|
معراج حضرت محمد صلى اللّه علیه و آله و سلّم
از کتاب منتهی الامال اثر مرحوم حاج شیخ عباس قمی
در سال 6215 (از خلقت حضرت آدم (ص)) معراج پیغمبر صلى اللّه علیه و آله و سلم اتفاق افتاد.
بدان که از آیات کریمه و احادیث متواتره ثابت گردیده است که حق تعالى حضرت رسول صلى اللّه علیه و آله و سلّم را در یک شب از مکّه معظمه تا مسجد اَقْصى و از آنجا به آسمانها تا سدْرَة الْمنتَهى و عرش اعلا سیر داد. و عجائب خلق سموات را به آن حضرت نمود. و رازهاى نهانى و معارف نامتناهى به آن حضرت القا فرمود و آن حضرت در بیت المعمور و تحت عرش به عبادت حق تعالى قیام نمود. و با انبیاء علیهماالسّلام ملاقات کرد و داخل بهشت شد و منازل اهل بهشت را مشاهده نمود.
و احادیث متواتره خاصّه و عامّه دلالت دارد که عروج آن حضرت به بدن بود نه به روح، در بیدارى بود نه در خواب، و در میان قدماى علماى شیعه در این خلافى نبوده چنانچه علامه مجلسى فرموده و شکّى که بعضى در باب جسمانى بودن معراج کرده اند یا از عدم تتبع اخبار و آثار رسول خدا و ائمّه هُدى علیهماالسّلام است یا به سَبَب عَدم اعتماد بر اخبار حجّتهاى خدا و وثوق بر شبهات غیر متدیّنین از حکماست و اگر نه چون تواند بود که شخص معتقد چندین هزار حدیث از طرق مختلفه در اصل معراج و کیفیّات و خصوصیّات آن بشنود که همه ظاهر و صریحند در معراج جسمانى به محض استبعاد وَهم یا شبهات واهیه حکما، همه را انکار و تاءویل نماید. (حیاة القلوب علامه مجلسى رحمه اللّه 3/699، بحار الانوار 18/289)
و اگر (عرَجتَ بهِ) در بعض نسخ (عرَجْتَ بِروُحِهِ) ذکر شده منافات ندارد. و این مثل (جئْتکَ بروُحى) است به بیانى که مقام ذکرش نیست و تفصیل آن را شیخ ما علامه نورى در (تحیّة الزّائر) ذکر فرموده. (تحیة الزائر محدّث نورى ص 260-261، چاپ سنگى، سال 1327 قمرى)
و بدان که اتفافى است که معراج پیش از هجرت واقع شد و آیا در شب هفدهم ماه رمضان، یا بیست و یکم ماه مزبور، شش ماه پیش از هجرت واقع شده. یا در ماه ربیع الاوّل دو سال بعد از بعثت؟ اختلاف است و در مکان عروج نیز خلاف است که خانه امّ هانى بوده یا شِعْب ابى طالب یا مسجدالحرام؟ و حق تعالى فرمود
(سبحانَ الّذى اَسرى بعبدِهِ لَیلاً منَ الْمسجدِ الْحرامِ اِلَى الْمسجدِالاَْقصى. . . ). (سوره اسراء 17، آیه 1)
یعنى منزّه است آن خداوندى که سیر داد بنده خود را در شبى از مسجدالحرام به سوى مسجداقصى آن مسجدى که برکت داده ایم دور آن را براى آنکه نمایانیم او را آیات عظمت و جلال خود، به درستى که خداوند شنوا و داناست.
بعضى گفته اند که مراد از مسجدالحرام، مکّه معظّمه است، زیرا که تمام مکّه محلّ نماز و محترم است. و مشهور آن است که مسجد اقصى مسجدیست که در بیت المقدّس است. و از احادیث بسیار ظاهر مى شود که مراد، بیت المعمور است که در آسمان چهارم است و دورترین مسجدها است. و نیز اختلاف است که معراج آن حضرت یک مرتبه بوده یا دو مرتبه یا زیادتر؟ از احادیث معتبره ظاهر مى شود که چندین مرتبه واقع شد و اختلافى که در احادیث معراج هست مى تواند محمول بر این باشد. علما از حضرت صادق علیه السّلام روایت کرده اند که حق تعالى حضرت رسول صلى اللّه علیه و آله و سلّم را صد و بیست مرتبه به آسمان برد و در هر مرتبه آن حضرت را در باب ولایت و امامت امیرالمؤمنین علیه السّلام و سایر ائمّه طاهرین علیهماالسّلام زیاده از سایر فرایض تاءکید و توصیه فرمود. (بحار الانوار 18/387)
قال الْبُوصیرى
سَرَیْتَ مِنْ حَرَمٍ لَیْلاً اِلى حَرَمٍ کَما سَرىَ الْبَدْرُ فی داجٍ مِنَ الظُّلَمِ
فَظِلْتَ تَرْقى اِلى اَنْ نِلْتَ مَنْزلَةً مِنْ (قابَ قَوْسَیْنِ) لَمْ تُدْرَکْ وَلَمْ تُرم
وَقَدّمَتْکَ جَمیعُ الاَْنْبِیاءِ بِها وَالرُّسُلُ تَقْدیمَ مَخْدوُمٍ عَلى خَدَمٍ
وَ اَنْتَ تَحْتَرِقُ السَّبْعَ الطِّباقَ بِهِمْ فى مَوْکَبٍ کُنْتَ فیهِ صاحِبَ الْعَلَم
حَتّى اِذا لَمْ تَدَعْ شَاءْوا لِمُسْتَبِقٍ مِنَ الدُّنُوِّ وَلا مَرْقىً لِمُسْتَنِمٍ
زندگانی حضرت محمد صلوات الله علیه
1392 |
همانطور که در سوره احزاب - آیه 21 خداوند متعال بیان فرموده است "همانا برای شما در رسول خدا اسوه حسنه ای است." دانستن تاریخ زندگی و سیره حضرت محمد صلوات الله علیه چراغی است که روشن گر راه ما انسانها به سوی به دست آوردن تمام سعادتها و کمالها می باشد بنابراین زندگی حضرت محمد صلوات الله علیه آخرین پیامبر ارسال شده از سوی خدا در میان اندیشمندان مورد بررسی و تحلیل قرار گرفته است.
در این سایت در حد وسع، کتابهای مختلفی که در این خصوص تحقیق نموده اند آورده می شود.
زندگانی حضرت محمد صلى اللّه علیه و آله و سلّم
( از سن 25 سالگی تا رحلت آن حضرت بغیر از جنگهای ایشان )
از کتاب منتهی الامال اثر مرحوم حاج شیخ عباس قمی
ازدواج پیامبر با خدیجه رضى اللّه عنها
ولادت با سعادت امیرالمؤمنین علیه السّلام
بعثت حضرت محمّد صلوات الله علیه
ولادت با سعادت حضرت فاطمه صلوات اللّه علیها
وفات ابوطالب و خدیجه رضى اللّه عنهما
ازدواج حضرت رسول صلى اللّه علیه و آله با سَوْدَه بنت زَمْعَة و عایشه و ابتداى اسلام انصار
معراج پیامبر صلى اللّه علیه و آله و سلّم
بیعت مردم مدینه با رسول خدا صلى اللّه علیه و آله و تصمیم مردم مکه بر قتل آن حضرت و هجرت ایشان
سفر حجة الوداع پیامبر صلى اللّه علیه و آله و سلّم
ازدواج پیامبر با خدیجه رضى اللّه عنها
و در سنه 6188 که بیست و پنج سال از سنّ شریف حضرت پیغمبر صلى اللّه علیه و آله و سلّم گذشته بود خدیجه رضى اللّه عنها را تزویج فرمود و آن مخدّره دختر خویلد بن اسد بن عبدالعزّى بن قصىّ بن کلاب بوده و نخست زوجه عتیق بن عائذ المخزومى بود و فرزندى از او آورد که (جاریه) نام داشت و از پس عتیق زوجه ابوهالة ابن منذر الا سدى گشت و از او هند بن ابى هالة را آورد و چون ابوهالة وفات کرد خدیجه از مال خویش و شوهران ثروتى عظیم به دست آورد و آن را سرمایه ساخته به شرط مضاربه تجارت کرد تا از صنادید توانگران شد چندانکه نقل شده که کارداران او هشتاد هزار شتر از بهر بازرگانى مى داشتند و روز تا روز مال او افزون مى شد و نام او بلند مى گشت و بر بام خانه او قبّه اى از حریر سبز با طنابهاى ابریشم راست کرده بودند با تمثالى چند. و قصه تزویج او با رسول خدا صلى اللّه علیه و آله و سلّم مفصّل است و ذکرش خارج از این مختصر است ولیکن ما در اینجا به یک روایت اکتفا مى کنیم
شیخ کلینى و غیر او روایت کرده اند که چون حضرت رسول خدا صلى اللّه علیه و آله و سلّم خواست که خدیجه بنت خویلد رضى اللّه عنها را به عقد خود درآورد ابوطالب با آل خود و جمعى از قریش رفتند به نزد ورقة بن نوفل عموى خدیجه پس ابتدا کرد ابوطالب به سخن و خطبه اى ادا کرد که مضمونش این است
حمد و سپاس خداوندى را سزاست که پروردگار خانه کعبه است و گردانیده است ما را از زرع ابراهیم علیه السّلام و از ذریّه اسماعیل علیه السّلام و جاى داده است ما را در حرم امن و امان و گردانیده است ما را بر سایر مردم حکم کنندگان و مخصوص گردانیده است ما را به خانه خود که مردم از اطراف جهان قصد آن مى نمایند و حرمى که میوه هرجا را به سوى او مى آوردند و برکت داده است بر ما در این شهرى که در آن ساکنیم، پس بدانید که پسر برادرم محمّد بن عبداللّه صلى اللّه علیه و آله و سلّم را به هیچ یک از قریش نمى سنجند مگر آنکه او زیادتى مى کند و هیچ مردى را با او قیاس نکنند مگر آنکه او عظیمتر است و او را در میان خلق عدیل و نظیر نیست و اگر در مال او کمى هست پس مال اعطائى است از حق تعالى که جارى کرده بر بندگان به قدر حاجت ایشان و مانند سایه اى است که به زودى بگردد. او را به خدیجه رغبت است و خدیجه را نیز با او رغبت است، آمده ایم که او را از تو خواستگارى کنیم به رضا و خواهش او و هر مهر که خواهید از مال خود مى دهیم آنچه در حال خواهید و آنچه مؤجّل گردانید و به پروردگار خانه کعبه سوگند مى خورم که او را شاءنى رفیع و منزلتى منیع و بهره اى شامل و دینى شایع و راءیى کامل است پس ابوطالب ساکت شد.
و ورقة عم خدیجه که از جمله قسّیسان و علماى عظیم الشاءن بود به سخن درآمد و چون از جواب ابوطالب قاصر بود تواترى در نفس و اضطرابى در سخن او ظاهر شد و نتوانست که نیک جواب بگوید.
چون خدیجه آن حال را مشاهده نمود از غایت شوق به آن حضرت پرده حیا اندکى گشود و به زبان فصیح فرمود
اى عمّ من ! هر چند تو از من اَوْلى هستى به سخن گفتن در این مقام امّا اختیار مرا بیش از من ندارى. تزویج کردم به تو اى محمد نفس خود را و مهر من در مال من است. بفرما عمّ خود را که ناقه اى براى ولیمه زفاف بکشد و هر وقت خواهى به نزد زن خود درآى، پس ابوطالب فرمود که اى گروه گواه باشید که خدیجه خود را به محمّد صلى اللّه علیه و آله و سلّم تزویج کرد و مَهْر را خود ضامن شد.
پس یکى از قریش گفت چه عجب است که مَهْر را زنان براى مردان ضامن شوند! ابوطالب در غضب شده برخاست و چون آن جناب به خشم مى آمد جمیع قریش از او مى ترسیدند و از سطوت او حذر مى نمودند، پس گفت که اگر شوهران دیگر مثل فرزند برادر من باشند زنان به گرانترین قیمتها و بلندترین مهرها ایشان را طلب خواهند کرد و اگر مانند شما باشند مهر گران از ایشان خواهند طلبید.
پس ابوطالب شتر نحر کرد و زفاف آن دُرّ صدف انبیاء و صدف گوهر خیر النّساء منعقد گردید. و چون خدیجه رضى اللّه عنها به حباله حضرت محمّد صلى اللّه علیه و آله و سلّم درآمد، عبداللّه بن غنم که یکى از قریش است این اشعار را در تهنیت انشاد کرد
شعر
هَنیئا مرئیا یا خَدیجَةُ قَدْ جَرَتْ لَکِ الطَّیْرُ فیما کانَ مِنکِ باَسْعَدٍ
تَزَوَّجْتِ مِنْ خَیْرِ الْبَرِیَّةِ کُلِها وَ مَنْ ذَا الَّذى فِی النّاسع مِثْلَ مُحمّدٍ
بِهِ بَشَّرَ الْبِرّانِ عیسَى بْنُ مَرْیَمٍ وَمُوسَى بْنُ عِمْرانَ فَیاقُرْبَ مَوْعِدٍ
اَقَرَّتْ بِهِ الْکُتّابُ قِدْما بِاَنَّهُ رَسُولٌ مِنَ الْبَطْحآءِ هادٍ وَ مُهْتَدٍ
(الکافى 5/374 375، حدیث 9. حاصل مضمون اشعار این است گوارا باد ترا اى خدیجه که هماى سعادت نشان تو به سوى کنگره عرش عزّت و شرف پرواز نمود و جفت بهترین اوّلین و آخرین گردیدى و در جهان مثل محمد صلى اللّه علیه و آله و سلّم کجانشان توان یافت. اوست که بشارت داده اند به پیغمبرى او موسى و عیسى علیهماالسلام و به زودى اثر بشارت ایشان ظاهر خواهد گردید و سالها است که خوانندگان و نویسندگان کتابهاى آسمانى اقرار کرده اند که اوست رسول بطحاء و هدایت کنندگان اهل ارض و سماء. شیخ عباس قمى رحمه اللّه)
ولادت با سعادت امیرالمؤمنین علیه السّلام
و در سال 6193 که سى سال از ولادت حضرت رسول صلى اللّه علیه و آله و سلّم گذشته بود ولادت با سعادت امیرالمؤمنین علیه السّلام واقع شد چنانکه بیاید در باب سوّم ان شاء اللّه تعالى.
و در 6198 که سى و پنج سال از عمر آن حضرت گذشته باشد قریش کعبه را خراب کردند و از سر بنا کردند و بر طول و عرض خانه افزودند و دیوارها را بلند برآوردند به نحوى که در جاى خود نگارش یافته.
بعثت حضرت محمّد صلوات الله علیه
و در 6203 روز بیست و هفتم شهر رجب که با روز نوروز مطابق بود حضرت محمّد بن عبداللّه به سن چهل سالگى مبعوث به رسالت شد و به روایت امام حسن عسکرى علیه السلام چون چهل سال از سنّ آن حضرت گذشت حق تعالى دل او را بهترین دلها و خاشعتر و مطیعتر و بزرگتر از همه دلها یافت پس دیده آن حضرت را نور دیگر داد و امر فرمود که درهاى آسمان را گشودند و فوج فوج از ملائکه به زمین مى آمدند و آن حضرت نظر مى کرد و ایشان را مى دید و رحمت خود را از ساق عرش تا سر آن حضرت متصل گردانید. پس جبرئیل فرود آمد و اطراف آسمان و زمین را فرو گرفت و بازوى آن حضرت را حرکت داد و گفت یا محمّد بخوان. فرمود چه چیز بخوانم؟ گفت
(اِقْرَء بِاسْمِ رَبَّکَ الَّذی خَلَقَ، خَلَقَ الاِنْسانَ مِنْ عَلَق. . . ) (سوره علق 96، آیه 1 2)
پس وحیهاى خدا را به او رسانید. (بحار الانوار 17/309) و به روایت دیگر پس بار دیگر جبرئیل با هفتاد هزار ملک و میکائیل با هفتاد هزار ملَک نازل شدند و کرسى عزّت و کرامت براى آن حضرت آوردند و تاج نبوت بر سر آن سلطان سریر رسالت گذاشتند و لواى حمد را به دستش دادند و گفتند بر این کرسى بالا رو و خداوند خود را حمد کن و به روایت دیگر آن کرسى از یاقوت سرخ بود و پایه اى از آن از زبرجد بود و پایه اى از مروارید. (مناقب ابن شهر آشوب 1/72)
پس چون ملائکه بالا رفتند و آن حضرت از کوه حراء به زیر آمد، انوار جلال او را فرو گرفته بود که هیچ کس را یاراى آن نبود که به آن حضرت نظر کند و بر هر درخت و گیاه و سنگ که مى گذشت آن حضرت را سجده مى کردند و به زبان فصیح مى گفتند (اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا نَبِىَّ اللّهِ، اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا رَسُولَ اللّهِ).
و چون داخل خانه خدیجه شد از شعاع خورشید جمالش خانه منور شد. خدیجه گفت یا محمد صلى اللّه علیه و آله و سلم این چه نور است که در تو مشاهده مى کنم؟ فرمود که این نور پیغمبرى است، بگو (لا اِل هَ ا لا اللّهُ مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللّهِ).
خدیجه گفت که سالها است من پیغمبرى ترا مى دانم، پس شهادت گفت و به آن حضرت ایمان آورد، پس حضرت فرمود اى خدیجه، من سرمائى در خود مى یابم جامه اى بر من بپوشان. چون خوابید از جانب حق تعالى ندا به او رسید
(یا اَیُّهَا الْمُدَّثّرُ قُمْ فَاَنْذِرْ وَرَبَّکَ فَکَبِّرْ) (سوره مدّثّر 74، آیه 1 3)
اى جامه بر خود پیچیده برخیز پس بترسان مردم را از عذاب خدا، و پروردگار خود را پس تکبیر بگو و به بزرگى یاد کن، پس حضرت برخاست و انگشت در گوش خود گذاشت پس گفت
اَللّهُ اَکْبَرُ اَللّهُ اَکْبَرُ.
پس صداى آن حضرت به هر موجودى رسید و همه با او موافقت کردند. (مناقب ابن شهر آشوب 1/73 74، بحار الانوار 18/196)
و در 6207 اظهار فرمود رسول خدا صلى اللّه علیه و آله و سلّم دعوت خود را از پس آنکه مدت سه سال حضرت پیغمبر صلى اللّه علیه و آله و سلّم مردمان را پنهانى دعوت مى فرمود و گروهى روش آن حضرت را گرفتند و ایمان آوردند جبرئیل این آیه مبارکه آورد (فَاصْدَعْ بِما تُؤْمَرُ وَ اَعْرِضْ عَنِ الْمُشرِکینَ اِنّا کَفَیْناکَ الْمُسْتَهْزِئینَ). (سوره حجر 15، آیه 94)
امر کرد آن حضرت را که آشکارا دعوت کند، پس آن حضرت به کوه صفا بالا رفت و مردم را انذار کرد و شرح دعوت آن حضرت مردم را به دین مبین و خواندن قرآن مجید برایشان و اذیت و آزارهائى که به آن حضرت رسید خارج از این مختصر است. و ما در نوع پنجم از معجزات آن حضرت اشاره کردیم به آنچه مناسب اینجا است، به آنجا رجوع شود.
و از آن سوى کفّار قریش در رنج و شکنجه مسلمانان سخت کوشیدند و بدان کس که قدرت بر زحمت او نداشتند به زبان زیان مى کردند و هرکه را قوم و عشیرتى نبود به عذاب و عقاب مى کشیدند و در رمضاء مکّه به گرسنگى و تشنگى بازمى داشتند و زره در تن ایشان مى کردند و به توقف در آفتاب حکم مى دادند چندان که از پیغمبر خدا صلى اللّه علیه و آله و سلّم تبرى جویند.
فقیر گوید که در ذکر اصحاب پیغمبر صلى اللّه علیه و آله و سلّم در ذکر عمّار اشاره خواهد شد به صدمات و اذیتهاى کفار قریش بر مسلمانان.
و در سال 6028 هجرت اصحاب پیغمبر صلى اللّه علیه و آله و سلّم به حبشه واقع شد. چون مسلمانان از شکنجه کفار قریش سخت به ستوه شدند و با ظلم کفار قریش صبر نتوانستند، از حضرت رسول صلى اللّه علیه و آله و سلّم دستورى طلبیدند تا به شهر دیگر شوند. حضرت ایشان را اجازت داد که به ارض حبشه هجرت کنند، چه آنکه مردم حبشه از اهل کتاب اند و نجاشى پادشاه حبشه به کسى ظلم نمى کند.
و این هجرت نخستین است که بعضى از اصحاب به سوى حبشه کوچ دادند و هجرت بزرگ آن بود که رسول خدا صلى اللّه علیه و آله و سلّم به سوى مدینه کوچ داد و از کسانى که به حبشه هجرت کردند عُثمان بن عفّان و زوجه اش حضرت رقیّه و ابوحُذَیْفة بن عُتْبَة بن ربیعة با زوجه اش سهلة. و در حبشه محمّد بن ابوحذیفه را حق تعالى به او داد و دیگر زُبیر بن العوّام و مصْعَب ابن عُمَیْر بن هاشم بن عبدمناف بن عبدالدّار و عبدالرّحمن بن عوف و ابوسلمة و زوجه اش امّ سلمة و عثمان بن مظعون و عامر بن ربیعه و جعفر بن ابى طالب t با زوجه اش اَسماء بنت عُمَیْس و عمرو بن سعید بن العاص و برادرش خالد و این هر دو تن با زن بودند و دیگر عبداللّه بن جَحْش با زوجه اش امّ حبیبه دختر ابوسفیان و ابوموسى اشعرى و ابو عبیده جراح و اشخاصى دیگر که جمیعا زیاده از هشتاد مرد باشند در ماه رجب از مکه بیرون شدند کشتى در آب راندند و به اراضى حبشه درآمدند و در آن مملکت از کین و کید قریش و عذاب آن جماعت آسوده شدند و در جوار نجاشى ایمن زیستند و به عبادت حق تعالى پرداختند و حضرت ابوطالب در تحریص نجاشى به نصرت پیغمبر فرموده
شعر
تَعَلَّمْ مَلیکَ الْحَبْشِ اَنَّ مُحَمّدا نَبِىُّ کموُسى وَالْمَسیحِ بْنِ مَرْیَمٍ
اَتى بِهُدى مِثْلَ الَّذى اَتَیابِهِ فکُلُّ بِاَمْرِ اللّهِ یَهْدى وَ یَعْصِمُ
وَ اِنَّکُمْ تَتلُونَهُ فى کِتابِکُمْ بِصِدْقِ حَدیثٍ لاحَدیثِ الْمُرجِّم (الرجم التکلّم بالظن)
وَاِنَّکَ ما یَاْتیکَ مِنّا عِصابَةٌ بِفَضْلِکَ اِلاّ عاوَدُوا بالَتّکَرُّمِ
فَلا تَجْعَلُوا للّهِ نِدًّا وَ اَسْلِمُوا فَاِنَّ طَریقَ الْحَقِّ لَیْسَ بِمُظْلَمٍ
(قصص الانبیاء راوندى ص 321، شماره 432. یک بیت کم دارد)
ولادت با سعادت حضرت فاطمه صلوات اللّه علیها
و در سال 6209 که پنج سال از بعثت گذشته باشد ولادت با سعادت حضرت فاطمه صلوات اللّه علیها واقع شد به نحوى که در باب دوم بیاید ان شاء اللّه تعالى.
و در سال 6210 حضرت رسول خدا صلى اللّه علیه و آله و سلّم به شعب درآمد. و مجمل آن چنان است که چون مشرکین نگریستند که مسلمانان را پناه جائى مانند حبشه به دست شد هرکس از مسلمین بدان مملکت سفر کردى ایمن گشتى و هم آن مردمان که در مکّه سکونت دارند در پناه ابوطالب اند و در اسلام حمزه نیز ایشان را تقویتى شد، انجمنى بزرگ کردند و تمامى قریش بر قتل پیغمبر صلى اللّه علیه و آله و سلّم همدست شدند، چون ابوطالب بر این اندیشه آگهى یافت آل هاشم و عبدالمطّلب را فراهم کرد و ایشان را با زن و فرزند به درهّاى که شِعْب ابوطالبش گویند جاى داد و اولاد عبدالمطّلب مسلمان و غیر مسلمانشان از بهر حفظ قبیله و فرمانبردارى ابوطالب در نصرت پیغمبر صلى اللّه علیه و آله و سلّم خوددارى نکردند جز ابولهب که سر برتافت و با دشمنان ساخت. و ابوطالب به اتفاق خویشان خود به حفظ و حراست رسول خدا صلى اللّه علیه و آله و سلّم پرداخت و از دو سوى آن درّه را دیده بان بازداشت و فرزند خود على علیه السّلام را بسیار شب به جاى پیغمبر خفتن فرمود. و حمزه همه شب با شمشیر برگرد پیغمبر مى گشت، چون کفّار قریش این بدیدند و دانستند که بدان حضرت دست نیابند چهل تن از بزرگان ایشان در دارالنّدوة مجتمع شدند و پیمان نهادند که با فرزندان عبدالمطّلب و اولاد هاشم، دیگر به رفق و مدارا نباشند و زن بدیشان ندهند و زن از ایشان نگیرند و بدیشان چیزى نفروشند و چیزى از ایشان نخرند و با آن جماعت کار به صلح نکنند مگر وقتى که پیغمبر را به دست ایشان دهند تا به قتل آورند و این عهد را استوار کردند و بر صحیفه نگار نموده و مهر بر آن نهادند و به امّ الجلاس خاله ابوجهل سپردند تا نیکو بدارد و از این معاهده بنى هاشم در شِعْب محصور ماندند و هیچ کس از اهل مکّه با ایشان نیروى فروختن و خریدن نداشت جز اوقات حج که مقاتلت حرام بود و قبائل عرب در مکّه حاضر مى شدند ایشان نیز از شعب بیرون شده چیزهاى خوردنى از عرب مى خریدند و به شعب برده مى داشتند و این را قریش نیز روا نمى دانستند و چون آگاه مى شدند که یکى از بنى هاشم چیزى مى خواهد بخرد بهاى آن را گران مى کردند و خود مى خریدند و اگر آگاه مى شدند که کسى از قریش به سبب قرابت یکى از بنى عبدالمطّلب از اشیاء خوردنى چیزى به شِعْب فرستاده او را زحمت مى کردند و اگر از مردم شعب کسى بیرون مى شد و بر او دست مى یافتند او را عذاب و شکنجه مى کردند. و از کسانى که گاهى براى آنها خوردنى مى فرستاد ابوالعاص بن ربیع داماد پیغمبر صلى اللّه علیه و آله و سلّم و هشام بن عمرو و حکیم بن حَزام بن خُوَیْلد برادرزاده خدیجه بود.
و نقل شده که ابوالعاص شتران از گندم و خرما حمل داده به شعب مى برد و رها مى کرد و از اینجا است که حضرت پیغمبر صلى اللّه علیه و آله و سلّم فرموده که ابوالعاص حق دامادى ما بگذاشت.
بالجمله، سه سال کار بدینگونه مى رفت و گاه بود که فریاد اطفال بنى عبدالمطلب از شدت گرسنگى و جوع بلند بود تا بعضى مشرکین از آن پیمان پشیمان شدند.
و پنج نفر از ایشان که هِشام بن عمرو و زُهَیْر بْن اُمَیّة بن مُغیرة و مُطْعِم بْن عَدِىّ و اَبُو البَخْتَرى و زَمْعَة بن الا سود بن المطلب بن اَسَد مى باشند با هم پیمان نهادند که نقض عهد کنند و آن صحیفه را بدرند. صبحگاه دیگر که صنادید قریش در کعبه فراهم شدند و آن پنج نفر آمدند و از این مقوله سخن در پیش آوردند که ناگاه ابوطالب با جمعى از مردم خود از شعب بیرون آمده به کعبه اندرآمد و در مجمع قریش بنشست. ابوجهل را گمان آنکه ابوطالب از زحمت و رنجى که در شعب برده صبرش تمام گشته و اکنون آمده که محمّد صلى اللّه علیه و آله و سلّم را تسلیم کند. ابوطالب آغاز سخن کرد و فرمود اى مردمان سخنى گویم که جز بر خیر شما نیست، برادرزاده ام محمد صلى اللّه علیه و آله و سلّم مرا خبر داده که خداى (اَرَضه) را بدان صحیفه برگماشت تا رُقُوم جور و ظلم و قطیعت را بخورد و نام خدا را به جا گذاشت اکنون آن صحیفه را حاضر کنید اگر او راست گفته است، شما را با او چه جاى سخن است از کید و کینه او دست بردارید و اگر دروغ گوید، هم اکنون او را تسلیم کنم تا به قتل رسانید. مردمان گفتند نیکو سخنى است پس برفتند و آن صحیفه را از اُمّ جلاس بگرفتند و بیاوردند چون گشودند تمام را (اَرَضه) خورده بودجز لفظ بِسْمِکَ اللّهُمَّ که در جاهلیت بر سر نامه ها مى نگاشته اند. مردمان چون این بدیدند شرمسار شدند.
پس مطعم بن عدِىّ صحیفه را بدرید و گفت ما بیزاریم از این صحیفه قاطعه ظالمه. آنگاه ابوطالب به شعب مراجعت فرمود. روز دیگر آن پنج نفر به اتفاق جمعى دیگر از قریش به شعب رفتند و بنى عبدالمطّلب را به مکّه آوردند و در خانه هاى خود جاى دادند و مدّت سه سال بود که در شعب جاى داشتند. لکن مشرکین بعد از آنکه حضرت رسول صلى اللّه علیه و آله و سلم از شعب بیرون شد هم بر عقیدت نخست چندانکه توانستند از خصمى آن حضرت خویشتن دارى نکردند و در اذیّت و آزار آن حضرت بکوشیدند به نحوى که ذکرش را مقام گنجایش ندارد.
وفات ابوطالب و خدیجه رضى اللّه عنهما
و در سال 6213 وفات ابوطالب و خدیجه رضى اللّه عنهما واقع شد. امّا ابوطالب، پس وفاتش در بیست و ششم رجب آخر سال دهم بعثت اتفاق افتاد. حضرت رسول صلى اللّه علیه و آله و سلّم در مصیبت او بگریست و چون جنازه اش را حمل مى کردند آن حضرت از پیش روى جنازه او مى رفت و مى فرمود
اى عمّ، صله رحم کردى و در کار من هیچ فرونگذاشتى خدا تو را جزاى خیر دهد. و جلالت شاءن ابوطالب و نصرتش از رسول خدا صلى اللّه علیه و آله و سلّم و دیگر فضائل او از آن گذشته است که در این مختصر بگنجد و ما در فصل خویشان حضرت رسول صلى اللّه علیه و آله و سلّم به مختصرى از آن اشاره خواهیم نمود.
و بعد از سه روز و به روایتى سى وپنج روز، وفات حضرت خدیجه رضى اللّه عنها واقع شد و رسول خدا صلى اللّه علیه و آله و سلم او را به دست خویش در (حَجُون) (حجون به تقدیم حاء مفتوحه بر جیم، موضعى است در مکّه که مقبره است. شیخ عباس قمى رحمه اللّه) مکه دفن کرد و بعد از وفات ابوطالب و خدیجه رضى اللّه عنهما چندان غمناک بود که از خانه کمتر بیرون شد و از این روى آن سال را عامُالْحزْن نام نهاد. امیرالمؤمنین علیه السّلام در مرثیه آن دو بزرگوار فرموده
شعر
اَعَیْنَىَّ جُود ا بارَکَ اللّهُ فیکُما عَلى هالِکَیْنِ ما تَرى لَهُما مِثْلاً
عَلى سَیِّدِ الْبَطْحآءِ وَ ابْنِ رَئیسها وَ سَیّدَةِ النِّسوانِ اَوَّلَ مَنْ صَلّى
مُصابُهُما دْجى لِىَ الْجَوَّ وَالْهَوا فَبِتُّ اُقاسى مِنْهُما الْهَمَّ وَالثَّکْلى
لَقَدْ نَصَرا فِی اللّهِ دینَ مُحَمَّدٍ عَلى مَنْ بَغى فِی الدّینِ قَد رَعَیا اِلاّ
و هم آن حضرت در مرثیه ابوطالب فرموده
شعر
اَبا طالِبٍ عِصْمَةُ الْمُسْتَجیرِ وَغَیْثَ الَْمحُول وَ نُورَ الظُّلَمِ
لَقَدْ هَدَّ فَقْدُکَ اَهْلَ الْحِفاظِ فَصَلّى عَلَیْکَ وَلِىُّ النِّعَمِ
وَلَقّاکَ رَبُّکَ رِضْوانَهُ فَقَدْ کُنْتَ لِلطُّهْرِ مِنْ خَیْرِعَمِّ
و بعد از وفات ابوطالب مشرکین عرب بر خصمى آن حضرت بیفزودند و زحمت او را پیشنهاد خاطر کردند چنانکه یکى از سُفهاى قوم به اغواى آن جماعت، روزى مشتى خاک بر سر مبارکش ریخت و آن حضرت جز صبر چاره ندانست.
و در سال 6214 از جهت دعوت مردم، به طائف شد و ما قصه سفر آن حضرت را به طائف به نحو اختصار در ضمن معجزات در استیلاء آن حضرت بر شیاطین و جنّیان ذکر کردیم.
ازدواج حضرت رسول صلى اللّه علیه و آله با سَوْدَه بنت زَمْعَة و عایشه و ابتداى اسلام انصار
و در سال 6214 حضرت رسول صلى اللّه علیه و آله و سلّم سَوْدَه بنت زَمْعَة را تزویج فرمود. و این اوّل زنى بود که آن حضرت بعد از خدیجه تزویج فرمود.
حضرت رسول خدا صلى اللّه علیه و آله و سلّم تا خدیجه زنده بود هیچ زن دیگر نگرفت.
و هم در آن سال عایشه را خطبه کرد و آن هنگام او شش ساله بود و زفاف او در سال اوّل هجرت افتاد و هم در آن سال ابتداى اسلام انصار شد.
معراج پیامبر صلى اللّه علیه و آله و سلّم
و در سال 6215 معراج پیغمبر صلى اللّه علیه و آله و سلم اتفاق افتاد.
بدان که از آیات کریمه و احادیث متواتره ثابت گردیده است که حق تعالى حضرت رسول صلى اللّه علیه و آله و سلّم را در یک شب از مکّه معظمه تا مسجد اَقْصى و از آنجا به آسمانها تا سدْرَة الْمنتَهى و عرش اعلا سیر داد. و عجائب خلق سموات را به آن حضرت نمود. و رازهاى نهانى و معارف نامتناهى به آن حضرت القا فرمود و آن حضرت در بیت المعمور و تحت عرش به عبادت حق تعالى قیام نمود. و با انبیاء علیهماالسّلام ملاقات کرد و داخل بهشت شد و منازل اهل بهشت را مشاهده نمود.
و احادیث متواتره خاصّه و عامّه دلالت دارد که عروج آن حضرت به بدن بود نه به روح، در بیدارى بود نه در خواب، و در میان قدماى علماى شیعه در این خلافى نبوده چنانچه علامه مجلسى فرموده و شکّى که بعضى در باب جسمانى بودن معراج کرده اند یا از عدم تتبع اخبار و آثار رسول خدا و ائمّه هُدى علیهماالسّلام است یا به سَبَب عَدم اعتماد بر اخبار حجّتهاى خدا و وثوق بر شبهات غیر متدیّنین از حکماست و اگر نه چون تواند بود که شخص معتقد چندین هزار حدیث از طرق مختلفه در اصل معراج و کیفیّات و خصوصیّات آن بشنود که همه ظاهر و صریحند در معراج جسمانى به محض استبعاد وَهم یا شبهات واهیه حکما، همه را انکار و تاءویل نماید. (حیاة القلوب علامه مجلسى رحمه اللّه 3/699، بحار الانوار 18/289)
و اگر (عرَجتَ بهِ) در بعض نسخ (عرَجْتَ بِروُحِهِ) ذکر شده منافات ندارد. و این مثل (جئْتکَ بروُحى) است به بیانى که مقام ذکرش نیست و تفصیل آن را شیخ ما علامه نورى در (تحیّة الزّائر) ذکر فرموده. (تحیة الزائر محدّث نورى ص 260-261، چاپ سنگى، سال 1327 قمرى)
و بدان که اتفافى است که معراج پیش از هجرت واقع شد و آیا در شب هفدهم ماه رمضان، یا بیست و یکم ماه مزبور، شش ماه پیش از هجرت واقع شده. یا در ماه ربیع الاوّل دو سال بعد از بعثت؟ اختلاف است و در مکان عروج نیز خلاف است که خانه امّ هانى بوده یا شِعْب ابى طالب یا مسجدالحرام؟ و حق تعالى فرمود
(سبحانَ الّذى اَسرى بعبدِهِ لَیلاً منَ الْمسجدِ الْحرامِ اِلَى الْمسجدِالاَْقصى. . . ). (سوره اسراء 17، آیه 1)
یعنى منزّه است آن خداوندى که سیر داد بنده خود را در شبى از مسجدالحرام به سوى مسجداقصى آن مسجدى که برکت داده ایم دور آن را براى آنکه نمایانیم او را آیات عظمت و جلال خود، به درستى که خداوند شنوا و داناست.
بعضى گفته اند که مراد از مسجدالحرام، مکّه معظّمه است، زیرا که تمام مکّه محلّ نماز و محترم است. و مشهور آن است که مسجد اقصى مسجدیست که در بیت المقدّس است. و از احادیث بسیار ظاهر مى شود که مراد، بیت المعمور است که در آسمان چهارم است و دورترین مسجدها است. و نیز اختلاف است که معراج آن حضرت یک مرتبه بوده یا دو مرتبه یا زیادتر؟ از احادیث معتبره ظاهر مى شود که چندین مرتبه واقع شد و اختلافى که در احادیث معراج هست مى تواند محمول بر این باشد. علما از حضرت صادق علیه السّلام روایت کرده اند که حق تعالى حضرت رسول صلى اللّه علیه و آله و سلّم را صد و بیست مرتبه به آسمان برد و در هر مرتبه آن حضرت را در باب ولایت و امامت امیرالمؤمنین علیه السّلام و سایر ائمّه طاهرین علیهماالسّلام زیاده از سایر فرایض تاءکید و توصیه فرمود. (بحار الانوار 18/387)
قال الْبُوصیرى
شعر
سَرَیْتَ مِنْ حَرَمٍ لَیْلاً اِلى حَرَمٍ کَما سَرىَ الْبَدْرُ فی داجٍ مِنَ الظُّلَمِ
فَظِلْتَ تَرْقى اِلى اَنْ نِلْتَ مَنْزلَةً مِنْ (قابَ قَوْسَیْنِ) لَمْ تُدْرَکْ وَلَمْ تُرم
وَقَدّمَتْکَ جَمیعُ الاَْنْبِیاءِ بِها وَالرُّسُلُ تَقْدیمَ مَخْدوُمٍ عَلى خَدَمٍ
وَ اَنْتَ تَحْتَرِقُ السَّبْعَ الطِّباقَ بِهِمْ فى مَوْکَبٍ کُنْتَ فیهِ صاحِبَ الْعَلَم
حَتّى اِذا لَمْ تَدَعْ شَاءْوا لِمُسْتَبِقٍ مِنَ الدُّنُوِّ وَلا مَرْقىً لِمُسْتَنِمٍ
بیعت مردم مدینه با رسول خدا صلى اللّه علیه و آله و تصمیم مردم مکه بر قتل آن حضرت و هجرت ایشان
و در سال 6216 بیعت مردم مدینه در عقبه بار دوم واقع شد و مردم مدینه با رسول خدا صلى اللّه علیه و آله و سلّم عقد بیعت و شرط متابعت استوار کردند که جنابش را در مدینه مانند تن و جان خویش حفظ و حراست نمایند و آنچه بر خویشتن نپسندند از بهر او پسنده ندارند.
چون این معاهده مضبوط شد مردم مدینه به وطن خویش باز شدند و کفار قریش از پیمان ایشان با پیغمبر آگاه گشتند این معنى بر کین و کید ایشان بیفزود کار به شورى افکندند، چهل نفر از دانایان مجرّب گزیده در دارالنّدوه جمع شدند شیطان به صورت پیرى از قبیله نجد داخل ایشان شد و بعد از تبادل افکار و اظهار راءیها، راءى همگى بر آن قرار گرفت که از هر قبیله مردى دلاور انتخاب کرده و به دست هر یک شمشیرى برنده دهند تا به اتّفاق بر آن جناب تازند و خونش بریزند تا خون آن حضرت در میان قبائل پهن و پراکنده شود و عشیره پیغمبر را قوّت مقاومت با جمیع قبائل نباشد لاجرم کار بر دِیت افتد، پس جمله دل بر این نهادند و به إ عداد این مهم پرداختند. پس آن اشخاصى که ساخته این کار شده بودند در شب اوّل ماه ربیع الا وّل در اطراف خانه آن حضرت آمدند و کمین نهادند از بهر آنکه چون پیغمبر به رختخواب رود بر سرش ریخته و خونش بریزند.
حق تعالى پیغمبرش را از این قصه آگهى داد و آیه شریفه (وَ اِذْ یمکرُ بکَ الَّذین کَفَروُا) (سوره انفال 8، آیه 30) نازل شد و ماءمور گشت که امیرالمؤمنین علیه السّلام را به جاى خود بخواباند و از مدینه بیرون شود. پس امیرالمؤمنین علیه السّلام را فرمود که مشرکین قریش امشب قصد من دارند و حق تعالى مرا ماءمور به هجرت کرده است و امر فرموده که بروم به غار (ثور) و ترا امر کنم که در جاى من بخوابى تا آنکه ندانند که من رفته ام، تو چه مى گوئى و چه مى کنى؟ امیرالمؤمنین علیه السّلام عرض کرد یا نبى اللّه، آیا تو به سلامت خواهى ماند از خوابیدن من در جاى تو؟ فرمود بلى، امیرالمؤمنین علیه السلام خندان شد و سجده شکر به جاى آورد و این اوّل سجده شکر بود که در این امّت واقع شد، پس سر از سجده برداشت و عرض کرد برو به هر سو که خدا ترا ماءمور گردانیده است، جانم فداى تو باد و هر چه خواهى مرا امر فرما که به جان قبول مى کنم و در هر باب از حق تعالى توفیق مى طلبم، پس حضرت او را در برگرفت و بسیار گریست و او را به خدا سپرد و جبرئیل دست آن حضرت را گرفت و از خانه بیرون آورد و حضرت خواند
(وَجعلْنا منْ بینِ اَیدیهمْ سدّا وَ منْ خلْفهمِ سدّا فاَغشیناهمْ فهم لایُبْصِروُنَ) (سوره یس 36، آیه 9)
و کف خاکى بر روهاى ایشان پاشید و فرمود شاهَتِ الْوُجُوهُ و به غار ثور تشریف برد.
و به روایتى به خانه امّ هانى تشریف برد و در تاریکى صبح متوجه غار ثور شد از آن طرف امیرالمؤمنین علیه السّلام در جاى آن حضرت خوابید و رداى آن حضرت را بر خود پوشید. کفار قریش خواستند آن شب در خانه آن حضرت بریزند ابولهب که یک تن از ایشان بود مانع شد گفت نمى گذارم که شب داخل خانه شوید، زیرا که در این خانه اطفال و زنان هستند امشب او را حراست مى نمائیم صبح بر او مى ریزیم. همین که صبح خواستند قصد خود را به عمل آورند امیرالمؤمنین علیه السّلام مقابل ایشان برخاست و بانگ برایشان زد. آن جماعت گفتند یا على، محمّد صلى اللّه علیه و آله و سلّم کجا است؟ فرمود شما او را به من نسپرده بودید، خواستید او را بیرون کنید، او خود بیرون رفت، پس دست از على علیه السّلام برداشته به جستجوى پیغمبر شدند.
حق تعالى این آیه در شاءن امیرالمؤمنین علیه السّلام فرو فرستاد
(وَ مَنِ النّاسِ مَنْ یَشْری نَفْسَهُ ابْتِغآءَ مَرضاتِ اللّهِ) (سوره بقره 2، آیه 207)
پس حضرت پیغمبر صلى اللّه علیه و آله و سلّم سه روز در غار ثور بود و در روز چهارم روانه مدینه شد و در دوازدهم ماه ربیع الاوّل سال سیزدهم بعثت وارد مدینه طیبه شد و این هجرت پیغمبر صلى اللّه علیه و آله و سلّم به مدینه مبدء تاریخ مسلمانان شد.
شیخ طبرسى و دیگران روایت کرده اند که جمعى از اشراف نصاراى نجران، خدمت حضرت رسول صلى اللّه علیه و آله و سلّم آمدند و سرکرده ایشان سه نفر بودند یکى عاقب (و نیز از ایشان بود اَسهمِ بن النعمان که او را اُسْقُف نجْران مى گفتند و مانند ع اقِب علو منزلت داشت. قمى رحمه اللّه) که امیر و صاحب راءى ایشان بود و دیگرى عبدالمسیح که در جمیع مشکلات به او پناه مى بردند و سوم ابوحارثه (ابوحارثه نامش حصین بن علقمه بود نسبْ به بکر بن وائل مى رساند و یک صد و بیست سال عمر داشت و در نهانى معتقد به حضرت رسول صلى اللّه علیه و آله و سلّم بود قمى رحمه اللّه) که عالم و پیشواى ایشان بود و پادشاهان روم براى او کلیساها ساخته بودند و هدایا و تحفه ها براى او مى فرستادند به سبب وفور علم او نزد ایشان، پس چون ایشان متوجّه خدمت حضرت شدند ابوحارثه بر استرى سوار شد و کُرْزُ بْن عَلْقَمَه برادر او در پهلوى او مى راند ناگاه استر ابوحارثه به سر درآمد پس کرْز ناسزائى به حضرت رسول صلى اللّه علیه و آله و سلّم گفت، ابوحارثه گفت بر تو باد آنچه گفتى ! گفت چرا اى برادر؟ ابوحارثه گفت به خدا سوگند که این همان پیغمبرى است که ما انتظار او را مى کشیدیم ! کرز گفت پس چرا متابعت او نمى کنى؟ گفت مگر نمى دانى که این گروه نصارى چه کرده اند با ما، ما را بزرگ کردند و صاحب مال کردند و گرامى داشتند و راضى نمى شوند به متابعت او و اگر ما متابعت او کنیم اینها همه از ما بازمى گیرند.
پس کُرْز این سخن در دلش جا کرد تا آنکه به خدمت حضرت رسید و مسلمان شد و ایشان در وقت نماز عصر وارد مدینه شدند با جامه هاى دیبا و حلّه هاى زیبا که هیچ یک از گروه عرب با این زینت نیامده بودند. و چون به خدمت حضرت رسیدند سلام کردند، حضرت جواب سلام ایشان نفرمود و با ایشان سخن نگفت، پس رفتند به نزد عثمان و عبدالرّحمن بن عوف که با ایشان آشنائى داشتند و گفتند پیغمبر شما نامه به ما نوشت و ما اجابت او نمودیم و آمدیم و اکنون جواب سلام ما نمى گوید و با ما به سخن نمى آید؟ ایشان آنها را به خدمت حضرت امیرالمؤمنین علیه السّلام آوردند و در آن باب با آن حضرت مذاکره کردند، حضرت فرمود که این جامه هاى حریر و انگشترهاى طلا را از خود دور کنید و به خدمت آن حضرت روید. چون چنین کردند و به خدمت حضرت پیغمبر رفتند و سلام کردند، حضرت جواب سلام ایشان گفت و فرمود که به حق آن خداوندى که مرا به راستى فرستاده است که در مرتبه اوّل که به نزد من آمدند شیطان با ایشان همراه بود و من براى این جواب سلام ایشان نگفتم، پس در تمام آن روز از حضرت سؤالها کردند و با حضرت مناظره نمودند، پس عالم ایشان گفت که یا محمد صلى اللّه علیه و آله و سلّم چه مى گوئى در باب مسیح؟ حضرت فرمود او بنده و رسول خدا است. ایشان گفتند که هرگز دیده اى که فرزندى بى پدر به هم رسد؟ پس این آیه نازل شد که
(إِنَّ مثلَ عی سى عندَاللّهِ کمثلِ آدَمَ خلَقهُ منْ ترابٍ ثمَّ قالَ لَهُ کن فَیَکُونُ). (سوره آل عمران 3، آیه 59)
به درستى که مَثَل عیسى نزد خدا مانند مثل آدم است که خدا خلق کرد او را از خاک پس گفت مر او را که باش پس به هم رسید. و چون مناظره به طول انجامید و ایشان لجاجت در خصومت مى کردند حق تعالى فرستاد که
(فمنْ حآجَّکَ فیهِ منْ بعدِ ما جآءَکَ منَ الْعلْمِ فقلْ تعالَوْا نَدْعُ اَبْناءَنا وَابْنآءَکُمْ وَنسآءَنا وَنسآءَکمْ وَاَنفسنا وَاَنفسکمْ ثمَّ نبتهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَةَ اللّه عَلَى الْکاذِبینَ). (سوره آل عمران 3، آیه 61) (زمخشرى و فخر رازى و بیضاوى و بسیارى از علماى اهل سنت گواهى دادند به همین آیه مباهله که على علیه السّلام و فاطمه و فرزندان او بعد از پیغمبر صلى اللّه علیه و آله و سلم از تمام روى زمین بهترند و اینکه حسنَیْن علیهماالسلام فرزندان پیغمبرند به حکم اَبْنائنا و اینکه على اَشْرَف است از سایر انبیاء و از تمام صحابه به حکم اَنْفسَنا قمى رحمه اللّه)
یعنى پس هرکه مجادله کند با تو در امر عیسى بعد از آنچه آمده است به سوى تو از علم و بیّنه و برهان پس بگو اى محمّد صلى اللّه علیه و آله و سلّم بیائید بخوانیم پسران خود را و پسران شما را و زنان خود را و زنان شما را و جانهاى خود را و جانهاى شما را، یعنى آنها را که به منزله جان مایند و آنها که به منزله جان شمایند، پس تضرّع کنیم و دعا کنیم پس بگردانیم لعنت خدا را بر هر که دروغ گوید از ما و شما.
و چون این آیه نازل شد قرار کردند که روز دیگر مباهله کنند و نصارى به جاهاى خود برگشتند. پس ابوحارثه با اصحاب خود گفت که فردا نظر کنید اگر محمّد صلى اللّه علیه و آله و سلّم با فرزندان و اهل بیت خود مى آید پس بترسید از مباهله با او، و اگر با اصحاب و اتباع خود مى آید از مباهله با او پروا مکنید. پس بامداد حضرت رسول صلى اللّه علیه و آله و سلّم به خانه حضرت امیرالمؤمنین علیه السّلام آمد و دست امام حسن علیه السلام گرفت و امام حسین علیه السّلام را در بر گرفت و حضرت امیر علیه السّلام در پیش روى آن حضرت روان شد و حضرت فاطمه علیهاالسّلام از عقب سر آن حضرت شد و از مدینه براى مباهله بیرون آمدند. چون نصارى آن بزرگواران را مشاهده کردند ابوحارثه پرسید که اینها کیستند که با او همراهند؟ گفتند آنکه پیش روى او است پسرعمّ او است و شوهر دختر او و محبوبترین خلق است نزد او و آن دو طفل، دو فرزندان اویند از دختر او و آن زن، فاطمه دختر او است که عزیزترین خلق است نزد او، پس حضرت به دو زانو نشست براى مباهله. پس سیّد و عاقب پسران خود را برداشتند براى مباهله، ابوحارثه گفت به خدا سوگند که چنان نشسته است که پیغمبران مى نشستند براى مباهله و برگشت. سیّد گفت به کجا مى روى؟ گفت اگر محمد برحقّ نمى بود چنین جرئت نمى کرد بر مباهله و اگر با ما مباهله کند پیش از آنکه سال بر ما بگذرد یک نصرانى بر روى زمین نخواهد ماند!
و به روایت دیگر گفت که من روهائى مى بینم که اگر از خدا سؤال کنند که کوهى را از جاى خود بکند هر آینه خواهد کند، پس مباهله مکنید که هلاک مى شوید و یک نصرانى بر روى زمین نخواهد ماند. پس ابوحارثه به خدمت حضرت آمد و گفت اى ابوالقاسم ! در گذر از مباهله با ما و با ما مصالحه کن بر چیزى که قدرت بر اداى آن داشته باشیم. پس حضرت با ایشان مصالحه نمود که هر سال دو هزار (در بعض روایات دارد مصالحه فرمود که هر سال دو هزار جامه نفیس و هزار مثقال طلا بدهند نصف آن را در محرّم و نصف دیگر را در ماه رجب قمى رحمه اللّه ) حلّه بدهند که قیمت هر حلّه چهل درهم باشد و برآنکه اگر جنگى روى دهد سى زِره و سى نیزه و سى اسب به عاریه بدهند و حضرت نامه صلح براى ایشان نوشت و برگشتند. پس حضرت فرمود که سوگند یاد مى کنم به آن خداوندى که جانم در قبضه قدرت او است که هلاک نزدیک شده بود به اهل نَجْران و اگر با من مباهله مى کردند هر آینه همه میمون و خوک مى شدند و هر آینه تمام این وادى برایشان آتش مى شد و مى سوختند و حق تعالى جمیع اهل نجران را مستاءصل مى کرد حتى آنکه مرغ بر سر درختان ایشان نمى ماند و همه نصارى پیش از سال مى مردند. چون سیّد و عاقب برگشتند بعد از اندک زمانى به خدمت حضرت معاودت نمودند و مسلمان شدند.
و صاحب کشاف (تفسیر کشّاف 1/368) و دیگران از هل سنت در صحاح خود نقل کرده اند از عایشه که حضرت رسول صلى اللّه علیه و آله و سلّم در روز مباهله بیرون آمد وعبائى پوشیده بود از موى سیاه پس امام حسن و امام حسین و حضرت فاطمه و على بن ابى طالب علیهماالسّلام را در زیر عبا داخل کرد و این آیه خواند
(اِنَّما یُریدُ اللّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ اَهْلَ الْبَیْتِ وَیُطهِّرَکُمْ تَطْهیرا). (سوره احزاب 33، آیه 33)
و هم زمخشرى گفته است که اگر گوئى که دعوت کردن خصم به سوى مباهله براى آن بود که ظاهر شود که او کاذب است یا خصم او و این امر مخصوص او و خصم او بود پس چه فایده داشت ضمّ کردن پسران و زنان در مباهله؟
جواب مى گوئیم که ضمّ کردن ایشان در مباهله دلالتش بر وثوق و اعتماد بر حقیّت او زیاده بود از آنکه خود به تنهائى مباهله نماید، زیرا که با ضمّ کردن ایشان جرئت نمود برآنکه اَعِزّه خود را و پاره هاى جگر خود را و محبوبترین مردم را نزد خود در معرض نفرین و هلاک درآورد و اکتفا ننمود بر خود به تنهائى و دلالت کرد برآنکه اعتماد تمام بر دروغگو بودن خصم خود داشت که خواست خصم او با اَعِزّه و اَحِبّه اش هلاک شوند و مستاءصل گردند اگر مباهله واقع شود و مخصوص گردانید براى مباهله پسران و زنان را، زیرا که ایشان عزیزترین اهلند و به دِل بیش از دیگران مى چسبند و بسا باشد که آدمى خود را در معرض هلاکت درآورد براى آنکه آسیبى به ایشان نرسد و به این سبب در جنگها زنان و فرزندان را با خود مى برده اند که نگریزند. و به این سبب حق تعالى در آیه، ایشان را بر (اَنفس) مُقَدَّم داشت تا اعلام نماید که ایشان بر جان مُقَدَّمند پس بعد از این گفته است که این دلیلى است که از این قویتر دلیلى نمى باشد بر فضل اصحاب عبا. (تفسیر کشّاف 1/370) انتهى.
سفر حجة الوداع پیامبر صلى اللّه علیه و آله و سلّم
در سال دهم هجرى سفر حجة الوداع واقع شد. شیخ کُلینى روایت کرده است که حضرت رسول صلى اللّه علیه و آله و سلّم بعد از هجرت ده سال در مدینه ماند و حجّ به جا نیاورد تا آنکه در سال دهم، خداوند عالمیان این آیه فرستاد که
(وَ اَذِّنْ فِی النّاسِ بِالْحَجِّ یَاْتُوکَ رِجالاً وَعَلى کُلِّ ضامِرٍ یَاْتینَ مِنْ کُلِّ فَجٍّ عَمیق لِیَشْهَدوا مَنافِعَ لَهُمْ). (سوره حجّ 22، آیه 27)
پس امر کرد رسول خدا صلى اللّه علیه و آله و سلّم مُؤَذِّنّان را که اعلام نمایند مردم را به آوازهاى بلند به آنکه حضرت رسول صلى اللّه علیه و آله و سلّم در این سال به حجّ مى رود، پس مطلع شدند بر حج رفتن آن حضرت هرکه در مدینه حاضر بود و در اطراف مدینه و اعراب بادیه. و حضرت نامه ها نوشت به سوى هرکه داخل شده بود در اسلام که رسول خدا صلى اللّه علیه و آله و سلم اراده حجّ دارد پس هرکه توانائى حجّ رفتن دارد حاضر شود، پس همه حاضر شدند براى حجّ با آن حضرت و در همه حال تابع آن حضرت بودند و نظر مى کردند که آنچه آن حضرت به جاى مى آورد، به جاى آورند و آنچه مى فرماید اطاعت نمایند و چهار روز از ماه ذى قعده مانده بود که حضرت بیرون رفت، پس چون به ذى الحلَیفه رسید اوّل زوال شمس بود پس مردم را امر فرمود که موى زیر بغل و موى زهار را ازاله کنند و غسل نمایند و جامه هاى دوخته را بکنند و لنگى و ردائى بپوشند. پس غسل احرام به جا آورد و داخل مسجد شَجَره شد و نماز ظهر را در آن مسجد ادا نمود پس عزم نمود بر حجّ تنها که عمره در آن داخل نباشد، زیرا که حجّ تمتّع هنوز نازل نشده بود و احرام بست و از مسجد بیرون آمد و چون به بَیْدآء رسید نزد میل اوّل مردم صف کشیدند از دو طرف راه پس حضرت تلبیه حجّ به تنهائى فرمود و گفت
لَبَّیکَ اللّهُمَّ لَبَّیْکَ لا شَریکَ لَکَ لبیک اِنَّ الْحَمْدَ والنِّعْمَةَ لَکَ وَالْمُلکَ لَکَ لا شَریکَ لَکَ و حضرت در تلبیه خود ذاالمعارج بسیار مى گفت و تلبیه را تکرار مى نمود در هر وقت که سواره اى مى دید یا بر تلّى بالا مى رفت یا از وادئى فرو مى شد و در آخر شب و بعد از نمازها، و هَدْى (شتر و گوسفند قربانى قمى رحمه اللّه) با خود راند شصت و شش یا شصت و چهار شتر و به روایت دیگر صد شتر بود. و روز چهارم ذى الحجه داخل مکه شد و چون به در مسجدالحرام رسید از دَرِ بنى شیبه داخل شد و بر دَرِ مسجد ایستاد و حمد و ثناى الهى به جاى آورد و بر پدرش ابراهیم علیه السلام صلوات فرستاد پس به نزدیک حَجَرالاَسْوَد آمد و دست بر حجر مالید و آن را بوسیده و هفت شوط بر دور خانه کعبه طواف کرد و در پشت مقام ابراهیم دو رکعت نماز طواف به جا آورد و چون فارغ شد به نزد چاه زمزم رفت و از آب زمزم بیاشامید و گفت
اَللّهُمَ اِنّی اَسْئَلُکَ عِلْما نافِعا وَرِزْقا واسِعا وَشِفآءً مِنْ کُلِّ دآءٍ وَسُقْمٍ.
و این دعا را رو به کعبه خواند پس به نزدیک حجر آمد و دست بر حجر مالید و حجر را بوسید و متوجه صفا شد و این آیه را تلاوت فرمود
(اِنَّ الصَّفا وَالْمَرْوَةَ مِنْ شَعائِرِ اللّهِ فَمنْ حَجَّ الْبَیْتَ اَوِ اعْتَمَر فَلا جُناحَ عَلَیْهِ اَنْیطَّوَّفَ بِهِما). (سوره بقره 2، آیه 158)
، یعنى به درستى که کوه صفا و کوه مروه از علامتهاى مناسک الهى است، پس کسى که حجّ کند خانه را یا عمره کند، پس باکى نیست بر او که آنکه طواف کند به صفا و مروه. پس بر کوه صفا بالا رفت و رو به جانب رُکن یَمانى کرد و حمد و ثناى حق تعالى به جاى آورد و دعا کرد به قدر آنکه کسى سوره بقره را به تاءنّى بخواند، پس سراشیب شد از صفا و متوجّه کوه مروه گردید و بر مروه بالا رفت و به قدر آنچه توقّف نموده بود در صفا، در مروه نیز توقف نمود، پس باز از کوه به زیر آمد و به جانب صفا متوجه شد باز بر کوه صفا توقّف نمود و دعا خواند و متوجّه مروه گردید تا آنکه هفت شوط به جا آورد، پس چون از (سَعْى) فارغ شد و هنوز بر کوه مروه ایستاده بود رو به جانب مردم گردانید و حمد و ثناى الهى به جاى آورد، پس اشاره به پشت سر خود نمود و گفت این جبرئیل است و امر مى کند مرا که امر نمایم کسى را که (هَدْى) با خود نیاورده است به آنک مُحِلّ گردد و حجّ خود را به عمره منقلب گرداند و اگر من مى دانستم که چنین خواهد شد هَدْى با خود نمى آوردم و چنان مى کردم که شما مى کنید ولکن هَدْى با خود رانده ام، پس مردى از صحابه گفت چگونه مى شود ما به حج بیرون آئیم و از سر و موهاى ما آب غسل جنابت چکد؟ پس حضرت رسول صلى اللّه علیه و آله و سلم او را فرمود که تو هرگز ایمان به حجّ تمتّع نخواهى آورد. (مجمع البیان 2/289، ذیل آیه 196 سوره بقره. ارشاد شیخ مفید 1/174، إ علام الورى طبرسى 1/261) پس سُراقَة بْن مالِکِ بن جعشم کنانى برخاست و گفت یا رسول اللّه ! احکام دین خود را دانستیم چنانچه گویا امروز مخلوق شده ایم پس بفرما که آنچه ما را امر فرمودى در باب حجّ مخصوص این سال است یا همیشه ما را باید حجّ تمتّع کرد؟ حضرت فرمود که مخصوص این سال نیست بلکه اَبدُالاباد این حکم جارى است. پس حضرت انگشتان دستهاى خود را در یکدیگر داخل گردانید و فرمود که داخل شد عمره در حجّ تا روز قیامت. پس در این وقت حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام که از جانب یمن به فرموده حضرت رسول صلى اللّه علیه و آله و سلّم متوجه حجّ گردیده بود داخل مکه شد و چون به خانه حضرت فاطمه علیهاالسلام داخل شد دید که حضرت فاطمه مُحِلّ گردیده و بوى خوش از او شنید و جامه هاى ملوّن در بر او دید، پس گفت که این چیست اى فاطمه؟ و پیش از وقت مُحِلّ شدن چرا مُحِلّ شده اى؟ حضرت فاطمه علیهاالسّلام گفت که رسول خدا صلى اللّه علیه و آله و سلّم مرا چنین امر کرد، پس حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام بیرون آمد و به خدمت حضرت رسول صلى اللّه علیه و آله و سلّم شتافت که حقیقت حال را معلوم نماید چون به خدمت حضرت رسید گفت یا رسول اللّه ! من فاطمه علیهاالسّلام را دیدم که مُحلّ گردیده و جامه هاى رنگین پوشیده است ! حضرت فرمود که من امر کردم مردم را که چنین کنند، پس تو یا على به چه چیز احرام بسته اى؟ گفت یا رسول اللّه، چنین احرام بستم که (احرام مى بندم مانند احرام رسول خدا صلى اللّه علیه و آله و سلّم)، حضرت فرمود بر احرام خود باقى باش مثل من و تو شریک منى در هَدْى من. (صحیح مسلم 2/724، باب حجة النبى صلى اللّه علیه و آله، حدیث 1218. الکافى 4/245 246 باب حج النبى صلى اللّه علیه و آله حدیث دوم)
حضرت صادق علیه السلام فرمود که حضرت رسول صلى اللّه علیه و آله و سلّم در آن ایّام که در مکّه بود با اصحاب خود در اَبْطَح نزول فرموده بود و به خانه ها فرود نیامده بود پس چون روز هشتم ذى الحجّه شد نزد زوال شمس امر فرمود مردم را که غسل احرام به جا آورند و احرام به حجّ ببندند و این است معنى آنچه حق تعالى فرموده است که (فَاتَّبِعُوا مِلَّةَ اِبْراهیمَ). (سوره آل عمران 3، آیه 95) که مراد از این متابعت، متابعت در حجّ تمتع است، پس حضرت رسول صلى اللّه علیه و آله و سلّم بیرون رفت با اصحاب خود تلبیه گویان به حجّ تا آنکه به منى رسیدند، پس نماز ظهر و عصر و شام و خفتن و صبح را در منى به جا آوردند و بامداد روز نهم بار کرد با اصحاب خود و متوجه عرفات گردید. (الکافى 4/246، باب حج النبى صلى اللّه علیه و آله، حدیث دوم)
و از جمله بدعتهاى قریش آن بود که ایشان از مشعر الحرام تجاوز نمى کردند و مى گفتند ما اهل حرمیم و از حَرَم بیرون نمى رویم و سایر مردم به عرفات مى رفتند و چون مردم از عرفات بار مى کردند و به معشر مى آمدند ایشان با مردم از مشعر به منى مى آمدند و قریش امید آن داشتند که حضرت در این باب با ایشان موافقت نماید پس حق تعالى این آیه را فرستاد (ثُمَّ اَفیضُوا مِنْ حَیْثُ اَفاضَ النّاسُ)، (سوره بقره 2، آیه 199) یعنى پس بار کنید از آنجا که با رکردند مردم حضرت فرمود مراد از مردم در این آیه حضرت ابراهیم و اسماعیل و اسحاق علیهماالسّلام هستند و پیغمبرانى که بعد از ایشان بودند که همه از عرفات افاضه مى نمودند، پس چون قریش دیدند که قبه حضرت رسول صلى اللّه علیه و آله و سلم از مشعر الحرام گذشت به سوى عرفات در دلهاى ایشان خدشه به هم رسید، زیرا که امید داشتند که حضرت از مکان ایشان افاضه نماید و به عرفات نرود، پس حضرت رفت تا به (نَمِرَه) فرود آمد در برابر درختان اَراک پس خیمه خود را در آنجا برپا کرد و مردم خیمه هاى خود را بر دور خیمه آن حضرت زدند. و چون زوال شمس شد حضرت غسل کرد و با قریش و سایر مردم داخل عرفات گردید و در آن وقت تلبیه را قطع نمود و آمد تا به موضعى که مسجد آن حضرت مى گویند. در آنجا ایستاد و مردم بر دور آن حضرت ایستادند. پس خطبه اى اداء نمود و ایشان را امر و نهى فرمود، پس با مردم نماز ظهر و عصر را به جا آورد به یک اذان و دو اقامه، پس رفت به سوى محلّ وقوف و در آنجا ایستاد و مردم مبادرت مى کردند به سوى شتر آن حضرت و نزدیک شتر مى ایستادند پس حضرت شتر را حرکت داد ایشان نیز حرکت کردند و بر دور ناقه جمع شدند. پس حضرت فرمود که اى گروه مردم موقف همین زیر پاى ناقه من نیست و به دست مبارک خود اشاره فرمود به تمام موقف عرفات و فرمود که همه اینها موقف است، پس مردم پراکنده شدند و در مشعرالحرام نیز چنین کردند، پس مردم در عرفات ماندند تا قرص آفتاب فرو رفت پس حضرت بار کرد و مردم بار کردند و امر نمود ایشان را به تاءنّى.
حضرت صادق علیه السّلام فرمود که مشرکان از عرفات پیش از غروب آفتاب بار مى کردند، پس رسول خدا صلى اللّه علیه و آله و سلّم مخالفت ایشان نمود و بعد از غروب آفتاب روانه شد و فرمود که اى گروه مردم حجّ به تاختن اسبان نمى باشد و به دوانیدن شتران نمى باشد ولیکن از خدا بترسید و سیر نمائید سیر کردن نیکو، ضعیفى را پامال نکنید و مسلمانى را در زیر پاى اسبان مگیرید و آن حضرت سر ناقه را آن قدر مى کشید براى آنکه تند نرود تا آنکه سر ناقه به پیش جهاز مى رسید و مى فرمود که اى گروه مردم بر شما باد به تاءنى تا آنکه داخل مشعرالحرام شد، پس در آنجا نماز شام و خفتن را به یک اذان و دو اقامه ادا نمود و شب در آنجا به سر آورد تا نماز صبح را در آنجا نیز اداء نمود و ضعیفان بنى هاشم را در شب به منى فرستاد و به روایت دیگر زنان را در شب فرستاد و اُسامة بن زید را همراه ایشان کرد و امر کرد ایشان را که جَمَره عَقَبه را نزنند تا آفتاب طالع گردد، پس چون آفتاب طالع شد از مشعر الحرام روانه شد و در منى نزول فرمود و جمره عقبه را به هفت سنگ زد و شتران هَدْى که آن حضرت آورده بود شصت و چهار بود یا شصت و شش و آنچه حضرت امیر علیه السّلام آورده بودسى و چهار بود یا سى وشش که مجموع شتران آن دو بزرگوار صد شتر بود و به روایت دیگر حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام شترى نیاورده بود و مجموع صد شتر را حضرت رسول صلى اللّه علیه و آله و سلّم و حضرت امیرالمؤمنین علیه السّلام را شریک گردانید در هدْى خود و سى و هفت شتر را به آن حضرت داد. پس حضرت رسول صلى اللّه علیه و آله و سلّم شصت و شش شتر را نحر فرمود و حضرت امیرالمؤمنین علیه السّلام سى و چهار شتر نحر نمود، پس حضرت امر نمود که از هر شترى از آن صد شتر پاره گوشتى جدا کردند و همه را در دیگى از سنگ ریختند و پختند و حضرت رسول صلى اللّه علیه و آله و سلّم و حضرت امیرالمؤمنین علیه السّلام از مراق آن تناول نمودند تا آنکه از همه آن شتران خورده باشند و ندادند به قصّابان پوست آن شتران را و نه جلهاى آنها را و نه قلاده هاى آنها را بلکه همه را تصدّق کردند. پس حضرت سر تراشید و در همان روز متوجّه طواف خانه گردید و طواف و سعى را به جا آورد و باز به منى معاودت فرمود و در منى توقّف نمود تا روز سیزدهم که آخر ایّام تشریق است و در آن روز رَمى هر سه جمره نمود و بار دگر متوجه مکه گردید. (الکافى 4/245 248، باب حجّ النبى صلى اللّه علیه و آله، حدیث 2 4)
شیخ مفید و طبرسى روایت کرده اند (ارشاد شیخ مفید 1/174، إ علام الورى طبرسى 1/261) که چون حضرت رسول صلى اللّه علیه و آله و سلم از اعمال حجّ فارغ شد متوجّه مدینه شد و حضرت امیرالمؤمنین علیه السّلام و سایر مسلمانان در خدمت آن حضرت بودند و چون به غَدیر خُم رسید و آن موضع در آن وقت محلّ نزول قوافِل نبود، زیرا که آبى و چراگاهى در آن نبود، حضرت در آن موضع نزول فرمود و مسلمانان نیز فرود آمدند و سبب نزول آن حضرت در چنان موضع آن بود که از حق تعالى تاءکید شدید شد بر آن حضرت که امیرالمؤمنین علیه السّلام را نصب کند به خلافت بعد از خود و از پیش نیز در این باب وحى بر آن حضرت نازل شده بود لکن مشتمل بر توقیت و تاءکید نبود و به این سبب حضرت تاءخیر نمود که مبادا در میان اُمّت اختلافى حادث شود و بعضى از ایشان از دین برگردند و خداوند عالمیان مى دانست که اگر از غدیر خم درگذرند متفرّق خواهند شد بسیارى از مردم به سوى شهرهاى خود، پس حق تعالى خواست که در این موضع ایشان جمع شوند که همه ایشان نصّ بر حضرت امیرالمؤمنین علیه السّلام را بشنوند و حجّت بر ایشان در این باب تمام شود و کسى از مسلمانان را عُذرى نماند، پس حق تعالى این آیه را فرستاد
(یا اَیُّهَا الرُّسُولُ بَلِّغْ ما اُنْزِلَ اِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ. . ). (سوره مائده 5، آیه 67. )
یعنى اى پیغمبر برسان به مردم آنچه فرستاده شده است به سوى تو از جانب پروردگار تو در باب نص بر امامت على بن ابى طالب علیه السّلام و خلیفه گردانیدن او را در میان امّت پس فرمود
(وَاِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَاللّهُ یَعْصِمُکَ مِنَ الناسِ. . ). (سوره مائده 5، آیه 67)
اگر نکنى پس نرسانده خواهى بود رسالت خدا را و خدا ترا نگاه مى دارد از شرّ مردم.
پس تاءکید فرمود در تبلیغ این رسالت و تخویف نمود آن حضرت را از تاءخیر نمودن در آن امر و ضامن شد براى آن حضرت که او را از شر مردم نگاه دارد.
پس به این سبب حضرت در چنان موضعى که محل فرود آمدن نبود فرود آمد و مسلمانان همه برگرد آن حضرت فرود آمدند و روز بسیار گرمى بود پس امر فرمود درختان خارى را که در آنجا بود زیر آنها را از خس و خاشاک پاک کردند و فرمود پلانهاى شتران را جمع کردند و بعضى را بر بالاى بعضى گذاشتند، پس منادى خود را فرمود که ندا در دهد در میان مردم که همه به نزد آن حضرت جمع شوند، پس همگى جمع شدند و اکثر ایشان از شدت گرما رداهاى خود را بر پاهاى خود پیچیده بودند و چون مردم اجتماع کردند حضرت بر بالاى آن پالانها که به منزله منبر بود برآمد و حضرت امیر علیه السّلام را بر بالاى منبر طلبید و در جانب راست خود بازداشت پس خطبه خواند مشتمل بر حمد و ثناى الهى و به موعظه هاى بلیغه و کلمات فصیحه ایشان را موعظه فرمود و خبر موت خود را داد و فرمود مرا به درگاه حق تعالى خوانده اند و نزدیک شده است که اِجابَت دعوت الهى کنم و وقت آن شده است که از میان شما پنهان شوم و دارفانى را وداع کنم و به سوى درجات عالیه آخرت رحلت نمایم و به درستى که در میان شما مى گذارم چیزى را که تا متمسّک به آن باشید هرگز گمراه نگردید بعد از من که آن کتاب خدا است و عترت من که اهل بیت من اند، به درستى که این دو تا از هم جدا نمى شوند تا هر دو نزد حوض کوثر بر من وارد شوند، پس به آواز بلند در میان ایشان ندا کرد که آیا نیستم من سزاوارتر به شما از جانهاى شما؟ گفتند چنین است، پس بازوهاى امیرالمؤمنین علیه السّلام را گرفت و بلند کرد آن حضرت را به حدى که سفیدى هاى زیر بغلهاى ایشان نمودار شد و گفت هر که من مولى و اَوْلى به نفس اویم، پس على مولى و اَوْلى به نفس او است، خداوندا! دوستى کن با هر که با على دوستى کند و دشمنى کن با هر که با على دشمنى کند و یارى کن هر که على را یارى کند و واگذار هرکه على را واگذارد. پس حضرت از منبر فرود آمد و آن وقت نزدیک زوال بود در شدّت گرما پس دو رکعت نماز کرد پس زوال شمس شد و مؤذن آن حضرت اذان گفت و نماز ظهر را با ایشان به جا آورد. پس به خیمه خود مراجعت فرمود و امر فرمود که خیمه اى از براى حضرت امیرالمؤمنین علیه السّلام در برابر خیمه آن حضرت برپا کردند و حضرت امیرالمؤمنین علیه السّلام در آن خیمه نشست، پس حضرت رسول صلى اللّه علیه و آله و سلّم فرمود مسلمانان را که فوج فوج به خدمت آن حضرت بروند و آن جناب را تهنیت و مبارک باد امامت بگویند و سلام کنند بر آن جناب به امارت و پادشاهى مؤمنان و بگویند اَلسَلام عَلَیک یاامیرالمؤمنین ! پس مردمان چنین کردند، آنگاه امر فرمود زنان خود و زنان مسلمانان را که همراه بودند بروند و تهنیت و مبارک باد بگویند و سلام کنند به آن جناب به عمارت مؤمنان پس همگى به جا آورند و از کسانى که در این باب اهتمام زیاده از دیگران کرد ابن الخطّاب بود که زیاده از دیگران اظهار شادى و بشاشت نمود به امامت و خلافت آن جناب و گفت
بَخِّ بَخِّ لَکَ یا عَلىُّ اَصْبَحْتَ مَوْلاىَ و مَوْلى کُلِّ مُؤمِنٍ وَ مُؤْمِنَةٍ! (ر. ک حدیقة الشیعه 1/15، فضائل الخمسه من الصحاح الستة 1/432)
یعنى به به از براى تو یا على، گوارا باد تو را، گردیدى آقاى من و آقاى هر مرد مؤمن و زن مؤمنه اى ! پس حسان بن ثابت به خدمت حضرت رسول صلى اللّه علیه و آله و سلّم آمد و رخصت طلبید از آن جناب که در مدح امیرالمؤمنین علیه السلام در ذکر قصه غدیر و نصب آن جناب به امامت و خلافت ودعاهایى که حضرت رسول صلى اللّه علیه و آله و سلّم در حق او فرموده قصیده اى انشاء نماید چون از آن جناب مرخص شد بر بلندى برآمد و این اشعار را به آواز بلند بر مردم خواند
شعر
یُنادیهُمُیَومَ الْغَدیرِنَبیُّهُم بِخُّمٍ وَاَسمِعْبِالنَّبِى مُن ادِیا
وق الَ فَمَنْ مَوْلیکُمْو وَلِیُّکُمْ فَقالُوا ولَم یُبْدوا هُن اکَ التّعادِیا
اِلهُکَ مَوْلی ناوَاَنْتَ وَلیُّن ا وَلَنْ تَجِدَنْ مِنّالَکَالْیَوْمَ عاصِیاً
فَقالَ لَهُقُمْ یاعَلىُّوَاِنَّنی رَضیتُکَ مِنْبَعْدی اِماماًوَهادیاً
فَخَصَّ بِهادونَ الْبَریَّةِ کُلِهّا عَلیَّاًوَسَمّاهُ الْوزیر الْمُواخیا
فَمَنْ کُنْتُ مَوْلاهُ فَهذاوَلیُّهُ فَکُونُوالَهُ اَتْب اعَ صدْقٍ مُوالِیاً
هُن اکَ دَعَااللّهُمَ وَالِ وَلیهُ وَکُنْ لِلَّذی ع ادى عَلِیّاًمُعاِدیاً
(دفاع از تشیع شیخ مفید رحمه اللّه ص 530، اسرار آل محمد صلى اللّه علیه و آله ص 512، مناقب خوارزمى ص 136)
واین اشعار را خاصّه و عامه به تواتر روایت کرده اند.
روایت است که چون حسّان این اشعاررا بگفت حضرت پیغمبر صلى اللّه علیه و آله و سلّم فرمود لا تَز الُ ی ا حَسّ انُ مُؤَیَّداً بِرُوحِ الْقُدُس م ا نَصَرْتَنا بِلِسانِکَ. یعنى پیوسته اى حسان مؤیِّدى به روح القدس مادام که یارى نمایى مارا به زبان خود و این اشعارى بود از آن جناب بر آن که حسّان بر ولایت امیرالمؤمنین علیه السّلام ثابت نخواهد ماند چنانکه بعد از وفات آن حضرت ظاهر شد.
و کمیت شاعر نیز قصیده اى در قصّه غدیر گفته که این سه شعر از آن است
شعر
وَیَومَ الدَّوْحِ دَوْحِ غَدیرِخُمٍّ اَبانَ لَهُ الْوِلایَةَلَوْ اُطیعا
وَل کِنَّالرِّجالَ تَب ایَعوُها فَلَمْ اَرَمِثْلَها خَطَراًمَنیعاً
وَلَم اَرَ مِثْلَ ذاکَ الیَومِ یوماً وَلَمْ اَرَمِثْلَهُ حَقَّاًاُضیعا
و این احقر کتابى نوشتم در حدیث غدیر موسوم به (فیض القدیر فیما یتعلّق بحدیث الغدیر) مقام را گنجایش نبود واگر نه ملخّصى از آن در اینجا ایراد مى کردم.
و چون در اوائل سال یازدهم هجرى بعد از سفر حجة الوداع وفات حضرت رسول صلى اللّه علیه و آله و سلّم واقع شده، اینک ما شروع مى کنیم به ذکر وفات آن حضرت.
|
اجداد و نسب حضرت محمد صلى اللّه علیه و آله و سلّم
از کتاب منتهی الامال اثر مرحوم حاج شیخ عباس قمی
اجداد حضرت محمد صلوات الله علیه
شرح حال اجداد پیامبر از عَدْنان تا کلاب
اجداد حضرت محمد صلوات الله علیه
هوَ اَبوالقاسمِ مُحَمَّد صَلَّى اللّه عَلَیْهِ وَ آلِهِ ابن عبداللّه بن عبدالمطّلب بن هاشم بن عبدمَناف بن قُصَىّ بن کِلاب بن مُرَّة بن کَعْب بن لُؤىّ بن غالب بن فِهْر بن مالِک بن النَّضْر بن کِنانَة بن خُزَیْمَة بن مُدْرِکَة بن اَلْیَاْس بن مُضَربن نزار بن مَعَد بن عَدْنان.
روایت شده از حضرت پیغمبر صلى اللّه علیه و آله و سلّم که فرمود (اِذ ا بَلَغَ نَسَبى اِلى عَدنان فَاَمْسِکُوا). (بحارالانوار 15/105) لهذا ما بالاتر از عَدْنان را ذکر نکردیم.
و قبل از شروع به ذکر احوال این جماعت نقل کنیم کلام علامه مجلسى را، فرموده بدان که اجماع علماى امامیه منعقد گردیده است بر آنکه پدر و مادر حضرت رسول صلى اللّه علیه و آله و سلّم و جمیع اجداد و جدّات آن حضرت تا آدم علیه السّلام همه مسلمان بوده اند و نور آن حضرت در صُلب و رَحِم مشرکى قرار نگرفته است، و شبهه در نسب آن حضرت و آباء و امّهات آن حضرت نبوده است و احادیث متواتره از طُرُق خاصّه و عامّه بر این مضامین دلالت دارد.
بلکه از احادیث متواتره ظاهر مى شود که اجداد آن حضرت همه انبیا و اوصیا و حاملان دین خدا بوده اند و فرزندان اسماعیل که اجداد آن حضرت اند اوصیاى حضرت ابراهیم علیه السّلام بوده اند و همیشه پادشاهى مکّه و حجابت خانه کعبه و تعمیرات با ایشان بوده است و مرجع عامه خلق بوده اند و ملّت ابراهیم علیه السّلام در میان ایشان بوده است و ایشان حافظان آن شریعت بوده اند و به یکدیگر وصیّت مى کردند و آثار انبیا را به یکدیگر مى سپردند تا به عبدالمطلب رسید، و عبدالمطلب، ابوطالب را وصى خود گردانید و ابوطالب کتب و آثار انبیا علیهم السّلام و وَدایع ایشان را بعد از بعثت تسلیم حضرت رسالت پناه صلى اللّه علیه و آله و سلّم نمود. انتهى. (بحارالانوار 15/117) اینک شروع کنیم به ذکر حال آن بزرگواران.
شرح حال اجداد پیامبر از عَدْنان تا کلاب
شرح حال عَدْنان
همانا (عَدْنان) پسر (اُدد) است و نام مادرش (بَلْهاء) است، در ایّام کودکى آثار رشد و شهامت از جبین مبارکش مطالعه مى شد و کاهنین عهد و منجّمین ایّام مى گفتند که از نسل وى شخصى پدید آید که جنّ و انس مطیع او شوند و از این روى جنابش را دشمنان فراوان بود چنانکه وقتى در بیابان شام هشتاد سوار دلیر او را تنها یافتند به قصد وى شتافتند عَدْنان یک تنه با ایشان جنگ کرد چندان که اسبش کشته شد پس پیاده با آن جماعت به طعن و ضرب مشغول بود تا خود را به دامان کوهى کشید و دشمنان از دنبال وى همى حمله مى بردند و اسب مى تاختند ناگاه دستى از کوه به درشده گریبان عدنان را بگرفت و برتیغ کوه کشید و بانگى مهیب از قلّه کوه به زیر آمد که دشمنان عدنان از بیم جان بدادند. و این نیز از معجزات پیغمبر آخر الزّمان صلى اللّه علیه و آله و سلّم بود.
بالجمله، چون عَدنان به حدّ رشد و تمیز رسید مهتر عرب و سیّد سلسله و قبله قبیله آمد چنانکه ساکنین بطحا و سُکّان یثرب و قبایل برّ حکم او را مطیع و منقاد بودند و چون (بُخْتُ نَصَّر) از فتح بیت المقدّس بپرداخت تسخیر بلاد و اقوام عرب را تصمیم داد و با عدنان جنگ کرد و بسیارى از انصار او بکشت و عاقبت بر عدنان غلبه کرد و چندان از مردم عرب بکشت که دیگر مجال اقامت براى عدنان و مردان او نماند. لاجرم هر تن به طرفى گریخت و عدنان با فرزندان خود به سوى یمن شد و آن مَاءْمَن را وطن فرمود و در آنجا بود تا وفات کرد.
شرح حال مَعَدّ
و او را ده پسر بود که از جمله مَعَدّ و عَکّ و عَدْن و اَدّ و غنى بودند، و آن نور روشن که از جبین عدْنان درخشان بود از طلعت فرزندش مَعَدّ طالع بود و این نور همایون بر وجود پیغمبر آخر الزّمان دلیلى واضح بود که از صلْبى به صلْبى منتقل مى شد، و چون آن نور پاک به مَعَدّ انتقال یافت و (بُخْتُ نَصَّر) نیز از جهان شده بود و مردم از شرّ او ایمنى یافته بودند کس به طلب مَعَدّ فرستادند و جنابش را در میان قبایل عَرَب آوردند و مَعَدّ سالار سلسله گشت.
شرح حال نِزار
و از وى چهار پسر پدید آمد و نور جمالش به پسرش (نِزار) (به کسر نون. محدّث قمى رحمه اللّه) منتقل شد، مادر نزار مُعانَة بنت حَوشَمْ از قبیله جُرْهُم است. آنگاه که نزار به دنیا آمد پدرش نگاه کرد به نور نبوّت که در میان دیدگانش مى درخشید سخت شادان شد و شتران قربانى کرد و مردم را اطعام نمود و فرمود (اِنَّ هذا کُلُّهُ نَزْرٌ فى حَقِّ هذَا المَوْلوُدِ)،
هنوز اینها اندک است در حق این مولود. گویند هزار شتر بود که قربانى کرد و چون (نزار) به معنى (اندک) است آن طفل به نزار نامیده شد و چون به حدّ رشد رسید و پدرش وفات کرد نِزار در عرب مهتر و سیّد قبیله گشت و چهار پسر از وى پدیدار گشت و چون اجل محتوم او نزدیک شد از میان بادیه با فرزندان به مکّه معظّمه آمد و در مکّه وفات کرد و نام پسران او چنین است اوّل ربیعه، دوم اءنمار، سوّم مُضَر، چهارم ایاد. و از براى ایشان قصّه لطیفه اى است معروف (هر که طالب است رجوع کند به اذکیاء ابن جوزى یا به حیاة الحیوان در افعى یا به مجلّد اوّل ناسخ التواریخ محدّث قمى رَحَمَهُ اللّهُ) در مقام تقسیم اموال پدر و رجوع ایشان به حکم افعى جُرْهُمى که در علم کهانت مهارتى تمام داشت و در نجران مرجع اعاظم و اشراف بود و از (اءنْمار) دو قبیله پدید آمد خَشْعَمْ و بَجیلَه و این دو طایفه به یمن شدند و به ایاد منسوب است قُسّ بن ساعده ایادى که از حکما و فصحاى عرب است و از ربیعه و مضر نیز قبایل بسیار پدیدار شد چنانکه یک نیمه عرب بدیشان نسب مى برند و بدین جهت در کثرت ضرب المثل گشتند.
شرح حال مُضَر
در فضیلت ربیعه و مُضَر بس است خبر نبوى صلى اللّه علیه و آله و سلّم (لا تَسُبُّوا مضرَ وَ رَبیعةَ فإ نهما مسلِم انِ) (مُضَر و ربیعه را دشنام ندهید، زیرا که آن دو مسلمان بوده اند. ر. ک ترجمه تاریخ یعقوبى 1/285، کنز العمّال حدیث 34119) (مضر) (مُضَر به ضم میم و فتح ضاد معجمه است) معدول از ماضر است و آن شیر است پیش از آنکه ماست شود و اسم مُضَر، عَمْرو است و مادرش سوْدَه بنت عکّ است و نور نبوّت از (نزار) به او منتقل شده بود و بعد از پدر سیّد سلسله بود و اقوام عرب او را مطیع و منقاد بودند و همواره در ترویج دین حضرت ابراهیم خلیل علیه السّلام روز مى گذاشت و مردم را به راه راست مى داشت. گویند از تمامى مردم صورتش نیکوتر بود و او اوّل کسى است که آواز حُدَى را براى شتران خواند (اءنساب الاشراف 1/37، تحقیق دکتر زکّار و دکتر زرکلى) و از وى دو پسر به وجود آمد یکى عَیْلان (عَیْلان به فتح عین مهمله و سکون یاء) که قبایل بسیار از او پدید آمد.
شرح حال الیاس
دیگر الیاس که نور پیغمبرى بدو منتقل شده بود لاجرم بعد از پدر در میان قبایل بزرگى یافت چنانکه او را سید العشیره لقب دادند و امور قبایل و مهمات ایشان به صلاح و صواب دیداو فیصل مى یافت و تا آن روز که نور محمّدى صلى اللّه علیه و آله و سلم از پشت او انتقال نیافته بود گاهى از صُلب خویش زمزمه تسبیح شنیدى و پیوسته عرب او را معظّم و بزرگ شمردندى مانند لقمان و اَشباه او. مادرش رباب نام دارد و زوجه اش لیلى بنت حلْوان قضاعیه یمَنِیَّه است که او را (خندِف) گویند و او را سه پسر بود 1 عمْرو 2 عامر 3 عُمیرا.
شرح حال مُدْرِکِه
گویند، چون پسران وى به حدّ بلوغ و رشد رسیدند روزى عمرو وعامر با مادر خود لیلى به صحرا رفتند ناگاه خرگوشى از سر راه بجنبید و به یک سو گریخت و شتران از خرگوش برمیدند عمرو و عامر از دنبال خرگوش تاختن کردند، عمرو نخست او را بیافت و عامر رسید و آن را صید کرده کباب کرد. لیلى را از این حال سروررى و عُجْبى روى آورد پس به تعجیل به نزدیک الیاس آمد و چون رفتارى به تَبَخْتُر داشت الیاس به او گفت اَیْنَ تُخَندِفین (خِنْدِفِه آن را گویند که رفتارش به جلالت و تبختر باشد) لیلى گفت همیشه بر اثر شما به کبر و ناز قدم زنم و از این روى الیاس او را خندِف نامید و آن قبایل که با الیاس نسب مى برند بنى خِنْدِف (به کسر خاء و دال مهمله مکسوره بر وزن زِبْرج واز این جهت یزیدلعین هنگامى که سر مبارک حسین علیه السّلام را نزد او نهاده بودند و اشعارى مى خواند خود را به خندِف نسبت داد و گفت لَسْتُ من خِندف اِنْ لَمْ انتَقم الخ و حضرت زینب عَلیها السلام در مقام جواب او در خطبه فرمود وَ کَیْفَ یُرْتَجى مَنْ لَفَظَ فُوهُ اکْبادُ الاْ زکیا الخ کنایه از آنکه چرا خودت را نسبت به خندف مى دهى بلکه یاد کن جدّه ات هند جگرخواره را و کارهاى او را. و لَنِعْمَ م ا قالَ الحکیم السنائى
داستان پسر هند مگر نشیندى که از او و سه کس او چه رسید
پدر او لب و دندان پیمبر بشکست مادر او جگر عم پیمبر بمکید
او بناحق، حق داماد پیمبر بستاند پسر او سر فرزند پیمبر ببرید
بر چنین قوم، تو لعنت نکنى شرمت باد لَعَنَ اللّهُ یزیدَ وَ عَلى آل یزید
محدّث قمى رحمه اللّه)
لقب یافتند و از این روى که عمرو آن خرگوش را یافته بود الیاس او را (مُدْرِکِه) لقب داد و چون عامر صید آن کرد و کباب ساخت (طابخه) نامیده شد.
و چون عمیرا در این واقعه سر در لحاف داشت و طریق خدمتى نپیمود به قَمَعَه ملقّب گشت و بِالْجمله، خِندِف الیاس را بسیار دوست مى داشت. گویند چون الیاس وفات کرد خِندِف حُزن شدیدى پیدا کرد و از سر قبر وى بر نخاست و سقفى بر او سایه نیفکند تا وفات یافت. (اءنساب الاشراف 1/39 40) بالجمله، نور نبوّت از الیاس به مدْرِکة (مُدْرِکه به ضم میم و کسر راء. محدث قمى رحمه اللّه) انتقال یافت و بعضى گفته اند که مُدرِکه را بدان سبب مدرکه گفتند که درک کرد هر شرافتى را که در پدرانش بوده و او را ابوالهذیل مى گفتند. زوجه اش (سَلْمى بنت اَسَد بن رَبیعة بن نزار) بود و از وى دو پسر آورد یکى خزیمه و دیگر هذَیل که پدر قبایل بسیار است.
شرح حال خُزَیْمَه
و نور نبوّت به خزَیمه (خُزَیمه به ضمّ خاء و فتح زاء معجمتین. محدّث قمى رحمه اللّه) منتقل شد و او بعد از پدر حکومت قبایل عرب داشت و او را سه پسر بود 1 کنانه 2 هون 3 اسد.
شرح حال کِنانَه
و کنانه (کِنانه به کسرکاف. محدّث قمى رحمه اللّه ) مادرش عوانه بنت سعد بن قیس بن عَیْلان بن مُضَر است و کنْیَتش ابونضر چون رئیس قبایل عرب گشت در خواب به او گفتند که (بَرّة بنت مرّ بن اَدّ بن طابخة بن الیاس) را بگیر که از بطن وى باید فرزندى یگانه به جهان آید. پس کنانه، برّه را تزویج نمود و از وى سه پسر آورد 1 نَضْر 2 ملک 3 مِلّکان ونیز هاله راکه از قبیله اءزْد بود به حباله نکاح در آورد و از وى پسرى آورد مسمى به (عبد مناة)
شرح حال نَضْر
و در جمله پسران نور نبوى از جبین نضر ساطع بود وجه تسمیه او به نضر (نَضْر به فتح نون و سکون ضاء معجمه. محدّث قمى رحمه اللّه ) نضارت وجه اوست واو را قریش نیز گویند و هر قبیله اى که نسبش به نضر پیوندد، او را قریش خوانند و در وجه نامیدن نضر به قریش به اختلاف سخن گفته اند و شاید از همه بهتر آن باشد که چون نضر مردى بزرگ و باحصافت بود و سیادت قوم داشت پراکندگان قبیله را فراهم کرد و بیشتر هر صباح بر سر خوان گسترده او مجتمع مى شدند از این روى (قریش) لقب یافت، چه (تقرّش) به معنى (تجمّع) است
شرح حال مالک
و نضر را دو پسر بود یکى مالک و دیگرى یَخْلُد و نور نبوّت در جبین مالک بود و مادرش عاتکه بنت عدوان بن عمرو بن قیس بن عیلان است.
شرح حال فِهْر
و مالک را پسرى بود فِهْر (فِهْر به کسر فاء و سکون هاء محدّث قمى رحمه اللّه ) نام داشت و مادرش جَنْدَلَه بِنْت حارث جُرْهُمیّه است و فِهْر رئیس مردم بود در مکه و او را جمع آورنده قریش گویند.
شرح حال غالب
و او (فهر) را چهار پسر بود از لیلى بنت سعد بن هذیل 1 غالب 2 محارب 3 حارث 4 اسد. از میان همه نور نبوّت به (غالب) منتقل شد.
شرح حال لُوَىّ
و (غالب) را دو پسر بود از سَلْمى بنت عمرو بن ربیعه خزاعیّه 1 لُوَىّ 2 تیم. و نور شریف نبوّت به (لُوَىّ) (لُوَىّ به ضم لام و فتح واو و تشدید یاء محدث قمى رحمه اللّه) منتقل شد و آن تصغیر (لا ى) است که به معنى نور است
شرح حال کَعْب
و او (لوی) را چهار پسر بود 1 کعب 2 عامر 3 سامه 4 عوف. و در میان همگى نور نبوت به (کعب) منتقل شد. مادرش ماریه دختر کعب قضاعیه بوده و کعب بن لُوَىّ از صنادید عرب بود و در قبیله قریش از همه کس برترى داشت و درگاهش ملجاء و پناه پناهندگان بود و مردم عرب را قانون چنان بود که هرگاه داهیه عظیم یا کارى معجب روى مى داد سال آن واقعه را تاریخ خویش مى نهادند. لا جرَم سال وفات او را که 5644 بعد از هبوط آدم بود تاریخ کردند تا عام الفیل.
شرح حال مُرَّه
و او (کعب) را سه پسر بود از محشیّة دختر شیبان 1 مرّه (مرّه به ضمّ میم و تشدید راء. محدث قمى رحمه اللّه ) 2 عدى 3 هصیص، و هصیص (به مهملات کزُبَیْر) از برادران دیگر بزرگتر بود و او را پسرى بود به نام عمرو و عمرو دو پسر داشت یکى (سهم) و دیگرى (جُمَح) (به ضمّ جیم و فتح میم محدث قمى رحمه اللّه) و به (سهم) منسوب است عَمْر و عاص و به (جمح) منسوب است عثمان بن مظعون و صفوان بن امیّه و ابومحذوره که مؤذّن پیغمبر صلى اللّه علیه و آله و سلّم بود، و به عدىّ بن کعب منسوب است عمر بن خطّاب و مُرّة بن کعب همان است که نور محمدى صلى اللّه علیه و آله و سلم از کعب به وى منتقل شده و او را سه پسر بود.
شرح حال کِلاب
کلاب مادرش هند دختر سرىّ بن ثعلبه است و دو پسر دیگر تَیْم (بفتح تاء و سکون یاء) و یقظه (به فتح یاء و قاف) و مادر این دو پسر بارقیه و به تَیْم منسوب است قبیله ابوبکر و طلحة، و یقظه را پسرى بود مخزوم نام که قبیله بنى مخزوم به وى منسوبند و از ایشان است امّ سلَمه و خالد بن الولید و ابوجهل.
و کلاب بن مرّه را دو پسر بود یکى زهره که منسوب است به آن آمنه مادر حضرت پیغمبر صلى اللّه علیه و آله و سلّم و ابن ابى وقاص و عبدالرّحمن بن عوف، دوم قصىّ (قُصَى به ضمّ قاف و فتح صاد مهمله و یاء مشدّده. محدث قمى رحمه اللّه ) و نامش زید است و او را قُصىّ گفتند بدان جهت که مادرش فاطمه بنت سعد بعد از وفات کلاب به ربیعة بن حرم قضاعى شوهر کرد، زهره راکه فرزند بزرگترش بود در مکه بگذاشت و قصىّ را که خردسال بود با خود برداشت به اتفاق شوهرش به میان قضاعه آمد و چون قُصىّ از مکه دور افتاد او را قُصىّ گفتند که به معنى دور شده است و چون قُصىّ بزرگ شد هنگام حجّ مادر خود فاطمه را با برادر مادرى خود زرّاج (زِراح نسخه بدل) بن ربیعه وداع کرد به اتفاق جماعتى از قضاعه که عزیمت مکّه داشتند به مکّه آمد و در آنجا در نزد برادر خود زهره بماند چندان که به مرتبه ملکى رسید.
و در آن زمان بزرگ مکّه حُلَیْل بن حَبْسِیّه (به حاء و سین مهملتین بر وزن وَحشیّه محدث قمى رحمه اللّه ) بود و در مردم خزاعه که بعد از جرْهُمیان بر مکّه مستولى شده بودند حکومت داشت و او را دختران و پسران بود او از جمله دختران او حبى (به ضمّ حاء مهمله تشدید باء موحّده محدث قمى رحمه اللّه ) بود قصىّ او را به نکاح خود درآورد و از پس آنکه روزگارى با او هم بالین بود بلاى وبا و رنج رُعاف (جارى شدن خون از بینى، خون دماغ فرهنگ معین 2/1661) در مکّه پدید آمد پس جلیل و مردم خزاعه از مکّه به در شدند. جلیل در بیرون مکّه بمرد و هنگام رحلت وصیّت کرد که بعد از او کلید داشتن خانه مکّه با دخترش حُبّى باشد و اَبُوغُبْشان الْمِلْکانى در این منصب حجابت با حُبّى مشارکت کند و این کار بدینگونه برقرار شد تا قصىّ را از حبّى چهار پسر به وجود آمد 1 عَبْد مَناف 2 عَبْد العُزّى 3 عَبْدالقُصَىّ 4 عَبْدُ الدّار.
قصى با حُبّى گفت سزاوار است که کلید خانه مکّه را به پسرت عبدالدّار سپارى تا این میراث از فرزندان اسماعیل علیه السّلام به در نشود، حبّى گفت من از فرزند خود هیچ چیز دریغ ندارم امّا با اَبُوغُبْشان که به حکم وصیّت پدرم با من شریک است چه کنم؟ قصىّ گفت چاره آن بر من آسان است. پس حُبّى حقّ خویش را به فرزند خود عبدالدّار گذاشت و قصىّ از پس چند روزى به طائف رفت و اَبوغبشان در آنجا بود. شبى اَبوغبشان بزمى آراست و به خوردن شراب مشغول شد، قصىّ در آن مجلس حضور داشت چون اَبوغبْشان را نیک مست یافت و از عقل بیگانه اش دید منصب حجابت مکّه را از او به یک خیک شراب بخرید و این بیع را سخت محکم کرد و چند گواه بگرفت و کلید خانه را از وى گرفته و به شتاب تمام به مکّه آمد و خلق را انجمن ساخت و کلید را به دست فرزند خود عبدالدّار داد و از آن سوى اَبُوغُبْشان چون از مستى به هوش آمد سخت پشیمان شد و چاره ندید و در عرب ضرب المَثَل شد که گفتند (اَحُمَقُ مِنْ اَبى غُبْشان، اَنْدَمُ مِنْ اَبى غُبْشان، اَخْسَرُ صفَقة مِنْ اَبى غُبْشان).
بالجمله، چون قصىّ مفتاح از ابوغبشان بگرفت و بر قریش مهتر و امیر شد منصب سقایت و حجابت و رفادت ولوا و نَدْوه و دیگر کارها مخصوص او گشت و (سقایت) آن بود که حاجیان را آب دادى و (حجابت) کلید داشتن خانه مکّه را گفتندى و او حاجیان را به خانه مکه راه دادى و (رفادت) به معنى طعام دادن است و رسم بود که هر سال چندان طعام فراهم کردندى که همه حاجیان را کافى بودى و به مُزْدَلِفَه آورده بر ایشان بخش فرمودى و (لوا) آن بود که هرگاه قُصىّ سپاهى از مکّه بیرون فرستادى براى امیران لشکر یک لوا بستى و تا عهد رسول خدا صلى اللّه علیه و آله و سلم این قانون در میان اولاد قصىّ برقرار بود و (نَدْوه) مشورت باشد و آن چنان بود که قصىّ در جنب خانه خداى زمینى بخرید و خانه اى بنا کرد و از آن یک در به مسجد گذاشت و آن را د ارالنَّدْوَه نام نهاد هرگاه کارى پیش آمد بزرگان قریش را در آنجا انجمن کرده شورى افکند.
بالجمله، قصىّ قریش را مجتمع ساخت و گفت اى معشر قریش، شما همسایه خدائید و اهل بیت اوئید و حاجیان میهمان خدا و زُوّار اویند، پس بر شما هست که ایشان را طعام و شراب مهیا کنید تا آنکه از مکّه خارج شوند. و قریش تا زمان اسلام بدین طریق بودند آنگاه قُصىّ زمین مکّه را چهار قسم نمود و قریش را ساکن فرمود.
اما بنى خُزاعه و بَنى بَکْر که در مکّه استیلا داشتند چون غلبه قصىّ را دیدند و کلید خانه را به دست بیگانه یافتند سپاهى گرد کرده با او مصاف دادند و در دفعه اوّل قصىّ شکست خورد، پس برادر مادرى قصىّ (زرّاج بن ربیعه) با دیگر برادران خود از ربیعه با جماعتى از قُضاعه به اعانت قصىّ آمدند با خُزاعه جنگ کردند تا آنکه قصىّ غلبه کرد پس بر قصىّ به سلطنت سلام دادند و او اوّل ملِک است که سلطنت قریش و عرب یافت و پراکندگان قریش را جمع کرده و هرکس را در مکه جائى معیّن بداد از این جهت او را (مُجَمِّعْ) گفتند.
قال الشّاعر
اَبُوکُمْ قُصَىُّ کانَ یُدْعى مُجَمِّعا بِهِ جَمَعَ اللّهُ القَبائِلَ مِن فِهْرٍ (اءنساب الا شراف 1/74)
و قضى چنان بزرگ شد که هیچ کس بى اجازه او هیچ کار نتوانست کرد و هیچ زن بى اجازه و رخصت او به خانه شوهر نتوانست رفت و احکام او در میان قریش در حیات و ممات او مانند دین لازم شمرده مى شد.
پس قصىّ منصب سقایت و رفادت و حجابت و لوا و دارالنّدوه را به پسرش عبدالدّار تفویض نمود و قبیله بنى شیبه از اولاد اویند که کلید خانه را به میراث همى داشتند و چون روزگارى تمام برآمد قصىّ وفات یافت و او را در حَجُون (حَجُون به فتح حاء مهمله و ضمّ جیم و سکون واو، نام قبرستانى است در بالاى مکّه. محدّث قمى، ) مدفون ساختند.
و نور محمدى صلى اللّه علیه و آله و سلم از قصىّ به عبد مناف انتقال یافت و عبدمناف را نام، مغیره بود و از غایت جمال (قَمَر الْبَطْحا) لقب داشت و کُنْیَتَش، ابوعبدالشّمس است و او عاتکه دختر مرّة بن هلال سلمیه را تزویج کرد و وى دو پسر تواءمان (دوقلو) متولّد شدند چنانکه پیشانى ایشان به هم پیوستگى داشت پس با شمشیر ایشان را از هم جدا ساختند یکى را (عَمْرو) نام نهادند که هاشم لقب یافت و دیگرى را (عبدالشّمس).
یکى از عقلاى عرب چون این بدانست گفت در میان فرزندان این دو پسر جز با شمشیر هیچکار فیصل نخواهد یافت و چنان شد که او گفت، زیرا که عبدالشمس پدر اُمیّه بود و اولاد او همیشه با فرزندان هاشم از در خَصْمى بودند وشمشیر آخته داشتند و عبدمناف غیر از این دو پسر، دو پسر دیگر داشت یکى (المُطَّلِب) که از قبیله اوست عُبَیدة بن الحارث و شافعى، و پسر دیگرش (نَوْفَلْ) است که جُبَیْر بْن مُطْعِم به او منسوب است. و هاشم بن عبد مناف را که نام او عمرو بود از جهت علّو مرتبت او را (عَمْرو الْعُلى) مى گفتند و از غایت جمال او را و مُطَّلِب را (اَلْبَدْر ان) (دو ماه درخشان) گفتندى و او را با مطلب کمال مؤالفت و ملاطفت بودى چنانکه عبدالشمس را با نَوْفَل.
بالجمله، چون هاشم به کمال رشد رسید آثار فتوّت و مروّت از وى به ظهور رسید و مردم مکّه را در ظلّ حمایت خود همى داشت چنانکه وقتى در مکّه بلاى قحط و غلا پیش آمد و کار بر مردم صعب گشت هاشم در آن قحط سال همى به سوى شام سفر کردى و شتران خویش را طعام بار کرده به مکّه آوردى و هر صبح و هر شام یک شتر همى کشت و گوشتش را همى پخت آنگاه ندا در داده مردم مکّه را به مهمانى دعوت مى فرمود و نان در آب گوشت ثَرید کرده بدیشان مى خورانید از این روى او را (هاشم) لقب دادند، چه (هَشْم) به معنى شکستن باشد.
یکى از شاعران عرب در مدح او گوید
عَمْرُو الْعُلى هَشَمَ الثَّریدَ لِقَوْمِهِ قَوْمٍ بِمَکّةَ مُسْنِتینَ عِج افٍ
نُسِبَتْ اِلَیْهِ الرِّحْلَت انِ کِلا هُم ا سَیْرُ الشِّتاءِ وَ رِحْلَةُ الاَْصْی افِ
و چون کار هاشم بالا گرفت و فرزندان عبدمناف قوى حال شدند و از اولاد عبدالدّار پیشى گرفتند و شرافتى زیاده از ایشان به دست کردند لاجرَم دل بدان نهادند که منصب سقایت و رفادت و حجابت و لوا و دارالنّدوه را از اولاد عبدالدّار بگیرند و خود متصرّف شوند و در این مهم عبدالشمس و هاشم و نوفل و مطلب این هر چهار برادر همداستان شدند و در این وقت رئیس اولاد عبدالدّار، عامربن هاشم بن عبدمناف بن عبدالدّار بود و چون او از اندیشه اولاد عبدمناف آگهى یافت دوستان خویش را طلب کرد و اولاد عبدمناف نیز اعوان و انصار خویش را فراهم کردند.
در این هنگام بنى اسد بن عبدالعزّى بن قصىّ و بنى زُهْرَة بن کِلاب و بنى تَیْم بن مُرَّة و بنى حارث بن فِهْر از دوستان و هواخواهان اولاد عبدمَناف گشتند.
پس هاشم و برادرانش ظرفى از طیب و خوشبوئیها مَملُوّ ساخته به مجلس حاضر کردند و آن جماعت دستهاى خود را به آن طیب آلوده ساخته دست به دست اولاد عبدمناف دادند و سوگند یاد کردند که از پاى ننشینند تا کار به کام نکنند و هم از براى تشیید قَسَم به خانه مکّه درآمده دست بر کعبه نهادند و آن سوگندها را مؤکّد ساختند که هر پنج منصب را از اولاد عبدالدّار بگیرند.
و از این روى که ایشان دستهاى خود را با طیب آلوده ساختند آن جماعت را (مطیّبین) خواندند و قبیله بنى مخزوم و بنى سَهْم بن عَمْرو بن هُصَیْص و بنى عَدِىّ بن کَعْب از انصار بنى عَبْدُالدّ ار شدند و با اولاد عبدالدّار به خانه مکه آمدند و سوگند یاد کردند که اولاد عبدمناف را به کار ایشان مداخلت ندهند و مردم عرب این جماعت را (اَحْلاف) لقب دادند و چون جماعت احلاف و مطیّبین از پى کین برجوشیدند و ادوات مقاتله طراز کردند دانشوران و عقلاى جانَبیْن به میان درآمده گفتند این جنگ جز زیانِ طرفیْن نباشد و از این آویختن و خون ریختن قریش ضعیف گردند و قبایل عرب بدیشان فزونى جویند بهتر آن است که کار به صلح رود. و در میانه مصالحه افکندند و قرار بدان نهادند که سقایت و رفادت با اولاد عبدمناف باشد و حجابت و لوا و دارالنّدوه را اولاد عبدالدّار تصرّف کنند، پس از جنگ باز ایستادند و با هم به مدارا شدند آنگاه اولاد عبدمناف از بهر آن دو منصب با هم قرعه زدند و آن هر دو به نام هاشم بر آمد. پس در میان اولاد عبدمناف و عبدالدّار مناصب خمسه همى به میراث مى رفت چنانکه در زمان حضرت رسول صلى اللّه علیه و آله و سلّم عثمان بن ابى طلحة بن عبدالعزى بن عثمان بن عبدالدار کلید مکّه داشت و چون حضرت فتح مکّه کرد عثمان را طلبید و مفتاح را بدو داد و این عثمان چون به مدینه هجرت کرد کلید را به پسر عمّ خود (شَیْبَه) گذاشت و در میان اولاد او بماند.
اما لوا در میان اولاد عبدالدّار بود تا آن زمان که مکّه مفتوح گشت ایشان به خدمت آن حضرت رسیده عرض کردند (اِجْعَل اللِّواء فین ا).
آن حضرت در جواب فرمود (الاِسْلامُ اَوُسَعُ مِنْ ذلِکَ) کنایت از آنکه اسلام از آن بزرگتر است که در یک خاندان رایات فتح آن بسته شود. پس آن قانون برافتاد و دارالنّدوه تا زمان معاویه برقرار بود و چون او امیر شد آن خانه را از اولاد عبدالدّار بخرید و دارالا ماره کرد.
اما سقایت و رفادت از هاشم به برادرش مُطَّلب رسید و از او به عبدالمطَّلب بن هاشم افتاد و از عبدالمطَّلب به فرزندش ابوطالب رسید و چون ابوطالب اندک مال بود براى کار رفادت از برادر خود عبّاس زرى به قرض گرفت و حاجیان را طعام داد و چون نتوانست اداء آن دَیْن کند منصب سقایت و رفادت را در ازاى آن قرض به عبّاس گذاشت و از عباس به پسرش عبداللّه رسید و از او به پسرش على و همچنان تا غایت خلفاى بنى عبّاس.
بالجمله، چون صیت جلالت هاشم به آفاق رسید سلاطین و بزرگان براى او هدایا فرستادند و استدعا نمودند که دختر از ایشان بگیرد شاید نور محمّدى صلى اللّه علیه و آله و سلّم که در جبین داشت به ایشان منتقل گردد و هاشم قبول نکرد و از نجباى قوم خود دختر خواست و فرزندان ذکور و اناث آورد که از جمله (اَسد) است که پدر فاطمه والده حضرت امیرالمؤمنین علیه السّلام است ولکن نورى که در جبین داشت باقى بود، پس شبى از شبها بر دور خانه کعبه طواف کرد و به تضرّع و ابتهال از حق تعالى سؤال کرد که او را فرزندى روزى فرماید که حامل آن نور پاک شود. پس در خواب او را امر کردند به (سَلْمى) دختر عمروبن زید بن لبید از بنى النّجار که در مدینه بود پس هاشم به عزم شام حرکت فرموده و در مدینه به خانه عمرو فرود شده دختر او سلمى را به حباله نکاح درآورد و عمرو با هاشم پیمان بست که دختر خود را به تو دادم بدان شرط که اگر از او فرزندى به وجود آید همچنان در مدینه زیست کند و کس او را به مکّه نبرد. هاشم بدین پیمان رضا داد و در مراجعت از شام سلمى را به مکّه آورد و چون سلمى حامله شد به عبدالمطّلب بنا به آن عهدى که شده بود او را برداشته دیگر باره به مدینه آورد تا در آنجا وضع حمل کند و خود عزیمت شام نمود و در غَزَه (به فتح معجمتین) که مدینه اى است در اَقْصى شام و مابَیْن او و عَسْقَلان دو فرسخ است وفات فرمود.
اما از آن سوى سلمى، عبدالمطّلب را بزاد و او را عامر نام کرد و چون بر سر موى سپید داشت او را (شیبه) گفتند و سلْمى همى تربیت او فرمود تا یمین از شمال بدانست و چندان نیکو خِصال و ستوده فِعال برآمد که (شَیْبَةُ الْحَمْد) لقب یافت و در این وقت عمّ او مطلب در مکه سید قوم بود و کلید خانه کعبه و کمان اسماعیل و عَلَم نِزار او را بود و منصب سقایت و رفادت او را داشت. پس مطلب به مدینه آمد و برادرزاده خود را بر شتر خویش ردیف ساخته به مکّه آورد. قریش چون او را دیدند چنان دانستند که مطّلب در سفر مدینه عبدى خریده و با خود آورده لاجرم شَیْبَه را عبدالمطّلب خواندند و به این نام شهرت یافت.
از آن پس که مطلب به خانه خویش شد عبدالمطّلب را جامه هاى نیکو در بر کرد و در میان بَنى عبدمَناف او را عظمت بداد و ملکات ستوده او روز تا روز بر مردم ظاهر شد و نام او بلند گشت و چنین بزیست تا مطّلب وفات کرد و منصب رفادت و سقایت و دیگر چیزها بدو منتقل گشت و سخت بزرگ شد چنانکه از بِلاد و اَمصار بعیده به نزدیک او تُحَف و هدایا مى فرستادند و هر که را او زینهار مى داد در امان مى زیست و چون عرب را داهیه پیش آمدى او را برداشته به کوه ثَبیر بردى و قربانى کردندى و اسعاف حاجات را به بزرگوارى او شناختندى و خون قربانى خویش را همه بر چهره اَصْنام مالیدندى، امّا عبدالمطّلب جز خداى یگانه را ستایش نمى فرمود.
بالجمله، نخستین ولدى که عبدالمطّلب را پدید آمد حارث بود از این روى عبدالمطّلب مُکَنّى به ابوالحارث گشت و چون حارث به حدّ رشد و بلوغ رسید عبدالمطّلب در خواب ماءمور شد به حَفْر چاه زمزم.
همانا معلوم باشد که عَمْروبن الحارث الجُرْهُمى که رئیس جُرْهُمیان بود در مکّه در عهد قصىّ، حُلَیْل بن حَبْسیّه از قبیله خُزاعه با ایشان جنگ کرد و بر ایشان غلبه جست و امر کرد که از مکّه کوچ کنند. لاجرم عمرو تصمیم عزم داد که از مکّه بیرون شود و آن چند روز که مهلت داشت کار سفر راست مى کرد از غایت خشم حَجَر الاَْسْود را از رُکْن انتزاع نمود و دو آهو برّه از طلا که اسفندیار بن گشتاسب به رسم هدیه به مکّه فرستاده بود با چند زره و چند تیغ که از اشیاء مکّه بود برگرفت و در چاه زمزم افکنده آن چاه را با خاک انباشته کرد، پس مردم خود را برداشته به سوى یمن گریخت.
این بود تا زمان عبدالمطّلب که آن بزرگوار با فرزندش حارث زمزم را حفر کرد و اشیاء مذکوره را از چاه درآورد و قریش از او خواستار شدند که یک نیمه این اشیاء را به ما بده، زیرا که آن از پدران گذشتگان ما بوده، عبدالمطّلب فرمود اگر خواهید این کار به حکم قرعه فیصل دهم. ایشان رضا دادند. پس عبدالمطّلب آن اشیاء را دو نیمه کرد و امر فرمود (صاحب قِداح) را که قرعه زدن با او بود قرعه زند به نام کعبه و نام عبدالمطلب و نام قریش، چون قرعه بزد، آهو برهّهاى زرّین به نام کعبه برآمد و شمشیر و زره به نام عبدالمطّلب و قریش بى نصیب شدند. عبدالمطّلب زره وشمشیر را فروخت و از بهاى آن درى از بهر کعبه ساخت و آن آهوان زرّین را از در کعبه بیاویخت و به (غزالى الکعبه) مشهور گشت.
نقل است که ابولهب آن را دزدید و بفروخت و بهاى آن را در خمر و قمار به کار برد.
ابن ابى الحدید و دیگران نقل کرده اند که چون حضرت عبدالمطّلب آب زمزم را جارى ساخت آتش حسد در سینه سایر قریش مشتعل گردیده گفتند اى عبدالمطّلب ! این چاه از جدّ ما اسماعیل است و ما را در آن حقّى هست پس ما را در آن شریک گردان. عبدالمطّلب گفت این کرامتى است که حق تعالى مرا به آن مخصوص گردانیده است و شما را در آن بهره اى نیست و بعد از مخاصمه بسیار راضى شدند به محاکمه زن کاهنه که در قبیله بنى سعد و در اطراف شام بود. پس عبدالمطّلب با گروهى از فرزندان عبدمَناف روانه شدند و از هر قبیله از قبائل قریش چند نفر با ایشان روانه شدند به جانب شام. پس در اثناى راه در یکى از بیابانها که آب در آن بیابان نبود آبهاى فرزندان عبدمناف تمام شد و سایر قریش آبى که داشتند از ایشان مضایقه کردند و چون تشنگى بر ایشان غالب شد عبدالمطلب گفت بیائید هر یک از براى خود قبرى بکنیم که هر یک که هلاک شویم دیگران او را دفن کنند که اگر یکى از ما دفن نشده در این بیابان بماند بهتر است از آنکه همه چنین بمانیم و چون قبرها را کندند و منتظر مرگ نشستند، عبدالمطّلب گفت چنین نشستن و سعى نکردن تا مردن و ناامید از رحمت الهى گردیدن از عجز یقین است، برخیزید که طلب کنیم شاید خدا آبى کرامت فرماید. پس ایشان بار کردند و سایر قریش نیز بار کردند، چون عبدالمطّلب بر ناقه خود سوار شد از زیر پاى ناقه اش چشمه اى از آب صاف و شیرین جارى شد پس عبدالمطّلب گفت اللّه اکبر! و اصحابش هم تکبیر گفتند و آب خوردند و مشکهاى خود را پر آب کردند و قبایل قریش را طلبیدند که بیائید و مشاهده نمائید که خدا به ما آب داد و آنچه خواهید بخورید و بردارید، چون قریش آن کرامت عُظمى را از عبدالمطّلب مشاهده کردند گفتند خدا میان ما و تو حکم کرد و ما را دیگر احتیاج به حکم کاهنه نیست دیگر در باب زمزم با تو معارضه نمى کنیم، آن خداوندى که در این بیابان به تو آب داد او زمزم را به تو بخشیده است، پس برگشتند و زمزم را به آن حضرت مسلّم داشتند. (شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، 15/228 229)
بالجمله، عبدالمطلب بعد از حفر زمزم، بزرگوارى عظیم شد و (سیّد البطحاء) و (ساقى الحجیج) و (حافر الزّمزم) بر القاب او افزوده گشت و مردم در هر مصیبت و بلیه به او پناه مى بردند و در هر قحط و شدّت و داهیه به نور جمال او متوسِّل مى شدند و حق تعالى دفع شدائد از ایشان مى نمود.
پنج سنّت عبدالمطّلب
و نیز روایت شده که عبدالمطّلب در جاهلیت پنج سنّت مقرر فرمود حق تعالى آنها را در اسلام جارى گردانید
اوّل آنکه زنان پدران را بر فرزندان حرام کرد و حق تعالى در قرآن فرستاد
(وَلا تَنْکِحُوا مانَکَحَ آبآؤُکُمْ مِنَ النِّسآءِ. ) (سوره انسان 76، آیه 22)،
دوم آنکه گنجى یافت و خُمس آن را در راه خدا داد و خدا فرستاد
(وَاعْلَموا اَنَّما غَنِمْتُمِ مِنْ شَىً فَاءَنَّ للّهِ خُمُسَهُ. ) (سوره انفال 8، آیه 41)،
سوّم آنکه چون چاه زمزم را حفر نمود آن را سقایه حاجّ نمود و خدا فرستاد
(اَجَعَلْتُمْ سِقایَةَ الحآجِّ) (سوره توبه 9، آیه 19)،
چهارم آنکه در دیه کشتن آدمى صد شتر مقرّر کرد و خدا این حکم را فرستاد.
پنجم آنکه طواف نزد قریش عددى نداشت پس عبدالمطّلب هفت شوط مقرّر کرد و خدا چنین مقرّر فرمود.
عبدالمطلب به اَزْلام قمار نمى کرد و بت را عبادت نمى کرد و حیوانى که به نام بت مى کشتند نمى خورد و مى گفت من بر دین پدرم ابراهیم باقیم (خصال شیخ صدوق، 1/312، حدیث 90). و بیاید در باب احوال امام رضا علیه السلام اشعارى از عبدالمطّلب که حضرت امام رضا علیه السلام فرموده.
و آن بزرگوار (عبدالمطلب) را ده پسر و شش دختر بود که بیاید ذکر ایشان در ذکر خویشان حضرت رسول صلى اللّه علیه و آله و سلّم وعبدالله برگزیده فرزندان او بود و او و ابوطالب و زبیر، مادرشان فاطمه بنت عمروبن عایذبن عبدبن عمران بن مخزوم بود. و چون جنابش از مادر متولّد شد بیشتر از اَحْبار یهود و قسّیسین نصارى و کَهَنَه و سَحَرَه دانستند که پدر پیغمبر آخر الزّمان صلى اللّه علیه و آله و سلم از مادر بزاد، زیرا که گروهى از پیغمبران بنى اسرائیل مژده بعثت رسول صلى اللّه علیه و آله و سلّم را رسانیده بودند و طایفه اى از یهود که در اراضى شام مسکن داشتند جامه خون آلودى از یحیى پیغمبر علیه السّلام در نزد ایشان بود و بزرگان دین علامت کرده بودند که چون خون این جامه تازه شود همانا پدر پیغمبر آخر الزّمان متولّد شده است و شب ولادت آن حضرت از آن جامه که صوف سفید بود خون تازه بجوشید.
بالجمله، عبداللّه چون متولّد شد نور نبوى صلى اللّه علیه و آله و سلّم که از دیدار هر یک از اجداد پیغمبر لامع بود از جبیین او ساطع گشت و روز تا روز همى بالید تا رفتن و سخن گفتن توانست آنگاه آثار غریبه و علامات عجیبه مشاهده مى فرمود، چنانکه روزى به خدمت پدر عرض کرد که هرگاه من به جانب بطحاء و کوه ثَبیر سیر مى کنم نورى از پشت من ساطع شده دو نیمه مى شود، یک نیمه به جانب مشرق و نیمى به سوى مغرب کشیده مى شود آنگاه سر به هم گذاشته دایره گردد پس از آن مانند ابر پاره اى بر سر من سایه گسترد و از پس آن درهاى آسمان گشوده شود و آن نور به فلک در رود و باز شده در پشت من جاى کند و وقتگاه باشد که چون در سایه درخت خشکى جاى کنم آن درخت سبز و خرّم شود و چون بگذرم باز خشک شود و بسا باشد که چون بر زمین نشینم بانگى به گوش من رسد که اى حامل نور محمّد صلى اللّه علیه و آله و سلّم بر تو سلام باد! عبدالمطّلب فرمود اى فرزند، بشارت باد تو را، مرا امید آن است که پیغمبر آخر الزمان از صلْب تو پدیدار شود و در این وقت عبدالمطلب خواست تا نذر خود را ادا کند، چه آن زمان که حفر زمزم مى فرمود و قریش با او بر طریق منازعت مى رفتند باخداى خود عهد کرد چون او را ده پسر آید تا در چنین کارهایش پشتوانى کنند یک تن را در راه حق قربانى کند، در این وقت که او را ده پسر بود تصمیم عزم داد تا وفا به عهد کند.
پس فرزندان را جمع آورد و ایشان را از عزیمت خود آگهى داد همگى گردن نهادند. پس بر آن شد که قرعه زنند به نام هرکه برآید قربانى کند. پس قرعه زدند به نام عبداللّه برآمد، عبدالمطّلب دست عبداللّه را گرفت و آورد میان (اساف) و (نائلة) که جاى نَحْر بود و کارد برگرفت تا او را قربانى کند، برادران عبداللّه و جماعت قریش و مغیرة بن عبداللّه بن عمروبن مخزوم مانع شدند و گفتند چندان که جاى عذر باقى است نخواهیم گذاشت عبداللّه ذبح شود. ناچار عبدالمطّلب را بر آن داشتند که در مدینه زنى است کاهنه و عرّافه نزد او شوند تا او در این کار حکومت کند و چاره اندیشد. چون به نزد آن زن شدند گفت در میان شما دیت مرد بر چه مى نهند؟ گفتند بر ده شتر. گفت هم اکنون به مکّه برگردید و عبداللّه را با ده شتر قرعه زنید اگر به نام شتران برآمد فداى عبداللّه خواهد بود و اگر به نام عبداللّه برآمد فدیه را افزون کنید و بدینگونه همى بر عدد شتر بیفزائید تا قرعه به نام شتر برآید و عبداللّه به سلامت بماند و خداى نیز راضى باشد.
پس عبداللّه با قریش به جانب مکّه مراجعت کردند و عبداللّه را با ده شتر قرعه زدند قرعه به نام عبداللّه برآمد. پس ده شتر دیگر افزودند، همچنان قرعه به نام عبداللّه برآمد بدینگونه همى ده شتر افزودند و قرعه زدند تا شماره به صد شتر رسید، در این هنگام قرعه به نام شتر برآمد. قریش آغاز شادمانى کردند و گفتند خداى راضى شد. عبدالمطّلب فرمود لا وَربّ الْبَیْتِ، بدین قدر نتوان از پاى نشست.
بالجمله، دو نوبت دیگر قرعه افکندند و به نام شتران برآمد. عبدالمطّلب را استوار افتاد و آن صد شتر را به فدیه عبداللّه قربانى کرد و این بود که در اسلام دیت مرد بر صد شتر مقرّر گشت و از اینجا بود که پیغمبر صلى اللّه علیه و آله و سلّم فرمود (اَنا ابنُ الذَّبیحین) (امالى شیخ طوسى ص 457، حدیث 1020) و از دو ذبیح، جدّ خود حضرت اسماعیل ذبیح اللّه و پدر خود عبداللّه اراده فرمود.
علامه مجلسى رحمه اللّه فرموده که چون عبداللّه به سنّ شَباب رسید نور نبوّت از جبین او ساطع بود، جمیع اکابر و اشراف نواحى و اطراف آرزو کردند که به او دختر دهند و نور او را بربایند، زیرا که یگانه زمان بود در حسن و جمال. و در روز بر هر که مى گذشت بوى مُشک و عَنْبَر از وى استشمام مى کرد و اگر در شب مى گذشت جهان از نور رویش روشن مى گردید و اهل مکه او را (مصباح حرَم) مى گفتند تا اینکه به تقدیر الهى عبداللّه با صدف گوهر رسالت پناه یعنى آمنه دختر وَهْب (ابْن عَبْد مَناف بن زُهْرة بن کِلاب بن مُرّة) جفت گردید. پس سبب مزاوجت را نقل کرده به کلامى طولانى که مقام را گنجایش ذکر نیست. و روایت کرده که چون تزویج آمنه به حضرت عبداللّه شد دویست زن از حسرت عبداللّه هلاک شدند!
بالجمله، چون حضرت آمنه صدف آن دُرّ ثمین گشت جمله کَهَنَه عرب آن بدانستند و یکدیگر را خبر دادند و چند سال بود که عرب به بلاى قحط گرفتار بودند و بعد از انتقال آن نور به آمنه باران بارید و مردم در خصب و فراوانى نعمت شدند، تا به جائى که آن سال را (سَنَةُ الْفَتْح) نام نهادند.
در همان سال عبدالمطلب عبداللّه را به رسم بازرگانان به جانب شام فرستاد و عبداللّه هنگام مراجعت از شام چون به مدینه رسید مزاج مبارکش از صحّت بگشت و همراهان او را بگذاشتند و به مکّه شدند و از پس ایشان عبداللّه در آن بیمارى وفات یافت، جسد مبارکش را در (دارالنّابغه) به خاک سپردند.
اما از آن سوى، چون خبر بیمارى فرزند به عبدالمطّلب رسید حارث را که بزرگترین برادران او بود به مدینه فرستاد تا جنابش را به مکّه کوچ دهد وقتى رسید که آن حضرت وداع جهان گفته بود و مدّت زندگانى آن جناب بیست و پنج سال بود و هنگام وفات او هنوز آمنه علیهاالسلام حمل خویش نگذاشته بود و به روایتى دو ماه و به قولى هفت ماه از عمر شریف آن حضرت گذشته بود. (بحارالانوار 15/125. )
در روایات وارد شده است که شبى حضرت رسول صلى اللّه علیه و آله و سلّم به نزد قبر عبداللّه پدر خود آمد و دو رکعت نماز کرد و او را ندا کرد ناگاه قبر شکافته شد و عبداللّه در قبر نشسته بود و مى گفت (اَشهدُ اَنُ لا اِلهَ اِلاّ اللّهُ وَاَنَّکَ نَبِىُّ اللّهِ وَرَسولُهُ)
آن حضرت پرسید که ولىّ تو کیست اى پدر؟ پرسید که ولىّ تو کیست اى فرزند؟ گفت اینک علىّ ولىّ توست. گفت شهادت مى دهم که علىّ ولىّ من است، پس فرمود که برگرد به سوى باغستان خود که در آن بودى پس به نزد قبر مادر خود آمد و همان نحو که با قبر پدر فرمود در آنجا نیز به عمل آورد.
علامه مجلسى رحمه اللّه فرموده که از این روایت ظاهر مى شود که ایشان ایمان به شهادَتین داشتند و برگردانیدن ایشان براى آن بود که ایمانشان کاملتر گردد به اقرار به امامت علىّ بن ابى طالب علیه السّلام. (بحارالانوار 15/109)