تاریخ هجوم به خانه حضرت زهرا(س)

تاریخ هجوم به خانه حضرت زهرا(س) 

 

در تاریخ 26/11/89 برابر با یازدهم ربیع الاول 1432 و هم‌زمان با ایام پس از رحلت رسول‌خدا…(ص)، به همت گروه تاریخ مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی، نشستی علمی با موضوع «بررسی تاریخ حمله به خانه حضرت فاطمه» با حضور استاد محترم حجت‌الاسلام والمسلمین محمدهادی یوسفی غروی برگزار شد. از آنجا که تاریخ‌نویسان درباره تاریخ این حادثه، سخن صریح و روشنی ندارند، استاد محترم با بررسی بعضی از شواهد و قراین، دیدگاه جدیدی در این باره ارائه کرد. آنچه پیش‌روست متن ویرایش شده این بحث است. طبیعی است مطالب ارائه شده، دیدگاه استاد محترم است که در این نشریه عرضه می‌شود و باب بحث و بررسی در بارة این موضوع همچنان باز است. 
 

مقدمه 

 

روزهای پس از رحلت رسول‌خدا(ص) از مهم‌ترین برهه‌های تاریخ اسلام است. می‌دانیم که با رحلت رسول‌خدا(ص) جریان سقیفه شکل گرفت که آثار و پیامدهایی داشت. از تلخ‌ترین آثار این رخداد، هجمه به خانه حضرت فاطمه(س) به منظور بیعت‌گیری برای ابوبکر بود. در این هجمه، حضرت فاطمه(س) دچار صدمات جسمی و روحی شد و فرزندش محسن را سقط کرد. از جمله پرسش‌های کلیدی درباره این واقعه، تاریخ رخداد آن است، زیرا با روشن‌شدن پاسخ این پرسش، هم می‌توان تاریخ شهادت محسن را به دست آورد، هم تاریخ اخذ بیعت اجباری از امام علی(ع) و هم طول مدت بیماری و بستری شدن حضرت فاطمه(س) را که به شهادت ایشان منجر شد. در این بحث، شواهدی ارائه می‌شود تا ببینیم آنچه گفته و مشهور شده که هجمه به خانه فاطمه(س) در روزهای آغازین پس از رحلت رسول‌خدا…(ص) بوده، صحیح است یا خیر؟ ابتدا نکته‌ای را درباره شهادت محسن‌بن علی(ع) یادآور می‌شویم. 

تاریخ شهادت حضرت محسن(ع) 

 

ایام ربیع‌الاول علی الظاهر و بر اساس محاسبات ـ بدون روایت خاص ـ ایام سقط یا شهادت حضرت محسن فرزند حضرت فاطمه(س) دانسته می‌شود. و البته این موضوع (تعیین تاریخ شهادت) از موضوعات جدیدی است که بعد از پیروزی انقلاب اسلامی به آن بها داده شده و روز شهادت محسن‌بن علی(ع) تلقی شده است، حال آنکه نه در تاریخ و نه در روایات، به تاریخ شهادت اشاره‌ای نشده است. ظاهراً مبنای این گونه گزارش‌ها، قول مشهور علمای شیعه است که از یک طرف، رحلت حضرت رسول‌خدا(ص)، را 28 صفر دانسته و از طرف دیگر، شهادت محسن‌بن علی را در پی رحلت پیامبر(ص) نقل کرده‌اند. از مجموع این دو گزارش، شهادت این نوزاد در ربیع الاول نتیجه گرفته می‌شود. بنابر این، برای بررسی دقیق زمان شهادت حضرت محسن لازم است زمان رحلت پیامبر(ص) بررسی شود.

ابتدا به خبر معتبر امام صادق(ع) درباره سقط محسن و سبب شهادتِ حضرت فاطمه(س) اشاره می‌کنیم. درباره چگونگی سقط محسن، خبر معتبر و مسندی از امام صادق(ع) نقل شده که حضرت، علت سقط حضرت محسن(ع) و شهادت حضرت فاطمه(س) را ضربت قنفذ با غلاف شمشیر معرفی می‌کند:

عن أبی‌بصیر، عن أبی عبدالله جعفر‌بن محمد(ع)، قال: ... و قبضت فی جمادی الآخره یوم الثلاثاء لثلاث خلون منه، سنه إحدى‌عشره من الهجره. وکان سبب وفاتها أن قنفذا مولى عمر لکزها بنعل السیف بأمره، فأسقطت محسنا و مرضت من ذلک مرضا شدیدا، ولم تدع أحدا ممن آذاها یدخل علیها؛ فاطمه(س) در روز سه‌شنبه، سوم جمادی‌الثانی سال یازدهم هجری رحلت کرد و سبب وفات او آن بود که قنفذـ غلام عمر و به فرمان اوـ فاطمه(س) را با غلاف شمشیر مضروب ساخت و موجب سقط محسن شد و پس از آن به مریضی شدیدی دچار گشت و هیچ یک از کسانی که او را آزرده بودند را اجازه نداد به ملاقاتش بیایند.1

درباره عنوان شهیده برای حضرت فاطمه(س) نیز مستند ما، حدیث نقل شده از امام کاظم(ع) در اصول کافی است که فرمودند: «ان فاطمة صدیقة شهیدة».2 

 

تاریخ رحلت رسول‌خدا(ص) 

 

تاریخ ولادت و وفات پیامبر و زمان هجرت ایشان به مدینه، از جمله مباحثی است که در اصول کافی از آنها یاد شده است. البته این تاریخ‌ها را کلینی در بعضی از ابواب، به نقل از دیگران و در بعضی از ابواب، طبق قول خود ذکر کرده است، از جمله اینکه بدون نقل روایتی، درباره میلاد پیامبر(ص) گفته‌اند: «ولد فی الثانی عشر من شهر ربیع‌الاول». عامه هم همین روز را میلاد پیغمبر اکرم(ص) و همچنین روز رسیدن پیغمبر اکرم به قبا دانسته‌اند که ظاهراً در روز رسیدن به قبا اختلافی نیست.

هیچ منبعی برای 28 صفر به عنوان روز درگذشت پیامبر(ص) ـ به رغم شهرتی که در مجالس و محافل پیدا کرده ـ جز کلام مرحوم شیخ مفید در ارشاد وجود ندارد. و این در حالی است که مرحوم شیخ مفید هم بدون استناد به هیچ منبعی 28 صفر را وفات پیغمبر اکرم(ص) دانسته است.3 البته طبق نقل‌هایی که قراین و مؤیدات بیشتری دارد، روز رحلت آن حضرت، دوم ربیع‌الاول است. حتی در اخباری که از ائمه(ع)، روایت و نقل شده، از جمله روایتی که در کتاب تاریخ اهل البیت4 آمده و سند آن به نصر‌بن علی جهضمی از اصحاب امام رضا(ع) می‌رسد،5 به دوم ربیع‌الاول اشاره دارد، اما چون مرحوم شیخ مفید 28 صفر را ذکر کرده، در میان شیعه مشهور شده است. در میان عامه نیز دوازدهم ربیع‌الاول شهرت دارد و 28 صفر روز شدت بیماری پیغمبر اکرم است و این موضوع، مدارک تاریخی دقیقی دارد. 

 

زمان هجوم به خانه حضرت فاطمه(س) 

 

مسئله دیگری که قابل بررسی است این است که هجوم به خانه فاطمه(س) آیا بلافاصله بعد از رحلت پیغمبراکرم(ص) ـ حال تاریخ درگذشت پیامبر(ص) 28 صفر باشد یا دوم ربیع‌الاول که مختار بنده است ـ بوده تا بر اساس حدس و تخمین و قیاس نیز نتیجه بگیریم که در ماه ربیع‌الاول شهادت محسن‌بن علی رخ داده است.

در مجالس و محافل به‌گونه‌ای گفته می‌شود که گویا این اتفاقات پس از درگذشت پیغمبر اکرم(ص) و پشت سر هم پیش آمده و گاهی هم در مراثی برخی از شعرای شیعه، مخصوصاً مرثیه‌هایی که به بعضی از شعرا یا علما منسوب است، مثل مرحوم شیخ صالح کواز حلی و امثال او به صورت متوالی ذکر شده است. برای نمونه در اشعار شیخ صالح کواز حلی آمده است:

الواثبین لظلم آل محمد
والقائلین لفاطم آذیتنا
والقاطعین أراکة کیما تقیل
ومجمعی حطب على البیت الذی
والهاجمین على البتولة بیتها
والفائدین إمامهم بنجاده
خلوا ابن عمی أو لأکشف الله الدعا
ما کان ناقة صالح وفصیلها
ورنت إلى القبر الشریف بمقلة
قالت وأظفار المصاب بقلبها
أبتاه هذا السامری وعجله
أیّ الرزایا أتقی بتجلدی
فقدی أبی أم غصب بعلی حقه
أم أخذهم إرثی وفاضل نحلتی
قهروا یتیمیک الحسین وصنوه

 

ومحمد ملقى بلا تکفین
فی طول نوح دائم وحنین
بظلم أوراق لهم وغصون
لم یجتمع لولاه شمل الدین
والمسقطین لها أعز جنین
والطهر تدعو خلفه برنین
رأسی وأشکو للإله شجونی
بالفضل عند الله إلا دونی
عبرى وقلب مکمد محزون
غوثاه قل على العداة معینی
تبعا ومال الناس عن هارون
هو فی النوائب مذ حییت قرینی
أم کسر ضلعی أم سقوط جنینی
أم جهلهم حقی وقد عرفونی
وسئلتهم حقی وقد نهرونی6

در این شعر، همه حوادث عطف به یکدیگر شده و در ذهن چنین تداعی می‌کند که این حوادث پشت سر هم بوده است.

قدیم‌ترین متنی که در این زمینه داریم از مرحوم شیخ مفید در ارشاد است که طبق واقعیت است. شیخ مفید در ارشاد می‌گوید هنوز جنازه پیامبر اکرم(ص) بر زمین بود که اینها به آل‌محمد(ص) رحم نکرده و تعدی و تجاوز کردند و حق آل محمد را غصب کردند. البته منظور وی سقیفه و غصب خلافت است، نه اینکه شیخ مفید هم بخواهد این حوادث را عطف بر درگذشت پیغمبر اکرم(ص) کند و بگوید این حوادث بلافاصله بعد از وفات واقع شده اشت. اما شعرای شیعه نیز در اشعار خود، حوادث را به بعد از درگذشت پیامبر(ص) نسبت داده‌اند.

همچنین از جمله مسائلی که بعد از درگذشت پیامبر مطرح شده خطبه فدکیه حضرت صدیقه کبری(س) و نیز این مسئله است که امیرالمؤمنین(ع)، چهل شب حضرت فاطمه کبری(س) را سوار بر درازگوشی می‌کردند و بر درِ خانه­های مهاجر و انصار می‌بردند. البته از نظر طول زمان در این مسئله اخیر، قدری مبالغه شده و به نظر می‌رسد چند شب بیشتر نبوده است.

این مسائل، سؤال‌هایی را در ذهن انسان پدید می‌آورد که اینها چگونه با یکدیگر جمع می‌شود؟ آیا می‌شود کسی که آن حوادث بر او وارد شده با آن کیفیت به مسجد بیاید؟ کدام یک از این اتفاقات مقدم بوده و کدام یک متأخر؟ به اعتقاد بنده، هجوم به خانه حضرت فاطمه(س) ـ بر خلاف آنچه مشهور شده ـ دست کم حدود پنجاه روز پس از رحلت رسول‌خدا…(ص) رخ داده است. اما شواهدی که بر این مدعا دلالت دارد، عبارت است از: 

 

1. اعزام سپاه اسامه و جریان بُریده 

 

طبق برخی شواهد هجوم به خانه حضرت فاطمه(س) بعد از برگشت سپاه اسامه صورت گرفته است. می‌دانیم که رسول­خدا(ص) در اواخر عُمر، دستور اعزام سپاه اسامه را به شام با تأکید صادر کرد. اما مشهور آن است که قصد پیامبر(ص) از آماده‌سازی سپاه اسامه، دور نمودن مخالفان از مرکز حکومت اسلامی بوده است. امیرالمؤمنین(ع) در یک جا به این قصد پیامبر(ص) اشاره کرده7 و در یکی دو نقل، مضمون آن آمده است. و بر این اساس، علمای شیعه با صراحت و به طور قطعی هدف پیامبر را از تجهیز سپاه اسامه، این امر معرفی و تحلیل می‌کنند که قصد پیغمبر اکرم(ص) این بوده که با تجهیز جیش اسامه، کسانی را که در صدد بودند به وصیت مؤکد و مکرر پیغمبر اکرم…(ص) از اوایل بعثت تا روز رحلتشان در مورد جانشینی و وصایت و خلافت امیرالمؤمنین(ع)، عمل نکنند، ضمن سپاه اسامه از مدینه خارج کند و مسئله جانشینی امیرالمؤمنین(ع) تثبیت و مستقر شود به گونه‌ای که بعد از برگشت آنها امر خلافت امیرالمؤمنین(ع) تمام شده باشد. ولی همه می‌دانیم که این خواسته پیغمبر(ص) به مرحله عمل نرسید و انجام نشد. به عنوان مثال به سخن شیخ مفید در این باره توجه کنید: 

سپس اسامه را به فرماندهی انتخاب کرد و پرچم را به نام او بست و به او دستور داد که به سوی سرزمین روم، همان جایی که پدرش به شهادت رسید حرکت کنند،‌ نظر حضرت این بود که مهاجران و انصار اولیه را از مدینه بیرون بفرستد تا در هنگام وفاتش کسی از اینها در مدینه نمانده باشد که در ریاست بر مردم طمع کند و به منازعه با جانشین و وصی او بپردازد و بخواهد حق او را پایمال گرداند، برای همین اسامه را به فرماندهی افرادی که ذکر کردیم منصوب کرد و تلاش نمود که هرچه سریع‌تر آنان از مدینه بیرون روند.8 

حالا اینجا شاهد، یک نکته خاص است و آن اینکه شخصی است به نام بُرَیده‌بن حُصَیب اسلمی از بنی اسلم،9 از کسانی است که به مدینه آمده و بعد از مسلمان شدن، در مدینه مانده، به یک اعتبار ممکن است وی را از مهاجران دانست هر چند نمی‌توان به صورت مهاجر اصطلاحی دانست، چون از مکه هجرت نکرده است، بلکه از قبیله خود در اطراف مدینه هجرت کرده و ساکن مدینه شده است.

حضور و نقش بریده در سپاه اسامه می‌تواند به روشن شدن تاریخ هجوم به خانه حضرت فاطمه کمک کند. مقدمتاً یادآوری می‌کنم که بی‌تردید، پرچمی را که پیغمبراکرم(ص) برای اسامه‌بن زید منعقد کردند به این شخص دادند. در آن زمان، رسم بر این بود که پرچم را گره می‌بستند تا به مقصد برسند، چون ضرورتی نداشت که پرچم در راه باز باشد، باد و باران و آفتاب بخورد. بنابراین پرچم را در ابتدای حرکت بسته و در مقصد، باز می‌کردند و از آن به «عقد اللواء» یا «عقد الرایه» تعبیر می‌کردند. نوشته‌اند: ‌«عقد اللواء بیده». این پرچم را حضرت در همان حال نقاهت و بستری بودن، بست و به دست بریده دادند تا پرچم­دار اسامه باشد.

توجه داشته باشیم که اسامه‌بن زید همان کسی است که از شهادت پدرش زید‌بن حارثه درجنگ «مؤته» مدت زمان زیادی نگذشته بود و در واقع، گزینش جوان حدود نوزده ساله توسط پیغمبر اکرم(ص) برای جنگ تمام عیار نبوده، بلکه برای ابراز وجود و عدم چشم‌پوشی مسلمانان در مقابل عوامل رومیان بود تا غسانیان فکر نکنند مسلمانان به سبب شکست در جنگ مؤته کوتاه آمده‌اند. به هر حال، مأموریت اسامه برای انتقام‌گیری از کشته شدن نامه‌رسان پیامبر و تعدادی از مسلمانان به دست غسانیان بود. 

 

 

مسافت مدینه تا مؤته و تاریخ حرکت اسامه 

 

 

اما مسیر مدینه تا مؤته؛ جایی که در حال حاضر قبر جعفر طیار در اردن در آن قرار دارد، چه قدر بوده است؟ بدون خلاف، مسیر را بیست روز گفته‌اند. این نص و تصریح محمد‌بن عمر واقدی10 (م204یا206ق) در مغازی است.11 اسامه تا زمانی که پیامبر در قید حیات بودند، به علت کارشکنی گروهی از بزرگان، به بهانه جوانی او، به مؤته نرفت، ولی بعد از درگذشت پیامبر…(ص) و بیعت‌گیری از مردم برای ابوبکر به دستور ابوبکر به سمت مؤته حرکت کرد، چون ابوبکر می‌گفت حال که خلیفه پیامبر است، باید آخرین چیزی را که پیغمبر اکرم(ص) اظهار اهتمام شدید به آن می‌کرد، انجام دهد. حتی گفته شده در مقابل مخالفت عمر در مقام مشاور و عقل منفصلش، ابوبکر اصرار بر حرکت و انتشار این موضوع داشت که باید حرکت به سمت مؤته منتشر شود. البته اصرار ابوبکر برای این بود که پیامبر(ص) در آخرین روزهای حیاتش تأکید بر این داشتند که «جهزوا جیش اسامه». و در یک نقل فقط یک بار آمده است که فرمود: «لعن الله من تخلّف عن جیش اسامه». از این‌رو، ابوبکر جیش اسامه را به منظور جامه عمل پوشاندن به وصیت پیامبر(ص) به راه انداخت و اصرار داشت که چنین منتشر شود که به عنوان جانشین پیامبر(ص)، وصایای پیامبر را اجرا می‌کند.

متأسفانه تاریخ دقیق حرکت این جیش از مدینه مشخص نشده، اما اجمالاً گفته شده است که در همان روزهای اول بعد از تمام شدن بیعت خاصه در سقیفه بنی‌ساعده، و بیعت عامه در مسجد، اولین کاری که ابوبکر پیگیری کرد، آماده‌سازی مجدد جیش اسامه بود که با همان کیفیتِ زمانِ پیغمبر اکرم(ص) به فرماندهی اسامه و پرچم‌داری بریده‌بن حصیب اسلمی به سمت مؤته حرکت کردند. ظاهراً اگر بیست روز طول کشید تا رفتند، یک روزی هم طبق مأموریت درگیری داشتند و 15روز هم طول کشید تا برگشتند، بنابر این، حداقل زمان رفت و برگشت 35 روز طول کشیده است. ضمن اینکه بنابر نقل طبری12 رفت و آمد اسامه به این مأموریت 40 و به نقلی 70 روز طول کشیده است. به هر حال اگر35 روز واقدی یا 40 روز طبری را بپذیریم می‌توان با احتساب گذشتن چند روز از رحلت رسول‌خدا(ص) و سپس اعزام سپاه اسامه،‌ و نیز چند روز پس از بازگشت اسامه و رفتن بریده به قبیله‌اش و آمدن آنان به مدینه، مدعی شد که حمله به خانه حضرت فاطمه(س) پس از حدود 50 روز از رحلت رسول‌خدا(ص) بوده است. اما بر اساس نقل طبری،‌ می‌توان گفت حدود 75 روز پس از رحلت رسول‌خدا(ص) بوده،‌ بر این اساس، روایات دالّ بر شهادت فاطمه(س) 75 روز پس از رحلت پیامبر(ص) باید حمل بر حوادث حمله به بیت در این تاریخ شود. 

 

 

نقش قبیله بنی‌اسلم در اتفاقات بعد از رحلت پیامبر(ص) 

 

 

حالا ممکن است سؤال شود که این مسائل با حمله به منزل امیرالمؤمنین(ع) و حضرت زهرا‡ چه ارتباطی دارد؟ در جواب باید گفت در تاریخ آمده است که بریده‌بن حصیب بعد از برگشت از مؤته، پرچمی را که پیغمبر بسته و به دست او داده بود، برد و در میان قبیله خودش بنی‌اسلم زد.

حالا باید برگردیم سر این مطلب که بنی‌اسلم تصادفاً بدون اینکه خبری از درگذشت پیغمبر اکرم(ص) داشته باشند، روز رحلت ایشان به مدینه رسیده و قصد داشتند آذوقه خود را از بازار مدینه بخرند و به منطقه خودشان برگردند. عمر موقعیت را غنیمت شمرد و بنی‌اسلم را تطمیع کرد که شما چه می‌خواهید؟ اگر آرد و خرما می‌خواهید ما این دو را برای شما تضمین می‌کنیم، شما فقط بیایید به جای اینکه در ایام درگذشت پیغمبر در بازار در پی کسی باشید که آرد و خرمای شما را تأمین کند، بیایید کار ما را انجام دهید و همراه ما، در کوچه و بازار همراه ابوبکر راه برویم، هر کسی را که دیدید، برای بیعت با ابوبکر بگیرید و در صورت مخالفت، او را بکشید تا بیعت عامه محقق شود.

قدیم‌ترین منبعی که این خبر را به این صورت نقل کرده، ابواسحاق، ابراهیم‌بن محمد ثقفی کوفی شیعی اصفهانی13 است. وی به غیر از کتاب الغارت که شامل شبیخون‌های نظامیان معاویه در قلمرو حکومت امیرمؤمنان(ع) است، کتاب دیگری به نام کتاب المعرفه دارد که در آن به حوادث سقیفه و خلافت اولیه پرداخته، و بر خلاف الغارات، اصل و اساس این کتاب برای ذکر خلفای اولیه است.14 متأسفانه این کتاب به صورت مستقل به دست ما نرسیده، ولی قسمت‌هایی از آن در لابه‌لای برخی از منابع نقل شده است، از جمله مرحوم سید مرتضی در کتاب الشافی قضیه بریده و بنی‌اسلم را از آن نقل کرده و در تلخیص الشافی که توسط شیخ طوسی صورت گرفته، موجود است. در آنجا این مطلب آمده است که عمر اعراب بنی‌اسلم را در مدینه به کار گرفت و اینها مؤید بیعت عامه ابوبکر شدند: «و کانوا یخبطون الرجل خبطاً و یجیئون به حتی یمسح بیده ید ابی‌بکر».

بریده که پیامبر(ص) پرچم اسامه را به دست ایشان داد و ابوبکر بعد از درگذشت پیامبر نیز این پرچم را به دست او سپرد، به سبب اشتباهی که قبلاً در قضیه خالد‌بن ولید در یمن علیه امیرالمؤمنین(ع) مرتکب شده، و از حضرت نزد پیامبر(ص) بدگویی کرده و با خشم و توبیخ پیامبر(ص) مواجه شده بود، از آن به بعد خود را در صف حامیان امیرالمؤمنین(ع) قرار داد، از این­رو وقتی مشاهده کرد قومش مورد سوءاستفاده علیه امیرالمؤمنین(ع) قرار گرفته‌اند، ظاهراً برای نشان دادن اعتراض خود و پاک کردن عیب و عار اقدامات قومش دست به اقدام عملی زد و بعد از برگشت از مؤته پرچم را برد و در میان بنی­اسلم زد و به تعبیری در واقع، تظاهراتی بر پا کرد. دو گونه شعار از آنها نقل شده است: یکی، اینکه بریده گفت: «لا أبایع حتی یبایع علی‌بن ابی طالب؛ بیعت نمی‌کنم مگر آنکه علی‌بن ابی طالب بیعت کند». و شعار دیگر اینکه گفتند: «لانبایع حتی یبایع بریده؛ بیعت نمی‌کنیم، مگر آنکه بریده بیعت نماید» که از این شعار معلوم می‌شود تا آن وقت از امیرالمؤمنین(ع) هنوز بیعتی گرفته نشده بود. به هر حال، پس از اقدام بریده، هشتاد نفر از قومش از او تبعیت کرده و او با هشتاد نفر وارد مدینه شد و اینها شعار می‌دادند.15 متأسفانه خبر، بریده است و ادامه ماجرا نقل نشده که اینها چه شدند و کجا رفتند، اما اجمالاً همین مسئله موجب بیدار شدن دستگاه خلافت شد تا برای گرفتن بیعت از علی(ع) بر ایشان فشار بیاورند. به هر حال، این ماجرا حدود پنجاه روز بعد از رحلت پیامبر(ص) اکرم و با این کیفیت اتفاق افتاده است. 

 

 

2. خطبه فدکیه 

 

چگونگی راه رفتن حضرت فاطمه(س) به سوی مسجد برای ایراد خطبه فدکیه، شاهد دیگری برای این مدعاست. بنا به نقل ابن‌ابی‌الحدید از کتاب سقیفه و فدک ابوبکر جوهری،16 ده روز پس از رحلت رسول­خدا(ص) ابوبکر با تحریک عقل منفصلش (عمر) فدک را غصب کرد. در توصیف چگونگی آمدن حضرت فاطمه(س) به مسجد برای ایراد خطبه فدکیه آمده است که آن حضرت با پوشش کامل در میان جمعی از زنان در حالی که چادرش بر اثر بلندی به زیر پاهایش می‌رفت و همچون رسول­خدا(ص) راه می‌رفت، به مسجد آمد. با توجه به این تعبیر که: «ما تخرم من مشیه رسول‌الله؛ راه رفتنش هیچ تفاوتی با راه رفتن رسول­خدا(ص) نداشت»، می‌توان چنین نتیجه گرفت که تا هنگام ایراد خطبه، هنوز هجمه‌ای به خانه حضرت فاطمه(س) صورت نگرفته بود، زیرا در صورت حمله و مضروب شدنِ آن حضرت، نوعِ حرکت او نمی‌تواند معمولی باشد تا راوی آن را به راه رفتنِ رسول­خدا(ص) تشبیه کند. 

 

3 رفتن حضرت زهرا(س) به در خانه مهاجران و انصار 

 

 

بنا بر نقل سلمان فارسی، پس از غصب خلافت و فدک، امیرالمؤمنین(ع) همراه حضرت فاطمه(س) و حسنین‡ شب هنگام به درِ خانه مهاجران و انصار رفته و آنان را به همراهی برای بازپس‌گیری حق خویش فرا خواندند. از آنجا که بنا بر روایت سلمان، پس از حمله مهاجمان به خانه حضرت فاطمه(س) و واقعه سقط جنین، آن حضرت به طور مداوم و پیوسته بستری بود17 تا به شهادت رسید، می‌توان چنین نتیجه گرفت که تا زمان ملاقات‌های شبانه آن حضرت با مهاجر و انصار، هنوز حمله‌ای به خانه او صورت نگرفته بود؛ زیرا در صورتِ وقوع حمله، آن حضرت دیگر توان رفتن به در خانة تعداد زیادِ مهاجران و انصار(حتی فقط اهل بدر)18 را نداشت. 

 

 

مراحل بیعت‌خواهی از امیرالمؤمنین علی(س) 

 

 

در جلد چهارم موسوعه التاریخ الاسلامی اجمالاً به این موضوع پرداخته‌ام که در جریان بیعت‌خواهی جماعت از امیرالمؤمنین(ع) عمدتاً دو خبر داریم که هر دو در کتاب سلیم‌بن قیس هلالی عامری19 آمده است. یکی از دو خبر از سلیم به نقل از عبدالله‌بن عباس و خبر دیگر سلیم از سلمان فارسی است. تفصیلاتی که در مجالس و محافل ما خوانده می‌شود مربوط به خبر سلمان فارسی است. مضمون و محتوای این دو گزارش با همدیگر یکی نیست و در بعضی از جاها با همدیگر تفاوت دارند. خبری که تفصیلات بیشتری در مورد آتش زدن درِ خانه دارد، مربوط به خبری است که از سلمان نقل شده است. به هر حال، آنچه محل شاهد است، این است که خلیفه افرادی را سه بار به منزل امیرالمؤمنین(ع) فرستاد و درخواست بیعت کرد. بار اول، امیرالمؤمنین(ع) آنها را برگرداند.20 بار دوم نیز امیرالمؤمنین(ع) آنها را برگرداند و احتمال قوی که من می‌دهم این است که هر چه اتفاق افتاده در بین بار دوم و بار سوم بوده است؛ یعنی زمان بازگشت جیش اسامه و همچنین رفتن بریده نزد قومش، و آمدن آن هشتاد نفر در فاصله بار دوم و سوم واقع شده است و این موجب شده که آتش دستگاه خلافت تیز شود تا این غائله را تمام کرده و از امیرالمؤمنین علی(ع) بیعت بگیرد، از این‌رو، بار سوم به شدت عمل کردند و منتهی به آن حوادث تلخ شد. 

 

نتیجه 

 

از بررسی مجموع حوادث و از کنار هم نهادن آنها، به ویژه حضور بریده در سپاه اسامه و خودداری وی از بیعت با ابی‌بکر، پس از بازگشت از مؤته، می‌توان نتیجه گرفت که حمله و هجوم به خانه علی(ع) و فاطمه(س) که در پی آن، بیعت اجباری از علی(ع) صورت گرفت، حدود، 50 روز یا 75 روزپس از رحلت حضرت رسول‌اکرم(ص) بوده است، و این نشان می‌دهد که امیرمؤمنان(ع) در این مدت، مقاومت کرده و در نهایت، بیعت او با تأخیر و اکراه صورت گرفته است.


* استاد و پژوهشگر در تاریخ اسلام و تشیع Tarikh@qabas.net

دریافت: 21/1/90 ـ پذیرش: 8/2/90


1. محمدبن جریر طبری شیعی، دلائل الامامه، ص134.

2. محمدبن یعقوب کلینی، الکافی، ج1، ص 458، ح2.

3. شیخ مفید، الارشاد، ج1، ص189.

4. این کتاب اخیراً توسط محقق محترم آقای سیدمحمدرضا حسینی جلالی تحقیق و منتشر شده است. مرحوم آیت­الله مرعشی نجفی، سابقاً مجموعه کتاب­هایی را در یک جا جمع نموده بود که با عنوان مجموعه نفیسه منتشر شده و این کتاب را ضمن همان مجموعه با عنوان تاریخ ابن ابی­الثلج بغدادی یا ابن خشاب بغدادی (متوفای 333ق) آورده است. هر چند نام این کتاب بنا بر تعبیر علی‌بن عیسی اربلی، نویسنده کشف الغمه به اسم تاریخ ابن ابی­الثلج بغدادی یا ابن خشاب بغدادی آمده است، اما آقای جلالی با تحقیقی که روی این نسخه کرده و با ترجیحی که ایشان داده آن را به اسم تاریخ اهل­البیت منتشر کرده‌اند.

5. البته این حدیث، راویان دیگری هم در سلسله نقل دارد که طالبان می توانند به آن مراجعه کنند.

6. سیدعبدالرزاق موسوی مقرم، وفات الصدیقه الزهراء، ص63-64.

7. امیرمؤمنان(ع) پس از آگاهی از قتل محمد‌بن ابی‌بکر در مصر و سقوط این منطقه به دست عمروعاص، بیانیه مفصلی منتشر کرد که بسیاری از حوادث مهم آن روز، در آن آمده است. در فرازی از این بیانیه چنین آمده است: « ... فبینما أنا علی ذلک،‌ اذ قیل: قد انثال الناس علی ابی بکر و اجفلوا علیه یتبایعوه و ما ظننت انه تخلف عن جیش اسامه، اذ کان النبی امّره علیه و علی صاحبه و قد کان امر ان یجهز جیش اسامه، فلما رأیته قد تخلف و طمع فی الاماره و رأیت انثیال الناس علیه، امسکت ید...» (محمدبن جریر طبری، المسترشد، ص411 ـ 412).

8. شیخ مفید، الارشاد، چاپ دارالمفید، ج1، ص180ـ181.

9. قبیله بنی‌اسلم از قبایل عربی اطراف مدینه بود که محل سکونت آنها ظاهراً حدود هشتاد کیلومتر با مدینه فاصله داشت. موقعیت قبایل در کتاب اطلس تاریخ اسلام نوشته حسین مونس آمده است.

10. وی معاصر با امام رضا(ع) و اوایل امامت امام جواد علیه السلام بوده و در بغداد، قاضی عسکر مأمون هم بوده است.

11. یک دفعه به صورت متعارف گفته می شود مسافت بین دو مکان چقدر است و و یک دفعه به صورت موردی، واقدی هر دو را گفته است.

12. محمدبن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج3، ص241.

13. ابراهیم ثقفی کوفی، در زمان غیبت صغری حضور داشته است و وفات وی 283 هجری، قبل از انتهای غیبت صغری است، وی هرچند زیدی مذهب بود اما بعد از مهاجرتش به اصفهان شیعه اثنی‌عشری شد، ظاهرا در اصفهان آنقدر شیعه بوده که ایشان شیعه امامی می‌شوند هرچند خود وی نیز اهل معرفت با سواد و فاضل بوده لذا از تشیع چهار امامی زیدی به تشیع اثنی عشری برگشته است. البته فرقی ندارد که تشیع وی امامی باشد یا زیدی، چون محتویات کتاب درباره امیرالمؤمنین(ع) است و از این جهت هیچ تفاوتی نیست که یک زیدی آن را جمع آوری کرده و نوشته باشد یا یک اثنی عشری.

14. از این کتاب در مقدمه کتاب دیگر به نام «الغارات» به قلم محقق گرانمایه میرجلال‌الدین حسینی ارموی(ص10) به نام« المعرفه فی المناقب و المثالب» یاد شده است. و از منابع بخش غیر مطبوع تقریب المعارف ابی‌الصلاح حلبی بوده است و آیت الله رضا استادی در آخر بخش تحقیق شده و مطبوع این کتاب، از آن به عنوان «تاریخ الثقفی» یاد کرده است(ص233، 233).

15. شیخ طوسی، تلخیص الشافی، ج3، ص50، 78. به نقل از ابراهیم ثقفی. و رک: موسوعة التاریخ الاسلامی، ج4، ص101ـ100.

16 . ابن‌ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج16، ص263.

17. سلیم‌بن قیس هلالی، کتاب سلیم‌بن قیس، ص153.

18. در گزارش سلمان نسبت به ملاقات شبانه حضرت زهرا(س) به همراه امیرمؤمنان(ع) و حسنین‡ با مهاجران و انصار، در یک نوبت آمده که آن حضرت با اهل بدر ملاقات کرد و در یک نوبت نیز مطلق مهاجران و انصار(بدون قیدِ اهل بدر) آمده است.(سلیم‌بن قیس هلالی، همان، ص146و 148).

19. البته اخبار کتاب را آقای شیخ محمدباقر انصاری تحقیق نموده و تلاش کرده، مؤیداتش را از نصوص دیگر جمع آوری نماید. مطالب سلیم‌بن قیس هلالی در این تحقیق تقریبا 6 برابر شده چون یک جلد در واقع مقدمات کتاب در مقام معرفی کتاب و دفاع از کتاب و دفع شبهات و تشکیکات از کتاب است، جلد سومش هم مجموعه فهارس کتاب است و متن اصلی آن جلد دوم است آنهم با همین تحقیقات و تعلیقات شیخ محمدباقر انصاری زنجانی.

20. البته فاصله این سه بار ذکر نشده اما متونش به مقدار کافی دلالت دارد.

منابع

ابن‌ابی الحدید، عبدالحمید، شرح نهج‌البلاغه، به تحقیق محمدابوالفضل ابراهیم، بیروت، دار احیاء التراث العربی، 1387ق.

شیخ طوسی، محمدبن حسن، تلخیص الشافی، به تحقیق حسین بحرالعلوم، نجف، مکتبه العلمی الطوسی و بحرالعلوم، 1383ق.

شیخ مفید، محمدبن محمدبن نعمان، الارشاد، به تحقیق و نشر مؤسسه آل البیت(ع)، بیروت، 1414ق.

شیخ مفید، محمدبن محمدبن نعمان، الارشاد، بیروت،‌ دارالمفید للطباعه و النشر و التوزیع، چاپ دوم، 1414ق.

طبری، محمدبن جریر(م قرن 4)، دلائل الامامة، به تحقیق قسم الدراسات الإسلامیة - مؤسسة البعثة، قم، مؤسسة البعثة، 1413ق.

طبری، محمدبن جریر، تاریخ الامم و الملوک، به تحقیق محمدابوالفضل ابراهیم، چ دوم، بیروت، دارالتراث، 1387ق.

کلینی، محمدبن یعقوب، الکافی، تهران، دارالکتب الاسلامیه، 1363ش.

هلالی، سلیم‌بن قیس، کتاب سلیم‌بن قیس الهلالی، به تحقیق محمدباقر انصاری، قم، هادى چاپ اول، 1405ق.

مقرم، سیدعبدالرزاق موسوی، وفات الصدیقة الزهرا(س)، نجف، الحیدریه.

یوسفی غروی، محمدهادی، موسوعه‌التاریخ الاسلامی، قم، مجمع الفکر الاسلامی، 1429ق

تولد بهترین زن

تولد بهترین زن

به گفته «امین الدین طبرسى‏» دانشمند بزرگ ما: «مشهور در روایات شیعه این است که حضرت فاطمه علیها السلام در سایت جدید حوزه حضرت حضرت فاطمه (علیها السلام) در سال پنجم بعثت‏بیستم جمادى الاثانى در شهر مکه متولد گردید،و هنگام وفات پیغمبر (صلى الله علیه و آله) هیجده سال و هفت ماه داشته است. (1)

پیشواى محدثین شیعه ثقة الاسلام کلینى درکتاب شریف «کافى‏» نیز مى‏نویسد: ولادت حضرت فاطمه (سلام الله علیها) دختر پیغمبر (صلى الله علیه و آله) پنجسال بعد از بعثت آن حضرت اتفاق افتاد. (2)

مؤلف «کشف الغمه‏» على بن عیس اربل دانشمند مطلع به نقل از «ابن خشاب بغدادى، متوفى به سال 567 ه در کتاب «تاریخ موالید و وفیات اهلبیت عصمت‏» به اسناد خود از امام باقر علیه السلام در سایت جدید حوزهامام محمد باقر (علیه السلام) روایت مى‏کند که فرمود: «فاطمه علیها السلام پنجسال بعد از آشکار شدن نبوت پیغمبر و نزول وحى، متولد گردید، در وقتى که قریش خانه کعبه را مى‏ساختند. و چون آن حضرت وفات. یافت هیجده سال و هفتادو پنج روز از سن مبارکش مى‏گذشت. (3)

از آنجا که قریش پنجسال قبل از بعثت‏به تعمیر خانه خدا پرداختند، احتمال مى‏رود که راوى، کلمه «قبل از آشکار شدن نبوت پیغمبر » را به (بعد) اشتباه گرفته باشد،و چنانکه بعضى گفته‏اند سن حصرت هنگام وفات 23 سال بوده، ولى دردنباله حدیث که تصریح مى‏کند حضرت 18 سال بوده، ولى در دنباله حدیث که تسریح مى‏کند حضرت 18 سال و 75 روز داشته این احتمال را سست مى‏گرداند. مگر اینکه بگوئیم این نتیجه‏گیرى هم از راوى بوده است.

سن حضرت زهرا (علیها السلام) را تا 28 سال هم گفته‏اند ولى مشهور همان قول اول است که مسطور گردید.

البته باید توجه داشت که در حدیث معتبر پیغمبر فرموده است: رشد دخترم فاطمه، هر سال آن به اندازه رشد دو سال دختران دیگر بوده است، و با این توصیف ازدواج حضرت فاطمه علیها السلام در سایت جدید حوزه" حضرت حضرت فاطمه (علیها السلام) با على (علیه السلام) در سن 9 سالگى که از لحاظ تناسب اندام و عقل و درایت در حد دختر 18 ساله بوده هیچ اشکالى ایجاد نمى‏کند، بخصوص که از زندگانى کوتاه آن حضرت و شخصیت ممتازش به خوبى پیدا است که او دختر استثنائى بود، و سایر دختران را نمى‏توان به آن وجود مقدس مقایسه نمود.

شیعه و سنى روایت کرده‏اند که پیغمبر اکرم (صلى الله علیه و آله) بارها دخترش حضرت فاطمه (علیها السلام) را در حضور مهاجر و انصار «بانوى بانوان جهان از آغاز خلقت تا پایان روزگا» و «بهترین زنان جهان‏» و «بهترین زن بهشتى‏» خواند. (4) و این بزرگترین افتخارى است که به نقل شیعه و سنى نصیب یک زن در عالم شده است.

و هم در احادیث فریقین آمده است که هر وقت‏حضرت زهرا (علیها السلام) به حضور پدرش پیغمبر خدا مى‏رسید، حضرت به احترام او برمى‏خاست، و دست او را مى‏بوسید.

عایشه همسر پیغمبر (صلى الله علیه و آله) مى‏گوید: «هرگاه فاطمه وارد مى‏شد بر پیغمبر (صلى الله علیه و آله) حضرت از جا برمى‏خاست و سر او را مى‏بوسید، و در جاى خود مى‏نشانید.

در کششف الغمه از کتاب «معالم العتره‏» حافظ عبدالعزیز جنابذى دانشمند بزرگ عامه نقل مى‏کند که عایشه گفت: هیچ کس را در گفتار شبیه‏تر از فاطمه به پیغمبر ندیدم. هرگاه وارد مى‏شد بر پیغامبر(صلى الله علیه و آله) حضرت به احترام وى برمى‏خاست ودست او را مى‏گرفت و مى‏بوسید، و در جاى خود مى‏نشانید.

و هم عایشه مى‏گوید: هر وقت پیغمبر به شوق بهشت مى‏افتاد فاطمه را مى‏بوسید و مى‏بوئید و مى‏فرمود: بوى بهشت را از فاطمه استشمام مى‏کنم. و مى‏افزود: فاطمه سرآمد زنان بهشت است. فاطمه انسانى آسمانى است.! (5)

پى‏نوشتها:

1- ( اعلام الورى، باب فضائل حضرت زهرا سلام الله علیها)

2- ( اصول کافى، ج 1 ص 457)

3- ( کشف الغمه فى معرفة‏الائمة ج 1 ص 449)

4- ( اما ابنتى فاطمة فهى سیدة نساء العالمین،من الاولین و الاخرین،فاطمة خیر نساء العالمین، فهى حوراء انسیة و خیر نساء اهل الجنة.)

5- ( نگاه کنید به اعلام الوراى طبرسى - باب ششم، و کشف الغمه اربلى، باب فضائل حضرت فاطمه علیها السلام، و فضائل الخمسه، من الصحاح السته.)

تاریخ اسلام صفحه 171

على دوانى

سیماى حضرت فاطمه 4

سیماى حضرت فاطمه در قرآن کریم (تحفه ى فاطمیه)


دارد بر این فلک: فلک الافلاک که تعبیر مى شود از آن به عرش: لا یُدْرِکْهُ اِلَّا اللَّهُ. و فلک هشتم که فلک ثوابت است و مشتمل است بر کواکب غیر محصوره، کوچکترین آن کواکب بیست و سه مقابل روى زمین است و بزرگترین آنها مقدار دویست و بیست و دو مقابل روى زمین است [ کوچک ترین آفریدگان چیست؟ نقل کلام بعضى از حکماء که ذکر آن موجب تکمیل توحید مى شود درباره ى کوچکترین مخلوقات خداى تعالى:

بعد از آنکه در متن ذکر بعضى بزرگ مخلوقات خداى تعالى را نمودیم، چنین گفته :

سؤال: حیوانات ذرّه بینى کدامند؟ جواب: در آبهاى مشروب متداول، حیواناتى هست که یک قطره آب پیش آنها دریاى بى پایانى است و به انواع مختلفه مى باشند و بعضى از آنها از گلبولهاى خون هم ریزه ترند، مع ذلک داراى اعضاء و آلات هستند و شکار نموده، خورده و هضم و تغذیه مى نمایند.

سؤال: گلبولهاى خون چه چیزند؟ جواب: چون با ذره بین هاى بسیار بزرگ خون را ملاحظه کنیم، مایع زرد رنگى است که اجسام سرخ عدسى شکل سطح بسیارى از آن شناور است، که حکماء آنها را به آلات دقیقه اندازه گرفته اند،... به این حساب در یک هزارم متر مکعب از خون که به قدر سر سنجاق است شش میلیون (دوازده کرور) از این گلبول موجود است.

پس به این حساب، اگر ملاحظه کنیم حیوانات آب که از گلبول ریزتر و داراى اعضاء هستند به اعضاى صغیره خود قسمت شوند، صغر اعضاى آنها به چه اندازه خواهد بود.!! «سُبحان مَن تَحیَّرَ فى صُنعِه العُقول». ] حال ملاحظه کن که نور جمال آن حضرت به اندازه اى است که در آسمانها به قدر کوکب درّى روشنى مى دهد، بلکه جامه ى آن حضرت به اندازه اى نورانى بوده، مثل این که ماه شب چهارده پرتو افکنده باشد و سبب اسلام هشتاد نفر یهودى شد.

ایمان، بازتابى از نور چادر او

چنانچه در «بحار» از «مناقب» و «خرایج» نقل مى فرماید: که روایت شده اینکه على (علیه السلام) قدرى جو از یهودى قرض کرد، یهودى از آن حضرت رهن خواست حضرت امیر (علیه السلام) چادر فاطمه را رهن داد و آن چادر از پشم بود.

یهودى برد به خانه و در اطاقى گذاشت. چون شب شد، زن آن یهودى داخل آن اطاق شد براى کارى، دید نورى ساطع است که همه ى اطاق را روشن کرده، زن یهودیّه برگشت نزد شوهرش و خبر داد که چنین نورى مشاهده کردم.

یهودى در تعجّب شد و فراموش کرده بود که چادر فاطمه (علیهاالسلام) در آن حجره است، برخاست و به سرعت روانه ى حجره شد، پس ناگاه دید روشنى چادر پرتو افکنده در اطراف حجره مانند پرتو ماه شب چهارده، که روشنى دهد از نزدیک.

مرد یهودى تعجّب کرد از این نور، خوب که نظر افکند در محل چادر، دانست که این نور از چادر فاطمه است. [ صاحب «کشف الغمّه» بعد از نقل حدیثى که حضرت رسول در مرض موتش صدّیقه طاهره (علیهاالسلام) را طلبید و سرى به او فرمایش فرمود و فاطمه گریه ى شدیدى کرد و پیغمبر چون این حال را مشاهده فرمود، دفعه ى ثانیه به آن مظلومه فرمایشى کرد و فاطمه خندان شد.

بیان (آن) اینکه: جهت گریه ى صدّیقه خبر وفات پدر بزرگوارش بود و جهت خنده ى آن مظلومه خبر دادن پیغمبر به آن معصومه، که بعد از پدر بزرگوارش زندگانى او طول نخواهد کشید و زود ملحق مى شود به پدر بزرگوارش (روضة المتّقین: 11/ 218).

چنین مى فرماید: «فدلّ مضمون هذا الخبر على انَّ فاطمه (علیهاالسلام) هى سلیلة النّبوّة و رضیعة دُرّ الکرم و الابوة، و درّة صدف الفخار و غرّة شمس النّهار، و ذبالة مشکوة الانوار، و صفوة الشّرف والجود، و واسطة قلادة الوجود، و نقطة دائرة المفاخر، و قمر هالة المآثر، الزّهرة الزّهراء، و الغرّة الغرّاء.

العالیة فى المحلّ الاعلى، الحالّة فى المرتبه العیا، السّامیة بالمکانة، المکینة فى عالم السّماء، و المضیئَة بالانوار المنیرة، المستَغنیة باسمها عن عدّها و رسمها، قرّة عین ابیها و قرار قلب امّها، الحالیة بجواهر عَلاها، العاطلة من زخرُف دنیاها.

سیّدة النّساء، جمال الاباء، و شرف الأنبیاء، یفخر آدم بمکانها، و یبوح نوح بعلوّ شأنها، و یسموا ابراهیم بکونها من نسله، و یتبجّح اسمعیل بها على اخوته، اذهى فرع اصله. و کانت ریحانة النّبى (صلى اللَّه علیه و آله) من بین اهله، بل روحه و قلبه، فما یجاریها فى مفخر الّا مغلّب، و لا یباریها فى مجد الّا مؤنب، و لا یجحَدُ حقّها الّا مأفون، و لا یصرف عنها وجهُ اخلاصِهِ الّا مغبون».

پس از این کلام مفصلّى مى فرماید که حاصل آن این است که:

مضمون این خبر دلالت دارد بر اینکه آن معصومه (علیهاالسلام) «اشرف من الانبیاء و الصّدّیقین و الشّهداء و الصّالحین ما خلا خاتم النّبیّین و سیّد المرسلین و زوجها امیرالمؤمنین و اولاده المعصومین (علیهم السلام) و ذلک لانّها قد ضَحَکَت بوعد لقاء ربّها، و تبشّرت بقرب زمان موتها و لم یظهر هذا الشأن لاحد من الانبیاء العظام».

بعد مى فرماید: که آدم ابوالبشر پس از اینکه ملاحظه کوتاهى عمر داود را نمود، سى یا چهل سال از عمرش به او بخشید، چون ملک الموت آمد به قبض روح او، گفت: سى یا چهل سال باقى است. ملک الموت گفت: به داود بخشیدى، آدم گفت: خاطرم نیست.

در خبر است که حضرت رسول (صلى اللَّه علیه و آله) فرمودند: که آدم (علیه السلام) منکر شد و از این جهت است که ذریّه ى آدم منکر مى شوند و در اخبار وارده شده که پس از این مقدمه، خداوند حکم فرمود در اولاد بنى آدم که در معاملات نوشته بنویسند. انتهى ما اردت ذکره. کشف الغمّه: 1/ 453 455. ] مرد یهودى بیرون شد و اقوام و اقارب خود را از این قصّه خبر داد و زن یهودیّه هم به اقوام و اقارب خود خبر داد. پس هشتاد نفر یهودى همه جمع شدند و ملاحظه ى آن نور را کردند و همه اسلام آوردند [ الخرایج و الجرایح: 2/ 537 ح 13، بحار: 43/ 30 ح 36، مناقب: 3/ 339، عوالم: 11/ 209 باب 3 ح 1. ] اینجا جماعتى از یهود به واسطه ى نور چادر آن حضرت اسلام آوردند، یک جاى دیگر هم جماعتى از یهود به واسطه ى جامه هاى آن حضرت که جبرئیل از بهشت براى آن حضرت آورده بود مسلمان شدند.

چنانچه در «بحار» از «خرایج» نقل مى فرماید: روایت شده که یهود عروسى داشتند، آمدند خدمت حضرت رسول (صلى اللَّه علیه و آله) و عرض کردند: ما حق جوار و همسایگى داریم، استدعا داریم از حضرت شما این که فاطمه (علیهاالسلام) را بفرستى تا اینکه مزید عیش ما بشود و بر این مطلب خیلى اصرار کردند.

حضرت فرمود: فاطمه زوجه ى على بن ابیطالب است و به فرمان اوست، یهود از حضرت رسول (صلى اللَّه علیه و آله) درخواست کردند که شفاعت بفرماید نزد على (علیه السلام). و یهود تمام اسباب عیش را از حُلى و حُلل آراسته بودند و گمان مى کردند اینکه فاطمه (علیهاالسلام) داخل مى شود به عروسى با لباسهاى کهنه ى مندرس و مى خواستند که آن حضرت را خفّت بدهند.

ناگاه جبرئیل نازل شد و جامه هاى بهشتى و حُلى و حُلل آورد براى آن حضرت که مثل آن را ندیده بودند، پس صدّیقه ى طاهره (علیهاالسلام) جامه هاى بهشتى را پوشید و زینت کرد به آن زینت ها، پس مردم در تعجّب شدند از زینت هاى آن حضرت و رنگ هاى آن و بوهاى آن.

چون حضرت صدّیقه (علیهاالسلام) داخل شد به خانه ى یهود، زنان یهودیّه به سجده افتادند و پیش روى آن حضرت زمین را بوسیدند و به سبب آنچه دیدند خلق کثیرى اسلام آوردند از طائفه ى یهود [ الخرایج و الجرایح: 2/ 538 ح 14، بحار: 43/ 30 ح 37، عوالم: 11/ 210 باب 3 ح 2. ] از ذیل خبرى که از «بحار» بعد از تفسیر آیه ى نور نقل کردیم که: «مَتى قامَتْ فى مِحْرابِها...» چنین استفاده مى شود که حضرت صدّیقه ى طاهره کمال عزّت و نهایت جلال را در زمان حضرت رسول مشاهده مى فرماید و بعد از حضرت رسول (صلى اللَّه علیه و آله) خود را ذلیل و خوار مى بیند. و چون حدیث شریفى است و مشتمل بر فضائل و مصائب آن مظلومه است، لهذا مناسب است متمّم حدیث را نقل کنیم:

حضرت رسول (صلى اللَّه علیه و آله) مى فرماید: چون که فاطمه در محراب عبادت مى ایستد نور آن حضرت مثل ستاره ى درخشنده روشنى مى دهد به جهت ملائکه آسمان:

«یَقُولِ اللَّهُ عَزَّ و جلّ لِمَلائِکَتِهِ: یا مَلائِکَتى اُنْظُرُوا اِلى أَمَتى فاطِمَةَ، سَیِّدَةِ اِمائى قائِمَةً بَیْنَ یَدَىَّ تَرْتَعِدُ فَرآئِصُها مِنْ خیفَتى، وَ قَدْ اَقْبَلَتْ بِقَلْبِها عَلى عِبادَتِى، اُشْهِدُکُمْ اِنّى قَدْ آمِنْتُ شیعَتَها مِنَ النَّارِ. و َ اِنِّى لَمَّا رَأَیْتُُها ذَکَرْتُ ما یُصْنَعُ بِها بَعْدِى، کَاَنِّى بِها وَ قَدْ دَخَلَ الذُّلُّ بِیْتَها، وَ انْتَهَکَتْ حُرْمَتُها، وَ غَصِبَتْ حَقُّها، وَ مُنِعَت اِرْثُها، وَ کُسِرَ جَنْبُها، وَ اُسْقِطَتْ جَنینُها، وَ هِىَ تُنادِى: یا مُحَمَّداه! فَلا تُجُابُ، وَ تَسْتَغیثُ، فَلا تُغاثُ.

فَلا تَزالُ بَعْدِى مَحْزُونَةً، مَکْرُوبَةً، باکِیَةً، تَتَذَکَّرُ اِنْقِطاعَ الْوَحْىِ عَنْ بَیْتِها مَرَّةً، وَ تَتَذَکَّرُ فِراقِى اُخْرى، وَ تَسْتَوْحِشُ اِذا جَنَّهَا اللَّیْلُ لِفَقْدِ صَوْتِىَ الَّذى کانَتْ تَسْتَمِعُ اِلَیْهِ اِذا تَهَجَّدَتْ بِالْقُرْآنِ، ثُمَّ تَرى نَفْسَها ذَلیلَةً، بَعْدَ اَن کانَتِ فِى اَیَّامِ اَبیها عَزیزَةً.

فَعِنْدَ ذلِکَ یُؤْنِسُهَا اللَّهُ تعالى ذِکرُه بِالْمَلائِکَةِ، فَنادَتْها بِما نادَتْ بِهِ مَرْیَمَ بِنْتَ عِمْرانَ فَتَقُولُ: یا فاطِمَةُ (اِنَّ اللَّهَ اصْطَفیکِ وَ طَهَّرَکِ وَ اصْطَفیکِ عَلى نِساءِ الْعالَمینَ)، یا فاطِمَةُ (اُقْنُتِى لِرَبِّکِ وَاسْجُدِى وَ ارْکَعِى مَعَ الرَّاکِعینَ).

ثُمَّ یَبْتَدِى ءُ بِهَا الْوَجَعُ فَتَمْرُضُ، فَیَبْعَثُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ اِلَیْها مَرْیَمَ بِنْتَ عِمْرانَ تُمَرِّضُها وَ تُؤنِسُها فِى عِلَّتِها، فَتَقُولُ عِنْدَ ذلِکَ: یا رَبِّ اِنّى قَدْ سَئِمْتُ الْحَیوةَ وَ تَبَرَّمْتُ بِاَهْلِ الدُّنْیا، فَاَلْحِقْنِى بِاَبِى، فَیُلْحِقُهَا اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ بى، فَتَکُونُ اَوَّلَ مَنْ یَلْحَقُنى مِنْ اَهْلِ بَیْتِى، فَتَقْدُمُ عَلَىَّ مَحْزُونَةً، مَکْرُوبَةً، مَغْمُومَةً، مَغْصُوبَةً، مَقْتُولَةً.

فَاَقُولُ عِنْدَ ذلِکَ: اَللَّهُمَّ الْعَنْ مَنْ ظَلَمَها، وَ عاقِبْ مَنْ غَصَبَها، وَ ذَلِّلْ مَنْ اَذَلَّها، وَ خَلِّد فى النَّارِ مَنْ ضَرَبَ جَنبَیْها حَتَّى اَلْقَتْ وَلَدَها.

فَتَقُولُ الْمَلائِکَةُ عِنْدَ ذلِکَ: آمینَ [ بحار: 43/ 172 ح 13، فرائد السمطین: 2/ 34 ح 371، عوالم: 11/ 391 باب 11 ح 1. ] خداى عزّوجلّ به ملائکه اش مى گوید:

اى فرشتگان من بنگرید بنده ام فاطمه را، همو که بانوى کنیزان من است که به پیشگاه من ایستاده و از ترس من بدنش مى لرزد، او دل خویش را براى پرستش من آورده است، شما را گواه مى گیرم که پیروان او را از آتش ایمن ساخته ام.

هرگاه که من او را نظر مى کنم به یاد رنج هایى مى افتم که پس از من گرفتارش خواهد شد، انگار مى بینم او را که ذلّت به خانه اش روى آورده، حریمش شکسته، حقّش غصب شده و از ارثیه اش محروم مى گردد، پهلویش شکسته شده و جنینش سقط مى شود و او فریاد وامحمداه سر مى دهد و پاسخى نمى شنود، همه را به یارى مى خواند و کسى به یارى اش نمى شتابد.

او همواره پس از من اندوهگین و غمناک و گریان خواهد بود، یک بار به یاد خواهد آورد بریده شدن وحى از خاندانش را و بار دیگر جدایى از پدر را، شبانگاهان از نشنیدن صوت قرآن و تهجد من به وحشت مى افتد، او پس از دوران عزتى که در روزگار پدر داشته خود را خوار خواهد یافت. در آن هنگام خداى تعالى به وسیله ى ملائکه اش مونس او خواهد بود و به آنچه با مریم دختر عمران سخن گفته با او سخن خواهد گفت که:

«اى فاطمه! خداوند تو را برگزید و پاکیزه ات گردانید و تو را سرور بانوان جهان ساخت، اى فاطمه! به عبادت پروردگارت بپرداز و براى او به همراه راکعان به سجود و رکوع بپرداز».

او سپس بر بستر بیمارى مى افتد و خداى عزّوجلّ نیز براى پرستارى و انس با او مریم دختر عمران را مى فرستد، او در آن دوران خداى را چنین خواهد خواند: بار پروردگارا! من از زندگى دنیا سیر گشته و از دیدن اهل آن به رنج و تعب هستم، مرا نزد پدر فراخوان!

خداى عزّوجلّ نیز او را به من ملحق خواهد فرمود و بدینسان او نخستین کس از خاندانم خواهد بود که به من مى پیوندد، او با اندوه و غصّه و غم در حالى که حقش مغصوب گشته و خود نیز به شهادت رسیده نزد من خواهد آمد و البته من نیز چنین خواهم گفت:

بار پروردگارا! لعنت کن آنان را که بر او ستم روا داشته اند و عقوبت کن آنان را که به غصب حقش پرداخته اند، خوار و ذلیل ساز آنان را که ذلیل و بى یاورش ساخته اند و در آتش جهنم خلودشان ده آنان را که به پهلوى او ضربت وارد ساخته اند تا آنکه فرزندش را سقط کند! فرشتگان الهى نیز این دعا را آمین خواهند گفت». م. ».

مسلمانان! حضرت رسول (صلى اللَّه علیه و آله) در اینجا نفرین مى فرماید در حقّ کسى که جنین حضرت صدّیقه را زد تا آنکه افتاد.

نمى دانم چه حالتى داشت (در) زمین کربلا! چه وقت؟ آن وقتى که جگرگوشه ى صدّیقه ى کبرى حضرت سیّدالشّهداء (علیه السلام) از بالاى زین بر روى زمین قرار گرفت. و َ فِى «الْبِحار»:

«قالَ صاحِبُ الْمَناقِبِ وَ مُحَمَّدَ بْنُ اَبى طالِبٍ: وَ لَمَّا ضَعُفَ (علیه السلام) نادى شِمْرٌ (لعنةُ اللَّه): ما وُقُوفُکُمْ؟ وَ ما تَنْتَظِرُونَ بِالرَّجُلِ؟ قَدْ اَثْخَنَتْهُ الْجَراحُ وَالسَّهام.

اِحْمَلُوا عَلَیْهِ ثَکَلَتْکُمْ امّهاتِکُمْ، فَحَمَلُوا علیه مِنْ کُلِّ جانِبٍ.

فَرَماهُ الْحَصینُ بْنُ نُمَیَْرٍ فى فیهِ (علیه السلام) وَ اَبُواَیُّوبِ الْغَنَوِىِّ بِسَهْمٍ فى حَلْقَهِ، وَ ضَرَبَهُ زَرْعةُ بْنِ شَریکِ التَّمیمىِ وَ کانَ قَدْ طَعَنَهُ سَنانُ بْن اَنَسِ النَّخَعِى فى صَدْرِهِ، وَ طَعَنَهُ صالِحُ بْن وَهَب المزنى عَلى خاصِرته، فَوَقَعَ (علیه السلام) اِلَى الْأَرْضِ

یارب آن روز که افتاد به خون پیکر اوسوخت بهرش که، به جز زخم تن اطهر او؟
یارب آن لحظه که از ضعف درآمد از پاىبه جز از شمر، که بگرفت ز دامن سر او؟
یارب اندر دم مردن به جز از چکمه ى شمرکه گرفتى خبر از سینه ى غم پرور او؟
یارب آن روز که آمد سر نعشش، بجدلخواست انگشت برد، تا برد انگشتر او؟
یارب آن روز که از سوز عطش جان مى دادریخت جز خنجر کین آب که بر حنجر او؟
یارب آن دم که سنان پهلوى زارش بدریددوخت جز تیر که زخم بدن اطهر او؟
یارب آن دم که ز تن مرغ روانش پر زدبه جز از خون سرش که بست چشم تر او؟
یارب آن روز که ماند آن تن عریان به زمینجز سم اسب، که بگرفت به بر پیکر او؟
یارب آن نیمه ى شب، اندر طمع بردن بندساربان کرد چه با دست و تن اطهر او؟

«جودى رحمه اللَّه» عَلى خدِّهِ الْاَیْمَنِ، ثُمَّ اسْتَوى جالِساً وَ نَزَعَ السَّهْمَ مِنْ حَلْقِهِ» [ بحار: 45/ 55، مناقب: 4/ 11، مثیر الاحزان: ص 74- 75. ] «صاحب کتاب مناقب و محمد بن ابى طالب چنین مى گویند:

چون بر حضرت حسین (علیه السلام) ضعف چیره شد شمر لعین چنین فریاد کرد: از چه ایستاده اید و از این مرد دست نگه داشته اید؟! زخم و تیرها بر او چیره شده و سنگینش ساخته، مادرهاتان به عزایتان بنشینند، بر او حمله کنید!

از هر طرف بر آن حضرت حمله ور شدند، حصین بن نمیر تیرى بر دهان مبارک، ابوایوب غنوى تیرى بر حلق مبارک زد، زرعة بن شریک تمیمى ضربتى وارد ساخت، سنان بن انس نخعى نیزه اى بر سینه ى حضرت افکند، صالح بن وهب مزنى ضربت شمشیرى بر رانهاى حضرتش فرستاد، آنجناب بر گونه ى راست بر زمین افتاد و سپس بنشست و تیر از گلوى خویش بیرون کشید...». م.

(نه ذوالجناح دگر تاب استقامت داشتنه سیدالشهداء بر جدال طاقت داشت
هوا ز باد مخالف چه قیرگون گردیدعزیز فاطمه از اسب سرنگون گردید)
بلند مرتبه شاهى ز صدر زین افتاداگر غلط نکنم عرش بر زمین افتاد

[ نگا. گلواژه: ج 3، مقدمه. حالات «مقبل» شاعر. ] اَلا لَعْنَةِ اللَّهِ عَلَى الْقَوْمِ الظَّالِمینَ

در کیفیت حواشى این کتاب و توضیح ارتباط متن با حواشى

مخفى نماند که متن و حواشى این کتاب هر دو تألیف خود مصنف است، و اعتقاد مصنف چنان است که حواشى این کتاب بیشتر از متن قابل توجه اهل علم و معرفت است.

زیرا که در متن کتاب ملتزم بوده که نوع مردم از آن منتفع بشوند، لهذا کمتر مطالب علمیه در متن مندرج شده، به خلاف حواشى که نوعاً مطالب علمیه (در آن) مندرج شده، از قبیل ردّ و ایراد و دفع شبهه ى بعضى اخبار با بیان مراد، یا معناى تازه از لغات اخبار و یا توضیح بعضى از اعراب کلمات اخبار، یا ذکر بعضى از حکایات یا اخبار مناسب با متن کتاب. و به علاوه ذکر پاره اى از اشعار عربى و فارسى چه در مصائب و چه در مناقب و چه در مطالب، چه از خود مصنّف و چه از بعضى اساتید از قبیل حکیم سنائى یا نظامى یا سعدى یا قاآنى یا عمان و امثال اینها که کمتر مى توان پیدا کرد...

تقریظ علامه آخوند ملا محمدحسین فشارکى

تقریظ عمدة العلماء والمجتهدین، فخر الفقهاء والمحدّثین، ناصر الملّة والدّین، ظهیر الاسلام و المسلمین فقیه اصولى، عالم جلیل علّامه مجتهد آخوند ملّا محمّد حسین فشارکى (1266- 1353).

بسم الله الرحمن الرحیم الحمد للّه و صلى اللّه على خیر خلقه محمّد و آله الطّاهرین و لعنة اللَّه على اعدائهم اجمعین. و بعد چون جناب مستطاب، نخبة الفضلاء و الصّلحاء العظام، صاحب المناقب والمفاخر، الجمیلة الحسب، الجلیل النّبیل، ذى المَجد والشّرف والرّفعة، ابوالمکارم والفضایل، البرىّ من کلّ شین، آقا میرزا عبدالحسین الشّهیر بخوشنویس، لأزال محفوظاً مؤیداً مسدّداً بتوفیق اللّه تعالى عزّ اسمه العظیم، تألیفى در فضایل و مناقب و مصائب سیّدة نساء عالمین، صدّیقه طاهره (علیهاالسلام)، مشتمل بر مجالسى که ملاحظه ى کثیرى از آنها را احقر کرده که از مآخذ معتمده و اصول متقنه و اخبار معتبره، مشتمل بر بیانات وافیه کافیه مرضیّه محبوبه در شریعت مقدسّه بود، که مى توان گفت مجلس مذاکره این مؤلّف شریف و کتاب منیف، از مجالس محبوبه ى مرضیّه نزد خدا و رسول و ائمّه (علیهم السلام) است. و مجلس علم و مجلس نزول رحمت و برکات الهیّه است و مجلس مغفرت و مجلس معرفت و مجلس اجابت دعوات است از براى حاضرین و متمسّکین به استماع آن معارف و فضائل و مناقب. و سزاوار بر اهل ترویج و منبر و ذاکرین مصائب، این است که قدر این جمع شریف را بدانند و زحمت ایشان را تشکّر بفرمایند و از روى آن بخوانند، بلکه عامّه ى مؤمنین نسخه ى آن را مراجعه و مذاکره و در مجالس خود قرائت بنمایند که به مثوبات جمیله و برکات الهیّه و وصول به حوائج خود به توسّل به این مذاکره فایز و مایل شوند.

لهذا محض توسّل خودم به خانواده ى عصمت و طهارت و به صدّیقه طاهره (صلوات الله علیهم و علیها) و محض ارائه اخوان ایمانى و اطّلاع اهالى منابر و ذاکر فضائل و مصائب، تصدیع دادم که قدر این نسخه ى شریفه را بدانند و آن را مرجع و مأخذ منابر و وسائل خود قرار بدهند و از طبع این نسخه ى نفیسه، که اسبا سهولت تشرّف است به برکات مذاکره ى او و اطّلاع بر مضامین او، اوّلاً خود متشکّر هستم و ثانیاً عموم اهالى ایمان متشکّر باشند و وجود این نسخه را در خانه هاى خود، اسباب نزول برکات الهى بدانند. و السّلام على المولّف السّدید، و اخوانى المؤمنین و رحمةالله و برکاته.

حرّره الاحقر حسین بن جعفر الفشارکى فى لیلة هفتم شهر جمادى الاولى سنه ى 1328.

سیماى حضرت فاطمه 3

سیماى حضرت فاطمه در قرآن کریم (تحفه ى فاطمیه)


گفتار دهم

 

آیه ى نور، تجسم نور خداوند در فاطمه ى زهراء

بسم الله الرحمن الرحیم اَلْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذى اَشْرَقت السَّموات وَ الْاَرْضُ بِنُورِهِ، وَ اخْتَفى عَنْ عُیُونِ الْخَلائِقِ لِفَرْطِ ظُهُورِهِ، وَالصَّلوةُ وَالسَّلامُ عَلى اَوَّلِ نُورٍ خُلِقَ مِنْ نُورِ رَبِّ الْعالَمینَ، اَعْنى نُورَ مُحَمَّدٍ خاتَمِ النَّبِیّینَ، وَ عَلى اَهْلِ بَیْتِهِ الطَّیِّبینَ الطَّاهِرینَ، خُصُوصاً الْکَوْکَب الدُّرِى بَیْنَ نِساءِ الْعالَمینَ وَ لَعْنَةُ اللَّهِ عَلى اَعْدائِهِمْ اَجْمَعینَ اِلى یَوْمِ الدّینَ.

قالَ اللَّهُ تَبارک وَ تَعالى فى کتابه الکریم و خطابه العظیم: (اَللَّهُ نُورُ السَّمواتِ وَ الْأَرْض مَثَلُ نُورِهِ کَمِشْکوةٍ فیها مِصْباحٌ المِصْباحُ فى زُجاجَةٍ اَلزُّجاجَةُ کَاَنَّها کَوْکَبٌ دُرِّىٌّ یُوقَدُ مِنْ شَجَرَةٍ مُبارَکَةٍ زَیْتُونَةٍ لا شَرْقِیَّةٍ وَ لا غَرْبِیَّةٍ یَکادُ زَیْتُها یُضى ءُ وَ لَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نارٌ نُورٌ عَلى نُورٍ یَهْدِى اللَّهُ لِنُورِهِ مَنْ یَشاءُ وَ یَضْرِبُ اللَّهُ الْأَمْثالَ لِلنَّاسِ وَ اللَّهُ بِکُلِّ شَىْ ءٍ عَلیمٌ). [ نور: 35. ] اگر چنانچه کسى بخواهد حق آیه ى شریفه را ادا کند

[از این ره، به منظر جان آىبه تماشاى باغ قرآن آى
تا به جان تو جمله بنمایدآنچه بوده است و آنچه مى آید
تر و خشک جهان، درون و برونآنچه موجود شد به «کُنْ فَیَکُون»
بشنواند تو را صفات خداىگشته پیشت به صدق قصّه سراى
چشم دل باز کن به آیه ى نورکز تجلّى تنت شود چون «طور»
نور «طور» است و سینه ى «سینا»آیه ى نور و دیده ى بینا
جسم چون «طور» مى شود مندکمعنیش گر به جان شود مدرک
سطر قرآن چه شطر ایمان استمایه ى روح و راحت جان است
صفت لطف و عزّت قرآنهست بحر محیط و عالم جان]

از تفسیر و تأویل و و جوه و احتمالات و حقیقت و مجاز و استعاره و کنایه و مشبّه و مشبّهٌ به و ادات تشبیه و وجه مشابهت و معانى لغویّه و اصطلاحیّه و عرفیّه و مطالب علمیّه، از حکمیّه و عرفانیّه و ترکیبات نحویّه و اشتقاقات صرفیّه و موازین منطقیّه و رموز فصاحت و اسرار بلاغت، تقریباً به اندازه ى این کتاب ممکن است بسط کلام داد.

چنانچه بعضى از محقّقین به همین اندازه ها بسط کلام داده، مثلاً در کلمه ى نور تقریباً سى وجه احتمال داده که در پاورقى اشاره مى شود [ خلاصه ى احتمالات در معناى واژه ى نور مثلاً در کلمه ى نور احتمالاتى داده شده است که تقریباً سى احتمال مى شود، و هر کدام دلیلى دارد و وجه مناسبتى، که در مقام خود مذکور است که: به معنى منوّر و مظهر و مزیّن و مضى ء و هادى و نافع و مُعطى و مفیض و محسن (مى باشد). و بعضى مراد از نور را حضرت «قائم» (عج) گرفته و بعضى نور «محمّد» (صلى اللَّه علیه و آله). و بعضى نفس «محمّد» (صلى اللَّه علیه و آله) و بعضى نور علمى که در صدر «محمّد» است. و بعضى نور محمّدى که در سینه ى «على مرتضى (علیه السلام)» است گرفته. و بعضى نور «محمّد» که در روح «محمّد» است گرفته، و بعضى نور «محمّد» که در نفس «محمّد» است. و بعضى نور نبوّت که در قلب نبى است گرفته و بعضى قرآن که در قلب نبى است گرفته. و بعضى ادلّه اى که دلالت بر توحید مى کند گرفته، و بعضى عدل خدا گرفته، و بعضى امر خدا گرفته. و بعضى نور مؤمن که در طینت اوست گرفته و بعضى نور ایمان گرفته و بعضى به معنى وجود گرفته. و بعضى مراد به نور را ارواح بشریّه نورانیّه گرفته و گفته آنها پنج است:

اوّل: روح حسّاس، دوم: روح خیالى، سوّم: روح عقلى، چهارم: روح فکرى، پنجم: روح قدسى. ] و لى این مختصر اوّلاً گنجایش ندارد و ثانیاً خارج از وضع کتاب است، به جهت آن که بناى این کتاب بر ذکر فضائل و مصائب حضرت صدّیقه (علیهاالسلام) بوده، لهذا اکتفا مى کنیم به ذکر خبرى که در تفسیر آیه ى شریفه به حضرت صدّیقه وارد شده و مقدّمه بیان ظاهر آیه ى شریفه را مى کنیم به نحو مخصوص محسوس به طورى که جامع جمیع اقوال و حاوى کلیّه وُجُوه و احتمال باشد:

سخنى در نور خداوندى

فنقول: در آیه ى شریفه کلام مفصلى است (،اما) به صورت اجمال و جامع جمیع معانى و اقوال این است که خداوند جلّ شأنه دو عالم دارد: یکى عالم ذات ظاهره و دیگرى عالم ذات باطنه چنانچه خودش فرموده:

(هُوَ الْأَوَّلُ وَ الْآخِرُ زو الظَّاهِرُ وَ الْباطِنُ). [ حدید: 3. ] امّا در عالم ذات باطنه: بحث بسیط است که نه اسم دارد، نه رسم، نه نور است و نه ظلمت، مبرّاست از جمیع حدود و کیفیّات، عارى است از تصوّر اوهام و حیثیّات، متعالى است از جمیع تعیّنات و اشارات.

مطلق است از جمیع قیود و تعیّنات که راه به سوى او در این عالم مسدود است و طالب او در این مقام ارجمند مردود و آن مقامى است که سر حلقه ى عرفا مى فرماید:

«ما عَرَفْناکَ حَقَّ مَعْرِفَتِکْ». [ بحار: 69/ 292 باب 37 ح 23. ] و وارد شده:

«یا مَنْ لا یَعْلَمُ ما هُوَ اِلَّا هُوَ».

به جهت آنکه خداوند محیط است به همه چیزى و محال است محیط محاط شود و فرمودند:

«کُلَّما مَیَّزْتُمُوهُ بِاَوْهامِکُمْ فى اَدَقِّ مَعانِیهِ فَهُوَ مَخْلُوقٌ مِثْلُکُمْ مَرْدُودٌ اِلَیْکُمْ». [ بحار: 69/ 293 باب 37 ح 23. ]

چه نسبت خاک را با عالم پاککه ادراک عاجز است از درک ادراک

و اما در عالم ذات ظاهره [ گفت موسى «ارنى»، تا ز پس پرده ى غیب ] رخ نمائى و حجاب از رخ خود بگشائى «لن ترانى» ز تو بشنید و مسلّم دانست که محال است رخ خویش به کس بنمائى من نگویم «ارنى» بهر تماشاى رخت- زآنکه در جمله ى ذرّات جهان پیدائى عارفى دوش همى گفت به کوته نظرى- حق عیان است ولى حیف تو نابینائى از پى دیدن حق دیده ى حق بین باید- چشم حق بین بگشا، بین که چسان أعمائى قول صاحب نظران گوش کن اى سالک راه- که چه گفته اند در این مرحله گر دانائى حق توان دید به هر ذرّه ولى مى باید- که ز آلایش تن، زنگ دلت بزدائى :

هم اسم دارد، هم رسم، هم صفات ثبوتیّه دارد هم سلبیّه، و هم دیده مى شود و هم اشاره گردیده و هم وجود حقیقى است و هم نور معنوى و صورى: «اَلظَّاهِرُ بِنَفْسِهِ الْمُظْهر لِغَیْرِهِ» [ ر. ک. بحار: 91/ 57 باب 3 ح 1. ] و آن مقامى است که مى فرماید:

«لَمْ اَعْبُدْ رَبّاً لَمْ اَرَهُ». [ ر. ک. بحار: 4/ 27 باب 5 ح 2- ص 304 ح 34 باب 4- ج 41/ 15 باب 101 ح 8- ج 78/ 207 ح 66. ] و نیز مى فرماید:

«ما رَاَیْتُ شَیْئاً الّا وَ قَدْ رَاَیْتُ اللَّهَ قَبْلَهُ وَ بَعْدَهُ».

لَقَدْ ظَهَرْتَ فَلا یَخْفى عَلى اَحَدٍاِلَّا عَلى اَکْمَهٍ لا یَعْرِفُ الْقَمَرا

خداوند تعالى در همه ى اشیاء است و با همه ى اشیاء از نهایت ظهور خفا یافته.

یار بى پرده از در و دیواردر تجلى است یا اولى الابصار

و اصل نور خدا وجود اوست، زیرا که نورى کامل تر از آن بالنّسبه به هر موجودى نیست و معنى سماوات و ارض در آیه ى مبارکه به نحوى که جامع جمیع معانى باشد: مطلق علویّات و سفلیّات است.

بنابراین یعنى (اَللَّهُ نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ) چنین مى شود که خداوند نور دهنده ى جمیع موجودات است، از علویّات و سفلیّات، از ذرّه تا دُرّه به نور وجود و هستى.

وجه تشبیه نور فاطمه به چراغ

قوله تعالى:

(مَثَلُ نُورِهِ کَمِشْکوةٍ [ فى «المجمع»: قوله «مثل نوره کمشکوة» نور: 35) الآیة. المشکوة کوّة غیرُ نافذة فیها یوضع المصباح، و استعیرت لصدره (صلى اللَّه علیه و آله)، و شبّه اللّطیفة القدسیّة فى صدره بالمصباح، فقوله: «کمشکوة فیها مصباحٌ» اى «کمصباح فى زجاجة فى مشکوة». و یتم الکلام فى النّور انشاء اللَّه تعالى. انتهى کلامه. (مجمع البحرین: 1/ 538 حرف شین). ] فیها مِصْباحٌ اَلْمِصْباحُ فى زُجاجَةٍ اَلزُّجاجَةُ کَاَنَّها کَوْکَبٌ دُرِّىٌ).

یکى از جهات بلاغت، تشبیه کردن معقولات است به محسوسات، محض تقریب اذهان و اگر مشبّهٌ به چیزى باشد که در زمان تشبیه نصب العین مخاطبین باشد احسن و ابلغ است. و چون در زمان نزول کلام معجز نظام، لاله آویز ناقوسى و جار و چهل چراغ و لنپا و چراغ برق و الکتریسیته نبوده و اگر چنانچه بعضى از آنها هم بوده به مراى و منظر مخاطبین نبوده، لهذا مُشَبَّهٌ به، را چیزى مقرّر فرموده که نصب العین مخاطبین آن زمان بوده و در صفا و جلا و ضیاء و نور و بها فرد اوّل بوده. و آن چراغى است که از روغن زیت افروخته باشند که آن روغن زیت در زجاجه باشد یعنى ظرف بلور، و در وسط آن روغن مِثلِ فَوَّاره ى حوض مِصباح، [ فى «المجمع»: «والمصباح: السّراج الثّاقب المضى ء و یعبّر به عَن القوَّة العاقلة و الحرکات الفکریّة الشبیهة بالمصباح»، و منه قوله (علیه السلام): «قد زهر مصباحُ الهدى فى قلبه» و ان شئت قلت: فاضاء العلم الیقین فى قلبه. و المستصبح: «المتّخذ لنفسه مصباحاً و سراجاً». انتهى ما اردت ذکره. (مجمع البحرین: 1/ 576 حرف صاد). ] یعنى فتیله و فندک باشد و اینها همه در مشکوة باشد، یعنى محلّ چراغى که در دیوارها درست مى کرده و چراغ در آن مى گذاشته و جلو آن شیشه اى نصب مى کرده مثل دیوار کو. و حاصل از سبک آیه این است که: چیز نورانى براق با شعاعى مثل فتیله ى روشن شده ى ضخیم در جوف ظرف بلور که پر از روغن صاف زلال زیت بوده باشد و اینها همه در مشکوة و محلّ چراغ با صفا و جلائى که مثل دیوار گویا مردنگى [ مَرْدَنگى: فانوس بزرگ شیشه اى که سر و ته آن باز است و شمع یا چراغ را درون آن مى گذارند. ر. ف عمید. ] بوده باشد که شعاع آنها در یکدیگر بیفتد و مثل ستاره ى درخشنده ى نورانى بوده باشد. و تشبیه در آیه چار رکن دارد: مُشَبَّه، و مُشَبَّهٌ بِه، و وجه شباهت، و ادات تشبیه.

مشبَّهْ: نور خداى تعالى، مشبّهٌ به: چراغى که به این اوصاف است، وجه شباهت: نورانیّت، ادات تشبیه: کاف کمشکوة.

این است معنى ظاهر آیه چنانچه از «مجمع البیان» [ مجمع البیان: 7/ 143. ] و بعضى تفاسیر مستفاد مى شود.

علّامه ى حلّى قدس سره در کتاب «کشف الیقین» مى فرماید:

«قوله تعالى (کَمِشْکوةٍ فیها مِصْباحٌ الْمِصْباحُ) بِاِسْنادِهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سَهْلِ الْبَغْدادِى عَنْ مُوسَى بْنِ الْقاسِمِ عَنْ عَلِىِّ بْنِ جَعْفَرٍ قالَ: سَأَلْتُ (أبا) الْحَسَنَ (علیه السلام) عَنْ قَوْلِهِ تعالى: «کَمِشْکوةٍ».

قالَ: «اَلْمِشْکوةُ» فاطِمَةُ وَ «الْمِصْباحُ»: الحَسَنُ وَ الْحُسَیْنُ وَ «اَلزُّجاجَةُ کَاَنَّها کَوْکَبٌ دُرِّىٌّ» قالَ: کانَتْ فاطِمَةُ کَوْکَبٌ دُرِّىٌ بَیْنَ نِساءِ الْعالَمینَ، (یُوقَدُ مِنْ شَجَرَةٍ مُبارَکَةِ): الشَّجَرَةُ الْمُبارَکَةُ اِبْراهیمُ، (لا شَرْقِیَّةٍ وَ لا غَرْبِیَّةٍ) لا یَهُودِیَّةٍ وَ لا نَصْرانِیَّةٍ. (یَکادُ زَیْتُها یُضى ءُ): یَکادُ الْعِلْمُ اَنْ یَنْطَبِقَ مِنْها، (وَ لَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نارٌ نُورٌ [ تفسیر آیه ى نور به چهارده معصوم:

قال فى «لمعة البیضاء» بعد ذکر ما یحتمل ان یراد بالنّور ما هذا الفظه:... او المراد من «نوره تعالى»: هو محمّد (صلى اللَّه علیه و آله)، «کمشکوة»: هو صدر علىّ (علیه السلام)، «فیها مصباحٌ»: نور العلم من محمّد (صلى اللَّه علیه و آله) فى صدر علىّ (علیه السلام).

«المصباح فى زجاجة»: هو الحسن بن على (علیه السلام)، «الزّجاجة»: هو الحسین (علیه السلام)، «کانّها کوکبٌ درّىٌ»: فاطمة (علیهاالسلام) تزهر لاهل السماء.

«یوقد من شجرة»: على بن الحسین (علیه السلام)، «مبارکة»: محمّد بن على الباقر (علیه السلام)، «زیتونة»: جعفر بن محمّد (علیه السلام)، «لا شرقیّة»: موسى بن جعفر (علیه السلام)، «و لا غربیّة»: على بن موسى (علیه السلام).

«یکاد زیتها یضى ء»: محمّد بن على الجواد (علیه السلام)، «و لو لم تَمْسَسْه نارٌ»: على بن محمّد الهادى (علیه السلام).

«نورٌ على نور»: الحسن بن على العسکرى (علیه السلام)، «یهدى اللَّه لنوره من یشاء»: القائم المهدى (عج). هکذا ورَد فى بعض الروایات. و روى اخبارٌ آخر فى تفسیره هذه الآیة، اى تأویلها بالأئمة (علیهم السلام) بغیر ترتیب هذه الرّوایة، و تطبیق الایة على معنى یستفاد منه هذا الترتیب یحتاجُ الى بسطٍ و تفصیل لا یلیق بالمرحلة. انتهى کلامه. اللّمعة البیضاء: 155، ر. ک. بحار: 16/ 335 ح 42- 45. ] عَلى نُورٍ): قالَ: فیها اِمامٌ بَعْدَ اِمامٍ. (یَهْدِى اللَّهُ لِنُورِهِ مَنْ یَشاءُ)، قالَ: یَهْدِى اللَّهُ لِوَلایَتِنا مَنْ یَشاءُ». [ کشف الیقین: ص 416، مناقب امیرالمؤمنین (علیه السلام) ابن مغازلى: ص 317، رشفة الصادى حضرمى: ص 28، بحارالأنوار: 23/ 316. ] «قول خداوند تعالى: (کَمِشْکوةٍ فیها مِصْباحٌ) به اسناد این حدیث از محمّد پسر سهل بغدادى و او از موسى پسر قاسم و او از على پسر جعفر گفت: پرسیدم از حضرت امام (أباالحسن) حسن (علیه السلام) از قول خداى تعالى: «کمشکوةٍ»، فرمود: مشکوة، فاطمه است و مصباح حسن و حسین مى باشند. و «الزُّجاجَةُ کَاَنَّها کَوْکَبٌ دُرِّىٌّ» فرمود: فاطمه ستاره اى است درخشنده در میان زنهاى دنیا. (یُوقَدُ مِنْ شَجَرَةٍ مُبارَکَةٍ) شجره ى مبارکه ابراهیم است. (لا شَرْقِیَّةٍ وَ لا غَرْبِیَّةٍ) یعنى نه یهودى بودند و نه نصرانى.

(یَکادُ زَیْتُها یُضى ءُ) یعنى نزدیک است علم (از او) اینکه عالم گیر شود از شجره ى ابراهیم.

(وَ لَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نارٌ نُورٌ عَلى نُورٍ) فرمود در شجره ى ابراهیم است امامى بعد از امام، (یَهْدِى اللَّهُ لِنُورِهِ مَنْ یَشاءُ) یعنى هدایت مى کند خدا به واسطه ى دوستى ما هر که را خواهد».

درخشندگى اش بر آسمانیان

و به مضمون این خبر که در تفسیر آیه به صدیقه وارد شده اخبار دیگر هم وارد شد، مثل خبرى که در «بحار» ذکر فرموده که: نور آن حضرت به اندازه اى است که همچنان که ستاره هاى آسمان روشنى مى دهند براى اهل زمین، نور آن حضرت هم به اندازه ى ستاره ها روشنى مى دهد و بعضى از حدیث این است:

«مَتى قامَتْ فى مِحْرابِها بَیْنَ یَدَىْ رَبِّها جَلَّ جَلالَهُ، زَهَرَ نُورُها لِمَلائِکَةِ السَّماءِ کَما یَزْهَرُ الْکَوْکَبُ الدُّرِّىُّ لِاَهْلِ الْأَرْضِ». [ بحار: 43/ 12- 13، علل الشرایع: ص 181 باب 143 ح 3، معانى الاخبار: ص 64 ح 15، عوالم: 11/ 63 ح 4، اللّمعة البیضاء: ص 104- 105، دلائل الامامة: ص 1، 149 ح 59/ 59. ] بلکه در «بحار» از صدوق نقل مى فرماید که در حدیث مفصّلى است:

«کانَتْ فاطِمَةُ اِذا طَلَعَ هِلالُ شَهْرِ رَمَضانَ یَغْلِبُ نُورُهَا الْهِلالَ وَ یَخْفى فَاِذا غابَ عَنْهُ ظَهَرَ». [ بحار: 43/ 56 ح 49.

عظمت نور فاطمى صاحب «کشف الغمّه» مى فرماید در نور آن معصومه:

«و لقد اشرق عوالم الغیب و الشهود باشراق انوارها، و أضاء لا لائها بتشعشع ضیائها، و سَحَّت سَحب العِزّ بسحَّ انوائِها، و اعتلى نورها على کلِّ موجود بعلوّ منارها، متعالیة عن اعین النّظار، سابقة من یحاربها الى المضمار.

الکریمة الکریمة الانصاب، الشریفة الشریفة الاحساب، الطّاهرة الطّاهرة المیلاد، الزّهراء الزّاهرة الاولاد، السّیدة الجلیلة باجماع اهل السّداد، الخیرة من اهل الخیر و الرّشاد.

ثالثة الشمس والقمر، بنت خیر البشر، امّ الائمّة الغُرر، الصّافیة من الشّوب و الکدر، الصّفوة على رَغم من جحد أو کفر.

لحالیة بجواهر الجلال، الحالَّة فى اَعلى رُتَبِ الکمال، المختارة على النّساء و الرّجال، صلّى اللَّه علیها و على ابیها و بعلها و بنیها، السّادة الأنجاب و ورّاثِ النُّبوّة والحکمة والکتاب». انتهى ما اردت ذکره. (ج 1/ 448- 449). ]

خود بده انصاف اى چرخ کهنماه تو بهتر بود یا ماه من

ماه تو دارد شب یلدا به راه- ماه من دارد دو زلفان سیاه مه شود تحت الشعاع منخسف- ماه من هرگز نگردد در کلف ماه تو زرد و ضعیف و لاغر است- در جوانى قامت او چنبر است

ماه من از عارض گلگون اووز قد و بالاى بس موزون او
داغ دارد لاله ى حمراء به دلسرو باشد پاى رفتارش به گل
ور بگردد قامتش همچون کمانمرده ى صد ساله را بخشد روان
گفت یوسف با پدر: دیدم به خوابکه شدم مسجود ماه و آفتاب
عکس روى ماه من در وى فتادور نه کى مه پیش پایش سر نهاد

و اگر چنانچه بخواهى فى الجمله نور آن حضرت را تصوّر کنى، ملاحظه کن: از آثار قدرت حق تعالى بهر برهانه خلق این عالم است: مِنَ السَّمواتِ الْعُلى وِ الْأَرَضینَ السُّفْلى.

امّا آسمان ها هفت است و هر یک حامل یکى از کواکب سیّاره است که

قمر است و عطارد و زهرهشمس و مریخ و مشترىّ و زحل

امّا کره ى ارض با وجود آن که مشتمل است بر صحراها و دریاها و کوه ها و درخت ها و شهرها و حیوانات و نباتات، در جنب کره ى شمس هیچ است، به جهت آنکه خود شمس با وجود آنکه سیصد و بیست و شش مقابل روى زمین است [ در کتب مربوطه چنین آمده است که حجم خورشید بیش از یک میلیون برابر حجم کره ى زمین است. ر. ف عمید و دیگر کتب مرجع. ] ، در جنب کره ى خودش که مرتکز است در آن، مثل یک دانه ى ریگ سفید است که در روى زمین افتاده باشد. ما شاءَ اللَّهُ الْعَظَمَةُ لِلَّهِ. و بالاى آسمانهاى هفتگانه فلک ثوابت است که محیط است بر آسمانها و مرتکز است در آن کواکب غیر محصوره که تعبیر مى شود از آن به کرسى و احاطه

سیماى حضرت فاطمه 2

سیماى حضرت فاطمه در قرآن کریم (تحفه ى فاطمیه)


منصبى که براى نوکران او و فرزندان آنان است

استجابت دعاء حضرت فاطمه (علیهاالسلام) و نزول مائده به جهت آن حضرت، شأنى نیست در جنب مراتب آن حضرت، زیرا که امّ ایمن خادمه ى آن حضرت هم داراى این مراتب بوده.

چنانچه در «بحار» از «خرایج» نقل مى فرماید: روایت شده که امّ ایمن بعد از فوت حضرت صدّیقه (علیهاالسلام) قسم خورد که در مدینه نماند، به جهت آن که نمى توانست جاى فاطمه (علیهاالسلام) را خالى ببیند.

پس حرکت کرد به مکّه ى معظمه، در بین راه تشنگى سختى بر او مستولى شد. سر به سوى آسمان بلند کرد و گفت:

«یا رَبِّ اَنَا خادِمَةُ فاطِمَةَ، اَتَقْتُلُنِى عَطَشاً؟ فَاَنْزَلَ اللَّهُ عَلَیْها دَلْواً مِنَ السَّماءِ فَشَرِبَتْ فَلَمْ یَحْتَجْ اِلَى الطَّعامِ وَ الشَّرابِ سَبْعَ سِنینَ».

«پروردگارا، من خادمه ى فاطمه هستم. مى کشى مرا از تشنگى؟ پس خداوند نازل کرد بر او دلوى از آسمان، آشامید.

پس تا هفت سال محتاج به غذا و آب نشد و مردم مى آمدند در هواى بسیار گرم و مى دیدند که تشنه نمى شود». [ مناقب: 3/ 338، بحار: 43/ 28 ح 32 و 46 ح 45، الخرایج والجرایح: 2/ 530 ح 5. ] اینکه استجابت دعاء خادمه ى آن حضرت است و باز هم مطلبى نیست، بلکه اولاد اولاد فضّه، کنیز آن مظلومه هم داراى این رتبه بوده.

چنانچه در «بحار» از «مناقب» نقل مى فرماید: که مالک دینار گفت: دیدم در موسم حج، زنى بر مرکب لاغرى سوار شده و مردم نصیحت مى کنند او را که برگرد، تا آنکه راه نصفه شده مرکب از رفتار ماند و آن زن مرکب را رها کرد و سر به سوى آسمان بلند کرد و گفت:

«لا فى بَیْتى تَرَکْتَنى وَ لا اِلى بَیْتِکَ حَمَلْتَنى، فَبِعِزَّتِکَ وَ جَلالِکَ لَوْ فَعَلَ بى هذا غَیْرُکَ لَما شَکَوْتُهُ اِلّا اِلَیْکَ».

«نه در خانه ى خودم گذاردى و نه به خانه ى خودت رساندى. قسم به عزّت و جلال ت و اگر به جا آورده بود این را به من غیر از تو، هر آینه شکایت نمى کردم از او جز به سوى تو».

«فَاِذاً شَخْصٌ اَتیها مِنَ الْفَیْفا وَ فى یَدِهِ زَمامُ ناقَةٍ، فَقالَ لَها: اِرْکَبِى فَرَکَبَتْ وَ صارَتْ کَالْبَرْقِ الْخاطِفِ فَلَمَّا بَلَغْتُ الطَّوافَ، رَاَیْتُها فَحَلَفْتُها مَنْ اَنْتِ؟ فَقالَتْ: اَنَا شُهْرَةُ بِنْتَ مُسْکَةٍ بِنْتُ فِضَّة خادِمَةُ الزَّهْراء».

«ناگاه شخصى از طرف بیابان آمد و زمام ناقه اى به دست او بود. گفت: سوار شو!

پس سوار شد و آن ناقه مثل برق جهنده رفت. چون به طوافگاه رسیدم، دیدم آن زن طواف مى کند، قسم دادن او را تو کیستى؟ گفت: من شهره دختر مسکة، دختر فضّه ، کنیز زهرا هستم» [ مناقب: 3/ 338، بحار: 43/ 46 ح 46. ]

داستان فضه، خادمه ى صدیقه ى طاهره

در «بحار» از بعضى از کتب، حدیث مفصّلى ورقة بن عبداللّه ازدى از خود فضّه [ در تکلّم نکردن فضّه در بیست سال جز به آیات قرآنى و ذکر بعضى تکلّمات آن به آیات قرآن در راه مکّه معظّمه و ذکر تباین مراد او از آیات:مجلسى رحمه اللَّه در «بحار» مى فرماید: ابوالقاسم قشیرى نقل کرده که بعضى از حاجّ گفتند: که در راه مکّه معظّمه از قافله بازماندم، در بین راه زنى را دیدم ، گفتم: کیستى؟ پس گفت: (قَلْ سَلامٌ فَسَوْفَ تَعْلَمُون) زخرف: 89)، کنایه از اینکه سلام گو تا بعد از این بدانى. پس سلام کردم و گفتم: در این بیابان چه مى کنى؟ گفت: (من یهدى اللَّه فلا مضلّ له) (آیه ى شریفه در قرآن چنین است (من یهدى اللَّه فماله من مضلّ) زمر: 37).

کنایه از اینکه خداوند مرا در این مکان آورده.

گفتم: آیا از جنّى یا از انس؟ گفت: (یا بنى آدم خُذُوا زینَتَکُم) اعراف: 31).

کنایه از اینکه از انس هستم.

گفتم: از کجا آمده اى؟ گفت: (یُنادُونَ مِن مَکانٍ بَعید) فصّلت: 44). کنایه از اینکه از راه دور آمده ام.

گفتم: کجا اراده کردى؟ گفت: (و للَّه عَلىَ الناسِ حِجُّ البَیْت) آل عمران: 97) ، کنایه از اینکه به حجّ خانه ى خدا مى روم.

پس گفتم: چه زمانى از قافله بازماندى؟ گفت: (وَ لَقَدْ خَلَقْنا السَّموات و الأَرْض فى سِتّةِ ایَّام) ق: 38). کنایه از این که شش روزاست.

گفتم: آیا غذا میل دارى؟ گفت: (وَ ما جَعَلْناهُمْ جَسَداً لا یَأکُلُون الطّعام) انبیاء: 8)، کنایه از اینکه مایل هستم.

پس غذا به او دادم. پس گفتم: تندتر حرکت کن. گفت: (لا یُکَلِّفُ اللَّه نَفْساً الّا وُسعَها) بقره: 286). کنایه از اینکه نمى توانم تندتر از این حرکت کنم.

پس گفتم: مى خواهى تو را ردیف خود سوار کنم؟ گفت: (لَوْ کانَ فیهِما الهَةَ الَّا اللَّه لَفَسَدتا) انبیاء: 22). کنایه از اینکه نمى خواهم با تو سوار شوم ، پس پیاده شدم و او را سوار کردم. پس گفت: (سُبْحانَ الَّذى سَخَّرَلَنا هذا) زخرف: 13). کنایه از شکرگزارى حق تعالى به جهت سوارى بر مرکب.

پس چون به قافله رسیدیم، گفتم: آیا کسى را در قافله دارى؟ گفت: (یا داود انَّا جَعَلْناکَ خَلیفَةً فِى الأَرْضِ) صاد: 26). (وَ ما مُحمّدً اِلَّا رَسُول) آل عمران: 144).

(یا یَحْیى خُذِ الکِتاب بِقُوَّة) مریم: 12). (یا موسى انّى انا اللَّه) طه: 11- 14).

کنایه از اینکه چهار نفر در قافله دارد: داود و محمد و یحیى و موسى.

پس این چهار نفر را صدا زدم، ناگاه چهار نفر جوان روى به طرف آن زن آوردند.

پرسیدم از آن زن اینها کیانند؟ گفت: (المالُ وَ الْبَنُون زینَة الحَیوة الدُّنیا)کهف: 46).

کنایه از آنکه اینها اولادهاى من هستند.

پس چون نزدیک آن زن رسیدند، گفت: (یا أَبتِ استَاجِرهُ إنَّ خَیرَ مَنِ اسْتأجرتَ القوىّ الامین) قصص: 26).

کنایه از اینکه چیزى به جهت حق سوارى من، به این شخص بدهند. پس آن چهار نفر در عوض، بعضى چیزها به من دادند. پس گفت: (وَاللَّهُ یُضاعفُ لِمَنْ یَشاء) بقره: 261).

کنایه از اینکه بیشتر بدهید. پس افزودند بر عطاى خویش.

پس از ایشان سؤال کردم از آن زن. گفتند: این مادر ما، «فضّه» جاریه حضرت زهرا (علیهاالسلام) مى باشد بیست سال است که تکلّم نکرده است مگر به قرآن مجید.

مناقب: 3/ 343- 344، بحار: 43/ 86- 87 ح 8. ] نقل مى فرماید که اجمال آن این است: و رقه مى گوید: سالى به حجّ خانه ى خدا رفته بودم، در بین طواف جاریه اى را دیدم خوشرنگ، نمکین، شیرین کلام و در نهایت فصاحت، دعا مى کرد که خداوند او را محشوره فرماید با سادات طاهرین و ابناء میامین. بعد مى گفت:

اى جماعت حاجّ و معتمرین (اِنَّ مَوالِىَّ خِیرَةُ الْأَخْیار وَ صَفْوَةُ الْأَبْرارِ». و رقه مى گوید: گفتم: اى جاریه گمانم این است که از دوستان اهل بیت باشى؟ گفت:

بلى.

گفتم: کیستى؟ گفت: فضّه خادمه ى فاطمه ى زهرا دختر محمّد (صلى اللَّه علیه و آله).

گفتم: «مَرْحَباً بِکِ اَهْلاً وَ سَهْلاً» من مشتاق کلام تو بودم. الحال خواهشى از تو دارم که بعد از طواف در بازار «سوق الطّعام» توقف کنى تا من بیایم.

چون از اطراف فارغ شدم، آمدم بازار «سوق الطّعام» دیدم کناره اى پیدا کرده و نشسته. هدیه اى خدمت او دادم پس گفتم: اى فضّه! خبر ده مرا از خانم خودت فاطمه ى زهرا (علیهاالسلام) به آنچه دیدى از آن معصومه بعد از وفات پیغمبر (صلى اللَّه علیه و آله). و رقه مى گوید: چون کلام مرا شنید هر دو چشم او پر از اشک شد و شروع کرد به هاى هاى گریه کردن و گفت: اى ورقه حزن و اندوه مرا تازه کردى، پس بشنو آنچه از آن معصومه دیدم.

بدان بعد از وفات رسول خدا (صلى اللَّه علیه و آله) جمیع طبقات مردم از صغیر و کبیر و اصحاب و اقرباء و اولیاء و احباب و انساب مشغول عزادارى و گریه و سوگوارى بودند و همه ى مردمان، گریان و نالان بودند و احدى گریه و حزن و ندبه و سوگواریش بیش از فاطمه (علیهاالسلام) نبود و روز به روز حزن و گریه ى او زیادتر و تازه تر مى شد.

هفت روز مشغول عزادارى بود و هر روز گریه اش زیادتر مى شد، تا روز هشتم (که) عزادارى را کامل کرد و از خانه بیرون رفت و فریاد و فغان و ناله و ندبه مى کرد. گویا که رسول خدا بود.

زنان و اطفال و مردان از خانه ها بیرون آمدند و صداها به گریه و زارى و ناله بلند شد و گمان کردند که رسول خدا (صلى اللَّه علیه و آله) زنده شده و مردم به دهشت و وحشت و حیرت افتادند و حضرت صدّیقه (علیهاالسلام) فریاد «یا اَبَتاه، یا مُحَمَّداه، یا اَبَا الْقاسِماه» بلند کرده، افتان و خیزان مى رفت و از شدّت گریه و زارى چشمش جائى را نمى دید، تا نزدیک قبر رسول (صلى اللَّه علیه و آله) رسید.

نگاه کرد به حجره ى مقدّسه، نظرش افتاد به گلدسته ى مسجد، گامها را کوچک برداشت و صدا را به گریه بلند کرد. اینقدر گریه و زارى و نوحه و سوگوارى کرد تا بیهوش شد.

زنان دور او جمع شدند و آب بر سر و صورت و پهلویش ریختند، چون به هوش آمد برخاست و گفت:

«رُفِعَتْ قُوَّتى وَ خانَنِى جِلْدى، وَ شَمِتَ بى عَدُوّى و الکَمَدُ قاتِلى، یا اَبَتاه بَقیْتُ و الِهَةً وَحیدَةً، وَ حَیْرانَةً فَریدَةً، فَقَدِ انْخَمَدَ صَوْتى وَ انْقَطَعَ ظَهْرى، وَ تَنَفّصَ عَیْشى، وَ تَکَدَّرَ دَهْرَى، فَما اَجِدُ یا اَبَتاهُ بَعْدَکَ أَنیساً لِوَحْشَتى، وَ لا رادّاً لِدَمْعَتى وَ لا مُعیناً لِضَعْفى». [ «نیرویم از من گرفته شده، سختى ها بر من آکنده گشته ، دشمن از رنج من شاد بوده و دردها مرا مى کشد، پدر جان! تنها و اندوهگین و سرگردان و بى کس شدم، صدایم به خاموشى گرائیده و پشتم شکسته شد، زندگى ام دگرگون و روزگارم واژگون گشته است.

پدر جان! پس از تو براى وحشتم مایه ى انسى، براى اشکم دلدارى دهنده اى و براى ضعفم جبران کننده اى نمى یابم...». م. ] گفت و گفت و گفت تا آنکه: «ثُمَّ زَفَرَتْ زَفْرَةً وَ اَنَّتْ اَنَّةً، کادَتْ رُوحُها اَنْ یَخْرُجَ».

بعد چند شعرى نوحه سرائى فرمود، پس گفت:

«یا اِلهى عَجِّلْ وَفاتى سَریعاً، فَلَقَدْ تَنَغَّصَتِ الْحَیوة یا مَوْلائى» [ بحار: 43/ 174- 177. ] این یک هیجده ساله بود از خانواده ى رسالت که شکایت حال خدمت پدر بزرگوار نمود، یک هیجده ساله ى دیگر هم زمین کربلا شکایت حال، خدمت پدر بزرگوار نمود:

«قالَ السَّیِّدُ رَحمه اللَّهُ فِى اللّهُوفِ: فَلَمَّا لَمْ یَبْقَ مَعَهُ سِوى اَهْلِ بَیْتِهِ، خَرَجَ عَلِىُّ بْنُ الْحُسَیْنِ وَ کانَ مِن اَصْبَحِ النَّاسِ وَجْهاً وَ اَحْسَنِهِمْ خُلْقاً، فَاسْتَأذَنَ اَباهُ لِلْقِتالِ ، فَاَذِنَ لَهُ ثُمَّ نَظَرَ اِلَیْهِ نَظَر آیسٍ وَ اَرْخى (علیه السلام) عَیْنَهُ وَ بَکى، ثُمَّ قالَ: اَللَّهُمَّ اشْهَدْ فَقَد بَرَز اِلَیْهِمْ غُلامٌ اَشْبَهُ النَّاسِ خَلْقاً وَ خُلْقاً وَ مَنْطِقاً بِرَسُولِکَ (صلى اللَّه علیه و آله) [ از تعلّق پرده ى دیگر نماند- سدّ راهى جز على اکبر نماند آمد و افتاد از ره، با شتاب- همچو طفل، اشک بر دامان باب کى پدر جان، همرهان بستند بار- ماند بار افتاده، اندر رهگذار دیر شد هنگام رفتن اى پدر- رخصتى گر هست بارى زودتر در جواب از تنگ شکر، قند ریخت- شکر از لبهاى شکر خند ریخت گفت: کاى فرزند مقبل آمدى- آفت جان، رهزن دل آمدى کرده اى از حق تجلّى اى پسر- زین تجلّى فتنه ها دارى به سر را ست بهر فتنه قامت کرده اى- وه، کز این قامت قیامت کرده اى نرگست با لاله در طنازى است- سنبلت با ارغوان در بازى است از رخت مست غرورم مى کنى- از مراد خویش دورم مى کنى گه دلم پیش تو، گاهى پیش اوست- رو که با یک دل نمى گنجد دو دوست پشت پا بر ساغر حالم مزن- نیش بر دل، سنگ بر بالم مزن خاک غم بر فرق بخت دل مریز- بس نمک بر لخت لخت دل مریز همچو چشم خود به قلب دل متاز- همچو زلف خود پریشانم مساز بیش از این بابا دلم را خون مکن- زاده ى لیلى مرا مجنون مکن حایل ره مانع مقصد مشو- بر سر راه محبّت سد مش و لن تنالوا البر حتّى تنفقوا- بعد از آن ممّا تحبّون گوید ا و نیست اندر بزم آن والا نگار- از تو بهتر گوهرى بهر نثار هر چه غیر از اوست سد راه من- آن بت است، غیرت من بت شکن لاجرم آن کوکب برج جلال- تاخت اندر رزمگه بهر قتال با عدو جنگ نمایانى نمود- داد بر باد فناشان تار و پود پس بیامد العطش گویان ز راه- از میان رزمگه تا پیش شاه کى پدر جان از عطش افسرده ام- مى ندانم زنده ام یا مرده ام این عطش رمز است و عارف واقف است- سرّ حق این است و عشقش کاشف است. ] فَتَقَدَّمَ نَحْوَ الْقَوْمِ، فَقاتَلَ قِتالاً شَدیداً وَ قَتَلَ جَمْعاً کَثیراً، ثُمَّ رَجَعَ اِلى اَبیهِ، وَ قالَ: یا اَبَتِ الْعَطَشُ قَد قَتَلَنى وَ ثِقْلُ الْحَدیدِ قَدْ اَجْهَدَنى، فَهَلْ اِلى شَرْبَةٍ مِنَ الْماءِ سَبیلٌ؟ فَبَکى الْحُسَیْنُ (علیه السلام) وَ قالَ: وا غَوْثاهُ یا بُنَىَّ، قاتِلْ قَلیْلاً فَما اَسْرَعَ ما تَلْقى جَدَّکَ مُحَمَّداً، فَیَسْقیکَ بِکَاْسِهِ الْاَوْفى.

فَرَجَعَ اِلى مَوْقِفِ النَّزالِ، وَ قاتَلَ اَعْظَمَ الْقِتالِ، فَرَماهُ مُنْقَذ بْنُ مُرَّةِ الْعَبْدِى بِسَهْمٍ فَصَرَعَهُ، فَنادى: یا اَبَتاه عَلَیْکَ مِنّى السَّلامُ هذا جَدّى یَقْرَئُکَ السَّلامُ وَ یَقُولُ لَکَ: عَجِّلِ الْقُدُومَ عَلَیْنا، ثُمَّ شَهِقَ شَهْقَةً فَماتَ. فَجاءَ الْحُسَیْنُ (علیه السلام) حَتَّى وَقَفَ عَلَیْهِ وَ وَضَعَ خَدَّهُ عَلى خَدِّهِ وَ قالَ: قَتَلَ اللَّهُ قَوْماً قَتَلُوکَ ، ما اَجْراَهُمْ عَلَى اللَّهِ وَ عَلى اِنتِهاکِ حُرْمَةِ الرَّسُولِ، عَلَى الدُّنْیا بَعْدَکَ الْعَفا». [ اللّهوف: ص 49، مثیر الاحزان: ص 68.

سید در کتاب «لهوف» مى فرماید:

«پس چون با آن حضرت جز خاندانش کسى نماند، على اکبر بیرون آمد، همو که زیباترین مردم و خوشخوترین آنان بود، از پدر براى نبرد اجازت خواست، او را اجازه فرمود و سپس نگاهى نومیدانه بر او افکند، چشمان بر زمین دوخته و گریست، سپس فرمود:

بار پروردگارا! تو خود شاهد باش که جوانى بر این مردمان به جنگ روى کرده که همانندترین مردمان در آفرینش و خوى و نطق به پیامبر توست!

روى به میدان آورده، نبردى سخت پرداخت و گروه بسیارى را به خاک هلاکت انداخت، سپس نزد پدر باز آمده گفت: اى پدر تشنگى مرا کشته و سنگینى آهن مرا به رنج افکنده، آیا راهى بر جرعه ى آبى هست؟!

حضرت حسین (علیه السلام) بگریست و فرمود: واى از بى پناهى! فرزندم! اندکى بجنگ که چیزى نمانده تا به ملاقات جدت محمّد نایل شوى و از جام لبریز او سیراب گردى.

به رزمگاه بازگشت و به برترین نبردها پرداخت، تا آنکه منقذ بن مره عبدى تیرى بر او افکنده و او را بر زمین انداخت، آنگاه بود که فریاد برآورد: اى پدر جان! درود من بر تو باد، این جدم است که تو را سلام مى گوید و مى فرماید:

به سوى ما شتاب گیر، آنگاه ناله اى جانکاه نموده و جان تسلیم فرمود.

حسین (علیه السلام) به سوى او شتافت تا وقتى که به او رسید، گونه بر گونه ى على گذارده و گفت:

بکشد خداوند گروهى که تو را کشته اند، چه گستاخ گشته اند بر خداوند و بر شکستن حریم پیامبر! پس از تو خاک بر سر دنیا...». م-. ]

و َ فى «البِحارِ» قالَ حُمَیْدُ بْنَ مُسْلِمٍ:

«فَکَاَنّى اَنْظُرُ اِلَى امْرَئَةٍ خَرَجَتْ مُسْرِعَةً کَاَنَّها الشَّمْسُ الطَّالِعَةُ، تُنادِى بِالْوَیْلُ وَ الثُّبُورِ، وَ تَقُولُ: یا حَبیباهُ یا ثَمَرَةَ فُؤاداه، یا نُورَ عَیْناهُ! فَسَاَلْتُ عَنْها فَقیلَ:

هِىَ زَیْنَبُ بِنْتَ عَلِىٍّ (علیه السلام) وَ جاءَت وَ انْکَبَّتْ عَلَیْهِ.

فَجاءَ الْحُسَیْنُ (علیه السلام) فَاَخَذَ بِیَدِها فَرَدَّها اِلَى الفُسْطاطِ وَ اَقْبَلَ (علیه السلام) بِفْتِیانِهِ وَ قالَ: اِحْمِلُوا اَخاکُمْ، فَحَمَلُوهُ مِنْ مَصْرَعِهِ، فَجاؤُا بِهِ حَتَّى وَضَعَوهُ عِنْدَ الْفُسْطاطِ الَّذى کانُوا یُقاتِلُونَ اَمامَهُ». [ بحار: 45/ 44، مناقب: 4/ 109، مقاتل الطالبیین: ص 115- 116، ارشاد: 2/ 106. و در «بحار» چنین آمده که حمید بن مسلم گفت:

«انگار مى دیدم که بانوئى شتابان از خیمه بیرون شد که گویا خورشید طلوع نموده، او فریاد به ویل و ثبور داشته و مى گفت:

اى حبیب من! اى میوه ى دل من! اى نور چشم من! پس از او پرسیدم، گفتند: او زینب دختر على (علیه السلام) است، آمد تا آنکه خود را بر بدن بى جان على اکبر افکند. پس حسین (علیه السلام) آمده دست او را بگرفت و به خیمه گاه بازگردانید و سپس با جوانان خویش (بنى هاشم) به طرف میدان آمده و به آنها فرمود:

بردارید برادرتان را، او را از قتلگاهش برگرفتند و به طرف خیمه گاهى بردند که در برابر آن به نبرد مى پرداختند...». م. ] اَلا لَعْنَةُ اللَّهِ عَلَى الْقَوْمِ الظَّالِمینَ وَ سَیَعْلَمُ الَّذینَ ظَلَمُوا اَىَّ مُنْقَلَبٍ یَنْقَلِبُونَ.