به«ابو الحسن اشعرى»
منسوبند که شاگرد ابو على جبائى بوده که او خوداز سران معتزله است.
و اما علم فقه:تمام فقهاى اسلامى ریزه خوار خوان على(ع)هستند،زیرا«ابو حنیفه»از
امام صادق(ع)کسب علم کرده،و علم او به على(ع)منتهى مىشود،و انتساب علوم شیعه
به على(ع) بسیار روشن است،و«شافعى»شاگرد«محمد بن حسن»بود که او شاگردى
ابو حنیفه کرده، «احمد بن حنبل»نیز از شافعىآموخته،«مالک»هم شاگرد«ربیعه»است
و ربیعه شاگرد«عکرمه»و او شاگردابن عباس است،ابن عباس هم که شاگرد ملازم على
بوده است و بازگشتفقه شیعه به او واضحتر از آن است که گفته شود زیرا شیعه آنچه
دارد از ائمه خوددارد که همه آنها علوم خود را از على(ع)گرفتهاند و او از پیامبر(ص).
و اما تفسیر:که مىدانیم مفسران اسلامى غالبا از ابن عباس نقل مىکنندو او شاگرد
و ملازم دائمى امام(ع)بوده است.
و اما ادبیات همه مىدانند که اصول آن را على بن ابیطالب(ع)به«ابو الاسوددئلى»
آموخته است(شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید جلد 1 صفحه17-20) .
[4] «ارى تراثى نهبا»اشاره به این است که میراث الهى مرا به غارتمىبرند،قرآن نیز
خلافت را ارث الهى خوانده است«و ورث سلیمان داود...»
(سوره نمل:16) و در سوره مریم آیه6 مىخوانیم که یعقوب از خداوندفرزندى خواسته
و چنین دعا مىکند:«یرثنى و یرث من آل یعقوب»روشن استکه وراثتسلیمان از داود و
یحیى از ذکریا و آل یعقوب ظاهرا چیزى جز خلافتالهى نبوده است
(سید قطب ،فى ظلال القرآن ج 5،ص246)
[5] ابو بکر در سال13 هجرى ماه جمادى الاخر از دنیا رفت.
(مروج الذهب جلد 2 صفحه 304 چاپ چهارم)
[6] مىگویند از کلمه«ادلى»استفاده مىشود که جنبه رشوه در آناست این ماده در
قرآن آیه 188 بقره نیز در مورد رشوه بکار رفته است آنجاکه مىخوانیم«و تدلو بها الى
الحکام لتاکلوا فریقا من اموال الناس بالاثم»:
«اموال خود را به حاکمان،براى خوردن ثروت مردم،به رشوه ندهید».
ولى این سؤال پیش مىآید که:عمر براى ابو بکر چه کرده بود تا خلافترا به عنوان رشوه
و پاداش به او بسپارد؟پاسخ را مى توان از جملاتى که ابن ابى الحدید نوشته است
فهمید،او مىگوید:
«عمر همان کسى است که پایه هاى خلافت ابو بکر را محکم کرد ومخالفین او را در هم
شکست،او بود که شمشیر زبیر را هنگامیکه از نیام بیرونآمده بود(و مىگفتخلافتباید به
اهلش برسد)شکست،و به سینه مقدادکوبید،«سعد بن عباده»را در سقیفه زیر لگد گرفت
،و گفت:«سعد را بکشیدخدا او را بکشد»!بینى«حباب بن منذر»را له کرد،همو بود که
هاشمیهائى که درخانه فاطمه پناهنده شده بودند تهدید کرد و آنان را از آنجا خارج
ساخت،و اگراو نبود کار ابو بکر و امور او روبراه نمىگردید»)شرح نهج البلاغه ابن
ابىالحدید جلد 1 صفحه 174 چاپ جدید).
[7] ابو بکر پس از بیعت،به مردم خطاب کرد و گفت:
«اقیلونى فلستبخیرکم»:مرا از خلافت معذور دارید،که بهتر از شمانیستم
عبارت امام(ع) اشاره به همین است ولى عدهاى از اهل تسنن مى گویند
ابو بکر چنین گفت:
«ولیتکم و ستبخیرکم»امیر شما شدم و از شما بهتر نیستم
(نهج البلاغه عبده صفحه 40 چاپ دوم)
[8] این جمله اشاره به خشونت عمر است،
ابن ابى الحدید مىگوید:
«عمر زنى را براى پرسش از جریانى احضار کرد،زن حامله بود،هنگامى که او را دید
بچهاش را سقط کرد(فلشدة هیبته القت ما فى بطنها فاجهضتبه جنینامیتا)
(شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید جلد 1 صفحه 174)
و نیز نقل کرده که عمر هنگام مرگ از اهل شورى پرسید:همه شما طمع درخلافت
دارید؟...زبیر گفت ما از تو کمتر نیستیم زیرا تو در میان قریش نه از مادر اسلام سبقت
داشتى،و نه در نزدیکى به پیغمبر(ص).
ابو عثمان جاحظ گفته است:«بخدا سوگند اگر نه این بود که زبیر مى-دانست عمر در
همان ساعت از دنیا مىرود،هرگز چنین سخنى نمىگفت،ودر این باره نفس نمىکشید»
(شرح ابن ابى الحدید جلد 1 صفحه 185)
[9]و یکثر العثار فیها...اشاره به این است که عمر در جنبه هاى علمى وقضاوت اشتباهات
فراوانى داشته است،او بارها اعتراف کرده که:«لو لاعلى لهلک عمر»اگر على نبود عمر
هلاک شده بود .
و نیز گفته«اللهم لا تبقنىلمعضلة لیس لها ابن ابیطالب»
«خدایا مرا در مشکلى که على به کمکم نشتابد قرار مده»
و«لا ابقانى الله بعدک یا على»:
خدا مرا پس از تو زنده مگذارد(الغدیر جلد3صفحه97 چاپ دوم)
براى پى بردن به نمونه هائى از این اشتباهات او به جلد6
الغدیر صفحه 240به بعد مراجعه فرمائید.
[10] عمر در ماه ذیحجه سال23 هجرى در اثر ضربت«فیروزه ابو لؤلؤه»
غلام مغیرة بن شعبه از دنیا رفت.
[11] عمر هنگام مرگ در مورد خلافتبه مشورت پرداخت،پیشنهاداینکه عبد الله فرزندش
را خلیفه کند رد کرد بخاطر اینکه از فرزندان خطاب نباید دو نفر خلیفه شوند.
پس از آن اضافه کرد:پیغمبر تا هنگام مرگ از این شش نفر راضى بود:
على،عثمان،طلحه،زبیر،سعد بن ابى وقاص و عبد الرحمن بن عوف،لذاخلافتبین اینان
باید به شورا باشد تا یکى را از میان خود انتخاب کنند،و دستوراحضار هر شش نفر را
صادر کرد، سپس براى هر کدام عیبى برشمرد و از جمله به طلحه گفت:
پیغمبر تا دم مرگ بخاطر آن جمله که پس از نزول آیه حجاب گفتى بر تو،غضبناک بود،
و به على گفت:«شما مردم را به راه روشن و طریق صحیح بهخوبى هدایت مىکنى،
ولى تنها عیب تو شوخیهاى تو است!»
بعد«ابو طلحه»انصارى را خواست و فرمان داد که پس از دفن او با 50تن از انصار
این6 نفر را در خانهاى جمع کند،تا با یکدیگر براى تعیین خلافت مشورت کنند،و در صورت
توافق 5 نفر،گردن فرد ششم که مخالف است بزندو در صورت توافق 4 نفر،دو نفر دیگر
را سر ببرد،و چنانچه3 نفر یکطرف و3 نفرطرف دیگر بودند به آن3 توجه کند که عبد الرحمن
بن عوف بین آنها است،و سه نفر دیگر را در صورت پافشارى در مخالفتبه قتل برساند،و
هر گاه3 روزاز شورا گذشت و توافقى نشد،همه را گردن بزند،تا مسلمانان خود شخصى
را انتخاب کنند،پس از دفن عمر ابو طلحه مقدمات این کار را فراهم ساخت.
طلحه که مى دانست با وجود على و عثمان خلافت به او نخواهد رسید،و از على(ع)
دل خوشى نداشت،براى تضعیف جانب او حق خود را به عثمان داد،زبیر،در برابر،حق خود
را به على واگذار کرد.
سعد بن ابى وقاص نیز که میدانست خلیفه نمىشود،حق خویش را به پسر عمویش
عبد الرحمن بن عوف داد.
(بنابر این6 نفر در3 نفر خلاصه شدند)عبد الرحمان از على(ع)و عثمان پرسید:
کدام یک حاضرید از خلافت صرف نظر کنید،و در تعیین دو نفر دیگرمختار باشید؟
جوابى نشنید،پس از آن خود را از میدان خلافت بدر برد که یکى از آندو را انتخاب کند
،به على(ع)رو کرد که با تو بیعت مىکنم که طبق کتاب خدا وسنت پیغمبر(ص)و روش
ابا بکر و عمر با مردم رفتار کنى!على(ع)در پاسخ فرمود:مى پذیرم ولى طبق کتاب خدا
و سنت پیغمبر و آنچه خود میدانم عمل مى نمایم.
عبد الرحمن رو به عثمان کرد و همان جمله را تکرار کرد عثمان پذیرفت،بار دیگر
عبد الرحمن به على(ع)همان جملات را گفت و همان پاسخ را شنید،براى بار سوم نیز
چنان گفت، و همان جواب را شنید،لذا دست عثمان را به خلافت فشرد و گفت
السلام علیک یا امیر المؤمنین!
در اینجا بود که على(ع)به عبد الرحمن فرمود:
«و الله ما فعلتها الا لانک رجوت منه ما رجى صاحبکما من صاحبهدق الله بینکما عطر
منشم»
(«منشم»نام زنى عطار بوده که در مکه زندگى مىکرده قبیله«خزاعه»و«جرهم»
هر گاه مىخواستند جنگ کنند عطر او را استعمال مىکردند و هر گاه چنین مىکردند
کشته ازدو جانب زیاد مىشد لذا به صورت ضرب المثلى در آمد که«اشام من عطر منشم»
شومتر از عطر منشم(المنجد قسمت فرائد الادب).
«به خدا سوگند این کار را نکردى مگر اینکه انتظاراتى از او داشتى که آندو نفر از یکدیگر
داشتند خداوند میان شما جدائى افکند»!
مىگویند پس از آن بین عثمان و عبد الرحمن اختلاف افتاد که تا پایانمرگ عبد الرحمان،
با هم سخن نگفتند.(شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدیدجلد 1 صفحه 185-188)
جالب این است که ابو عثمان جاحظ مىگوید:
اگر کسى از عمر مى پرسیددر ابتدا گفتى پیغمبر از این6 نفر راضى بود،پس چگونه
مىگوئى،پیامبر تا دم مرگ بر طلحه غضبناک بود؟
سپس اضافه مىکند، اگر کسى چنین مىگفت عمراو را به تیر مىزد،اما چه کسى جرئت
داشت که ساده تر از این را بپرسد؟
[12] «فصغى رجل منهم...»مراد از این شخص سعد بن ابى وقاص است که کینه على(ع)
بدل داشت زیرا بستگان او را على(ع)در جنگ بدر کشته بود(شرح نهج البلاغه عبده
صفحه 42) .
[13] «و مال الاخر...»مقصود عبد الرحمان بن عوف مىباشد،که دامادعثمان بود زیرا
همسر او ام کلثوم دختر عقبة بن ابى معیط خواهر مادرى عثمان بوده است
(عبده صفحه43).
[14] «مع هن و هن...»شاید اشاره به تمایل طلحه به عثمان باشد،زیرا بخششها و
هدایائى بین آنها رد و بدل مىشد(شرح نهج البلاغه عبده صفحه 42)خلیفه اسلامى باید
چگونه تعیین شود؟
در اینجا سؤالى است که به ذهن مىرسد:اگر جانشینى پیامبر(ص)باید ازطرف خداوند
به وسیله رهبر قبلى تعیین شود،پس چگونه عمر آن را به شوراگذاشت؟
و اگر مى بایست مردم او را انتخاب کنند،چرا ابو بکر شخصا و بدون شورا عمر را تعیین
کرد؟و عمر آن را به شورا گذاشت؟
این سؤال پاسخى جز این ندارد که بگوئیم یکى از این دو کار نادرست بوده است،و از
آنجا که به عقیده ما رهبر امت اسلامى(یعنى امام)باید صفاتى داشته باشد که جز خدا
پى به وجود آنها نمىبرد(مانند مقام عصمت و مقام خاص علمى)باید منحصرا از ناحیه
پروردگار تعیین گردد.
[15] «ثالث القوم...»اشاره به خلیفه سوم است که به سال23 سر کارآمد و در سال
35 هجرى بدست مسلمانان کشته شد.(مروج الذهب جلد 2صفحه 430)
[16] «خضم الابل نبتة الربیع»اشاره به این است که عثمان و خویشاوندان وى اموال
مسلمانان یعنى بیت المال را تصاحب میکردند که به عنوان نمونه بچند قسمت از
بخششها،و اموال او، اشاره مىکنیم:
خلیفه سوم به دامادش«حارث بن حکم»برادر مروان 300000 درهمبخشید و شترهاى
زکات و قطعه زمینى که پیغمبر اسلام آن را به عنوان صدقهوقف مسلمانان کرده بود
به او داد.
و به سعید بن عاص بن امیة«100000»درهم بخشید.
و هنگامیکه به مروان بن حکم«100000»درهم بخشید به ابو سفیان نیز«200000»درهم داد.
به طلحه«32200000»درهم،زبیر«59800000»درهم داد.
خود او«30500000»درهم و 350000 دینار.
یعلى بن امیه 500000 دینار.
عبد الرحمان 2560000 دینار از بیت المال برداشتند.
براى اطلاع بیشتر به مدارک این بحثبه جلد 8 الغدیر قسمتبخششهاى عثمان
صفحه286 مراجعه فرمائید.زیرا ما آمار همه بخششهاى وى که در آنجاآمده و
به 126770000 درهم و به 4310000 دینار بالغ شده در اینجا نیاوردیم.
[17] «و کبتبه بطنة...»اشاره به وضعى است که عثمان به وجود آوردو سرانجام گرفتار
کیفر آن شد.
او در اثر بخششها از بیت المال به بستگان خود،و اهانتبه اصحاب خاص پیغمبر(ص)
همچون ضرباتى که به«عمار یاسر»وارد آورد که باعث فتق اوگردید،و اخراج دلخراش
«عبد اله بن مسعود»از مسجد پیغمبر بدانگونه که قسمتى از استخوانهاى دنده اش
شکسته شد،و تبعید صحابى پاک«ابوذر»که پیغمبر دربارهاش فرموده بود:«آسمان بر سر
راستگوتر از ابو ذر سایه نیفکنده»به نقطه بدآب و هواى«ربذه»و گماردن عمال و
فرمانروایان ناصالح از خویشاوندان خود درشهرهاى اسلامى،و رسیدگى نکردن به شکایات
مردم در این زمینه همه اینهاباعثشد که گروهى از مسلمانان از شهرهاى مختلف در مدینه
گرد آیند،و پساز استیضاح وى،خواستار کنارهگیریش از خلافتشوند و چون نپذیرفت
موجباتقتل او را فراهم ساختند.
براى اطلاع بیشتر به جلد9 الغدیر مراجعه فرمائید.
[18] «نکثت طائفة»:مقصود از اینان طلحه و زبیر و افراد دیگرى هستندکه بیعت را
شکستند و جنگ جمل را براه انداختند و عایشه را نیز در این راه باخود همراه ساختند.
[19]«و مرقت اخرى»:مراد از این گروه«خوارج»هستند یعنى همانهاکه در لشکر
امام(ع)بودند و ابتداء امام(ع)را مجبور کردند که«حکمیت»رابپذیرد،و پس از آن که آن
حکم شوم صادر شد اعتراض کردند و سرانجام جنگ نهروانرا براه انداختند که بالاخره
على(ع)کار آنها را یکسره کرد.
[20]«و قسط آخرون»:اینان کسانى بودند که به رهبرى معاویه در برابرامام(ع)قیام
کردند و نهایتستمگرى را به خرج دادند و مبارزههائى را براهانداختند که مهمترین و
معروفترین آنها«جنگ صفین»است.
[21] «فلق الحبة...»اشاره به ابتداى زندگى گیاهان و اول حیاتانسانها و اهمیت آن است.
[22] «و لا سغب مظلوم...»اشاره به این است که دانشمندان اجتماعنباید در برابر
گرسنگى مظلومان و شکمخوارگى ستمکاران خاموش بنشینند.
[23]«ازهد عندى»اشاره به بىاعتنائى او نسبتبه خلافت و دنیا استکه شرح آن در
قسمتهاى دیگر خواهد آمد.