معجزات بر حیوانات

معجزات بر حیوانات

تقاضاى آهو از پیامبر

شکایت شتر

رام شدن شیر

مار در لباس پیامبر

 


نوع سوّم معجزاتى است که در حیوانات ظاهر شده، مانند تکلّم کردن گوساله آل ذریح و دعوت او مردم را به نبوّت آن حضرت (بحار الانوار 17/398) و تکلّم اطفال شیرخواره با آن حضرت (مناقب ابن شهر آشوب 1/138) و تکلّم گرگ و شتر و سوسمار و یعفور و گوسفند زهرآلوده و غیر ذلک (ر. ک بحار الانوار 17/390 421، باب پنجم) از حکایات بسیار و ما در اینجا اکتفا مى کنیم به ذکر چند امر :

 

تقاضاى آهو از پیامبر

اوّل راوندى و ابن بابویه از امّ سلمه روایت کرده اند که روزى حضرت رسول صلى اللّه علیه و آله و سلّم در صحرائى راه مى رفت ناگاه شنید که منادى ندا مى کند یا رسول اللّه ! حضرت نظر کرد کسى را ندید، پس بار دیگر ندا شنید و کسى را ندید و در مرتبه سوّم که نظر کرد آهوئى را دید که بسته اند، آهو گفت این اعرابى مرا شکار کرده است و من دو طفل در این کوه دارم مرا رها کن که بروم و آنها را شیر بدهم و برگردم. فرمود خواهى کرد؟ گفت اگر نکنم خدا مرا عذاب کند مانند عذاب عشّاران، پس حضرت آن را رها کرد تا رفت و فرزندان خود را شیر داد و به زودى برگشت و حضرت آن را بست. چون اعرابى آن حال را مشاهده کرد گفت یا رسول اللّه ! آن را رها کن. چون آن را رها کرد دوید و مى گفت اَشهدُ اَن لا اِل هَ اِلا اللّهُ وَ اَنَّکَ رَسُولُ اللّهِ و (ابن شهر آشوب) روایت کرده است که آن آهو را یهودى شکار کرده بود و چون به نزد فرزندان خود رفت و قصه خود را براى ایشان نقل کرد گفتند حضرت رسول صلى اللّه علیه و آله و سلّم ضامن تو گردیده و منتظر است، ما شیر نمى خوریم تا به خدمت آن حضرت برویم، پس به خدمت آن حضرت شتافتند و بر آن حضرت ثنا گفتند و آن دو (آهو بچه) روهاى خود را بر پاى آن حضرت مى مالیدند، پس یهودى گریست و مسلمان شد و گفت آهو را رها کردم و در آن موضع مسجدى بنا کردند و حضرت زنجیرى در گردن آن آهوها براى نشانه بست و فرمود که حرام کردم گوشت شما را بر صیّادان. (مناقب ابن شهر آشوب 1/132)

 

شکایت شتر

دوم جماعتى از مشایخ به سندهاى بسیار از حضرت صادق علیه السّلام روایت کرده اند که روزى حضرت رسول صلى اللّه علیه و آله و سلّم نشسته بود ناگاه شترى آمد و نزدیک آن حضرت خوابید سر را بر زمین گذاشت و فریاد مى کرد، عمر گفت یا رسول اللّه، این شتر ترا سجده کرد و ما سزاوارتریم به آنکه ترا سجده کنیم. حضرت فرمود بلکه خدا را سجده کنید این شتر آمده است شکایت مى کند از صاحبانش و مى گوید که من از ملک ایشان به هم رسیده ام و تا حال مرا کار فرموده اند و اکنون که پیر و کور و نحیف و ناتوان شده ام مى خواهند مرا بکشند و اگر امر مى کردم که کسى براى کسى سجده کند هر آینه امر مى کردم که زن براى شوهر سجده کند (بحار الانوار 17/397) پس حضرت فرستاد و صاحب شتر را طلبید و فرمود که این شتر از تو چنین شکایت مى کند. گفت راست مى گوید ما ولیمه داشتیم و خواستیم که آن را بکشیم حضرت فرمود که آن را نکشید صاحبش گفت چنین باشد. (قصص الانبیاء راوندى ص 286، حدیث 383)

 

رام شدن شیر

سوّم راوندى و غیر او از محدّثان خاصّه و عامّه روایت کرده اند که (سفینه) آزاد کرده حضرت رسول صلى اللّه علیه و آله و سلّم گفت که حضرت مرا به بعضى از جنگها فرستاد و بر کشتى سوار شدیم و کشتى ما شکست و رفیقان و متاعها همه غرق شدند و من بر تخته اى بند شدم موج مرا به کوهى رسانید و در میان دریا چون بر کوه بالا رفتم موجى آمد و مرا برداشت و به میان دریا برد و باز مرا به آن کوه رسانید و مکرّر چنین شد تا در آخر مرا به ساحل رسانید و در میان دریا مى گردیدم ناگاه دیدم شیرى از بیشه بیرون آمد و قصد هلاک من کرد من دست از جان شستم و دست به آسمان برداشتم و گفتم من بنده تو و آزاد کرده پیغمبر توام و مرا از غرق شدن نجات دادى آیا شیر را بر من مسلّط مى گردانى؟!

پس در دلم افتاد که گفتم اى سبع ! من سفینه ام مولاى رسول خدا صلى اللّه علیه و آله و سلّم حرمت آن حضرت را در حقّ مولاى او نگاه دار. واللّه که چون این را گفتم خروش خود را فرو گذاشت و مانند گربه به نزد من آمد و خود را گاهى بر پاى راست من و گاهى بر پاى چپ من مى مالید و بر روى من نظر مى کرد پس خوابید و اشاره کرد به سوى من که سوار شو چون سوار شدم به سرعت تمام مرا به جزیره رسانید که در آنجا درختان میوه بسیار و آبهاى شیرین بود، پس اشاره کرد که فرود آى و در برابر من ایستاد تا از آن آبها خوردم و از آن میوه ها برداشتم و برگى چند گرفتم و عورت خود را با آنها پوشانیدم و از آن برگها خُرجینى ساختم و از آن میوه ها پر کردم و جامه اى که با خود داشتم در آب فرو برده و برداشتم که اگر مرا به آب احتیاج شود آن بیفشرم و بیاشامم. چون فارغ شدم خوابید و اشاره کرد که سوار شو چون سوار شدم مرا از راه دیگر به کنار دریا رسانید ناگاه دیدم کشتى در میان دریا مى رود پس جامه خود را حرکت دادم که ایشان مرا دیدند و چون به نزدیک آمدند و مرا بر شیر سوار دیدند بسیار تعجب کردند و تسبیح و تهلیل خدا کردند. مى گفتند تو کیستى؟ از جنّى یا از انسى؟ گفتم من سفینه مولاى حضرت رسول صلى اللّه علیه و آله و سلّم مى باشم و این شیر براى رعایت حق آن بشیر نذیر اسیر من گردیده و مرا رعایت مى کند، چون نام آن حضرت را شنیدند بادبان کشتى را فرود آوردند و کشتى را لنگر افکندند و دو مرد را در کشتى کوچکى نشانیدند و جامه ها براى من فرستادند که من بپوشم و از شیر فرود آمدم و شیر در کنارى ایستاد و نظر مى کرد که من چه مى کنم پس جامه ها به نزد من انداختند و من پوشیدم و یکى از ایشان گفت که بیا بر دوش من سوار شو تا تو را به کشتى برسانم نباید شیر رعایت حق رسول خدا صلى اللّه علیه و آله و سلّم را زیاده از امت او بکند، پس من به نزد شیر رفتم و گفتم خدا ترا از رسول خدا صلى اللّه علیه و آله و سلّم جزاى خیر بدهد، چون این را گفتم، واللّه دیدم که آب از دیده اش فرو ریخت و از جاى خود حرکت نکرد تا من داخل کشتى شدم و پیوسته به من نظر مى کرد تا از او غایب شدم. (خرائج راوندى 1/136)

 

مار در لباس پیامبر

چهارم مشایخ حدیث روایت کرده اند که چون حضرت رسول صلى اللّه علیه و آله و سلم اراده قضاى حاجت مى نمود از مردم بسیار دور مى شد. روزى در بیابانى براى قضاء حاجت دور شد و موزه خود را کند و قضاى حاجت نموده وضو ساخت و چون خواست که موزه را بپوشد مرغ سبزى که آن را (سبز قبا) مى گویند از هوا فرود آمد موزه حضرت را برداشت و به هوا بلند شد، پس موزه را انداخت مار سیاهى از میانش بیرون آمد و به روایت دیگر مار را از موزه آن حضرت گرفت و بلند شد و به این سبب حضرت نهى فرمود از کشتن آن. (مناقب ابن شهر آشوب 1/179 180، قصص الانبیاء راوندى ص 312، حدیث 421)

فقیر گوید که نظیر این از حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام نقل شده و آن چنان است که (ابوالفرج) از (مدائنى) روایت کرده که سیّد حمیرى سوار بر اسب در کناسه کوفه ایستاد و گفت هر کس یک فضیلت از على علیه السّلام نقل کند که من او را به نظم نیاورده باشم این اسب را با آنچه بر من است به او خواهم داد، پس محدّثین شروع کردند به ذکر احادیثى که در فضیلت آن حضرت بود و سیّد اشعار خود را که متضمن آن فضیلت بود انشاد مى کرد تا آنکه مردى او را حدیث کرد از ابوالزَّغل المرادى که گفت خدمت امیرالمؤمنین علیه السلام بودم که مشغول تطهیر شد از براى نماز و موزه خود را از پاى بیرون کرد مارى داخل کفش آن جناب شد پس زمانى که خواست کفش خود را بپوشد غُرابى پیدا شد و موزه را ربود و بالا برد و بیفکند، آن مار از موزه بیرون شد سیّد تا این فضیلت را شنید آنچه وعده کرده بود به وى عطا کرد آنگاه آن را در شعر خود درآورد و گفت :

اَلا یا قَوْمُ لِلْعَجَبِ الْعُجابِ

لِخُفِّ اَبىِ الحسین وَلِلحُبابِ (الا بیات). (الا غانى ابوالفرج اصفهانى، 7/7-27، اخبارالسیّد، مرزبانى، ص 171)

از کتاب منتهی الامال اثر مرحوم حاج شیخ عباس قمی

 
 

معجزات بر جمادات و نباتات

معجزات بر جمادات و نباتات

درخت حَنّانه

درخت متحرّک

شباهت درخت متحرک با جریان ابرهه

درخت همیشه سبز

تازیانه نورانى

 


نوع دوم معجزاتى است که از آن حضرت در جمادات و نباتات ظاهر شده مانند سلام کردن سنگ و درخت بر آن حضرت (امالى شیخ طوسى ص 341، حدیث 692، مجلس 12) و حرکت کردن درخت به امر آن حضرت (خرائج 1/155) و تسبیح سنگریزه در دست آن حضرت (مناقب ابن شهر آشوب 1/126. ) و حنین جذع (مناقب ابن شهر آشوب 1/126) و شمشیر شدن چوب براى عکاشه در بدْر (مناقب ابن شهر آشوب 1/160) و براى عبداللّه بن جحش در اُحد (مناقب ابن شهر آشوب 1/161) و شمشیر شدن برگ نخل براى ابودُجانه به معجزه آن حضرت (مناقب ابن شهر آشوب 1/161. ) و فرو رفتن دستهاى اسب سراقه بر زمین در وقتى که به دنبال آن حضرت رفت در اوّل هجرت (خرائج راوندى 1/23) و غیر ذلک و ما در اینجا اکتفا مى کنیم به ذکر چند امر :

 

درخت حَنّانه

اوّل خاصه و عامه به سندهاى بسیار روایت کرده اند که چون حضرت رسول صلى اللّه علیه و آله و سلّم به مدینه هجرت نمود و مسجد را بنا کرد در جانب مسجد درخت خرمائى خشک کهنه بود و هرگاه که حضرت خطبه مى خواند بر آن درخت تکیه مى فرمود پس مردى آمد و گفت یا رسول اللّه، رخصت ده که براى تو منبرى بسازم که در وقت خطبه بر آن قرارگیرى و چون مرخص شد براى حضرت منبرى ساخت که سه پایه داشت و حضرت بر پایه سوّم مى نشست، اوّل مرتبه که آن حضرت بر منبر برآمد آن درخت به ناله آمد، مانند ناله اى که ناقه در مفارقت فرزند خود کند، پس حضرت از منبر به زیر آمد و درخت را در برگرفت تا ساکن شد، پس حضرت فرمود اگر من آن را در بر نمى گرفتم تا قیامت ناله مى کرد و آن را (حنانه) مى گفتند و بود تا آنکه بنى امیّه مسجد را خراب کردند و از نو بنا کردند و آن درخت را بریدند (خرائج 1/165 166، بحار الانوار 17/365) و در روایت دیگر منقول است که حضرت فرمود که آن درخت را کندند و در زیر منبر دفن کردند. (قصص الانبیاء راوندى ص 311، حدیث 417، چاپ الهادى، قم)

 

درخت متحرّک

دوم در نهج البلاغه و غیر آن، از حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام منقول است که فرمود من با حضرت رسول صلى اللّه علیه و آله و سلّم بودم روزى که اشراف قریش به خدمت آن حضرت آمدند و گفتند یا محمّد، تو دعوى بزرگى مى کنى که پدران و خویشان تو نکرده اند و ما از تو امرى سؤال مى کنیم اگر اجابت ما مى نمائى مى دانیم که تو پیغمبرى و رسول و اگر نکنى مى دانیم که ساحر و دروغگوئى. حضرت فرمود که سؤال شما چیست؟ گفتند بخوانى از براى ما این درخت را که تا کنده شود از ریشه خود و بیاید در پیش تو بایستد، حضرت فرمود که خدا بر همه چیز قادر است، اگر بکند شما ایمان خواهید آورد؟ گفتند بلى، فرمود که من مى نمایم به شما آنچه طلبیدید و مى دانم که ایمان نخواهید آورد و در میان شما جمعى هستند که کشته خواهند شد در جنگ بدر و در چاه بدر خواهند افتاد و جمعى هستند که لشکرها برخواهند انگیخت و به جنگ من خواهند آورد، پس فرمود اى درخت ! اگر ایمان به خدا و روز قیامت دارى و مى دانى که من رسول خدایم پس کنده شو با ریشه هاى خود تا بایستى در پیش من به اذن خدا. پس به حقّ آن خداوندى که او را به حقّ فرستاد که آن درخت با ریشه ها کنده شد از زمین و به جانب آن حضرت روانه شد با صوتى شدید و صدائى مانند صداى بالهاى مرغان، تا نزد آن حضرت ایستاد و سایه بر سر مبارک آن حضرت انداخت و شاخ بلند خود را بر سر آن حضرت گشودوشاخ دیگر بر سرمن گشود و من در جانب راست آن حضرت ایستاده بودم چون این معجزه نمایان را دیدند از روى علوّ و تکبّر گفتند امر کن او را که برگردد و به دو نیم شود و نصفش بیاید و نصفش در جاى خود بماند. حضرت آن را امر کرد و برگشت و نصفش جدا شد و با صداى عظیم به نهایت سرعت دوید تا به نزدیک آن حضرت رسید. گفتند بفرما که این نصف برگردد و با نصف دیگر متصل گردد. حضرت فرمود و چنان شد که خواسته بودند، پس من گفتم لا اِلهَ اِلا اللّهُ! اوّل کسى که به تو ایمان مى آورد منم و اوّل کس که اقرار مى کند که آنچه درخت کرد از براى تصدیق پیغمبرى و تعظیم تو کرد منم، پس همه آن کافران گفتند بلکه ما مى گوئیم که تو ساحر و کذّابى و جادوهاى عجیب دارى و ترا تصدیق نمى کند مگر مثل این که در پهلوى تو ایستاده است. (نهج البلاغه ترجمه شهیدى ص 223، خطبه 192)

 

شباهت درخت متحرک با جریان ابرهه

فقیر گوید که (صاحب ناسخ) نگاشته که این معجزه که حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام از حضرت رسول صلى اللّه علیه و آله و سلّم در تحریک درخت نقل فرموده با قصّه (ابرهه) و ظهور ابابیل مشابهتى دارد، زیرا که على علیه السّلام خود را وصىّ پیغمبر صلى اللّه علیه و آله و سلّم و امام مفترض الطّاعة مى شمرد و خود را صادق و مصدّق مى دانست در مسجد کوفه بر فراز منبر وقتى که بیست هزار کس در پاى منبر او گوش بر فرمان او داشتند نتواند بود که بر رسول خدا صلى اللّه علیه و آله و سلّم دروغ بندد و بگوید پیغمبر درخت را پیش خود خواند و درخت فرمانبردار شد، چه این هنگام که على علیه السّلام این روایت مى کرد جماعتى حاضر بودند که با على علیه السّلام هنگام تحریک درخت حاضر بودند و خطبه امیرالمؤمنین علیه السّلام را کس نتواند تحریف کرد، چه هیچ کس را این فصاحت و بلاغت نبوده و بر زیادت از صدر اسلام تا کنون خُطَب آن حضرت در نزد عُلما مضبوط و محفوظ است. انتهى. (ناسخ التواریخ جزء پنجم، جلد دوم، ص 115، چاپ مطبوعات دینى، قم)

 

درخت همیشه سبز

سوّم راوندى از حضرت صادق علیه السلام روایت کرده است که چون حضرت رسول صلى اللّه علیه و آله و سلّم به سوى (جِعرانه) (نام موضعى است) برگشت در جنگ حنین و قسمت کرد غنایم را در میان صحابه، صحابه از پى آن حضرت مى رفتند و سؤال مى کردند و حضرت به ایشان عطا مى فرمود تا اینکه ملجاء کردند آن حضرت را که به سوى درختى رفت و به درخت پشت خود را چسبانید و باز هجوم آوردند و آن حضرت را آزار مى کردند تا آنکه پشت مبارکش مجروح شد و ردایش بر درخت بند شد پس از پیش درخت به سوى دیگر رفت و فرمود که رداى مرا بدهید واللّه که اگر به عدد درختهاى مکّه و یمن گوسفند داشته باشم همه را در میان شما قسمت خواهم کرد و مرا ترسنده و بخیل نخواهید یافت. پس در ماه ذیقعده از جعرانه بیرون رفت و از برکت پشت مبارک هرگز آن درخت را خشک ندیدند و پیوسته تر و تازه بود در همه فصل که گویا همیشه آب بر آن مى پاشیدند. (خرائج راوندى 1/98)

 

تازیانه نورانى

چهارم (ابن شهر آشوب) روایت کرده که قریش طفیل بن عمرو را گفتند که چون در مسجدالحرام داخل شوى پنبه در گوشهاى خود پر کن که قرآن خواندن محمّد صلى اللّه علیه و آله و سلّم را نشنوى مبادا ترا فریب دهد، چون داخل مسجد شد هر چند پنبه در گوش خود بیشتر فرو مى برد صداى آن حضرت را بیشتر مى شنید پس به این معجزه مسلمان شد و گفت یا رسول اللّه ! من در میان قوم خود سرکرده و مطاع ایشانم، اگر به من علامتى بدهى ایشان را به اسلام دعوت مى کنم. حضرت فرمود خداوندا، او را علامتى کرامت کن، چون به قوم خود برگشت از سر تازیانه او نورى مانند قندیل ساطع بود. (مناقب ابن شهر آشوب 1/159 160)

از کتاب منتهی الامال اثر مرحوم حاج شیخ عباس قمی

 
 

معجزات بر اجرام آسمانی

معجزات بر اجرام آسمانی

شق القمر

ردّ الشمس

ریزش باران

تسبیح گفتن انگور

 


نوع اوّل معجزاتى است که متعلّق است به اجرام سماویّه مانند شقّ قمر و ردّ شمس و تظلیل غمام و نزول باران و نازل شدن مائده و طعامها و میوه ها براى آن حضرت از آسمان و غیر ذلک و ما در اینجا به ذکر چهار امر از آنها اکتفا مى کنیم .

 

شق القمر

اوّل در شقّ قمر است

قال اللّه تعالى (اِقتربتِ السّاعَةُ وَانْشَقَّ الْقَمَرُ وَ اِنْ یَرَوا آیَةً یُعْرِضُوا وَ یَقُولُوا سِحْرٌ مُسْتَمِرُّ)، (سوره قمر 54، آیه 1و2)

یعنى نزدیک شد قیامت و به دو نیم شد ماه و اگر ببینند آیتى و معجزه اى رو مى گردانند و مى گویند سِحْرى است پیوسته. (مناقب ابن شهر آشوب 1/163. تحقیق بقاعى، بیروت)

اکثر مفسران خاصه و عامه روایت کرده اند که این آیات وقتى نازل شد که قریش در مکّه از آن حضرت معجزه طلب کردند حضرت اشاره به ماه فرمود، به قدرت حق تعالى به دو نیم شد و در بعضى روایات است که آن در شب چهاردهم ذیحجة بود. (تفسیر قمى 2/341، چاپ دارالکتاب، قم)

 

ردّ الشمس

دوم علماء خاصه و عامّه به سندهاى بسیار از اسماء بنت عُمَیْس و غیر او روایت کرده اند که روزى حضرت رسول صلى اللّه علیه و آله و سلّم حضرت امیرالمؤمنین علیه السّلام را پى کارى فرستاد و چون وقت نماز عصر شد و نماز عصر گزاردند حضرت امیر علیه السّلام آمد و نماز عصر نکرده بود، حضرت رسول صلى اللّه علیه و آله و سلّم سر مبارک خود را در دامن آن حضرت گزارد و خوابید و وحى بر آن حضرت نازل شد و سر خود را به جامه پیچیده و مشغول شنیدن وحى گردید تا نزدیک شد که آفتاب فرو رود و چون وحى منقطع شد حضرت فرمود یا على ! نماز کرده اى؟ گفت نه یا رسول اللّه نتوانستم سر مبارک ترا از دامن خود دور کنم. پس حضرت فرمود که خداوندا! على مشغول طاعت تو و طاعت رسول تو بود پس آفتاب را براى او برگردان ! اسماء گفت واللّه ! دیدم که آفتاب برگشت و بلند شد و به جائى رسید که بر زمینها تابید و وقت فضیلت عصر برگشت و حضرت نماز کرد و باز آفتاب فرو رفت. (مناقب خوارزمى ص 306، حدیث 301، چاپ انتشارات اسلامى. کشف الیقین. علاّمه حلّى، ص 112، چاپ انتشارات وزارت ارشاد)

 

ریزش باران

سوّم ایضا خاصه و عامه روایت کرده اند که چون قبایل عرب با یکدیگر اتّفاق کردند در اذیّت آن حضرت، حضرت فرمود که خداوندا، عذاب خود را سخت کن بر قبایل مُضَر و بر ایشان قحطى بفرست مانند قحطى زمان یوسف، پس باران هفت سال بر ایشان نبارید و در مدینه نیز قحطى به هم رسید، اعرابى به خدمت آن حضرت آمد و از جانب عرب استغاثه کرد که درختان ما خشکید و گیاههاى ما منقطع گردید و شیر در پستان حیوانات و زنان ما نمانده و چهار پایان ما هلاک شدند، پس حضرت برمنبر آمد وحمد ثناى حق تعالى ادا نمود و دعاى باران خواند و در اثناى دعاى آن حضرت باران جارى شد و یک هفته بارید و چندان باران آمد که اهل مدینه به شکایت آمدند و گفتند یا رسول اللّه ! مى ترسیم غرق شویم و خانه هاى ما منهدم شود، پس حضرت اشاره فرمود به سوى آسمان و گفت

 (اَللّ همّ حوالَینا وَلا علَیْنا)، خداوندا، بر حوالى ما بباران و بر ما مباران. و به هر طرف که اشاره مى فرمود ابر گشوده مى شد پس ابر از مدینه برطرف شد و بر دور مدینه مانند اکلیل حلقه شد و بر اطراف مانند سیلاب مى بارید و بر مدینه یک قطره نمى بارید و یک ماه سیلاب در رودخانه ها جارى بود، پس حضرت فرمود واللّه اگر ابوطالب زنده مى بود دیده اش روشن مى شد.

بعضى از اصحاب عرض کردند مگر این شعر را از او به خاطر آوردید؟

شعر

وَاَبْیَضُ یُسْتَسْقَى الْغَمامُ بِوَجْهِهِ                       ثِمالُ الیَتامى عِصمَةٌ لِلاَرامِلِ

آن حضرت فرمود چنین باشد. (خرائج راوندى 1/58، بحار الانوار 17/230)

 

تسبیح گفتن انگور

چهارم به سند معتبر از امّ سلمه منقول است که روزى فاطمه علیهاالسّلام آمد به نزد حضرت رسول صلى اللّه علیه و آله و سلّم و امام حسن و امام حسین را برداشته بود و حریره ساخته بود و با خود آورده بود چون داخل شد حضرت فرمود که پسر عمّت را براى من بطلب. چون امیرالمؤمنین علیه السّلام حاضر شد امام حسن را در دامن راست و امام حسین را در دامن چپ و على و فاطمه را در پیش رو و پسِ سر خود نشانید و عباى خیبرى بر ایشان پوشانید و سه مرتبه گفت خداوندا! اینها اهل بیت من اند، پس از ایشان دور گردان شکّ و گناه را و پاک گردان ایشان را پاک کردنى. و من در میان عتبه در ایستاده بودم، گفتم یا رسول اللّه ! من از ایشانم؟ فرمود که بازگشت تو به خیر است امّا از ایشان نیستى. پس جبرئیل آمد و طبقى از انار و انگور بهشت آورد چون حضرت رسول صلى اللّه علیه و آله و سلم انار و انگور را در دست گرفت هر دو تسبیح خدا گفتند و آن حضرت تناول نمود، پس به دست حسن و حسین داد و در دست ایشان سبحان اللّه گفتند و ایشان تناول نمودند، پس به دست على علیه السّلام داد تسبیح گفتند و آن حضرت تناول نمود، پس شخصى از صحابه داخل شد و خواست که از انار و انگور بخورد. جبرئیل گفت نمى خورد از این میوه ها مگر پیغمبر یا وصىّ پیغمبر یا فرزند پیغمبر. (خرائج راوندى 1/48، بحار الانوار 17/359)

از کتاب منتهی الامال اثر مرحوم حاج شیخ عباس قمی

 
 

پیامبر اسلام 4440 معجزه داشت

پیامبر اسلام 4440 معجزه داشت

بدان که از براى حضرت رسول صلى اللّه علیه و آله و سلّم معجزاتى بوده که از براى غیر آن حضرت از پیغمبران دیگر نبوده و نظیر معجزات جمیع پیغمبران از آن حضرت به ظهور آمده است و (ابن شهر آشوب ) نقل کرده که چهار هزار و چهارصد و چهل بوده معجزات آن حضرت، که سه هزار از آنها ذکر شده است .( مناقب  ابن شهر آشوب 1/189، تحقیق : دکتر بقاعى، بیروت)

فقیر گوید: که جمیع اقوال و اطوار و اخلاق آن حضرت معجزه بود خصوص اِخبار آن حضرت به غائبات چنانکه مى آید انشاء اللّه تعالى اشاره به آن، بعلاوه آن معجزاتى که قبل از ولادت آن حضرت و در حین ولادت شریفش ظاهر شده چنانچه بر اهل اطّلاع ظاهر و هویداست و اقوى و ابقى از همه معجزات آن حضرت، قرآن مجید است که از اتیان به مثل آن تمامى فُصحا و بلغا عاجز گشتند و بر عجز خود گردن نهادند و هرکس در مقابل قرآن کلمه اى چند به هم پیوست مفتضح و رسوا گشت مانند مُسَیْلمه کذّاب و اَسود عَنْسى و غیره . از کلمات مُسَیْلمه است که در برابر سوره (والذّاریات )، گفته :

(وَالزّارِعاتِ زَرْعا، فالْحاصداتِ حصدا، فالطّاحِناتِ طَحْنا، فَالْخابِزاتِ خُبْزا فَالا کِلاتِ اَکْلاً)

و در برابر سوره (کوثر)، گفته :

(اِنّا اَعْطَیْناک الْجاهِر فَصَلِّ لِرَبِّکَ وَهاجِر اِنَّ شانِئَکَ هُوَ الْکافِرُ)

و از کلمات اَسود است که مقابل سوره (بروج ) آورده :

(والسَّمآءِ ذاتِ الْبُرُوج والاَْرضِ ذات الْمُروُج وَالنِّسآءِ ذاتِ الْفروُج وَالخَیْلِ ذاتِ السُّرُوج وَ نَحْنُ عَلَیها نَمُوجُ بَیْنَ اللِّوى وَالْفَلُّوج )

و این کلمات نیز از او است :

(یا ضفْدَعُ بَیْنَ ضفْدَعَیْن نَقىّ نَقىّ کَم تَنقیّنَ لاَ الشّارِبُ تمنعَین وَلاَ الْمآء تَکْدُرینَ اَعْلاکِ فی الْمآءِ وَ اَسْفَلُکِ فى الطّینِ)

این معجزه قرآن مجید است که این کلمات ناهموار را مُسیلمه و اَسود به هم ببندند و آن را وحى منزل گویند و در مقابل جماعت کثیر قرائت کنند، زیرا که مُسیلمه و اَسود، عرب بودند و هیچ عرب چنین کلام ناستوده نمى گوید و اگر گوید قبح آن را بداند و بر کس نخواند و کسى که خواهد بر مختصرى از اعجاز قرآن مطّلع شود رجوع کند به باب چهاردهم جلد دوم (حیاة القلوب ) علامه مجلسى (رضوان اللّه علیه )، زیرا که این کتاب گنجایش ذکر آن ندارد.

علامه مجلسى در (حیاة القلوب) بعد از تعداد جمله از معجزات آن حضرت فرموده

 (مؤلف گوید آنچه از معجزات آن حضرت مذکور شد از هزار یکى و از بسیار، اندکى است و جمیع اقوال و اطوار و اخلاق آن حضرت معجزه بود، خصوصا این نوع معجزه که اخبار به امور مغیبه است که پیوسته کلام معجز نظام سید اَنام بر این نوع مشتمل بوده و منافقان مى گفته اند که سخن آن حضرت را مگوئید که در و دیوار و سنگ ریزه ها همه، آن حضرت را خبر مى دهند از گفته هاى ما. و اگر عاقلى تفکّر نماید و عقل خود را حکم سازد هر حدیثى از احادیث آن حضرت و اهل بیت آن حضرت و هر کلمه از کلمات ظریفه ایشان و هر حکمى از احکام شریعت مقدّسه آن حضرت معجزه اى است شافى و خرق عادتى است.

آیا عاقلى تجویز مى کند که یک شخص از اشخاص انسانى بدون وحى و الهام جناب مقدس سبحانى شریعتى تواند احداث نمود که اگر به آن عمل نمایند امور معاش و معاد جمیع خلق منتظم گردد و رخنه هاى فِتَن و نزاع و فساد به آن مسدود گردد و هر فتنه و فسادى که ناشى شود از مخالفت قوانین حقّه او باشد و در خصوص هر واقعه از بیوع و تجارات و مُضاربات و معاملات و منازعات و مواریث و کیفیت معاشرت پدر و فرزند و زن و شوهر و آقا و بنده و خویشان و اهل خانه و اهل بلد و امراء و رعایا و سایر امور قانونى مقرّر فرموده باشد که از آن بهتر تخیل نتوان کرد و در آداب حسنه و اخلاق کریمه در هر حدیثى و خطبه اى اضعاف آنچه حکما در چندین هزار سال فکر کرده اند بیان نماید و در معارف ربّانى و غوامض معانى در مدت قلیل رسالت آن قدر بیان فرموده که با وجود تضییع و افساد طالبان حُطام دنیا آنچه به مردم رسیده تا روز قیامت فحول عُلما در آنها تفکر نمایند به صد هزار یک اسرار آنها نمى توانند رسید (حیاة القلوب 3/666، انتشارات سرور، قم) انتهى.

این معجزات در زمینه های مختلفند که عبارتند از :

  معجزات بر اجرام آسمانی

  معجزات بر جمادات و نباتات

  معجزات بر حیوانات

  معجزات بر بدن انسان

  معجزات بر دفع شرّ دشمنان

  معجزات بر تسلط بر شیاطین و جنّیان

  معجزات بر خبر از غیب

 

رحلت حضرت محمد صلى اللّه علیه و آله و سلّم

رحلت حضرت محمد صلى اللّه علیه و آله و سلّم

از کتاب منتهی الامال اثر مرحوم حاج شیخ عباس قمی

وفات پیغمبر اکرم صلى اللّه علیه و آله و سلّم

آیا پیامبر به شهادت رسید؟

 


وفات پیغمبر اکرم صلى اللّه علیه و آله و سلّم

بدان که اکثر علماى فریقین را اعتقاد آن است که ارتحال سید انبیاء صلى اللّه علیه و آله و سلّم به عالم بقادر روز دوشنبه بوده است و اکثر علماى شیعى را اعتقاد آن است که آن روز بیست و هشتم ماه صفر بوده است و اکثر علماى اهل سنت دوازدهم ماه ربیع الاول گفته اند. و در کشف الغمّه از حضرت امام محمد باقر علیه السّلام روایت کرده است که آن حضرت در سال دهم هجرت به عالم بقا رحلت نمود و ازعمر شریف آن حضرت شصت و سه سال گذشته بود، چهل سال در مکه ماند تا وحى بر او نازل شد و بعد از آن سیزده سال دیگر در مکه ماند و چون به مدینه هجرت نمود پنجاه و سه سال از عمر شریفش گذشته بود و ده سال بعد از هجرت در مدینه ماند و وفات آن حضرت در دوم ماه ربیع الاوّل روز دوشنبه واقع شد،

مؤلف گوید که واقع شدن وفات آن حضرت در دوم ربیع الاوّل موافق با قول بعضى از اهل سنت است و از علماى شیعه کسى قائل به آن نشده پس شاید این فقره از روایت محمول بر تقیه باشد. و بدان که در کیفیّت وفات آن سرور و وصیّت هاى آن بزرگوار روایت بسیار وارد شده (ابن بابویه در باب حضرت رسول صلى اللّه علیه و آله ازابن عباس روایتى نقل کرده که ملخص آن چنین است که چون حضرت رسالت پناه صلى اللّه علیه و آله به بستر بیمارى خوابید اصحاب آن حضرت بر گرد او جمع گردیدند عماربن یاسر برخاست و سؤالى از آن حضرت کرد پس حضرت دستورالعملى در باب تجهیز خود به امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود پس به بلال فرمود که اى بلال مردم رابه نزد من بطلب که در مسجد جمع شوند چون جمع شدند حضرت بیرون آمد عمامه مبارک را بر سر بسته بود و بر کمان خود تکیه کرده بود تا آنکه وارد مسجد شد و بر منبر بالا رفت و حمد و ثناى الهى را ادا کرد و فرمود اى گروه اصحاب ! چگونه پیغمبرى بودم براى شما آیا خود به نفس نفیس جهاد نکردم در میان شما؟ آیا دندان پیش مرا نشکستید؟ آیا جبین مرا خاک آلود نکردید؟آیاخون بر روى من جارى نکردید تا آنکه ریش من رنگین شد؟ آیا متحمل تَعَبهاو شدتها نشدم از نادانان قوم خود؟ آیا سنگ از گرسنگى نبستم براى ایثار امت بر خود؟ صحابه گفتنند بلى، یا رسول الله به تحقیق که صبر کننده بودى از براى خدا و نهى کننده بودى از بدیها، پس جزا دهد ترا خدا از ما بهترین جزاها. حضرت فرمود که شما را خدا نیز جزاى خیر دهد پس فرمود که حق تعالى حکم کرده و سوگند یاد نموده است که نگذرد از ظلم ستمکارى، پس سوگند مى دهم شما را به خدا که هر که او را مظلمه بوده باشد نزد محمد البته برخیزد و قصاص کند که قصاص نزد من محبوبتر است از قصاص عقبى در حضور ملائکه و انبیاء. پس مردى از آخر مردم برخاست که او را سوادة بن قیس مى گفتند گفت پدر و ماردم فداى تو یا رسول الله ! در هنگامى که از طایف مى آمدى من به استقبال تو آمدم تو بر ناقه غضباى خود سوار بودى و عصاى ممشوق در دست داشتى چون بلند کردى او را که بر راحله خود بزنى بر شکم من آمد ندانستم که به عمد کردى یا به خطا؟ حضرت فرمود که معاذالله که به عمد کرده باشم پس فرمود که اى بلال، برو به خانه فاطمه همان عصا را بیاور! چون بلال از مسجد بیرون آمد در بازارهاى مدینه ندا مى کرد که اى گروه مردم کیست که قصاص فرماید نفس خود را پیش از روز قیامت اینک محمد صلى اللّه علیه و آله خود را در معرض قصاص در آورده است پیش از روز جزا چون به در خانه فاطمه علیهاالسّلام رسید در راکوبید و گفت اى فاطمه ! بر خیز که پدرت عصاى ممشوق خود را مى طلبد. فاطمه علیهاالسلام گفت امروز روز کار فرمودن عصا نیست براى چه آن را مى خواهد؟ بلال گفت که اى فاطمه ! مگر نمى دانى که پدرت بر منبر بر آمده و اهل دین و دنیارا وداع مى کند؟ چون فاطمه علیهاالسّلام سخن وداع شنید فریاد برآورد و گفت زهى غم و اندوه و حسرت دل فکار من براى اندوه تو اى پدر بزرگوار بعد از تو فقیران و بیچارگان و درماندگان بگو پناه به که برند اى حبیب خدا و محبوب قلوب فقرا. پس بلال عصا را گرفت و به خدمت حضرت رسالت صلى اللّه علیه و آله شتافت و چون عصارا به حضرت داد فرمود که به کجا رفت آن مرد پیر؟ او گفت من حاضرم، یا رسول الله ! پدرو مادرم فداى تو باد! و حضرت فرمود که بیا و از من قصاص کن تا راضى شوى از من ! آن مرد گفت شکم خود را بگشا یا رسول اللّه ! چون حضرت شکم محترم خود را گشود گفت پدر و مادرم فداى تو باد! یا رسول اللّه دستور مى دهى که دهان خود را بر شکم تو گذارم چون رخصت یافت شکم مکرم آن حضرت را بوسید و گفت پناه مى برم به موضع قصاص شکم رسول خدا صلى اللّه علیه و آله از آتش جهنم در روز جزا. حضرت فرمود که اى سواده ! آیا قصاص مى کنى یا عفو مى نمایى؟ گفت عفو مى نمایم یا رسول اللّه ! حضرت فرمود خداوندا تو عفو کن از سوادة بن قیس چنانکه او عفو کرد از پیغمبر تو، پس حضرت از منبر به زیر آمد و داخل خانه ام سلمه شد ومى گفت پروردگارا! تو سلامت دار امّت محمد را از آتش. در زیر لحاف با تو مى گفت؟حضرت فرمود که هزار باب از علم تعلیم من نمود که از هر باب هزار باب دیگر گشوده مى شود! (شیخ عبّاس قمّى رحمه اللّه) ) و ما در اینجا اکتفا مى کنیم به آنچه شیخ مفید و طبرسى رضوان اللّه علیهما اختیار کرده اند.

گفته اند (ارشاد شیخ مفید 1/179. اعلام الورى طبرسى 1/266، 267) که چون حضرت رسول صلى اللّه علیه و آله و سلم از حجّة الوداع مراجعت نمود و بر آن حضرت معلوم شد که رحلت او به عالم بقا نزدیک شده است پیوسته در میان اصحاب خطبه مى خواند و ایشان را از فتنه هاى بعد از خود به مخالفت فرموده هاى خود حذر مى نمود و وصیّت مى فرمود ایشان را که دست از سنّت و طریقه او بر ندارند و بدعت در دین الهى نکنند و متمسک شوند به عترت و اهل بیت او به اطاعت و نصرت و حراست، و متابعت ایشان را بر خود لازم دانند و منع مى کرد ایشان را از مختلف شدن و مرتد شدن و مکّرر مى فرمود که ایّها النّاس من پیش از شما مى روم و شما در حوض کوثر بر من وارد خواهید شد و از شما سؤال خواهم کرد که چه کردید با دو چیز گران بزرگ که در میان شما گذاشتم کتاب خدا و عترت که اهل بیت من اند، پس نظر کنید که چگونه خلافت من خواهید کرد در این دو چیز، به درستى که خداوند لطیف خبیر مرا خبر داده است که این دو چیز از هم جدا نمى شوند تا در حوض کوثر بر من وارد شوند، به درستى که این دو چیز را در میان شما مى گذارم و مى روم پس سبقت مگیرید بر اهل بیت من و پراکنده مشوید از ایشان و تقصیر مکنید در حق ایشان که هلاک خواهید شد و چیزى تعلیم ایشان مکنید، به درستى که ایشان داناترند از شما و چنین نیابم شما را که بعد از من از دین برگردید و کافر شوید و شمشیرها بر روى یکدیگر بکشید پس ملاقات کنید من یا على علیه السّلام را در لشکرى مانند سیل در فراوانى و سرعت و شدّت. و بدانید که على بن ابى طالب پسر عمّ و وصّى من است و قتال خواهد کرد بر تاءویل قرآن چنانکه من قتال کردم بر تنزیل قرآن. و از این باب سخنان در مجالس متعدّده مى فرمود، پس اُساَمة بن زید را امیر کرد و لشکرى از منافقان و اهل فتنه و غیر ایشان براى او ترتیب داد و امر کرد او را که با اکثر صحابه بیرون رود به سوى بلاد روم به آن موضعى که پدرش در آنجا شهید شده بود و غرض حضرت از فرستادن این لشکر آن بود که مدینه از اهل فتنه خالى شود و کسى با حضرت امیرالمؤمنین علیه السّلام منازعه نکند تا امر خلافت بر آن حضرت مستقر گردد و مردم را مبالغه بسیار مى فرمود در بیرون رفتن و اُسامه را به جُرْف (به ضمّ جیم و سکون راء، موضعى است در یک فرسخى مدینه) فرستاد و حکم فرمود که در آنجا توقف نماید تا لشکر نزد او جمع شوند و جمعى را مقرّر نمود که مردم را بیرون کنند و ایشان را حذر مى فرمود از دیر رفتن، پس در اثناى آن حال آن حضرت را مرضى طارى شد که به آن مرض به رحمت الهى واصل گردید، چون آن حالت را مشاهده نمود دست امیرالمؤمنین علیه السّلام را گرفت و متوجه بقیع گردید و اکثر صحابه از پى او بیرون آمدند و فرمود که حق تعالى مرا امر کرده است که استغفار کنم براى مردگان بقیع چون به بقیع رسید گفت اَلسَّلامُ علَیکمْ، اى اَهل قبور گوارا باد شما را آن حالتى که صبح کرده اید در آن و نجات یافته اید از فتنه هائى که مردم را در پیش است، به درستى که رو کرده است به سوى مردم فتنه هاى بسیار مانند پاره هاى شب تار، پس مدّتى ایستاد و طلب آمرزش براى جمیع اهل بقیع کرد و رو آورد به سوى حضرت امیرالمؤمنین علیه السّلام و فرمود که جبرئیل در هر سال قرآن را یک مرتبه به من عرضه مى کرد و در این سال دو مرتبه عرضه نمود و چنین گمان دارم که این براى آن است که وفات من نزدیک شده است، پس فرمود که یا على به درستى که حق تعالى مرا مخیّر گردانیده است میان خزانه هاى دنیا و مخلّد بودن در آن یا رفتن به بهشت، و من اختیار لقاى پروردگار خود کردم چون بمیرم عورت مرا بپوشان که هر که به عورت من نظر کند کور مى شود، پس به منزل خود مراجعت نمود و مرض آن حضرت شدید شد و بعد از سه روز به مسجد آمد عصابه به سر بست و به دست راست بر دوش امیرالمؤمنین علیه السّلام و به دست چپ بر دوش فضل بن عبّاس تکیه فرموده بود تا آنکه بر منبر بالا رفت و نشست و گفت اى گروه مردم ! نزدیک شده است که من از میان شما غایب شوم هر که را نزد من وعده باشد بیاید وع به نزد حضرت آمد و التماس کرد و آن حضرت را به خانه خود برد و چون به خانه عایشه رفت مرض آن حضرت شدید شد.

پس بلال هنگام نماز صبح آمد و در آن وقت حضرت متوجه عالم قدس بود چون بلال نداى نماز در داد حضرت مطلع نشد پس عایشه گفت که ابوبکر را بگوئید که با مردم نماز کند و حفصه گفت که عمر را بگوئید که با مردم نماز کند! حضرت چون سخن ایشان را شنید و غرض ایشان را دانست فرمود که دست از این سخنان بدارید که شما به زنانى مى مانید که یوسف را مى خواستند گمراه کنند و چون حضرت امر کرده بود که شیخین با لشکر اُسامه بیرون روند و در این وقت از سخنان آن دو زن یافت که ایشان به مدینه برگشته اند بسیار غمگین شد و با آن شدّت مرض برخاست که مبادا یکى از آن دو نفر با مردم نماز کند و این باعث شبهه مردم شود و دست بر دوش امیرالمؤمنین علیه السّلام و فضل بن عبّاس انداخته با نهایت ضعف و ناتوانى پاهاى نازنین خود را مى کشید تا به مسجد درآمد و چون نزدیک محراب رسید دید که ابوبکر سبقت کرده است و در محراب به جاى آن حضرت ایستاده است و به نماز شروع کرده است، پس به دست مبارک خود اشاره کرد که پس بایست و خود داخل محراب شد و نماز را از سر گرفت و اعتنا نکرد به آن مقدار نمازى که سابق شده بود و چون سلام نماز گفت به خانه برگشت و شیخَیْن و جماعتى از مسلمانان را طلبید و فرمود که من نگفتم که با لشکر اسامه بیرون روید؟ گفتند بلى یا رسول اللّه ! چنین گفتى. فرمود پس چرا امر مرا اطاعت نکردید؟ ابوبکر گفت که من بیرون رفتم و برگشتم براى آنکه عهد خود را با تو تازه کنم. عمر گفت یارسول اللّه ! من بیرون نرفتم براى آنکه نخواستم که خبر بیمارى ترا از دیگران بپرسم. پس حضرت رسول صلى اللّه علیه و آله و سلّم فرمود که روانه کنید لشکر اسامه را و بیرون روید با لشکر اسامه. (ارشاد شیخ مفید 1/180 184) و موافق روایتى فرمود خدا لعنت کند کسى را که تخلّف نماید از لشکر اسامه سه مرتبه این سخن را اعاده فرمود (ارشاد شیخ مفید 1/184) و مدهوش شد از تعب رفتن به مسجد و برگشتن و از حزن و اندوهى که عارض شد آن حضرت را به سبب آن ناملایماتى که مشاهده نمود، پس مسلمانان بسیار گریستند و صداى نوحه و گریه از زنان و فرزندان آن حضرت بلند شد و شیون از مردان و زنان مسلمانان برخاست، پس حضرت چشم مبارک گشود و به سوى ایشان نظر کرد و فرمود که بیاورید از براى من دواتى و کتف گوسفندى تا آنکه بنویسم از براى شما نامه اى که گمراه نشوید هرگز، پس یکى از صحابه برخاست که دوات و کتف را بیاورد عمر گفت برگرد که این مرد هذیان مى گوید! و بیمارى بر او غالب گردیده است ! و ما را کتاب خدا بس است ! (مسند احمد حنبل 1/585، حدیث 3326 مسند عبداللّه بن عباس. حدیقة الشیعه اردبیلى 1/364) پس اختلاف کردند آنها که در آن خانه بودند بعضى گفتند که قول، قول عمر است و بعضى گفتند که قول، قول رسول خدا صلى اللّه علیه و آله و سلم است و گفتند که در چنین حالى چگونه مخالفت حضرت رسول صلى اللّه علیه و آله و سلّم روا باشد، پس بار دیگر پرسیدند که آیا بیاوریم آنچه خواستى یا رسول اللّه؟ فرمود که بعد از این سخنان که از شما شنیدم مرا حاجتى به آن نیست ولکن وصیت مى کنم شما را که با اهل بیت من نیکو سلوک کنید. و حضرت رو از ایشان گردانید و ایشان برخاستند و باقى ماند نزد او عباس و فضل پسر او و على بن ابى طالب علیه السلام و اهل بیت مخصوص آن حضرت. پس عباس گفت یا رسول صلى اللّه علیه و آله و سلّم اگر این امر خلافت در ما بنى هاشم قرار خواهد گرفت پس ما را بشارت ده که شاد شویم و اگر مى دانى که بر ما ستم خواهند کرد و خلافت را از ما غصب خواهند کرد پس به اصحاب خود سفارش ما را بکن. حضرت فرمود که شما را بعد از من ضعیف خواهند کرد و بر شما غالب خواهند شد، و ساکت شد پس مردم برخاستند در حالى که گریه مى کردند و از حیات آن حضرت ناامید گردیدند.

پس چون بیرون رفتند حضرت فرمود که برگردانید به سوى من برادرم على و عمویم عباس را، پس فرستادند کسى را که حاضر کرد ایشان را همین که در مجلس قرار گرفتند حضرت رو به عباس کرد و فرمود اى عمّ پیغمبر! قبول مى کنى وصیّت مرا و وعده هاى مرا به عمل مى آورى و ذمت مرا برى مى گردانى؟ عباس گفت یا رسول اللّه ! عموى تو پیرمردى است کثیر العیال و عطاى تو بر باد پیشى گرفته و بخشش تو از ابر بهار سبقت کرده و مال من وفا نمى کند به وعده ها و بخششهاى تو. پس حضرت روى مبارک را گردانید به سوى امیرالمؤمنین علیه السلام و فرمود اى برادر! تو قبول مى کنى وصیت مرا و به عمل مى آورى وعده هاى مرا و ادا مى کنى دیون مرا و ایستادگى مى کنى در امور اهل من بعد از من؟ امیرالمؤمنین علیه السّلام گفت بلى، یا رسول اللّه ! فرمود نزدیک من بیا، چون نزدیک آن حضرت رفت حضرت رسول صلى اللّه علیه و آله و سلّم او را به خود چسبانید پس بیرون کرد انگشتر خود را و فرمود بگیر این را و بر انگشت خود کن و طلبید شمشیر و زره و جمیع اسلحه خود را و به امیرالمؤمنین علیه السّلام عطا کرد و پس طلبید آن دستمالى را که بر شکم خود مى بست وقتى که سلاح مى پوشید در حَرْب و به امیرالمؤمنین علیه السّلام داد، پس فرمود برخیز برو به سوى منزل خود به استعانت خداى تعالى، پس چون روز دیگر شد مرض آن حضرت سنگین شد و مردم را منع کردند از ملاقات آن حضرت و امیرالمؤمنین علیه السّلام ملازم خدمت آن حضرت بود و از او مفارقت نمى نمود مگر براى حاجت ضرورى، پس حضرت رسول صلى اللّه علیه و آله و سلّم به حال خود آمد فرمود بخوانید براى من برادر و یاور مرا، پس ضعف او را فرو گرفت و ساکت شد. عایشه گفت بخوانید ابوبکر را! پس ابوبکر آمد و بالاى سر آن حضرت نشست چون حضرت چشم خود را باز کرد و نظرش به او افتاد روى خود را گردانید. ابوبکر برخاست و بیرون شد و مى گفت اگر حاجتى به من داشت اظهار مى کرد. باز حضرت کلام سابق را اعاده فرمود، حفصه گفت بخوانید عمر را! چون عمر حاضر شد و حضرت او را دید از او هم اعراض فرمود، پس فرمود بخوانید از براى من برادر و یاورم را، امّ سلمه گفت بخوانید على را همانا که پیغمبر غیر او را قصد نکرده.

چون امیرالمؤمنین علیه السّلام حاضر شد اشاره کرد پیغمبر صلى اللّه علیه و آله و سلّم به سوى او که نزدیک من بیا، پس امیرالمؤمنین علیه السّلام خود را به آن حضرت چسبانید و پیغمبر صلى اللّه علیه و آله و سلّم به او راز گفت در زمان طویلى، پس امیرالمؤمنین علیه السلام برخاست و در گوشه اى نشست و حضرت رسول صلى اللّه علیه و آله و سلّم در خواب رفت. پس امیرالمؤمنین علیه السّلام بیرون آمد مردم به او گفتند یا اباالحسن چه رازى بود که پیغمبر صلى اللّه علیه و آله و سلّم با تو مى گفت؟ حضرت فرمود که هزار باب از علم تعلیم من نمود که از هر بابى هزار باب مفتوح مى شود و وصیّت کرد مرا به آن چیزى که به جا خواهم آورد آن را ان شاء اللّه تعالى.

پس چون مرض حضرت رسول صلى اللّه علیه و آله و سلّم سنگین شد و رحلت او به ریاض جنت نزدیک گردید، حضرت امیرالمؤمنین علیه السّلام را فرمود که یا على سر مرا در دامن خود گذار که امر خداوند عالمیان رسیده است و چون جان من بیرون آید آن را به دست خود بگیر و بر روى خود بکش پس روى مرا به سوى قبله بگردان و متوجّه تجهیز من شو و اوّل تو بر من نماز کن و از من جدا مشو تا مرا به قبر من بسپارى و در جمیع این امور از حق تعالى یارى بجوى، چون حضرت امیر سر مبارک آن سرور را در دامن خود گذاشت حضرت بى هوش شد، پس حضرت فاطمه علیهاالسلام نظر به جمال بى مثال آن حضرت مى کرد و مى گریست و ندبه مى کرد و مى گفت

شعر

وَاَبْیَضُ یُسْتَسْقَى الْغَمامُ بِوَجْهِهِ                       ثِمال الْیَتامى عِصْمَةٌ لِلاَرامِلِ (ارشاد شیخ مفید 1/186)

یعنى حضرت رسول صلى اللّه علیه و آله و سلّم سفید روئى است که مردم به برکت روى او طلب باران مى کنند و فریادرس یتیمان و پناه بیوه زنان است، چون آن حضرت صداى نور دیده خود فاطمه را شنید دیده خود گشود و به صداى ضعیفى گفت که اى دختر! این سخن عمّ تو ابوطالب است این را مگو بلکه بگو

وَما محَّمدٌ اِلاّ رَسولٌ قدْ خلَتْ منْ قبلِهِ الرُسلُ اَفاِنْ ماتَ اَوْقتلَ انقلَبْتُمْ عَلى اَعْقابِکُمْ). (سوره آل عمران 3، آیه 144)

پس فاطمه بسیار گریست، پس حضرت رسول صلى اللّه علیه و آله و سلم او را اشاره کرد که نزدیک من بیا، چون فاطمه علیهاالسّلام نزدیک او رفت، رازى در گوش او گفت که صورت فاطمه برافروخته شد و شاد گردید! پس چون روح مقدّس آن حضرت مفارقت کرد حضرت امیرالمؤمنین علیه السّلام دست راستش در زیر گلوى آن حضرت بود، پس جان شریف رسول خدا صلى اللّه علیه و آله و سلم از میان دست امیرالمؤمنین علیه السّلام بیرون رفت، پس دست خود را بلند کرد و بر رُوى خود کشید، پس دیده هاى حقّ بین پیغمبر صلى اللّه علیه و آله و سلّم را پوشانید و جامه بر قامت باکرامتش کشید، پس مشغول گردید بر امر تجهیز آن حضرت.

روایت شده که از حضرت فاطمه علیهاالسّلام پرسیدند که این چه راز بود که پیغمبر صلى اللّه علیه و آله و سلّم با تو گفت که اندوه تو مبدّل به شادى شد و قلق و اضطراب تو تسکین یافت؟ فرمود که پدر بزرگوارم مرا خبر داد که اول کسى که از اهل بیت به او ملحق خواهد شد من خواهم بود و مدت حیات من بعد از او امتدادى نخواهد داشت و به این سبب شدت اندوه و حزن من تسکین یافت ! پس امیرالمؤمنین متوجه غسل او شد و طلبید فضل بن عباس را و امر کرد او را که آب به او بدهد پس غسل داد او را بعد از اینکه چشم خود را بسته بود. پس پاره کرد پیراهن آن حضرت را از نزد گریبان تا مقابل ناف مبارک آن حضرت، و حضرت امیرالمؤمنین علیه السّلام مباشر غسل و حنوط و کفن آن حضرت بود و (فضل) آب به او مى داد و اعانت مى کرد آن حضرت را بر غسل دادن، پس چون امیرالمؤمنین علیه السلام از غسل آن حضرت فارغ شد پیش ایستاد و به تنهایى بر آن حضرت نماز کرد و هیچ کس مشارکت نکرد و آن حضرت در نماز کردن بر پیغمبر صلى اللّه علیه و آله و سلّم و مردم درمسجد جمع شده بودند و گفتگو مى کردند در باب اینکه چه کسى را مقدم دارند در نماز بر آن حضرت و در کجا دفن کنند آن جناب را، پس حضرت امیرالمؤمنین علیه السّلام بیرون آمد و رفت نزد ایشان و فرمود که همانا پیغمبر صلى اللّه علیه و آله و سلم امام و پیشواى ما است در حال حیات و بعد از ممات پس دسته دسته مردم بیایند بر آن حضرت نماز کنند بدون تقدم امامى و بروند به درستى که حق تعالى قبض روح نمى فرماید پیغمبرى را در مکانى مگراینکه پسندیده آن مکان را از براى قبر او و من پیغمبر را دفن خواهم نمود در حجره اى که وفات آن حضرت در آن واقع شده.

پس مردم تسلیم کردند این امر را و راضى شدند به آن پس چون مسلمانان از نماز بر آن حضرت فارغ شدند عباس عموى پیغمبر مردى را روانه کرد به سوى ابوعبیده جرّاح که (قبر کن) اهل مکه بود و دیگرى را فرستاد به سوى زید بن سهل که (قبر کن) اهل مدینه بود و آنها را طلبید از براى کندن قبر پیغمبر صلى اللّه علیه و آله و سلّم، پس زید بن سهل را ملاقات نمود و امر کرد او را به حفر قبر آن حضرت، پس چون زید از حفر قبر فارغ شد امیرالمؤمنین علیه السّلام و عبّاس وفضل بن عباس و اسامة بن زید داخل در قبر شدند براى آنکه آن حضرت را دفن نمایند. طایفه انصار چون چنین دیدند صدا بلند کردند و قسم دادند امیرالمؤمنین علیه السّلام را که یک نفر از ما نیز با خود مصاحب کن در دفن کردن حضرت رسول صلى اللّه علیه و آله و سلّم تا آنکه ما نیز از این حظّ و بهره دارا شویم، پس امیرالمؤمنین علیه السلام اَوْسِ بن خوْلىّ را که مردى بدْرى و از افاضل قبیله خَزْرج بُود امر کرد که داخل قبر شود، پس امیرالمؤمنین علیه السّلام جَسَد نازنین پیغمبر صلى اللّه علیه و آله و سلّم را برداشت و به اَوْس داد که در قبر بگذرد پس چون حضرت را داخل قبر نمود امر کرد او را که از قبر بیرون بیاید پس اَوْس بیرون آمد و حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام در قبر نازل شد و صورت حضرت رسول صلى اللّه علیه و آله و سلّم را از کفن ظاهر گردانید و گونه مبارک آن حضرت را بر زمین مقابل قبله نهاد پس خشت لحد را چید و خاک بر روى او ریخت و این واقعه هایله در روز دوشنبه بیست و هشتم ماه صفر سال یازدهم از هجرت بود. و سنّ شریف آن حضرت شصت و سه سال بود و بیشترمردم حاضر نشدند بر نماز و دفن آن حضرت به جهت مشاجره در امر خلافت که مابین مهاجر و انصار واقع بود. انتهى. (ارشاد شیخ مفید 1/179 189، اعلام الورى طبرسى 1/263 270)

 

آیا پیامبر به شهادت رسید؟

در احادیث معتبره وارد شده است که آن حضرت به شهادت از دنیا رفت چنانکه صفّار به سند معتبر از حضرت صادق علیه السّلام روایت کرده است که در روز خیبر زهر دادند آن حضرت را در دست بزغاله چون حضرت لقمه اى تناول فرمود آن گوشت به سخن آمد و گفت یا رسول اللّه ! مرا به زهر آلوده اند، پس حضرت در مرض موت خود مى فرمود که امروز پشت مرا در هم شکست آن لقمه که در خیبر تناول کردم و هیچ پیغمبر و وصىّ پیغمبرى نیست مگر آنکه به شهادت از دنیا بیرون مى رود. (بصائر الدرجات صفار ص 503، باب الائمه انهُ کلّمهم غیر الحیوانات، حدیث پنجم) و در روایت دیگر فرمود که زن یهودیه آن حضرت را زهر داد در ذراع گوسفندى و چون حضرت قدرى از آن تناول فرمود آن ذراع خبر داد که من زهرآلوده ام پس حضرت آن را انداخت و پیوسته آن زهر در بدن آن حضرت اثر مى کرد تا آنکه به همان علت از دنیا رحلت فرمود. (بصائر الدرجات صفار ص 503، باب الائمه انهُ کلّمهم غیر الحیوانات، حدیث ششم) صَلَواتُ اللّهِ عَلَیْهِ وَآلِهِ.

و مستحب است زیارت آن حضرت از نزدیک و دور چنانکه شیخ شهید در (دروس) فرموده که مستحب است زیارت پیغمبر و ائمه در هر روز جمعه اگرچه زائر از قبرهاى ایشان دور باشد و اگر در بالاى بلندى بایستد و زیارت کند افضل است انتهى. (الدّروس الشرعیه شهید اول، 2/16)

و نیز سزاوار است زیارت حضرت رسول خدا صلى اللّه علیه و آله و سلّم در عقب هر نمازى به این الفاظى که حضرت امام رضا علیه السّلام تعلیم ابن ابى نصر بَزَنْطى، فرمودند :

اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا رَسُولَ اللّهِ وَرَحْمَةُ اللّهِ وَبَرَکاتُهُ، اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا مُحَمَّدَ بْنَ عَبْدِاللّهِ، اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا خِیَرَةَ اللّه اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا حَبیبَ اللّهِ، السَّلامُ عَلَیْکَ یا صَفْوَةَ اللّهِ، اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا اَمینَ اللّهِ اَشْهَدُ اَنَّکَ رَسُولُ اللّهِ وَاَشْهَدُ اَنَّکَ مُحَمَّدُ بْنُ عَبْدِ اللّهِ وَاَشْهَدُ اَنَّکَ قدْ نصَحْتَ لاُِمَّتِکَ وَجاهَدْتَ فی سَبیلِ رَبِّکَ وَعَبَدْتَهُ حَتّى اَتی کَ الْیَقینُ فَجَزاکَ اللّهُ یا رَسولَ اللّهِ اَفضل ما جزى نبیا عَنْ اُمَّتِهِ، اَللّهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ اَفْضَلَ ما صَلَّیْتَ عَلى اِبْراهیمَ وَ آلِ اِبْراهیمَ اِنَّکَ حَمیدٌ مَجیدٌ.