سیماى حضرت فاطمه در قرآن کریم (تحفه ى فاطمیه)
آقایان مى دانید روز عاشورا چند نفر اولاد آن مظلومه را شهید کردند؟!
فى «البحار»:
«اِنَّ الْحُسَیْنَ (علیه السلام) لَمَّا نَظَرَ اِلى اِثْنَیْنِ وَ سَبْعیْن
| چون نظر فرمود شه در پیش رو | دید هفتاد و دو تن ز اصحاب او |
| پیش چشم او جوانان ریز ریز | از سنان و خنجر و شمشیر تیز |
| یعنى اى اهل حریم زار من | اهل بیت زار دل افکار من |
| پس سکینه گفت با حال پریش | کاى پدر دل داده بر مرگ خویش |
| تن چسان ندهم به مرگ اى نازنین | چون ندارم من دگر یار و معین |
| ما زنان را اى امام انس و جان | در مدینه خدمت جدّم رسان |
| کى گذارند این گروه مشرکین | که قدم بیرون نهم زین سرزمین |
| چون که از دل برکشیدند آه سرد | حضرت آنها را ز گریه منع کرد |
| چون که از دل برکشیدند آه سرد | حضرت آنها را ز گریه منع کرد |
| او فتاده غرقه خون بالاى هم | کشتگان راه او در هر قدم |
| رو به سوى خیمه گه کرد آن امام | پس ندا فرمود علیکن السّلام |
| همرهان رفتند جمله سر به سر | من هم اینک مى روم سوى سفر |
| در جوابش گفت شاه خافقین | کاى سکینه جان من اى نور عین |
| در جواب آن امام بحر و بر | این چنین گفتا سکینه کاى پدر |
| داد پاسخ آن ولىّ کردگار | زینهار اى نور دیده زینهار |
| اهل بیتش همچو ابر نوبهار | زین سخن بگریستندى زار زار |
| پس به عزم رزم قامت راست کرد | هر تدارک خاطرش مى خواست کرد |
بعد از این اشعار، اشعار عمّان که در «گنجینة الاسرار» (ص 86) است، خیلى مناسب این مقام است، از آن جائى که مى فرماید:
پا نهاد از روى همت در رکاب- کرد با اسب از سر شفقت خطاب... رَجُلاً مِنْ اَهْلِ بَیْتِهِ صَرْعى، اِلْتَفَت اِلى بابِ الْخَیْمَةِ، وَ نادى: یا سُکَیْنَةُ! یا فاطِمَةُ! یا زَیْنَبُ! یا اُمّ کُلْثُومٍ! عَلَیْکُنَّ مِنِّى السَّلامُ، فَنادَتْهُ سُکَیْنَةُ: یا اَبَهْ اَسْتَسْلَمتَ [ «اَستسلَمْت» بفتح همزه، زیرا که همزه استفهام است و همزه ى باب استفعال حذف شده به جهت اجتماع همزتین. ] لِلْمَوْتِ؟ فَقالَ (علیه السلام)، کَیْفَ لا یَسْتَسْلِمُ مَنْ لا ناصِرَ لَهُ وَ لا مُعینَ؟ فَقالَتْ: یا اَبَهْ، رُدَّنا اِلى حَرَمِ جَدِّنا رَسُولُ اللَّهِ، فَقالَ (علیه السلام): هَیْهاتَ لَوْ تُرِکَ الْقَطالَنامَ». و شروع کردند اهل بیت به گریه و زارى، حضرت آنها را ساکت فرمود و به میدان رفت و شروع کرد به جنگ کردن و رجز خواندن و متصل هر که به جنگ آن حضرت مى آمد کشته مى شد.
«حَتَّى قَتَلَ (مِنْهُمْ) مَقْتَلَةً عَظیمَةً وَ هُوَ فى ذلِکَ یَقُولُ:
| اَلْقَتْلُ اَولى مِنْ رُکُوبِ الْعارُ | وَالعارُ اَوْلى مِنْ دُخُولِ النَّارِ» |
پس آن حضرت توقف فرمود که ساعتى را استراحت کند.
«اِذْاتاهُ حَجَرٌ فَوَقعَ فى جَبْهَتِهِ، فَاَخَذَ الثَّوْبَ لِیَمْسَحَ الدَّمَ عَنْ وَجْهِه، فَاَتاهُ سَهْمٌ مُحَدَّدٌ مَسْمُومٌ لَهُ ثَلثُ شُعَبٍ، فَوَقَعَ السّهم فى صَدْرِهِ، وَ فى بَعْْْضِ الرِّوایاتِ على قَلْبِهِ فَقالَ الْحُسَیْنُ (علیه السلام): بِسْمِ اللَّهِ وَ بِاللَّهِ، وَ عَلى مِلَّةِ رَسُولِ اللَّهَ، وَ رَفَعَ رَأْسَهُ اِلَى السَّماءِ وَ قالَ: اِلهى اِنَّکَ تَعْلَمُ اَنَّهُمْ یَقْتُلُونَ رَجُلاً لَیْسَ عَلى وَجْهِ الْأَرْض ابْنِ نَبىٍّ غَیْرَهُ، ثُمَّ اَخَذَ السَّهْمَ فَاَخْرَجَهُ مِنْ قَفاهُ فَانْبَعَثَ الدَّمُ کَالمیزابِ». [ بحار: 45/ 47- 53، اللّهوف: ص 52. ] .
اَلا لَعْنَةَ اللَّهَ عَلَى الْقَوْمِ الظّالِمینَ.
گفتار نهم
استجابت دعاء، کمترین فضیلت فاطمه است
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیم اَلْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذىِ اسْتَجابَ الدُّعاء لِفاطِمَةِ [ بیان اعراب: در: فاطمة الزهراء: ] هر کجا که لفظ «فاطمة الزّهرا (علیهاالسلام)» باشد و لفظ فاطمه مجرور باشد، یا به حرف جر یا اضافه یا آنکه تابع اسم مجرورى باشد، باید «فاطمةِ الزّهراء» به جرّ «تاء» خوانده شود.
اگر کسى بگوید فاطمه غیر منصرف است به واسطه ى علمیّت و تأنیث و این قاعده مسلّم است که جرّ غیر منصرف به فتحه است، چنانچه ابن مالک گفته: «و جُرّ بالفتحه ما لا ینصرف». (شرح ابن عقیل: 1/ 77- 122).
جواب گوئیم: این قاعده در صورتى است که اضافه نشود یا الف و لام نداشته باشد. چنانچه بعد گفته: «ما لم تضف أو یکُ بعد ال ردَف».
اگر کسى بگوید که «زهرا» صفت «فاطمه» است نه اینکه مضاف الیه باشد و بنابراین به فتح باید خواند.
جواب گوئیم: قاعده این است که هرگاه اسم و لقب با هم باشند و هر دو مفرد باشند یعنى غیر مرکّب، واجب است که اسم را اضافه کرد به لقب، مثل: هذا سعیدُ کرد.
چنانچه ابن مالک مى گوید:
«و ان یکونا مفردین فاضف- حتماً و الّا اتبع الّذى رَدف».
حال عرض مى کنم که «فاطمه» اسم است و «زهراء» مسلّماً لقب است پس واجب است که اضافه بشود به «زهراء»، و غیر منصرف وقتى اضافه شد، جرّ او به کسر است، پس معلوم شد «فاطمة الزهرا» به کسر تاء «فاطمةِ» باید خوانده شود.
آنها که عرض شد مقتضى قواعد نحویّه است ولیکن از فصحاء شنیده شده که اسم را اضافه به لقب نکرده و گفته اند: «علىٌ المرتضى» به تنوین و اگر اضافه شده بود و «على» که اسم است به لقبى که «مرتضى» است باید بدون تنوین خوانده باشند، زیرا که تنوین با اضافه جمع نمى شود و همچنین از فصحاء شنیده شده: «السّلام عَلیکَ یابنَ فاطِمةَ الزهراء» بفتح تاء فاطمة. و اگر چنانچه اضافه شده بود، به کسر «تاء» باید خوانده شود، و گویا جهت این باشد که علمیّت منافات با اضافه دارد و از این جهت است که در «هذا سعیدُ کرد» لفظ مسمّى در تقدیر گرفته اند. فتأمل-. الزَّهْراءِ سَیِّدَةِ نِساءِ الْعالَمینَ، وَ لِزَوْجِها اَمیرِالْمُؤْمِنینَ، وَالصَّلوةُ وَالسَّلامُ عَلى اَبیها مُحَمَّدٍ خاتَمِ النَّبِییّنَ، وَ عَلى بَنیها حُجَجِ اللَّهِ عَلَى النَّاسِ اَجْمَعینَ، وَ لَعْنَةُ اللَّهِ عَلى اَعْدائِهِمْ اِلى یَوْمِ الدّینِ.
قالَ اللَّهُ تَعالى: (فَاسْتَجابَ لَهُمْ رَبُّهُمْ اِنّى لا اُضیعُ عَمَلَ عامِلٍ مِنْکُمْ مِنْ ذَکَرٍ وَ اُنْثى). [ آل عمران: 195. ] در «بحار» در حدیث مفصّلى است نقل مى فرماید: که خداوند تعالى اجابت دعا را در قرآن، براى ده کس مقرّر فرموده و یکى یکى مى شمارد تا آنجا که مى فرماید:
«فَاسْتَجابَ لَهُمْ رَبُّهُمْ فاطِمَةُ وَ زَوْجُها» [ بحار: 43/ 34، مناقب: 3/ 321، عوالم: 11/ 76 ح 8. ] و باز در همین حدیث مى فرماید: که مراد از ذکر و انثى در آیه ى شریفه، حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) و فاطمه ى زهرا (علیهاالسلام) مى باشند وقت هجرت به سوى رسول خدا در مدینه. [ مناقب ابن شهر آشوب 3/ 320، بحار: 43/ 32 ح 39. ] مواقع اجابت دعاى حضرت صدّیقه (علیهاالسلام) بسیار است. یک موقع آن را که مشتمل بر معجزه و کرامات بسیار است، به عرض مى رسانم و آن قصّه ى اعرابى و سوسمار است:
اعجاز رسول، و دعاى فاطمه بر نزول مائده
در «بحار» از کتاب «مناقب» نقل مى فرماید از ابن عباس و چون تفصیل آن خیلى مفصّل است به طریق اجمال عرض مى شود:
اعرابى اى از بنى سلیم سوسمارى صید کرد و آمد خدمت حضرت رسول، با نهایت خشونت کلام و نسبت سحر و کذب به آن حضرت داد و گفت: اگر قوم من مرا عجول نمى خواندند با این شمشیر تو را مى کشتم.
عمر برجست که حمله بر او کند، حضرت او را نهى فرمودند و فرمودند: که نزدیک است شخص حلیم پیغمبر باشد و به زبان نرم و لیّن با اعرابى مکالمه فرمودند، پس از آن اسلام به او اظهار فرمودند.
عرض کرد: ایمان نمى آورم تا این سوسمار ایمان آورد، پس سوسمار را از آستین انداخت، سوسمار فرار کرد، پس به فرمان حضرت برگشت.
حضرت پرسیدند: من کیستم؟ به زبان فصیح عرض کرد:
تو مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِاللَّه بْنِ عَبْدِالْمُطَلِّبِ بْنِ عَبْدِ مَناف هستى.
حضرت فرمودند: کدام خدا را مى پرستى؟ «قالَ: اَعْبُدُاللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ الَّذى خَلَقَ الحَبَّةَ وَ بِرى ءَ النَّسَمَةَ وَ اتَّخَذَ ابْراهیمَ خَلیْلاً، و اصْطَفاکَ یا مُحَمَّدُ حَبیباً». [ بحار: 43/ 69- 74، عوالم: 11/ 165- 171. ] «گفت: عبادت مى کنم خدائى را که دانه را شکافت و مخلوقات را بیافرید و ابراهیم را خلیل گرفت و تو را اى محمّد برگزید و حبیب خود فرمود».
آنگاه این چند شعر را انشاد نمود:
| اَلا یا رَسُولَ اللَّهِ اِنَّکَ صادِقٌ | فَبُورِکت مَهْدِیاً وَ بُورِکْتَ هادِیاً |
| شَرَعْتَ لَنا دینَ الْحَنیفَةِ بَعْدَ ما | عَبَدْنا کَاَمْثالِ الْحَمیرِ الطَّواغِیا |
فَیا خَیْرَ مَدْعُوٍّ وَ یا خَیْرَ مُرْسَلٍ [ مقامات پیامبر و حکمت برترى خاتم النبیین بر دیگر پیامبران:
«و یا خیر مرسل»: جهت اینکه حضرت ختمى مرتبت بهتر از جمیع انبیاء مرسل بوده، این است که: آن حضرت به مفاد بعضى اخبار، داراى چهار مقام بوده:
مقام اوّل: مقام لاهوتى است که تعبیر به «مقام بیان» هم شده و این مرتبه، مرتبه ى «فؤاد الروح» است یعنى جهت اوّلیه از عقل کلّى و این مقام همان مقام است که فرمود: «لى مَعَ اللَّه وقت لا یَسعنى فیه ملک مقرّب و لا نبىّ مرسلٌ». و این مرتبه همان مرتبه است که فرمودند: «لنا مع اللَّه حالات فهو فیها نحن و نحن هُو، و هُو هُو نحن نحن». ]
| رقّ الزجاج و راقت الحمر | فتشابها و تشاکلا الامر |
| فکانّما خُمٌّ و لا قَدَح | و کانّما قدحٌ و لا خمرٌ |
از صفاى مى و لطافت جام درهم آمیخت رنگ جام و مدام
| همه جا هست، نیست گوئى مِی | یا مدام است و نیست گویى جام |
و این است مقامى که مى فرماید: «العُبُودیَّة جوهرة کُنهُها الرُّبوبیَّة». (مصباح الشریعة: ص 453، باب 100). و این است مقام «حدیده ى محماة»، و این مقامى است که در خبر «معانى الاخبار» علامّه رحمه اللَّه فرمودند:
«یا سلمان، نزّلونا عَن الرّبوبیّة و ادفعوا عنّا حُظوظ البَشَریة فانّا عنها مبعّدون، و عمّا یجُوز عَلیکُم مُنزّهون، ثم قولوا فینا ما شئتُم فانّ البحر لا ینزف و سرّ الغیب لا یعرف و کلمة اللَّه لا یوصف و من قال هناک لِمَ و مِمَّ فقد کفر». اللمعة البیضاء: ص 64. و این مقامى است که منحدر مى شود از او سیلهاى فیوضات الهیه و بالا نمى رود به سوى او طیرهاى عقول کلیّه و جزئیّه.
مقام ثانى: مقام جبروتى است که تعبیر مى شود به «مقام معانى» و این مرتبه، مرتبه ى روحى است. یعنى جهت ثانویه عقل کلّى بنفسه من حیث هو هو که مقام «حقیقت محمدیّه» است و آن مقامى است که فرمود:
«اوّل ما خلق اللَّه روحى، و اوّل ما خلق اللَّه نورى، و اوّل ما خلق اللَّه العقل، و اوّل ما خلق اللَّه نور نبیّک یا جابر». (انوار نعمانیه: 1/ 13، بحار: 1/ 97 ح 8 و ج 57/ 309.) این مقامى است که جبرئیل و حَمَله ى عرش پائین تر از این مرتبه هستند زیرا که جبرئیل گفت: «لو دنُوت انملةً لاحترقت». (مناقب: 1/ 179، بحار: 18/ 382 ح 86).
| اگر یک سر موى برتر پرم | فروغ تجلّى بسوزد پرم |
و این مقام اوّلین موجودات است و منتهاى کاینات و این است مقام (دنى فتدلّى- فکان قاب قوسین أَو اَدنى). نجم: 8- 9).
| احمد ار بگشاید آن پر جلیل | تا ابد مدهوش ماند جبرئیل |
مقام ثالث: مقام ملکوتى است که تعبیر مى شود به «مقام ابواب»، و آن مرتبه ى نفس کلیّه است و این مقامى است که به وساطت اى مقام، فیوضات الهیّه واصل مى شود به محالّ خود، و این مقام واسطة الفیضى است.
| اى گهر تاج فرستادگان | تاج ده گوهر آزادگان |
| هر چه ز بیگانه دخیل تواند | جمله در این راه طفیل تواند |
و جبرئیل از اهل این مرتبه است و خادمیّت او به سر حدّ این رتبه است.
مقام رابع: «مقام ناسوتى است» و این مرتبه ى جسم کلّى است در عالم بشریّت، و نبوّت و تبلیغ احکام شرعیّه و نوامیس الهیّه از صفات این مرتبه است، و این است مقامى که فرمود: (انا بشرٌ مثلکُم یوحى الىّ، اَنّما الهکم اله واحد). کهف: 110، فصّلت: 6). و این مرتبه است که اخسّ مراتب آن حضرت است، اخصّ مراتب انبیاء و رسل است و این مقام، مقام «انا اوّل الانبیاء خلقاً و اخرهم بعثاً» است.
| غرض کُنْ ز حکم در ازل او | اوّل الفکر آخر العمل بوده |
| اول به خلقت صورت | آمده آخر از پى دعوت |
| غرض عالم، آدم از اوّل | غرض آدم، احمد مرسل |
و این است مقام «آدم فَمن دُونَه تَحتَ لِوائى و لا فخرٌ». (ر. ک. بحار: 16/ 402 ح 1). و این است مقام «نحن الاخرون السابقون». (بحار: 16/ 118- 39/ 85- 61/ 232).
| گر نبودى میل امید ثمر | کى نشاندى باغبان بیخ شجر |
| پس به معنى آن شجر از میوه زاد | گر به صورت از شجر بودش ولاد |
| گر به صورت من ز آدم زاده ام | پس به معنى جدّ، جد افتاده ام |
| زین سبب فرموده است آن ذو فنون | رمز نحن الاخرون السّابقون |
| پس ز من زائید در معنى پدر | پس ز میوه زاد در معنى شجر |
| فانّى و ان کنت ابن آدم صورة | فلى فیه معنى شاهدٌ بابوّتى |
«کنت نبیّاً و ادم بین الماء والطین» انوار نعمانیه: 1/ 14، بحار: 16/ 402، ح 1.
| اوّل بیت ار چه به نام تو بست | حکم تو چون قافیه آخر نشست |
| بود در این گنبد فیروزه خشت | تا زه ترنجى ز سراى بهشت |
| رسم ترنج است که در روزگار | پیش دهد میوه پس آرد بهار |
| کنت نبیّاً که علم پیش برد | ختم نبوّت به محمّد سپرد |
ر. ک. اللّمعة البیضاء: ص 62- 64.
| وَ نَحْنُ اُناسٌ مِنْ سَلیمٍ وَ اِنَّنا | اَتَیْناکَ نَرْجُوا اَنْ نَنالَ الْعَوالِیا |
| اَتَیْتَ بَبُرْهانٍ مِنَ اللَّهِ واضِحٍ | فَاَصْبَحْتَ فینا صادِقَ الْقَوْلَ زاکِیاً |
| فَبُورِکْتَ فِى الْأَحْوالِ حَیّاً وَ مَیِّتاً | وَ بُوْرِکْتَ مَوْلُوداً وَ بِوْرِکْتَ ناشِیاً |
اعرابى پس از مشاهده ى این مطلب ایمان آورد و به فرمان حضرت (صلى اللَّه علیه و آله) چند آیه ى قرآن به او آموختند و فرمودند: از مال دنیا چه بهره دارى؟ عرض کرد: در میان چهار هزار نفر قوم من، فقیرتر از من نیست.
حضرت فرمودند: کیست که اعرابى را بر ناقه سوار کند، تا من ضامن شوم براى او ناقه اى در بهشت؟ سعد بن عباده عرض کرد؟ من ناقه ى حمراء هشت ماهه آبستن به او مى دهم.
رسول خدا (صلى اللَّه علیه و آله) فرمود: یا سعد، من اکنون وصف مى کنم ناقه اى را که خدا در بهشت به تو عطا مى فرماید و شروع فرمودند به وصف آن ناقه ى بهشتى.
بعد فرمودند: که کیست اعرابى را تاجى دهد و من ضامنم که خدا او را تاج تُقى عنایت فرماید؟ على (علیه السلام) عرض کرد: تاج تُقى کدام است؟ حضرت وصف آن را فرمودند.
على (علیه السلام) عمامه از سر برداشت و به اعرابى داد.
پس از آن حضرت رسول (صلى اللَّه علیه و آله) فرمود که کیست که اعرابى را توشه دهد؟ و من ضامنم که خداوند در عوض به او زاد تقوى عنایت فرماید.
سلمان برخاست و نُه بیت از بیوت رسول خدا (صلى اللَّه علیه و آله) را گردش نمود چیزى نیافت. آخر الامر چشمش به حجره ى فاطمه (علیهاالسلام) افتاد، دقُ الباب کرد، پس از شناختن او، حضرت صدّیقه (علیهاالسلام) فرمودند: چه مى خواهى؟ سلمان قصّه ى اعرابى را با طلب توشه کردن عرض کرد.
حضرت صدّیقه (علیهاالسلام) فرمودند: قسم به آن کس که محمّد را به حق فرستاده، سه روز است که غذا نخورده ایم و حسنین از شدّت گرسنگى مضطرب شدند و با شکم گرسنه به خواب رفتند، مانند دو جوجه ى پر کنده ولیکن رد نمى کنم خیر تو را، خاصّه وقتى که به در خانه ى من فرود آمده.
اى سلمان اینک پیراهن مرا بگیر و در نزد شمعون یهودى گرو بگذار و بگو فاطمه دختر محمّد (صلى اللَّه علیه و آله) مى گوید: یک صاع خرما و یک صاع جو به ما بده، انشاء اللَّه ادا مى شود.
سلمان پیراهن را گرفت و به نزد شمعون آمد، صورت حال را گفت. شمعون آن پیراهن را گرفت و در دست گردانید و اشک از دیدگانش جارى شد و گفت:
اى سلمان این است زهد در دنیا، این است آنچه خبر داد ما را موسى بن عمران در تورات، «اَنَا اَشْهَدُ اَنْ لا اِلهَ اِلَّا اللَّهُ وَ اَشْهَدُ اَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللَّهِ».
شهادتین بر زبان جارى کرد و مسلمان شد. و به سلمان صاعى از شعیر و خرما داد.
سلمان آنها را به نزد فاطمه (علیهاالسلام) آورد. آن حضرت به دست خود طحن کرده و نان پخت و به سلمان داد و فرمود که خدمت حضرت رسول (صلى اللَّه علیه و آله) ببر.
سلمان عرض کرد: یا بنت رسول اللَّه (صلى اللَّه علیه و آله) از براى حسن و حسین گرده اى از این نان بردار. فرمود: اینها را در راه خدا داده ام، باز نگیرم.
لاجرم، سلمان آن نان و خرما را خدمت حضرت رسول (صلى اللَّه علیه و آله) آورد.
حضرت فرمود: اى سلمان از کجا به دست آوردى؟ عرض کرد: از منزل فاطمه (علیهاالسلام).
چون رسول خدا سه روز گذشته بود که دست به طعامى نبرده بود، برخاست و به در سراى فاطمه آمد و دقّ الباب کرد، چون عادت بود هرگاه پیغمبر (صلى اللَّه علیه و آله) دقّ الباب مى فرمود، غیر از فاطمه (علیهاالسلام) کسى در را باز نمى کرد.
لاجرم فاطمه (علیهاالسلام) تعجیل کرد و در را بگشود. چشم پیغمبر (صلى اللَّه علیه و آله) بر فاطمه (علیهاالسلام) افتاد. چهره ى مبارکش را زرد و حدقه هاى چشم او را متغیر دید. فرمود: اى دخترک این چه حالت است در تو مى نگرم؟ عرض کرد: اى پدر، سه روز است که ما دست به طعام نبرده ایم و حسن و حسین از اضطراب و شدت گرسنگى چون جوجه هاى پر کنده به خواب رفتند.
رسول خدا (صلى اللَّه علیه و آله) حسنین را از خواب بیدار کرد. یکى را بر ران راست و دیگرى را بر ران چپ بنشاند و فاطمه (علیهاالسلام) را در پیش روى جاى داد و دست در گردن او افکند.
این وقت على (علیه السلام) درآمد و دست در گردن پیغمبر (صلى اللَّه علیه و آله ) حمایل کرد.
پس رسول خدا به سوى آسمان نگران شد. پس گفت: یا الهى و سیدى و مولاى، اینهایند اهل بیت من خداوندا ببر از اینها رِجس را و پاک و پاکیزه گردان ایشان را پاکیزه کردنى.
این وقت صدّیقه به خلوتگاه خویش رفت و هر دو پاى مبارک بر صف بداشت و دو رکعت نماز بگذاشت، پس دست به سوى آسمان برافراشت و عرض کرد:
الهى و سیّدى، این پیغمبر تو محمّد است و این على پسر عمّ پیغمبر تو است و این حسن و حسین فرزندان پیغمبر تواند، اى خداى من! بفرست بر ما مائده اى از آسمان همچنان که فرستادى بر بنى اسرائیل، خوردند از او و کافر شدند. خدایا بفرست مائده بر ما که ما مؤمنانیم.
ابن عبّاس مى گوید: قسم به خدا هنوز کلام حضرت تمام نشده بود که قدحى بزرگ از قفاى آن حضرت همى جوشید، بوى آن بهتر از مشک اذفر بود.
پس على (علیه السلام) بدان نگریست و فرمود: اى فاطمه این مائده از کجاست و حال آن که در نزد ما معهود نبود؟!
پیغمبر (صلى اللَّه علیه و آله) فرمود: بخور یا اباالحسن و مپرس. سپاس مى گزارم خداى را که پیش از آنکه بمیرم عطا فرمود مرا فرزندى مانند دختر عمران [ سابقاً ذکر کردیم که حضرت صدّیقه (علیهاالسلام) در نزول ] مائده مانند مریم بوده ولى در سایر جهات افضل بوده، خوب گفته:
از چه دهم نسبتش به مریم عمران- از چه گشایم زبان خویش به هذیان حوّا چو خوانمش به پاکى طینت- کو ره آدم ز دار وساوس شیطان آسیه مى خواندمش به پاکى عصمت- مریم مى گفتمش به پاکى دامان بود اگر آن جدا ز صحبت فرعون- بود اگر این برى ز تهمت یاران حور نمى خوانمش که حور به جنّت- باک ندارد ز همنشینى غلمان از چه دهم نسبتش به هاجر و ساره- وز چه دهم نسبت کمال به نقصان عصمتش ار پرده پوش حافظه گردد- راه نیابد به سوى حافظه نسیان عصمت او ماوراى وصف سخنور- عفّت او ماوراى وصف سخندان. که هرگاه زکریّا بروى درمى آمد در محراب عبادت او، در نزد او طعامى مى نگریست.
مى فرمود: اى مریم این روزى از کجا است؟ جواب مى گفت: از نزد خداوند، چه او روزى مى دهد بیرون از حساب هر کس را مى خواهد.
پس پیغمبر (صلى اللَّه علیه و آله) و على (علیه السلام) و فاطمه (علیهاالسلام) و حسن (علیه السلام) و حسین (علیه السلام) از آن طعام بخوردند و رسول خدا ( صلى اللَّه علیه و آله) بیرون شد و اعرابى را توشه داد و بر شتر سوار کرد و روانه داشت.
چون اعرابى به میانه ى قبیله ى بنى سلیم آمد به اعلا صوت، ندا درداد که:
«قُولُوا لا اِلهَ اِلَّا اللَّهُ، مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ (صلى اللَّه علیه و آله)» رجال قوم چون این ندا شنیدند با شمشیرهاى کشیده به سوى او سرعت کردند و گفتند: از دین بیرون شدى و دین محمّد ساحر کذّاب را پذیرفتى؟ گفت: محمّد نه کذّاب است و نه ساحر، اى مردم بنى سلیم، خداى محمّد بهترین خدا و محمّد آمد اندر جهان، جان هر کس- جان جانها محمّد آمد و بس
| احمد مرسل، آن چراغ جهان | رحمت عالم، آشکار و نهان |
| زبده ى جان پاک آدم او | معنى بکر و لفظ محکم او |
| تا شب نیست، صبح هستى زاد | آفتابى چه او ندارد یاد |
| صبح صادق به زیر گنبد ما | آفتابى چه او ندیده به راه |
| چون بخندید بر سپهر جلى | آفتاب سعادت ازلى |
| انبیاء ریختند از در او | هر چه شان نقد بود بر سر او |
| همه شاگرد، او مدرسشان | همه مزدور و او مهندسشان |
| گوش کش در ولایت تقدیس | صحن او بام خانه ى ادریس |
| او سرى هست و عقل گردن او | او دلى هست و انبیاء تن او |
| متفرد به خطّه ملکوت | متوحد به عزّت جبروت |
| خلق را او ره صواب دهد | سایه را مایه ى آفتاب دهد |
| خلق او مایه روح حیوان را | خلق او دایه، نفس انسان را |
| پدر ملک بخش عالم اوست | پسر نیک بخت آدم اوست |
| هیچ سائل به خوشدلى و به خشم | لا در ابروى او ندید به چشم |
| رفتمى بت پرست در بر او | آمدم حق پرست از در او |
| دو جهان پیش همتش به دو جو | - سرّ ما زاغ ماطغى بشنو |
| لب و دندان او به منع و عطا | هست دندانه ى کلید بقا |
| رفتم آن دم گدا به حضرت او | گشتم این سان غنى ز همت او |
| شکر حق، مؤمن و مسلمانم | حافظ سوره هاى قرآنم |
. نیکوتر پیغمبرى است، به نزد او رفتم در حالتى که گرسنه بودم مرا سیر کرد، و برهنه بودم مرا پوشانید و پیاده بودم مرا سوار کرد.
آنگاه قصّه ى سوسمار و سخن کردن او را با پیغمبر (صلى اللَّه علیه و آله) شرح کرد و آن اشعار که سوسمار به عرض رسول خدا (صلى اللَّه علیه و آله) رسانید بر آن جماعت قرائت کرد و گفت:
«اَسْلِمُوا تُسْلَمُوا مِنَ النَّارِ».
«مسلمان شوید تا سالم مانید از آتش دوزخ».
در آن روز چهارم هزار تن از مردم بنى سلیم مسلمان شدند و ایشان پیرامون رسول خدا (صلى اللَّه علیه و آله) بودند و صاحبان عَلَم هاى سبز بودند.
سیماى حضرت فاطمه در قرآن کریم (تحفه ى فاطمیه)
خبر دادن از غیب
چهارم: اخبار به غیب است در «بحار» از حضرت صادق (علیه السلام) نقل مى فرماید که فرمود: زنادقه [ قال فى المجمع البحرین: «الزّندیق کقندیل و المشهور عند النّاس: هو الّذى لا یتمسّک بشریعَة و یقول بدوام الدّهر. والعرب تعبر عنه بقولهم مُلْحِد. والجمع: زنادقه، و فى الحدیث: «الزّنادقة هم الدّهریة الّذین یقولون لا ربّ و لا جنّة و لا نار، وَ ما یهلکنا الّا الدّهر». و فى «المجمع»: «الزّنادقة، قوم من المجوس، یقال لَهم الثّنویه، یقولون: النّور مَبدء الخیرات والظلمة مَبدء الشرور».
قیل: «مأخوذٌ من الزّند و هو کتاب الفهلویّه، کان لزردشت المجوس، ثم استعمل فى کلّ ملحدٍ فى الدّین». 2/ 293 حرف راء. ] در سال صد و بیست و هشت ظاهر مى شوند و این مطلب را در مصحف فاطمه (علیهاالسلام) دیدم و در آخر همین حدیث مى فرماید:
«اَمّا اِنَّهُ لَیْسَ مِنَ الْحَلالِ وَ الْحَرامِ وَلکِنْ فیهِ عِلْمُ ما یَکُونُ». [ بصائر الدّرجات: 177 جزء 3 باب 14 ح 18، بحار: 26/ 44 ح 77، اصول کافى: 1/ 346 ح 630. ] و جه استدلال اینکه: حضرت صادق (علیه السلام) خبر داد به ظهور زنادقه و این اخبار به غیب را استناد کرد به مصحف آن حضرت و این مصحف اِملاء حضرت صدّیقه بوده و معطى شى ء فاقد شى ء نمى توان بود، پس ثابت شد به مفاد این حدیث که عالم به غیب بوده.
پنجم: زهد و ورع [و رع درجه اش بالاتر از زهد است و زهد به معنى اعراض است. در «عیون اخبار الرضا» آمده است: از حضرت صادق (علیه السلام) سؤال کردند از زاهد در دنیا، فرمود: کسى است که ترک کند حلال دنیا را به جهت ترس از حساب و حرامش را به جهت ترس از عقاب. ] آن حضرت است که در ذیل آیه ى (فَاستَجابَ لَهُم رَبُّهُمْ) در حکایت شمعون یهودى خواهد آمد.
ششم: در سخاوت و ایثار [ ایثار درجه اش بالاتر از سخاوت است و آن مقدّم داشتن و برترى دادن غیر است بر نفس خود. ] آن حضرت است که در ذیل آیه ى (یُوفُونَ بِالنَّذْرِ) گذشت و نیز در ذیل آیه ى (فَاستَجابَ لَهُمْ رَبُّهُمْ) خواهد آمد.
هفتم: استجابت دعاى آن حضرت است و آن نیز در آیه ى مبارکه ى (فَاستَجابَ لَهُمْ رَبُّهُمْ) خواهد آمد.
هشتم: معجزات [ تعریف و حدود معجزه:
فى «القاموس»: «و معجزة النّبى (صلى اللَّه علیه و آله) ما اعجز به الخصم عند التحدّى. الهاء للمبالغة». و فى «المجمع»: «المعجز، لامر الخارق للعادة المطابق للدّعوى المقرون بالتحدّى». انتهى. معلوم مى شود، «هاء» آخر کلمه ى معجزه، «هاء» مبالغه است و هر خارق عادت، مثل مرده زنده کردن. پس به این قید خارج مى شود هر غیر خارق عادت، مثل خبر دادن به طلوع شمس.
«المطابق للدّعوى»، مثل اینکه ادّعا کند نطق حیوانى را به تصدیق خود و آن حیوان هم ناطق شود به تصدیق او، ابداً نطقى نکند، یا ناطق شود به تکذیب او.
«المقرون بالتحدّى»، یعنى مقرون باشد به دعوى پیغمبرى و رسالت. پس به این قید خارج شد مقرون به غیر تحدّى، مثل کرامت که از ولى ظاهر مى شود که خارق عادت است ولى مقرون به دعوى پیغمبرى و رسالت نیست.
از عبارت این دو کتاب معلوم شد که لفظ معجزه، فقط در نبى و رسول استعمال مى شود، زیرا که در غیر نبى مقرون به دعوى رسالت نیست. و از کتاب «اتمام الدّرایة» جلال الدین عبدالرّحمن سیوطى معلوم مى شود که خارق عادت را در غیر نبى، یعنى «ولى» به کرامت تعبیر مى کنند. بنابراین در ائمّه و معصومین و اولیاء خدا (علیهم السلام)، هرگاه لفظ معجزه استعمال شود، من باب مسامحه و مجاز است. ] آن حضرت است، یکى در ذیل آیه ى مبارکه ى (قُلْ لا اَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ اَجْراً) در حکایت سلمان و حرکت اساس مسجد گذشت و باز هم خواهد آمد. این هشت صفت، صفات مکتسبه ى نفسانیّه بود که ذکر شد.
دیگر کمالات آن بزرگوار
امّا صفات مکتسبه ى بدنیّه، پنج است:
اوّل: عبادت آن حضرت: در «بحار» است:
«ما کانَ فى هذِهِ الْاُمَّةِ اَعْبَدُ مِنْ فاطِمَةَ (علیهاالسلام)، کانَتْ تَقُومُ حَتَّى تَوَرَّم قَدَماها». [ مناقب: 3/ 341، بحار: 43/ 84 ح 7، عوالم: 11/ 224 ح 1. ] «نبود در این امّت عبادت کننده تر از حضرت صدّیقه (علیهاالسلام)، اینقدر به پاى مبارک براى عبادت حق تعالى ایستاد که پاهاى مبارکش ورم کرد».
دوّم: مواسات آن حضرت است، در «بحار» است که خدمت خانه را یک روز حضرت صدّیقه مى کرد و یک روز خادمه ى آن حضرت، بنابر قرارداد فیمابین که بالسّویه باشند. [ بحار، 43/ 28، ح 33، عوالم: 11/ 205 ح 1. ] سوّم: معاشرت آن معصومه با حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) در سنواتى که در خانه ى على (علیه السلام) بود ابداً مخالفت آن حضرت را نفرمود، بلکه نسبت مخالفت هم سزاوار نیست و از چنین نسبتى پناه به خدا باید برد، چنانچه در وصایاى آن معصومه به حضرت امیر دارد که صدّیقه (علیهاالسلام) فرمود:
«یا ابْنَ عَمّ، ما عَهَدْتَنى کاذِبَةً وَ لا خائِنَةً، وَ لا خالَفْتُکَ مُنْذُ عاشَرْتَنى، فَقالَ (علیه السلام): مَعاذَ اللَّهِ، اَنْتِ اَعْلَمُ بِاللَّهِ وَ اَبَّرُّو اَتْقى وَ اَکْرَمُ وَ اَشَدُّ خَوْفاً مِنَ اللَّهِ اَنْ اُوَبّخکِ بِمُخالَفَتى» [ بحار: 43/ 191، ح 20، عوالم: 11/ 502 ح 12. ] «اى پسر عمّ، هرگز از روى کذب و خیانت با تو عهدى نبستم و از ابتداء معاشرت تاکنون به راه مخالفت نشتافتم. على (علیه السلام) فرمود: معاذ اللَّه، تو داناترى به خدا و نیکوکارترى و پرهیزکار و گرامى ترى و از آن بیشتر از خداى مى ترسى که من نسبت دهم تو را به مخالفت خود». و امّا معاشرت حضرت رسول با صدّیقه: از حذیفه روایت است که رسول خدا (صلى اللَّه علیه و آله) نمى خوابید تا اینکه بوسه مى زد گونه ى مبارک فاطمه (علیهاالسلام) را و از حضرت صادق (علیه السلام) مروى است که:
«کانَ النَّبِىُّ (صلى اللَّه علیه و آله) لا یَنامُ لَیْلَةً حَتَّى یَضَعَ وَجْهَهُ بَیْنَ ثُدْیَى فاطِمَةَ». [ مناقب: 3/ 334، بحار: 43/ 42 ح 42، عوالم: 11/ 134 ح 4. ] «حضرت رسول (صلى اللَّه علیه و آله) نمى خوابید شبى را، مگر آنکه مى گذاشت صورت مبارک را میان دو پستان فاطمه».
چهارم: صدق آن مظلومه است: چنانچه عایشه با وجود اینکه همیشه کدورت و مبارات داشت مى گوید: ندیدم احدى را راستگوتر از فاطمه (علیهاالسلام) غیر از پدرش.
پنجم: تزویج آن معصومه است با حضرت امیر (علیه السلام) و کفو بودن حضرت صدّیقه با حضرت امیر (علیه السلام) چنانچه مفصّلاً در مجلس اوّل گذشت.
امّا صفات غیر مکتسبه ى نفسانیّه: چهار است:
اوّل: سیّده ى نساء عالمین بودن است و آن را در ذیل آیه ى (یُوفُونَ بِالنَّذْرِ...) مفصّلاً بیان نمودم.
دوّم: به منزله ى پیغمبر بودن [ یکى از اخبار به منزله ى پیغمبر بودن صدّیقه ى (علیهاالسلام)، خبرى است که سابقاً ذکر شد. «مَن اذى فاطمة فَقَد اذانى...».
سیّد جزائرى رحمه اللَّه در «انوار» مى فرماید: تعجّب مى آورد مرا نقل مباحثه اى که جارى شد میان شیخ بهائى و یکى از علماء مصر که داناتر و فاضل ترین علماء عامّه بود و شیخ بهائى اظهار اتّحاد مذهب با او کرده. آن عالم گفته بود: رافضى هاى پیش از شما چه مى گویند در حقّ شیخین؟ شیخ بهائى فرموده بود: دو حدیث به جهت من ذکر کردند که من عاجز شدم از جواب آنها.
گفت: چه مى گویند؟ گفتم: مى گویند: مسلم در «صحیح» خود روایت کرده اینکه رسول خدا (صلى اللَّه علیه و آله) فرمود: «من اذى فاطمة فَقَد اذانى وَ مَن اذانى فَقَد اذى اللَّه و مَن اذى اللَّه فَقَد کفر». و باز مسلم روایت کرده پنج ورق بعد از این حدیث که: «انّ فاطمة خرجت من الدّنیا و هِىَ غاضبة على ابى بکر و عمر»، نمى دانم چگونه وفق مى دهد این دو حدیث؟!!
عالم سنّى گفت: امشب را مهلت بده تا صبح. چون صبح شد، عالم سنّى آمد و گفت: نگفتم رافضى ها دروغگو هستند در نقل احادیث، دیشب کتاب «صحیح مسلم» را مطالعه کردم، دیدم میان دو خبر بیش از پنج ورق فاصله بود.
این بود جواب عالم سنّى در دفع معارضه ى این دو حدیث!!! (انوار نعمانیّة: 1/ 93- 94). ] و این خیلى رتبه است و به کرّات این را ذکر نمودم که حضرت رسول (صلى اللَّه علیه و آله) فرمود: فاطمه (علیهاالسلام) روح من است که در میان دو پهلوى من است [ نگا. پاورقى 18، گفتار اوّل.
مؤمنان معدود لیک ایمان یکى- جسمشان معدود ولیکن جان یکى غیر آن فهمى که در گاو و خر است- آدمى را عقل و جان دیگر است جان گرگان و سگان از هم جداست- متّحد جانهاى شیران خداست مثنوى معنوى: ص 642، دفتر چهارم، شرح انّما المؤمنون اخوه... ] سوّم: وجوب محبّت آن حضرت است که افضل فضایل است و در ذیل آیه ى (قُلْ لا اَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ اَجْراً) آن را بیان نمودم. و چهارم: مباهله است و فضل آن ظاهر است به جهت آنکه در مقام اثبات حقّ، پیغمبر خدا (صلى اللَّه علیه و آله) اهل بیت خود را مستجاب الدعوة مى دانست و الیق و سزاوارترین جمیع مردم والّا اگر کسى به مثابه ى آنها یا اقرب به خدا پیدا مى شد حضرت رسول (صلى اللَّه علیه و آله) آن را اختیار مى فرمود.
امّا صفات غیر مکتسبه ى بدنیّه پنج است:
اوّل: نسب آن حضرت است: از اوضح واضحات و ابده بدیهیّات است که نسبتى بالاتر از نسب به حضرت خاتم الانبیاء [ یستفاد من بعض الاخبار انّه (صلى اللَّه علیه و آله) قال: «کلّ سببٍ و نَسبٍ منقطعٌ، الّا سبَبَى وَ نسبى».
ر. ک بحار: 5/ 209 ح 48 و 7/ 238 باب 9 ح 2 و 16/ 401 و 25/ 247 باب 7 ح 4، فرائد السمطین: 2/ 281 ح 544. ] (صلى اللَّه علیه و آله) نیست، زیرا که آن حضرت علّت غائى جمیع موجودات است و شخص اوّل عالم امکان، پس نسبت به آن حضرت اشرف انساب است.
دوّم: اولاد آن حضرت: همین قدر بس است که سیّد جوانان اهل بهشت مى باشند و ائمه [ نشانه هاى امامان الهى:
«ائمّه» جمع امام است و امام (علیه السلام) سى علامت دارد که به آنها شناخته مى شود، چنانچه صدوق رحمه اللَّه در کتاب مستطاب «فقیه» از حضرت رضا (علیه السلام) روایت کرده که امام علاماتى دارد:
1- داناترین مردمان است.
2- حکم کننده ترین مردمان است.
3- پرهیزکارترین مردمان است.
4- حلم دارنده ترین مردمان است.
5- شجاع ترین مردمان است.
6- عابدترین مردمان است.
7- سخى ترین مردمان است.
8- ختنه شده زائیده مى شود.
9- پاکیزه مى باشد.
10- مى بیند از پشت سر چنانچه از پیش رو مى بیند.
11- سایه ندارد.
12- زمانى که از شکم مادر به زمین مى افتد، به کف دست مى افتد و صدا به شهادتین بلند مى کند.
13- محتلم نمى شود.
14- چشمش به خواب مى رود ولى قلبش به خواب نمى رود.
15- حدیث مى گوید.
16- مساوى است ورع او با ورع رسول خدا (صلى اللَّه علیه و آله).
17- بول و غایط او دیده نمى شود، به جهت آنکه خداوند زمین را موکّل فرموده به بلعیدن آنچه از او خارج مى شود.
18- بوى او پاکیزه تر از بوى مشک است.
19- سزاواتر است به مردم از نفسهاى ایشان.
20- مهربان تر است بر مردم از پدر و مادر آنها.
21- شدیدترین مردمان است از حیث تواضع براى خداوند «جلّ ذکره».
22- بیش از مردم اوامر خدا را اطاعت مى کند.
23- بیش از مردم کفّ (نگهدارى) نفس مى کند از آنچه نهى شده.
24- دعاى او مستجاب است، حتى اینکه اگر نفرین کند بر سنگى، دو نصف مى شود.
25- اسلحه رسول خدا و شمشیر ذوالفقار نزد آن حضرت است.
26- کتابى نزد اوست که در او اسماء شیعیانش تا روز قیامت در او است.
27- کتابى نزد اوست که اسماء دشمنانش تا روز قیامت در او است.
28- جامعه اى نزد آن حضرت است و آن صحیفه اى است که طول آن هفتاد ذراع است و در آن صحیفه است هر چه که به او احتیاج دارد اولاد آدم.
29- جفر اکبر و اصغر که پوست بز و گوسفند است، نزد آن حضرت است که در آن جفر جمیع علوم ثبت است، حتى ارش خدش و حتى حکم یک تازیانه و نصف تازیانه و ثلث تازیانه.
30- نزد آن حضرت است مصحف فاطمة زهراء (علیهاالسلام).
من لا یحضره الفقیه: 4/ 418 ح 5914، انوار نعمانیّة: 1/ 34، خصال: ص 527 ابواب ثلاثین ح 1، روضة المتقین: 13/ 230- 272. ] از نسل آن حضرت است.
سوّم: نمو (رشد بدنى) آن حضرت است چنانچه ذکر شد که در یک هفته به اندازه ى یک ماه و در یک ماه به اندازه ى یکسال نموّ مى فرمود.
چهارم: ندیدن دَم است که خون حیض و نفاس باشد و به همین جهت آن حضرت را بتول نامدیند «لِاَنَّها لَمْ تَرَحُمْرَةً قَطُّ». [ علل الشرائع: ص 181، باب 144، ح 1، بحار: 43/ 15، ح 13. ] پنجم: نور آن حضرت است و آن را در اغلب مجالس ذکر نمودم.
فضایل پس از شهادت
امّا فضایل بعد از وفات آن حضرت: به یک فضیلت اکتفا مى کنم:
در «بحار» از «امالى» نقل مى فرماید که جابر بن عبداللَّه انصارى گفت: که حضرت رسول (صلى اللَّه علیه و آله) فرمود روز قیامت سوار مى شود دختر من فاطمه، بر شترى از شترهاى بهشت که هر دو پهلویش مزیّن است به دیباج و مهار آن از مروارید تازه و قوائمش از زمرّد سبز است و دُمِ او از مُشک بویا، دو چشمش دو یاقوت قرمز و هودجى از نور بر اوست که دیده مى شود ظاهر او از باطن او و باطن او از ظاهر او، درون او پر از عفو خدا است و برون او رحمت خدا است.
بر سر او تاجى است که هفتاد رکن دارد هر رکنى مرصّع به درّ و یاقوت، روشنى مى دهد چنانچه ستاره ى درخشنده روشنى دهد در افق آسمان.
از طرف راست هفتاد هزار ملک و جبرئیل زمام ناقه اش را به دست گرفته به نداى بلند مى گوید: چشمهاى خود را فروبندید تا فاطمه (علیهاالسلام) دختر پیغمبر (صلى اللَّه علیه و آله) عبور کند.
پس باقى نمى ماند در این هنگام هیچ پیغمبرى و رسولى و صدّیقى و شهیدى جز اینکه چشم فروبندد تا آنکه فاطمه (علیهاالسلام) درگذرد، پس مى رود تا محاذى عرش پروردگار و خویشتن را از ناقه به زیر افکند و عرض کند: اى خداى من، اى مولاى من، حکم کن میان من و میان کسانى که کشتند اولاد مرا.
ناگاه ندا از جانب پروردگار رسد: اى حبیبه ى من و فرزند حبیب من، سؤال کن از من آنچه خواهى تا عطا کرده شوى و شفاعت کن تا قبول کرده شود، سوگند به عزّت و جلال خودم از هیچ ظالمى درنمى گذرم و از هر ستمى بازپرسى مى کنم. فاطمه عرض مى کند: اى مولاى من و اى سیّد من، اندوه من، همه از فرزندان من و شیعیان من و شیعه ى فرزندان من و دوستان من و دوستان فرزندان من است.
ندا از حضرت حق مى رسد: کجایند فرزندان فاطمه (علیهاالسلام) و شیعیان و شیعه ى فرزندان او؟ پس حضر مى شوند و فرشتگان رحمت اطراف آنها را احاطه مى کنند و حضرت صدّیقه (علیهاالسلام) پیش اُفتد تا آنکه همه را داخل بهشت کند. [ امالى صدوق: ص 69، ح 36، بحار: 43/ 219، ح 1. ] مسلمانان! فاطمه مگر چه ظلمى دید در دنیا که مى گوید: «اُحْکُمْ بَینى وَ بَینَ مَنْ ظَلَمَنى».
گویا به واسطه ى ظلم هائى که عمر ملعون به آن حضرت وارد آورد. آتش به در خانه ى آن حضرت زد تا در نیم سوخته شد و در را چنان به پهلوى مبارکش زد که محسن او سقط شد!!! و تازیانه به بازویش زد که تا وقت وفات، اثرش باقى بود و به همین صدمات از دنیا رفت.
مسلمانان! فاطمه در پاى عرش الهى عرض مى کند: خدایا حکم کن میان من و میان کشنده ى اولاد من.
سیماى حضرت فاطمه در قرآن کریم (تحفه ى فاطمیه)
فرمود: تسبیح و تقدیس و تهلیل و تمجید».
پس چون خلق کرد خداوند عزّوجلّ آدم را و بیرون آورد مرا از صُلب او، دوست داشت خداوند عزّوجلّ اینکه بیرون آورد صدّیقه ى طاهره را از صلب من، گردانید او را به صورت سیبى در بهشت و آورد او را جبرئیل به جهت من، پس گفت: سلام بر تو باد و رحمت و برکات خدا، یا محمّد.
گفتم: و بر تو باد سلام و رحمت خدا و برکات خدا.
گفت: اى محمّد پروردگارت سلامت مى رساند.
گفتم: از او است سلام و به سوى او برمى گردد سلام.
گفت: یا محمّد! این سیبى است که فرستاده است خداوند عزّوجلّ به سوى تو از بهشت، پس گرفتم او را و چسبانیدم به سینه.
گفت: اى محمّد! خداوند مى فرماید: بخور این سیب را. پس شکافتم او را، دیدم نورى، پس ترسیدم از او.
جبرئیل گفت: چرا نمى خورى؟! بخور و نترس به درستى که این نور کسى است که در آسمان «منصوره» نام دارد و در زمین «فاطمه».
گفتم: حبیب من به چه جهت در آسمان منصوره نام دارد و در زمین فاطمه؟ گفت: نامیده شد در زمین فاطمه به جهت آنکه قطع مى کند شیعیانش را از آتش و قطع شدند دشمنانش از دوستى او، و اوست در آسمان منصوره [ معانى الاخبار: ص 53، ح 396، بحار: 43/ 4 ح 3، عوالم: 11/ 67 باب 6 ح 1.
بیان منصوریت فاطمه (علیهاالسلام):
چون استفاده ى منصوره بودن حضرت صدیقه (علیهاالسلام) از آیه ى شریفه، محتاج به بیان است، لهذا عین خبر را ذکر مى کنیم با فى الجمله بیانى تا واضح شود.
ذیل حدیث این است: «و هى فى السّماء المنصورة و ذلک قول اللَّه عزّ و جلّ: (یَوْمئذٍ یفرح المؤمنون ] یَنَصْر اللَّه یَنصُر مَنْ یشاء) یعنى: نَصرِ فاطمة لمُحبیّها» مى باشد.
کسى خیال نکند چگونه مى شود که «نصر اللَّه» به معنى «نصر فاطمه» باشد؟ زیرا که جواب مى گوئیم: فعل را گاهى اسناد مى دهند به سبب و گاهى اسناد مى دهند به مباشر و هر دو صحیح است. چنانچه در بسیارى از اخبار، قتل حضرت سیّدالشهداء (علیه السلام) را اسناد به یزید داده اند و در بعضى اخبار هم، اسناد قتل را به شمر داده اند و هر دو صحیح است به ملاحظه ى سبب و مباشر. و مانحن فیه هم نظیر آن است: چون «نصر» خدا شامل حال محبین فاطمه مى شود به جهت دوستى فاطمه، کانّه فاطمه آنها را یارى کرده. و امّا استفاده ى منصوره بودن، به دو وجه مى شود:
یکى: به دلالت التزام و آن این است که چون صدر آیه (لِلَّه اَلأمر مِنْ قَبْل وَ مِنْ بعد)، مشعر است بر اینکه یارى کردن فاطمه به یارى خداى تعالى است، و چون به یارى خدا شد لازمه ى آن این است که آن حضرت، اوّلاً منصوره باشد از جانب خدا و ثانیاً «ناصره» باشد مر دوستانش را. و دوّم: به دلالت مطابقه و آن این است که «نصر» به معناى «منصور» باشد. مثل اینکه خلق، به معناى مخلوق و نسخ، به معناى منسوخ استعمال شده. و معناى «نصر فاطمة لمحبّیها» چنین باشد که «فاطمه منصورة لأجل منصوریّة محبّیها»، و این معنى خوب است، زیرا که نصرى بالاتر از این تصوّر نمى شود که محبّین شخصى، منصور باشند به جهت آن شخص. و این است قول خداوند عزّوجلّ:
(وَ یَوْمَئِذٍ یَفْرَحُ الْمُؤْمِنُونَ- بِنَصْرِ اللَّهِ یَنْصُرُ مَنْ یَشاءُ). [ روم: 4- 5. ] «(در آن روز شاد و خوشحال مى شوند مؤمنان به) یارى کردن فاطمه دوستانش را».
فضیلت هاى از خلقت تا شهادت
امّا دوم: که فضایل زمان خلقت تا زمان وفات باشد، بیست و دو فضیلت است:هشت فضیلت مکتسبه ى نفسانیّه، پنج فضیلت مکتسبه ى بدنیّه.
چهار فضیلت غیر مکتسبه ى نفسانیّه و پنج فضیلت غیر مکتسبه ى بدنیّه.
اما هشت فضیلت مکتسبه ى نفسانیّه:
اوّل: ایمان آن مظلومه، و ایمان بالاترین همه فضایل است، به جهت آنکه به واسطه ى آن درک مى شود نعیم سرمدى و بهشت مخلّد و خلاص از عذاب ابد، و ایمان آن حضرت کمّا و کیفاً ممتاز بوده.
امّا کمّاً: از آن وقتى که این دنیا را از جمال عدیم المثالش منوّر کرد ایمان خود را اظهار داشت و در این جهت به یک حدیث که مشتمل است بر اقسام فضایل و ایمان آن حضرت در حین ولادت اکتفا مى کنیم:
چگونگى ولادت حضرت
در «بحار» است که مفضّل بن عمر مى گوید: پرسیدم از حضرت صادق (علیه السلام): چگونه بود ولادت فاطمه (علیهاالسلام)؟ فرمود: بلى خدیجه (علیهاالسلام) چون به حباله ى حضرت رسول درآمد، زنهاى مکّه از او دورى کردند و به خانه ى او وارد نمى شدند و سلام نمى کردند و نمى گذاشتند زنى به خانه ى او برود.
خدیجه وحشت پیدا کرد و ناله و افغان و ترس او به جهت همین بود پس چون حامل شد [ فى اوصاف الخاصّة: ] (به کار بردن تعبیر) حامله غلط است، زیرا اوصاف خاصّه مثل حامل، حایض و طالق را بدون «تاء» ذکر مى کنند، زیرا که «تاء» به جهت فرق مذکّر و مؤنّث است و چون این صفات در مذکّر یافت نمى شود، لهذا بدون «تاء» باید خوانده شود، زیرا که فرق حاصل است. به فاطمه، فاطمه (علیهاالسلام) با او حدیث مى کرد و به او دلدارى مى داد و خدیجه این مطلب را از پیغمبر (صلى اللَّه علیه و آله) پنهان مى داشت.
روزى رسول خدا (صلى اللَّه علیه و آله) داخل شد پس شنید که خدیجه با فاطمه (علیهاالسلام) حدیث مى کند. حضرت فرمود: اى خدیجه! با که سخن مى گوئى؟ گفت: جنینى که در شکم من است با من سخن مى گوید و انس مى گیرد [ اَلْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذى هو مُونِس- وَ حبیبُ قلبى فى الفؤاد أَنیسى و َ ضیاءُ عَیْنى فى الفؤاد مُحدِّثى- وَ جَنینُ بَطْنى صاحبى وَ جَلیسى ] حضرت فرمود: اى خدیجه! جبرئیل خبر مى دهد که مولود تو دختر است و اوست نسل طاهر میمون و خداى تعالى قرار مى دهد نسل مرا از آن و اقرار مى دهد از نسل آن ائمّه را و قرار مى دهد ائمّه را خلفاء خودش در زمین بعد از انقضاء وحى خود.
پس خدیجه بر این حالت بود تا زمان زائیدن رسید. فرستاد نزد زنان قریش و بنى هاشم براى این که بیایند به جهت متصدّى شدن امورات او، جواب دادند: ت و نافرمانى کردى و قبول نکردى قول ما را و شوهر کردى به یتیم ابى طالب که فقیر و بى مال است و ما نمى آئیم و به هیچ وجه مراقب حال تو نمى شویم.
پس خدیجه مغموم شد به جهت این مطلب، ناگاه داخل شدند بر او چهار زن بلندبالا، گویا از زنان بنى هاشم بودند. خدیجه ترسید.
یکى از آنها گفت: نترس اى خدیجه، ما فرستاده ى خدا هستیم به سوى تو و ما خواهران تو هستیم: منم «ساره» و این است «آسیه بنت مزاحم» [ در «مجمع البحرین» است که «آسیه» (علیهاالرّحمه) دختر «مزاحم»، زن «فرعون» است. روایت شده است، چون که «آسیه» معجزه ى عصاى «موسى» و مغلوب شدن ساحران را مشاهده کرد، اسلام آورد. چون فرعون از این قصه خبر شد، او را نهى کرد و او امتناع کرد.
پس چهار دست و پاى آسیه را به چهار میخ کوبید و در آفتاب انداخت، پس از آن امر کرد سنگ بزرگى بر آن افکندند، چون وفاتش نزدیک شد (قالت: ربّ ابن لى عندک بیتاً فى الجنّة) تحریم: 11)، پس خداوند او را به بهشت برد و آسیه در بهشت است مى خورد و مى آشامد. (ج 1/ 76 حرف الف). ] و این رفیق توست در بهشت، و این «مریم [ فى «المجمع»: قوله: (انّ اللَّه اصطفى آدمَ و نوحاً و آل ابراهیم و آل عمران على العالمین) آل عمران: 33، قال الشیخ ابوعلى: «آل عمران: موسى و هرون و هما ابنا عمران بن یصهر و عیسى بن مریم بنت عمران بن ماتان و بین العمرانین الف و ثمانیة سنة». مجمع البحرین: 2/ 248 حرف عین. ] دختر عمران» است و این «کلثوم» خواهر موسى بن عمران است.
خداوند ما را فرستاده که متصدّى مخاض [ مخاض: زایمان و حالات و دردهاى آن را گویند. ر. ف عمید. ] و پرستارى تو را بنمائیم. یکى طرف راست و یکى طرف چپ و سوّمى پیش رو و چهارمى پشت سر، پس متوّلد شد فاطمه پاک و پاکیزه، چون به زمین افتاد، ساطع شد از او نورى که داخل خانه هاى مکهّ شد و نماند در مشرق و مغرب زمین موضعى، مگر آنکه روشن شد از این نور.
| به فلک مى رود از روى چه خورشید تو نور | «قل هو اللّه احد» چشم بد از روى تو دور |
| آدمى چون تو در آفاق نشان نتوان داد | بلکه در جنّت و فردوس نباشد چه تو حور |
| حور فردا که چنین روى بهشتى بیند | گرش انصاف بود معترف آید به قصور |
| شب ما روز نباشد مگر آنگاه که تو | از شبستان بدر آئى چه صباح از دیجور |
[ دَیْجُور: شب بسیار تاریک و دراز را گویند. ر. ف عمید. ] و ده نفر حورالعین داخل شدند و با هر یک طشت و ابریقى از بهشت بود و در ابریق آب کوثر بود، پس گرفت ابریق را زنى که پیش رو بود و نشست آن حضرت را با آب کوثر و بیرون آورد دو جامه اى که سفیدتر بود از شیر و خوشبوتر بود از مشک و عنبر و پیچید آن حضرت را به یکى و دیگرى را بر سر آن حضرت انداخت.
پس استنطاق کرد از آن حضرت، فاطمه (علیهاالسلام) شهادتین به زبان جارى کرد و گفت:
«اَشْهَدُ اَنْ لا اِلهَ اِلَّا اللَّهُ، وَ اَنَّ اَبى رَسُولُ اللَّهِ سَیِّدُ الْأَنْبِیاءِ، وَ اَنَّ بَعْلى سَیِّدُ الْأَوْصِیاءِ، وَ وُلدى سادَةُ الْأَسْباطِ».
پس سلام کرد بر آنها و هر یک را به اسم صدا زد و شروع کردند به خنده کردن به سوى فاطمه (علیهاالسلام) و حورالعین و اهل آسمان به یکدیگر بشارت مى دادند به جهت تولّد فاطمه در آسمان نورى درخشنده پیدا شد که ندیده بودند او را ملائکه قبل از این، و زنها گفتند: بگیر اى خدیجه این مولود را پاک، و پاکیزگى و میمنت و مبارکى در این و نسل این است.
پس خدیجه گرفت آن حضرت را شادمان و خوشحال و پستان در دهان او گذاشت تا شیر خورد و فاطمه (علیهاالسلام) در یک روز به اندازه ى یک ماه بزرگ مى شد و در یک ماه به اندازه ى یک سال. [ بحار: 43/ 2- 3 ح 1، امالى صدوق: ص 690 ح 947/ 1، عوالم، 11/ 43- 44 ح 1، دلائل الامامة: ص 76 ح 17/ 17، الخرایج و الجرایح: 2/ 524- 526 ح 1، روضة الواعظین: 1/ 143. ] این ایمان [ از آیه ى شریفه ى (قالت الاعراب امَنّا، قُلْ لَم تُؤمِنوا ولکِن قولوا اَسلَمنا وَ لَمَّا یَدخُل الایمان فى قلوبکم) حجرات: 14)، معلوم مى شود که شخص هرگاه «عَن قلب» تصدیق نماید، مؤمن است و هرگاه «عَن قَلب» نباشد، مسلم است. ] حضرت فاطمه (علیهاالسلام) بود به حسب کمیّت
عظمت ایمان او
و امّا به حسب کیفیّت: ایمان آن حضرت به طورى بود که دو حدیث در «بحار» نقل مى فرماید که حضرت رسول (صلى اللَّه علیه و آله) فرمود:
«اِنَّ اِبْنَتِى فاطِمَةَ، مَلَأ اَللَّهُ قَلْبَها وَ جَوارِحَها ایماناً وَ یَقیناً». [ بحار: 43/ 29 ح 34- 46 ح 44، مناقب: 3/ 337، عوالم: 11/ 205- 206 ح 2. ] «به درستى که دخترم فاطمه، پر کرد خداوند دل او و اعضاى او را از ایمان و یقین».
بلکه در یکى از آن دو حدیث دارد که سلمان و در حدیث دیگر اباذر، آمدند به خانه ى فاطمه (علیهاالسلام) دیدند آسیا خودش حرکت مى کند [ کمک ملائکه به فاطمه (علیهاالسلام) در «خرایج» از ابوذر مروى است که فرمود: رسول خدا (صلى اللَّه علیه و آله) مرا در طلب على (علیه السلام) فرستاد و من به خانه ى آن حضرت درآمدم و ندا دردادم. کسى جواب نداد و در آنجا آسیائى دیدم طحن مى کرد و کسى در کنار آن نبود. دیگر باره بانگ زدم، على (علیه السلام) از خانه بیرون شد و متفقاً به خدمت رسول (صلى اللَّه علیه و آله) آمدیم. رسول خداى، گوش داد و على چیزى گفت که نفهمیدم.
عرض کردم: یا رسول اللَّه، تعجّب کردم از آسیائى که در خانه ى على (علیه السلام) دور مى زد و طحن مى کرد و کسى با او نبود!!
حضرت رسول (صلى اللَّه علیه و آله) فرمود: «انّ اِبنَتى فاطمة مَلأَ اللَّه قَلبها و جَوارحها ایماناً و یقیناً، و انّ اللَّه علمَ ضَعفَها فأعانها على دَهرِها و کفاها، اما علمت أنّ لِلَّه ملائکة موکّلین بمعونة آل محمّد (صلى اللَّه علیه و آله)». (بحار: 43/ 29). و نیز از سلمان هم قریب به همین مضمون روایت شده است (مناقب: 3/ 337، الثاقب فى المناقب: ص 290) و چون حضرت رسول (صلى اللَّه علیه و آله) علّت ظهور این خرق عادت را ایمان آن معصومه قرار داده، لهذا مناسب است فى الجمله، بیانى در کیفیّت ایمان بشود.
چگونگى و مراتب ایمان:
پس مى گوئیم: ایمان و کفر مراتبى دارد: اغلب اوقات اطلاق مى شود به قائل شدن به خسمه ى اصول دین و مذهب، و گاهى اطلاق مى شود مع ذلک به عمل کردن به فروع دین، و به جهت همین است که فرمودند: «لا دین لمن لا امانة له».
درجه ى کامل و اعلاى ایمان، اعتقاد به خمسه ى اول دین و مذهب است و عمل کردن به ارکان یعنى به اعضاء و جوارح. و «بعبارة اخرى» اعتقاد به آنچه خداوند مقرّر فرموده و عمل کردن به واجبات و محرّمات و مندوبات و مکروهات و قائل شدن به مباحات و عمل کردن به آنها بروجه اباحه.
این چنین ایمانى، ایمان کامل است و کسى که همه ى اینها را ترک کند، کافر کامل است و ما بین آنها مرکّب از هر دو است. یعنى مؤمن است به بعضى و کافر است به بعضى. چنانچه وار شده است: «تارک الصّلاة» کافر است. و وارد شده است: «لا یشرب الشارب و هو مؤمن، وَ لا یَزنى الزّانى وَ هو مؤمن». و قال اللَّه تعالى: (و للَّه عَلَى النّاس حجّ البَیت مَن اسْتَطاع الیه سبیلاً وَ مَن کفر فانّ اللَّه غنىٌّ عن العالمین). آل عمران: 97). و درجه ى اول ایمان مختصّ است به پیغمبر خدا و ائمّه ى هدى و صدیقه کبرى «صلوات اللَّه علیهم اجمعین». چنانچه حضرت رسول فرمود: «انّ ابنتى فاطمة، مَلأ اللَّه قلبها و جوارحها ایماناً». و این ایمان کامل همان است که حضرت صدّیقه ى (علیهاالسلام) فرمود: «اعلم ما کان و ما یکون و ما لم یکن، یا اباالحسن، المؤمن ینظر بنور اللَّه تعالى». و این ایمان کامل، همان ایمانى است که مرادف است با عبودیتى که فرمودند: «العبودیّة جوهرةٌ کنهها الرّبُوبیّة» (مصباح الشریعة: ص 7، باب دوم) و از خواص این ایمان کامل است: ظهور معجزات و خوارق عادات و علم به مغیبات و فوز به درجات، بلکه اتّصاف به جمیع صفات فاضله.
از آنچه ذکر شد، معلوم شد که ایمان مراتبى و درجاتى و مقاماتى دارد: اعلاى آن، ایمان صرف خالص است و ادناى آن کفر محض است و ما بین آنها متوسطات. چنانچه حق تعالى مى فرماید: (وَ ما یؤمِنُ اکثرهُم باللَّه الّا و هُم مُشرِکون). (یوسف: 106). ]، تعجّب کردند و از حضرت رسول پرسیدند از علّتش؟ رسول (صلى اللَّه علیه و آله) دو جهت براى آن ذکر فرمود:
یکى از آنها اینکه خداوند پر کرد دل فاطمه و اعضاى فاطمه را از ایمان و یقین، کانّه استفاده مى شود که ایمان فاطمه به نحوى بوده که موجب خرق عادت و آمدن ملائکه به خدمتگذارى او و گردانیدن آسیا بوده.
دانش بى پایان او
دوّم، علم آن حضرت است، چنانچه در «بحار» نقل مى فرماید: که خداوند ده چیز را به ده نفر از زنان مرحمت فرموده از آن جمله «وَ الْعِلْمُ لِفاطِمَةَ زَوْجَةَ الْمُرْتَضى» [ مناقب: 3/ 321، بحار: 43/ 34 ح 39، عوالم: 11/ 76 ح 8، عیون المعجزات: ص 53. ] بلکه به مقتضاى حدیثى که از «عیون المعجزات» مروى است اینکه عالم به ما کان و ما یکون و ما هو کائن بوده.
چنانچه در «ناسخ التّواریخ» نقل مى فرماید که عمّار یاسر سلمان را گفت: تو را از حدیثى عجیب خبر دهم؟ گفت: یا عمّار! بگو.
گفت: در خدمت على (علیه السلام) بودم وقتى که بر فاطمه (علیهاالسلام) وارد شد «فَلَمَّا اَبْصَرَتْ نادَتْ اُدْنُ لِاُحَدِّثَکَ بِما کانَ وَ بِما هُوَ کائِنُ وَ بِما لَمْ یَکُنْ اِلى یَوْمِ الْقِیمَةِ حیْنُ تَقُومُ السّاعة».
چون حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) را دید، ندا کرد: نزدیک شو تا آنکه بگویم به تو آنچه از بدو آفرینش بود و آنچه مى باشد و آنچه نمى باشد و تا روز قیامت آشکار شود.
چون على (علیه السلام) این کلمات از فاطمه (علیهاالسلام) شنید، به قهقرى برگشت و عزم خدمت پیغمبر (صلى اللَّه علیه و آله) نمود. من نیز در خدمت آن حضرت رفتم تا بر رسول خدا درآمد، حضرت فرمود: نزدیک بیا یا اباالحسن. على (علیه السلام) نزدیک شد و بنشست و حضرت رسول (صلى اللَّه علیه و آله) فرمود: تو حدیث مى کنى یا من؟ حضرت امیر (علیه السلام) گفت: حدیث از تو بهتر است یا رسول اللَّه (صلى اللَّه علیه و آله).
فرمود: گویا من با تو بودم وقتى که بر فاطمه داخل شدى و از علم ما کان و ما هو کائن گفتگو کرد و تو بازگشتى. على (علیه السلام) عرض کرد نور فاطمه از نور ما مى باشد؟ فرمود: مگر نمى دانى؟ این وقت على (علیه السلام) به سجده افتاد و شکر خدا به جا آورد.
سلمان گفت: عمّار مى گوید: این وقت على (علیه السلام) از نزد پیغمبر بیرون شد و من در خدمت او روان، تا بر فاطمه (علیهاالسلام) درآمد. فرمود: گویا از نزد من به نزدیک پدرم شدى تا آنکه خبر دهى به او به آنچه قصد کردم براى تو؟ حضرت امیر (علیه السلام) فرمود: همین طور است یا فاطمه.
پس صدّیقه (علیهاالسلام) گفت: بدان یا اباالحسن! به درستى که خداى تعالى خلق کرد نور مرا و حال آنکه تسبیح مى کرد خداى را، پس خداوند او را امانت گذاشت در درختى از درختهاى بهشت پس آن درخت روشن شد چون پدرم داخل بهشت شد، به الهام الهى ثمره ى آن درخت را گرفت و در دهان گذاشت پس خداوند مرا به ودیعت نهاد در صلب پدرم و از آنجا در رحم خدیجه بنت خویلد تا آنکه زائید مرا.
«وَ اَنَا مِنْ ذلِکَ النَّورِ، اَعْلَمُ ما کانَ وَ ما یَکُونَ، وَ ما لَم یَکُنْ، یا اَبَاالْحَسَنِ، اَلْمُؤْمِنُ یَنْظُرُ بِنُورِ اللَّهِ تَعالى». [ ناسخ التواریخ: 2/ 266- 268، بحار: 43/ 8 ح 11. ] «و من از آن نور هستم، میدانم آنچه بوده و آنچه مى باشد و آنچه نمى باشد یا اباالحسن! مؤمن نظر مى کند به نور خدا».
این علم آن حضرت بود که به طریق اجمال ذکر شد و شاید در اخبار به غیب هم باز اشاره به علم آن حضرت بشود.
سوّم: عصمت آن حضرت است و آن را به سه وجه در مجلس اوّل و چهار وجه هم در ذیل آیه ى تطهیر بیان کردیم، هر که خواهد به آنجا رجوع نماید.
سیماى حضرت فاطمه در قرآن کریم (تحفه ى فاطمیه)
چنانچه در «بحار» از «علل الشّرایع» نقل فرموده که از حضرت صادق (علیه السلام) پرسیدند: چرا زهراء را زهرا نامیدند؟ فرمود: به جهت آنکه روشنى مى داد براى امیرالمؤمنین (علیه السلام) روزى سه مرتبه: یکى وقت نماز صبح در حالتى که مردم در فراش بودند نور سفیدى [ بعضى از علماء مانند سید جزائرى و صاحب «لمعة البیضاء» تحقیقاتى در خصوص اختلاف این انوار کرده که این مختصر جاى آن را ندارد و چون فرمایش سید جزائرى رحمه اللَّه مختصرتراست از این جهت آن را ذکر مى نمائیم:
سیّد جزائرى رحمه اللَّه بعد از نقل این حدیث شریف مى فرماید: شاید طالب باشى وجه اختصاص این نورها را به این اوقات، پس مى گوئیم: جایز است وجه او این باشد که نور سفید داخل مى شد بر آنها در وقت صبح در حالتى که آنها خواب بودند، به جهت آنکه برطرف شود از آنها باقى مانده تاریکى شب، پس برخیزند و نماز صبح را به جا آورند و سزاوار است اینکه نور آن حضرت مخالف باشد با نور اوّل آفتاب، تا اینکه اشتباه نشود بر مردم نور صورت حضرت با نور آفتاب، به جهت آنکه نور اوّل آفتاب زرد است. و امّا وقت نصف النهار چون نور آفتاب سفید است، از این جهت نور آن حضرت زرد بود به جهت آنکه اشتباه به نور آفتاب نشود. دیگر به جهت آنکه این نور، نور خوف است زیرا که وقت زوال درهاى آسمان گشاده مى شود و ملائکه نظر مى کنند به سوى زمین و نور خوف زرد است. و امّا در آخر روز، پس این نور محبّت و شکر است بر اداء فرائض، همچنان که ظاهر مى شود از فرمایش حضرت که در حدیث مى فرماید: « فرحاً و شکراً للّه عزّ و جلّ» و نور محبّت قرمز است انتهى.
اللّمعة البیضاء: ص 108، انوار نعمانیه: 1/ 71- 72. ] داخل حجرات مدینه مى شد به قسمى که سفید مى شد دیوارهاى آنها، پس تعجّب مى کردند از این نور و مى آمدند خدمت پیغمبر (صلى اللَّه علیه و آله) و سؤال مى کردند از آنچه دیده بودند.
حضرت رسول (صلى اللَّه علیه و آله) آنها را مى فرستاد به خانه ى فاطمه (علیهاالسلام) پس مى دیدند آن حضرت در محراب عبادت نشسته و نماز مى خواند و نور از محراب و جمال آن حضرت ساطع است، پس آگاه مى شدند که آن نور، نور فاطمه است. و یکى وقت نصف النّهار که چون مهیّا و مشغول نماز مى شد نور زردى از آن حضرت ساطع و داخل حجرات مردم مى شد که جامِه ها و رنگ هاى آنها زرد مى شد ، پس مى آمدند خدمت پیغمبر (صلى اللَّه علیه و آله) و سؤال مى کردند از آنچه دیده بودند. حضرت رسول (صلى اللَّه علیه و آله) آنها را فرستاد به خانه ى فاطمه (علیهاالسلام) پس مى دیدند که در محراب عبادت ایستاده و نور زردى از آن حضرت ساطع است ، پس مى فهمیدند که آن نور از حضرت فاطمه بوده. و دیگر وقت شام که مى شد صورت مبارک آن حضرت قرمز مى شد و روشنى قرمزى از جمال آن حضرت ظاهر مى شد از جهت فرح و شکر آن حضرت براى خداوند عزّ و جلّ، و این نور قرمز داخل حجرات قوم مى شد و دیوارهاى آنها قرمز مى شد، پس تعجّب مى کردند و مى آمدند خدمت حضرت رسول (صلى اللَّه علیه و آله) ، حضرت آنها را مى فرستاد به خانه ى فاطمه (علیهاالسلام) پس ملاحظه مى کردند که نشسته و مشغول تسبیح و حمد الهى است و نور قرمزى از جمال آن حضرت ساطع است، پس آگاه مى شدند که آن نورى که دیدند از جمال آن معصومه بوده [ علل الشرایع: ص 180. ] خوب فرموده شاعر عرب:
خَجِلاً [ صاحب «لمعة البیضاء» از «کشف الغمّه» مطلبى نقل مى فرماید که ترجمه ى آن این است: حکایت کرد براى من «السیّد تاج الدّین محمّد بن نصر العلوى» اینکه بعضى از واعظها حکایت کرد فاطمه را و مزایاى او را و اینکه خداوند از هر فضیلتى درجه ى اعلاى آن را به آن معصومه کرامت فرموده و ذکر نمود پدر فاطمه و شوهر و فرزندانش را.
پس واعظ به طرب آمد و این دو فرد شعر عربى را خواند که «خجلاً من نور...» پس بسیارى مردم جامه هاى خود را چاک زدند و اوصاف آن حضرت باعث گریه و زارى و فریاد آنها گردید.
کشف الغمّه: 1/ 464- 456، اللّمعة البیضاء: ص 47. ] مِنْ نُورِ طَلْعَتِها++ تَتَوارى الشَّمْسُ بِالشَّفَقِ و َ حَیاءً مِنْ شَمائِلِها++ یَتَغَطّىَ الْغُصْنُ بِالْوَرَقِ خورشید اگر تو روى نپوشى فرو رود++ گویند دو آفتاب نگنجد به کشورى
ظلمتى که چیره گشت...
نمى دانم تا کِى نور جمال آن حضرت ساطع بود؟ گویا تا زمانى که از ظلم هائى که عمر ملعون به آن مظلومه وارد آورد، دار دنیا را وداع نمود. [ تحقیقى در تاریخ شهادت حضرت فاطمه (علیهاالسلام) و اختلافات در آن در وفات حضرت صدّیقه طاهره اختلاف بسیار است و دو طایفه خبر داریم:
طایفه ى اوّل: اخبارى است که وارد شده به لسان اینکه بعد از وفات رسول خدا (صلى اللَّه علیه و آله) مدّتى زندگانى کرد و از مجموع آنها دوازده وقت و زمان استفاده مى شود:
اوّل: چهل روز. دوّم: دو ماه. سوّم: هفتاد و دو روز. چهارم: هفتاد و دو روز و نیم.
پنجم: هفتاد و پنج روز. ششم: هشتاد و پنج روز. هفتم: سه ماه. هشتم: نود و پنج روز.
نهم: صد روز. دهم: چهار ماه. یازدهم: شش ماه، دوازدهم: هشت ماه.
طایفه ى دوّم: اخبارى است که وارد شده که در فلان وقت وفات فرموده و در آنها هشت وقت تعیین شده:
اوّل: سیزدهم ربیع الثانى. دوم: سوم جمادى الثانى. سوم: بیست و یکم رجب. چهارم: سوم رمضان.
پنجم: هشتم جمادى الاخرة. ششم: بیست و هفتم جمادى الاخرة. هفتم: شب یکشنبه هفدهم ربیع الاول. هشتم: اواخر جمادى الاولى. و منشاء اختلاف در وفات آن حضرت اختلاف اخبار است و ما محض تیمّن و تبرّک ترجمه ى اخبار را ذکر مى نمائیم:
مجلسى رحمه اللَّه در «بحار» از بعضى کتب «مناقب» نقل مى فرماید: اختلاف است در روایات در وقت وفات حضرت صدّیقه، در یک روایت است که دو ماه بعد از وفات حضرت رسول، دار دنیا را وداع فرمود و در روایتى سه ماه و در روایتى صد روز و در روایتى هشت ماه.
باز در «بحار» نقل مى فرماید: از عاصمى که سه شب از ماه رمضان گذشته وفات فرمود.
باز در «بحار» است که «وهب بن منبّه» از ابن عباس نقل کرده: که وفات آن حضرت چهل روز بعد از حضرت رسول بوده.
باز در «بحار» است که ابوالفرج در «مقاتل الطّالبیین» (ص 60) گفته: که در وفات حضرت صدّیقه بعد از حضرت رسول اختلاف است، کسى که زیاد گفته است هشت ماه گفته و کسى که کم گفته چهل روز گفته.
مؤلّف این کتاب مى گوید: خیلى تعجّب است از صاحب «دمعة السّاکبة» زیرا که قبل از کلام ابوالفرج مى فرماید: «و قد اتّفق کلّ من الفریقین على انّ عمرها بعد ابیها لم یکن اکثر من ستة اشهر و لا اقلّ من اربعین یوماً».
گمان فقیر این است که «ناسخ» به جاى «ثمانیة اشهر» «ستة اشهر» نوشته. فتامّل.
بعد از آن ابوالفرج مى فرماید: آنچه ثابت است، روایت ابى جعفر محمّد بن على (علیه السلام) است که سه ماه بعد از وفات رسول اللَّه (صلى اللَّه علیه و آله) بوده باشد.
باز در بحار از «مصباح کفعمى» (ص 511) و «دلائل الإمامة» و «مصباحین» (مصباح الشریعه و مصباح زائر) نقل فرموده که در سوم جمادى الاخرة سال یازدهم هجرت.
باز در «بحار» از «مصباحین» نقل فرموده که: در بیست و یکم رجب وفات فرموده.
باز در «بحار» از «مناقب» نقل مى فرماید: که وفات آن حضرت هفتاد و دو روز بعد از وفات رسول اللَّه (صلى اللَّه علیه و آله) است و گفته شده: هفتاد و پنج روز، و گفته شده است: چهار ماه، و «قربانى» گفته چهل روز و این صحیح تر است و شب وفات آن حضرت شب یکشنبه سیزده شهر ربیع الاخر است، سال یازدهم هجرت.
باز در «بحار» از کتاب «قصص الانبیاء» نقل مى فرماید از صدوق که: حضرت صدّیقه داخل شد بر حضرت رسول در مرض موت آن حضرت، و آن حضرت خبر موت خود را دادند. حضرت صدّیقه گریان شدند، پس حضرت رسول فرمودند: گریه مکن، درنگ نمى کنى بعد از من مگر هفتاد و دو روز و نصف روز، پس ملحق مى شوى به من و ملحق نمى شوى به من، مگر اینکه تحفه مى آورى از میوه ى بهشت، پس فاطمه خندید.
باز در «بحار» در آخر خبر فضّه نقل مى فرماید: که روز بیست و هفتم وفات پیغمبر (صلى اللَّه علیه و آله) حضرت صدّیقه مریضه شدند و روز چهلم وفات فرمودند.
در جاى دیگر در «بحار» نقل مى کند: «ثمّ مَرَضت و مَکَثَت اَرْبَعین لَیلَة».
باز در «بحار» از «کشف الغمّه» و کتاب «ذریّة الطّاهرة» نقل مى فرماید: که زندگانى فاطمه بعد از پیغمبر، سه ماه بود و «ابن شهاب» و «زهرى» و «عایشه» و «عروة بن زبیر» گفته اند: شش ماه بعد از وفات پیغمبر. کشف الغمّه: 1/ 502- 503، الذریّة الطاهرة: ص 151 ح 199. و باز در «بحار» از حضرت صادق (علیه السلام) نقل مى فرماید: که هفتاد و پنج شب بعد از وفات رسول (صلى اللَّه علیه و آله) زندگانى فرمود و ابن قتیبه گفته: صد روز زندگانى کرد. و باز در «بحار» است: گفته شده سال یازدهم شب سه شنبه سوم ماه رمضان وفات فرموده. و باز در «بحار» سه حدیث از «کافى» نقل مى فرماید: که هفتاد و پنج روز بعد از رسول زندگانى فرموده است.
باز در «بحار» از ابى جعفر نقل شده که فاطمه شش ماه بعد از رسول زندگانى فرمود.
از «عیون المعجزات» نقل شده: هفتاد و پنج روز بعد از رسول زندگانى کرده. و در «دمعة» مى فرماید: «و عن ابى جعفر محمّد بن على (علیهماالسلام): خمساً و تسعین لیلة». و مدرک سایر اقوال که در اخبار ذکر نشده، نقل «صاحب ناسخ التواریخ» مى باشد.
مجلسى رحمه اللَّه فرمایشى در خصوص این اخبار مى فرماید، عین عبارات آن را نقل مى کنیم و از این عبارت معلوم مى شود دو چیز:
یکى آنکه مشهور در وفات آن حضرت سوم جمادى الاخرة مى باشد.
دوم آنکه خبر صحیح هفتاد و پنج روز مى باشد.
«قال المجلسى: بیان: اقول لا یمکن التّطبیق بین اکثر تواریخ الولادة و الوفاة و مدّة عمرها الشّریف، و لابین تواریخ الوفاة و بین مامرّ فى الخبر الصّحیح انّها عاشت بعد ابیها خمسة و سبعین یوماً اذ لو کان وفاة الرّسول فى الثامن والعشرین من صفر، کان على هذا وفاتها فى اواسط جمادى الاولى، و لو کان فى ثانى عشر ربیع الاوّل، کما ترویه العامّة، کان وفاتها فى اواخر جمادى الاولى، و ما رواه ابوالفرج، عن الباقر (علیه السلام) من کون مکثها بعده (صلى اللَّه علیه و آله) ثلاثه اشهر یمکن تطبیقه على ما هو المشهور من کون وفاتها فى ثالث جمادى الاخرة، و یدلُّ علیه ایضاً ما مَرَّ من خبر ابى بصیر، عن ابى عبدالله (علیه السلام) بروایة الطبرى باَن یکون (علیه السلام) لم یتعرّض للایّام الزّائدة لقلّتها». والله العالم انتهى. بحار: 43/ 213- 216.
معلوم شد که تقریباً سى و دو احتمال در وفات آن حضرت است، به جهت آنکه دوازده قسم اخبارى بود که به لسان بعد از وفات بود و چون در وفات رسول خدا (صلى اللَّه علیه و آله) مشهور بین الخاصّة و العامّة، اختلاف کرده اند و خاصّه بیست و هشتم صفر مى گویند و عامّه دوازدهم ربیع الاول، پس در دوازده قسم خبر بیست و چهار وقت احتمال مى رود و هشت قسم هم اخبار و اقوالى بود که به لسان تعیین وقت ذکر فرموده بود. پس مجموع (سى و دو) احتمال شد، اگر چه در بعضى از آنها احتمال اتّحاد مى رود. فتامّل. ] چنانچه حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) در مصیبت آن مظلومه مى فرماید:
«وَ لَقَدِ اسْوَدَّتْ عَلَىَّ الْغَبْراءَ وَ بَعُدَتْ عَنّى الْخَضْراءُ» [ بحار: 43/ 180 ح 15. ] «تاریک شد بر من زمین و دور شد از من آسمان، یعنى نور کواکب آن روشنى نمى دهد مثل اینکه دور باشد در جاى دیگر».
بعد از اینکه نماز بر جنازه ى آن معصومه گزارد نیز دو رکعت نماز خواند و دو دست به سوى آسمان بلند کرد و صدا زد: این دختر تو فاطمه است که بیرون آورم او را از تاریکى دنیا به روشنائى آخرت و گویا به جهت نور آن مظلومه بود که مى فرماید:
«فَاَضائَتِ الْأَرْضُ میلاً فى میلٍ، فَلَمَّا اَرادُوا اَنْ یُدْفِنُوها نُودُوا مِنْ بُقْعَةٍ مِنَ الْبَقیعِ: اِلَىَّ، اِلَىَّ فَقَدْ رُفِعَ تُرْبَتُها مِنّى، فَنَظَروا فَاِذاً هِىَ بِقَبْرٍ مَحْفُورٍ، فَحَمَلُوا السَّریرَ اِلَیْها، فَدَفَنُوها. فَجَلَسَ عَلِىٌّ عَلى شَفیرِ الْقَبْرِ فَقالَ: یا اَرْضُ! اَسْتَوْدِعُکِ وَدیعَتى. هذِهِ بِنْتُ رَسُولِ اللَّهِ، فَنُودِىَ مِنْها: یا عَلىُّ اَنَا اَرْفَقُ بِها مِنْکَ فَارْجِعْ وَ لا تَهْتَمَّ». [ بحار: 43/ 215 ح 44. ] «یک میل در یک میل، زمین را روشن کرد، پس چون خواستند که آن حضرت را دفن کنند صدا کرده شدند از بقعه اى از بقیع به نزد من آورید، (به نزد من آورید فاطمه را) چه خاک طینت وى از من برداشته شده.
على (علیه السلام) ملاحظه کرد قبرى کنده و پرداخته آشکار شد، پس نعش را به آن جانب بردند و آن حضرت را دفن کردند.
على (علیه السلام) در کنار قبر بنشست و گفت: اى زمین این دختر رسول خدا است که در نزد من بود به ودیعت، اکنون به نزد تو مى سپارم.
این وقت ندائى در رسید که یا على! من مهربان ترم به او از تو، برگرد و مهموم مباش.
حضرات ذاکرین به اینجا که مى رسند، مى گویند: جاى آن داشت که گفته شود: یا على! وقتى این امانت را گرفتى بازویش سیاه نشده بود و شکسته نبود...
امام جعفر صادق (علیه السلام) مى فرماید: نور جمال آن مظلومه که روزى سه مرتبه براى حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) روشنى مى داد و شهر مدینه نورانى مى شد از صورت آن معصومه، منتقل شد به صورت امام حسین (علیه السلام) و هکذا از صورت امام قبل منتقل مى شود به امام بعد تا روز قیامت.
بنابراین گویا همین نور بود که خانه ى خولى را روشن کرد. زن خولى قسم مى خورد که من نگاه مى کردم نور مثل عمود ساطع بود از آن اِجّانه اى [ اجانه: گودالى که در او چیزها گذارده شود، تشت آب. ] که در او سر حسین (علیه السلام) بود به سوى آسمان. و در «بحار» چنین نقل فرموده: که خولى شب سر آن حضرت را آورد به کوفه، دید در قصر بسته، به منزل خود آمد و این ملعون دو زن داشت، یکى از بنى اسد و یکى خضرمیّه و این زن را نوار مى گفتند، پس داخل فراش او شد.
خضرمیّه گفت: چه خبر است؟ گفت: طلا آورده ام به جهت تو، سر حسین (علیه السلام) در این خانه است.
خضرمیّه گفت: واى بر تو مردم طلا و نقره مى آورند، تو سر پسر پیغمبر را آورده اى؟ قسم به خدا که هرگز با تو همبالین نشوم.
خضرمیّه مى گوید: از رختخواب خارج شدم و خولى زن اسدیّه را صدا زد و با او هم فراش شد.
«فَما زِلْتُ وَاللَّهُ اَنُْظُرُ اِلى نورٍ ساطِعٍ مِثْلُ الْعَمُودِ، یَسْطَعُ مِنَ الْإِجَّانَةِ الَّتى فیها رَأسُ الْحُسَیْنِ اِلَى السَّماءِ، وَ رِأَیْتُ طُیُوراً بَیْضاءَ یُرْفَرِفُ حَوْلَها وَ حَوْلَ الرَّأسِ». [ بحار: 45/ 125، مثیر الاحزان ابن نما: ص 85. ]
| به حیرتم که چرا خانه ام چراغان است | مگر که کعبه و این شام عید قربان است |
| پرند این همه مرغان چرا به خانه ى من | به دست من مگر انگشتر سلیمان است |
زبانحال با سر مطهّر:
| تو بدین جمال زیبا سوى طور اگر خرامى | أرِنى بگوید آن کس که بگفت لن ترانى |
| ز فروغ رویت اى سر، شده عالمى منوّر | تو به من بگو خود اى مه، ز کدام آسمانى؟ |
| ز گلوى پر ز خونت شده عالمى معطّر | تو به من بگو خود اى گل، ز کدام گلستانى؟ |
| لب خشک نازنینت به نظر همى نماید | به کسى که تشنه مرده، لب آب زندگانى |
| نه چنان تو پیر هستى که شده سفید مویت | به گمان من که پیر از غم مرگ نوجوانى |
| بگو اى سر بریده، تن تو کجا فتاده | گله مند بینمت من، که ز دست ساربانى |
اَلا لَعْنَةُ اللَّهِ عَلَى الْقَوْمِ الظّالِمینَ وَ سَیَعْلَمُ الِّذینَ ظَلَمُوا اَىَّ مُنْقَلَبٍ یَنْقَلِبُون.
گفتار هشتم
فاطمه و خصلت هاى زیباى خدایى
بسم الله الرحمن الرحیم اَلْحَمْدُ لِلَّهِ الْعَلِىِّ الْأَکْبَرِ، وَ الصّلوةُ عَلى مُحَمَّدٍ الْمَبْعُوثِ عَلى کافَّةِ الْبَشَرِ، وَ عَلى آلِهِ وَ اَوْلادِهِ، اَعْنى فاطِمَةَ الزَّهْراءِ وَ الْأَئِمَّةَ الْإِثْنى عَشَرَ، وَ اللَّعْنَةُ الدَّائِمَةُ عَلى اَعْدائِهِم اِلى یَوْمِ الْمَحْشَرِ.
قالَ اللَّهُ تَعالى فى کتابه الکریم: (اِنَّها لَإِحْدىَ الْکُبَرِ نَذیراً لِلْبَشَرِ) [ مدثر: 35- 36. ] .
نزد خدا بزرگ است
مجلسى رحمه اللَّه در «بحار» نقل مى فرماید از تفسیر «علىّ بن ابراهیم» از ابى جعفر (علیه السلام) که فرمود:
«اِنَّها لاَحِدْىَ الْکُبَرِ [ تفسیر قمى: 2/ 396، بحار: 43/ 23 ح 16. ] یعنى: فاطمة (علیهاالسلام)».
«کُبَرَ» جمع «کُبْرى» مى باشد و کبرى تأنیث اکبر است، یعنى حضرت صدّیقه (علیهاالسلام) یکى از بزرگان است.
معلوم است که مراد از بزرگ بودن، بزرگى معنوى است نزد خدا، نه بزرگى صورى نزد مردم، به جهت آنکه:
| گر بصورت آدمى انسان بدى | احمد و بوجهل پس یکسان بدى |
و بزرگى معنوى نزد خدا حاصل نمى شود براى شخص، جز اینکه متخلّق به اخلاق اللَّه و داراى صفات کمالیّه و جمالیّه و فضایل و فواضل باشد و چون حضرت صدّیقه (علیهاالسلام) دارا بود قاطبه و عامّه ى صفات و فضایل بزرگان عنداللَّه را از این جهت در سلک آنها مسلک شد و در زمره ى آنها شمرده شد و اگر بخواهم صفات کمالیّه و فضایل آن حضرت را عرضه بدارم، زبان الکن یاراى بیان این سخن ندارد. خوب گفته:
| وصفت کجا به وهم من خاکى اوفتد | وصف تو را سزد که کند صورت آفرین |
| جز ذات کردگار ز اوج جلال تو | کس را مجال مدرکه نبود ز آن و این |
و لى «ما لا یدرک کله لا یترک کله» بناء على هذا شمّه اى از فضایل و مناقب آن حضرت را به طریق اختصار، در این مجلس ذکر مى نمائیم.
پس بدان اى عزیز من، فضایل آن حضرت سه قسم است:
اوّل: فضایل قبل از خلقت آن حضرت است.
دوّم: فضایل مقارن خلقت تا زمان وفات آن مظلومه است.
سوّم: فضایل بعد از وفات آن حضرت است.
امّا قسم اوّل: که فضایل قبل از خلقت باشد، پس اکتفا مى کنیم به یک فضیلت.
امّا قسم دوم: که فضایل مقارن خلقت تا زمان وفات آن معصومه باشد، بیست و دو فضیلت مى شود.
امّا قسم سوم: که فضایل بعد از وفات باشد، اکتفا مى شود به یک فضیلت.
پس معلوم شد که جمیع فضائلى که در اینجا ذکر مى شود بیست و چهار فضیلت است: یک فضیلت قبل از خلقت، بیست و دو فضیلت مقارن خلقت تا زمان وفات و یک فضیلت بعد از وفات که اجمال آنها در این جدول [ اصطلاحات (مندرج) در جدول از این قرار است: صفاتى که حاصل مى شود براى شخص، به اعتبار افعال و آثار (ى که از او به انجام مى رسد] مکتسبه مى باشد و غیر آن، غیر مکتسبه مى باشد. ]و صفاتى که براى نفس بیشتر در آن مدخلیّت است نفسانیّه باشد. و صفاتى که جسم را بیشتر در آن مدخلیّت است، بدنیّه باشد. است و تفصیل آنها به ترتیب ذکر خواهد شد.
فضایل قبل از خلقت: به ذکر یک فضیلت در اینجا اکتفا کردیم و آن خلق شدن آن حضرت است قبل از آسمان و زمین فضایل مقارن زمان خلقت تا زمان وفات بر دو قسم است:
مکتسبه و آن بر دو قسم است:
نفسانیّه: الایمان، العلم، العصمة، اخبار بالغیب، الورع و الزهد، الایثار، اجابة الدعاء، معجزات.
بدنیّه: العباده، المواساة، المعاشرة، الصدق، التزویج.
غیر مکتسبه و آن بر دو قسم است:
نفسانیّه: سیدة النساء، بمنزلة الرسول، وجوب المحبّة، فضل المباهلة.
بدنیّه: النّسب، الاولاد، النّمو، عدم الحیض، النّور.
فضایل بعد از وفات: به ذکر یک فضیلت اکتفا کردیم در این مقام و آن کیفیت ورود آن حضرت است به محشر
فضایل پیش از خلقت
امّا اوّل: که فضیلت قبل از خلقت آن معصومه باشد به یک حدیث اکتفا مى کنیم:
در «بحار» از «معانى الاخبار» نقل مى فرماید که رسول خدا (صلى اللَّه علیه و آله) فرمود:
«خُلِقَ نُورُ فاطِمَةَ (علیهاالسلام) قَبْلَ اَنْ یُخْلَقَ الْأَرْضُ وَ السَّماءُ [ بحار: 43/ 4 ح 3، معانى الأخبار: ص 53 ح 396. ]..» «آفریده شده نور فاطمه پیش از آفریدن زمین و آسمان.
پس بعضى مردم گفتند: اى نبىّ خدا بنابراین فاطمه انسیّه نیست؟!
حضرت فرمود: فاطمه حوراء انسیّه است.
گفتند: یا نبىّ اللّه فاطمه، چطور حوراء انسیّه است؟ حضرت فرمود: خلق کرد خداوند عزّوجلّ او را از نور خودش قبل از اینکه خلق کند آدم را در وقتى که بودند ارواح، پس چون خلق کرد خداوند عزّوجلّ آدم را، عرضه داشت آن نور را بر آدم.
پرسیدند از حضرت رسول (صلى اللَّه علیه و آله): فاطمه کجا بود؟ فرمود: در حقّه اى [ حُقّه: صندوقچه و ظرف کوچکى را گویند که در آن جواهرات یا دیگر اشیاى ارزشمند را قرار مى دهند. ر. ف عمید و دیگران. ] بود زیر ساق عرش.
گفتند: یا نبىّ اللَّه چه بود طعام او؟
قبلا خاطرنشان ساختیم که علماى عامه عقیده دارند ابوطالب مشرک از دنیا رفته است، و حدیثى نقل مىکنند که هنگام جان دادن او هر چه پیغمبر از وى خواست که به یگانگى خدا و نبوت پیغمبر گواهى دهد، زبانش نمىگشت، و این آیه نازل شد که: «انک لا تهدى من احببت و لکن الله یهدى من یشاء» یعنى تو نمىتوانى هر کس را خواستى هدایت کنى ولى خدا هر که را بخواهد هدایت مىکند. این حدیث و امثال آن که راجع به مشرک بودن ابوطالب درکتب عامه یعنى اهل سنت! نقل شده است،ساختگى است،و یادگار زمان به قدرت رسیدن بنى امیه مىباشد که خواستند از آن راه خط بطلان بر افتخارات فرزند وى حضرت امیرالمؤمنین على علیه السلام بکشند. چنان که در همان زمانها طى بخشنامهاى در سراسر دنیاى اسلام تحتسلطه بنى امیه نامگذارى نوزادان مسلمین به نام «على» اکیدا ممنوع بود! تعجب علماى عامه در زمانهاى بعد از بنى امیه تا امروز است که در لاک بىخبرى فرو رفتهاند و هنوز هم مطابق خط مشى و رهنمود طاغوتهاى اموى مانند معاویه و یزید، عقیده دارند که ابوسفیان و همسرش هند جگرخوار مسلمان بودند و آنها را با دعاى «رضى الله عنه یا عنها» یاد مىکنند، ولى مىگویند ابوطالب حامى پیغمبر و مدافع صمیمى اسلام به خدا و پیغمبر ایمان نیاورد و مشرک از دنیا رفت! با اینکه روایت مىکنند ابوطالب در اشعار خود خطاب به قریش گفته است: آیا نمىدانید که ما دیدهایم نام محمد مانند موسى در کتب آسمانى پیشین آمده است که هر دو پیغمبر بودهاند؟( به نقل عبدالوهاب نجار استاد نامى جامع الازهر مصر - در حاشیه کامل ابن اثیر جلد 2 صفحه 62 اصل شعر ابوطالب این است: الم تعلموا انا وجدنا محمدا نبیا کموسى خط فى اول الکتب؟) و نیز ابوطالب چنانکه پیشتر گفتیم طى نامهاى خطاب به نجاشى پادشاه حبشه در ترغیب وى نسبت به مهاجرین مسلمین از جمله گفته است: اى پادشاه حبشه بدان که محمد پیغمبرى است مانند موسى و عیسى بن مریم.( تعلم ملیک الجش ان محمدا نبى کموسى و المسیح بن مریم)همچنین ابوطالب به نقل ابن کثیر شامى دانشمند متعصب سنى ضمن اشعارى خطاب به پیغمبر مىگوید: - تو مرا به اسلام دعوت کردى و مىدانم که خیرخواه من هستى، آرى تو که مرا به اسلام دعوت مىکنى قبلا هم امین بودى. - هم اکنون به یقین مىدانم که دین محمد از میان تمامى ادیان مردم روى زمین بهترین دینها است.(تاریخ ابن کثیر شامى جلد 2 ص 42 اصل شعر این است: و دعوتنى و علمت انک ناصح و لقد دعوت و کنت ثم امینا و لقد علمت بان دین محمد من خیر ادیان البریة دینا) آیا چنین کسى مسلمان نبوده و مشرک از دنیا رفته است؟! چقدر مایه تاسف است که امروز بازار معروف مکه موسوم به «بازار ابوسفیان» است! و اسف انگیزت اینکه درکتاب تاریخ اسلام دوره دبیرستان عربستان سعودى فصلى هم اختصاص دارد به «خلافة امیرالمؤمنین یزید بن معاویه رضى الله عنه»!! این عبارت آغاز فصل مربوط به خلافت جنایتبار یزید پلید است که شاهان سعودى و علماى وهابى دستور دادهاند براى آگاهى مسلمانان مکه و مدینه یعنى شهر على و حسن و حسین فرزندان پیغمبر اسلام، بخوانند و با ارادت به ابوسفیان و معاویه و یزید پلید تبهکارترین جانیان تاریخ بشر پرورش یابند! بسیارى از مورخین و محدثین معتبر سنى و شیعه نوشته و روایت کردهاند، و از جمله مسعودى در مروج الذهب مىنویسد: چون عثمان بن عفان که از بنى امیه بود به خلافت رسید با جمعى از بنى امیه وارد خانهاش شد. در آن هنگام ابوسفیان که نابینا شده بود بهحضار گفت: آیا غیر از بنى امیه کسى در میان شما هست؟ حضار گفتند: نه، ابوسفیانن گفت: اى بنى امیه! خلافت اسلامى را مانند گوئى بازیچه خود قرار دهید که قسم به کسى که ابوسفیان به او سوگند یاد مىکند من پیوسته آن را براى شما مىخواستم و از این پس حکومت اسلامى به وراثت به کودکان شما مىرسد.( قال یا بنى امیه; تلقفوها تلقف الکرة، فوالذى یحلف به ابوسفیان مازلت ارجوها لکم ولتصبرن الى صبیانکم وراثة) عثمان ناراحتشد و از وى روى برگردانید. چون این خبر به مهاجرین و انصار رسید، عمار یاسر درمسجد پیغمبر ایستاد و گفت: اى جماعت قریش! وقتى شما خلافت اسلامى را از خاندان پیغمبرتان گرفته و گاهى به این دهید و زمانى به آن، ایمن نیستیم که خدا آن را از چنگ شما درآورد و به دیگرى دهد، چنانکه شما از دست اهلش درآوردید، و به غیر اهلش دادید! سپس مقداد برخاست و گفت: کار زشتى مانند آزارى را که شما بعد از پیغمبر نسبت به خاندانش مرتکب شدید ندیدهام. عبدالرحمن بن عوف (معرکه گیر خلافت و داماد عثمان) گفت: اى مقداد! به تو چه؟ مقداد گفت: به خدا من اهل بیت پیغمبر را به خاطر محبتى که پیغمبر (صلى الله علیه و آله) به آنها داشت دوست مىدارم، و یقین دارم که حق با آنها و در میان آنها است. اى عبدالرحمان! از قریش تعجب مىکنم که به برکتخاندان پیغمبر چنین جایگاهى در میان مردم یافتهاند، ولى هم اکنون گرد آمدهاند تا حکومت اسلامى را از دست اهل بیت پیغمبر درآورند. اى عبدالرحمان! به خدا قسم اگر یاورانى داشتم، مانند روزى که در جنگ بدر در التزام پیغمبر (صلى الله علیه و آله) با قریش جنگ کردم، با آنها پیکار مىنمودم. (تا آنها نتوانند خلافت اسلامى را قبضه کنند). سپس مسعودى مىنویسد: میان مخالفان و طرفداران خلافت عثمان و بنى امیه سخن به درازا کشید، و ما همه را درکتابهاى دیگر خود «مرآت الزمان» و «اخبار الشورى و الدار» آوردهایم.( مروج الذهب جلد 1 ص 351) نکته جالبى که در سخن ابوسفیان هست و باید به آن توجه داشت این است که او حتى تا پایان عمر هم مسلمان بنود. زیرا مىگوید: «قسم به کسى که ابوسفیان به او سوگند یاد مىکند!» و طبق معمول مسلمانان نه گفت: «به خدا قسم» بلکه چون مىدانست غیر ازبنى امیه کسى در مجلس نیست باطن خود را آشکار ساخت و گفت: قسم به کسى که ابوسفیان به او سوگند یاد مىکند، که لابد «لات» یا «هبل» یا«عزى» بوده است. دیگر اینکه او خلافت اسلامى را به باد مسخره گرفته و مىگوید حال که آن را به چنگ آوردهاید، مانند گوئى با آن بازى کنید، و از این به بعد کودکان بنى امیه چنین خواهند کرد، چنانکه پسر معاویه، و نوهاش یزید پلید و سایر خلفاى بنى امیه پس از او اسلام را به بازى گرفتند، و کردند آنچه کردند و باز هم «رضى الله عنه» هستند! در پایان این مقاله لازم به ذکر مىدانیم که گفتاردانشمند عالیقدرو با انصاف عامه ابن ابى الحدید معتزلى درباره ابوطالب پدر امیر المؤمنین (علیه السلام) را از مقدمه جلد یکم شرح نهج البلاغه وى، بیاوریم: ابن ابى الحدید در بیان اوصاف حضرت على (علیه السلام) و معرفى آن حضرت از جمله مىنویسد: «نمىدانم درباره مردى که پدرش ابوطالب بزرگ سرزمین مکه و حومه آن و سرور قریش و رئیس شهربود چه بگویم؟ تا آنجا که راجع به او گفتهاند: کمتر اتفاق افتاده است که آدم تهى دستى، سرورى پیدا کند. ابوطالب تنگدست بود، و ثروتى نداشت، ولى قریش او را بزرگ خود مىدانستند و به وى «شیخ» مىگفتند. در روایت «عفیف کندى» است که گفت: در آغاز نزول وحى بر پیغمبر، روزى دیدم آن حضرت نماز مىگزارد و پسربچهاى (على علیه السلام) و زنى هم به وى اقتدا کردهاند. عفیف گفت: ازعباس عموى پیغمبر پرسیدم اینها کیستند؟ عباس گفت: این برادرزاده من است و مدعى است که پیغمبر و فرستاده خدا مىباشد، ولى جز این پسر بچه که او نیز برادرزاده من است کسى از وى پیروى نمىکند. این زن هم (خدیجه) همسر او است. عفیف پرسید: شما چه عقیده دارید: عباس گفت: ما صبر مىکنیم ببینیم «شیخ» یعنى ابوطالب چه مىکند! سپس ابن ابى الحدید مىگوید: ابوطالب بود که در ایام خردسالى پیغمبر کفالت و سرپرستى آن حضرت را به عهده گرفت و پس از آن که پیغمبر از جانب خداوند مبعوث گردید به دفاع و حمایت از وى برخاست و شر مشرکین را از او دور ساخت، و در این راه دچار ناراحتى عظیم و مصیبتى کمرشکن گردید، ولى با این وصف او در یارى و پیشرفت دین اسلام استقامت ورزید. روایتشده است که چون ابوطالب وفات یافت، به پیغمبر وحى شد «از مکه خارج شو که یاورت از دنیا رفت»! این مرد پدر على (علیه السلام) است.» ابن ابى الحدید در «شرح نهج البلاغه» نیز درباره شخصیت ابوطالب سخن مىگوید، و اشعارى درمدح ابوطالب گفته است که از جمله دو بیت است: اگر ابوطالب و فرزند او (على) نبود، قامت دین اسلام استوار نمىگشت. او خود در مکه به پیغمبر پناه داد و از وى حمایت نمود، و فرزندش (على) در مدینه به دفاع از پیغمبر خود را به کام مرگ فرو برد.( شرح نهج البلاغه - جلد 14 ص 84 و لو لا ابوطالب و ابنه لما مثل الدین شخصا و قاما فذال بمکة آوى و حاما و هذا به یثرب جس الحماما) «ابن ابى الحدید در مقدمه شرح نهج البلاغه را جع به فاطمه همسر ابوطالب که گفتیم دخترعمویاو و پیغمبر بود، مىنویسد: وقتى او در مدینه وفات یافت پیغمبر پیراهن خود را داد تا کفن او کنند و او را مادر خطاب مىکرد، سپس در قرستان بقیع پیش از دفن وى، به درون قبر او رفت و لحظهاى آرمید و سفارش فاطمه دختر اسد را به خاک قبر کرد آن گاه بیرون آمد و گفتحالا جنازه را دفن کنید!! این زن مادر على علیه السلام است که در خردسالى از پیغمبر اسلام پرستارى نموده بود. ابن ابى الحدید در آخر مىگوید: این احترامى که پیغمبر براى فاطمه مادر على علیه السلام معمول داشت، نصیب هیچ کس نشد.» در همان سال وفات ابوطالب، حضرت خدیجه همسر پیغمبر در سن 65 سالگى نیز وفات یافت و پیغمبر او را د حجون کنار ابوطالب دفن کرد. «حجون» کوهى در بیرون مکه و امروز دامنه آن واقع در شهر مکه است. و قبرستان «جنة المعلى» یا قبرستان ابوطالب در دامنه آن معروف است. عبد مناف و عبدالمطلب و عبد شمس و ابوطالب و خدیجه و قاسم و عبدالله پسران خدسال پیغمبر همگى در حجون مدفون هستند. مرگ این دو یاور باوفاى رسول خدا چندان آن حضرت را غمگین ساخت که تا یک سال لبخند بر لب نیاورد، به طورى که آن سال را عام الحزن یعنى سال غم گفتند. پیغمبر خدیجه را یکى از چهارزن بهشتى خواند. سه تن دیگر مریم و آسیه زن فرعون و فاطمه زهرا دخترگرامیش بود، و فرمود: «برترین آنها فاطمه است» که او نیز دختر خدیجه بود. نوشتهاند بعد از وفات خدیجه هرگاه پیغمبر گوسفندى قربانى مىکرد دستور مىداد خستیک ران گوسفند را براى بانوئى از بانوان مکه ببرند که دوستخدیجه بوده است! روزى خواهر خدیجه پس از وفات وى به خانه پیغمبر آمد و سلام کرد. پیغمبر جواب داد و اشک در دیگانش گردید، سپس که خداحافظى کرد و رفت باز پیغمبر منقلب شد، و چون سبب پرسیدند فرمود: صدایش طنین آهنگ خدیجه داشت، و چون نگریستم دیدم مانند خدیجه راه مىرود! پیغمبر تا یک سال بعد از وفات خدیجه زن نگرفت. در حقیقت تا سن پنجاه و یک سالگى فقط با یک زن آن هم خدیجه که پانزده سال از وى بزرگتر بود گذرانید. با اینکه در آن زمانها تعدد زوجات در میان عرب رایج بود، و بعضىها تا پانزده زن داشتند! پس از گذشتیک سال بانوئى به نام «ام حکیم» از بانوان مکه خدمت پیغمبر رسید و گفت: یا رسول الله! یک سال است که خدیجه از دنیا رفته است و شما بچههاى بىمادر در خانه دارید، و آنها محتاج به سرپرست مىباشند که باید یک زن باشد اجازه مىدهید زنى را براى شما خواستگارى کنم؟ پیغمبر اجازه داد و بانوئى به نام «سوده» دختر زمعه را که با شوه خود سکران بن عمرو با سایر نو مسلمانان به حبشه رفت و شوهرش در مکه وفات یافت، و یک سال از پیغمبر بزرگتر بود یعنى 52 سال داشت براى حضرت خواستگارى کرد و او دومین همسر اسلام است. وقتى سوده به خانه پیغمبر آمد گفت: یا رسول الله من زنى سرد مزاجم و میل چندانى به جنس مرد ندارم. فقط خواستم افتخار همسرى شما را داشته باشم که تن به ازدواج با حضرتت دادهام. با این وصف پیغمبر او را محترم مىداشت. سایر زنان پیغمبر که پس از این تاریخ یعنى از سن 54 سالگى به بعد به همسرى آن حضرت درآمدند هر کدام علتى داشته است و هیچ کدام را تنها به واسطه ارضاى غریزه جنسى نگرفته است. بعد از وفات ابوطالب و خدیجه، قریش بر جسارت خود نسبت به پیغمبر افزودند. جسارتى بیش از آنچه پیغمبر درزمان حیات عمویشابوطالب از آنها مىدید. پیغمبر کهوضع را چنین دید رهشپار طائف( طائف شهرى خوش آب و هوا واقع در 12 فرسخى مکه است. بعید به نظر مىرسد که مردم طائف تا سال دهم بعثت پیغمبر تا این حد از دعوت آن حضرت و نزول وحى بىخبر مانده باشند. احتمال مىرود اگر سفر پیغمبر بدین گونه به طائف که عموم مورخین نوشتهاند درست باشد، مربوط به آغاز آشکار شدن دعوت حضرت یعنى سال سوم بعثت بوده است. ولى چون همه در این ترایخ نوشتهاند، ما نیز چنین کردیم.)شد تا از قبیله «ثقیف» که عمده مردم طائف را تشکیل مىدادند براى انجام مقصود خویش یارى جوید و به این امید که بتواند آنها را به اسلام متمایل سازد. بدین منظور پیغمبر تنها راهى طائف گردید. هنگامیکه پیغمبر وارد طائف شد به چند تن از قبیله ثقیف برخورد نمود که در آن روزها، از سروران و اشراف طائف به شمار مىرفتند. آنها سه برادر به اسامى:عبد یالیل،مسعود، و حبیب فرزندان عمروبن عمیر ثقفى بودند. زنى از قریش از قبیله بنى جمح نیز درنزد آنها بود. پیغمب فرصت را غنیمتشمرد و پهلوى آنها نشست و پس از معرفى خود، آنان را به پرستش خداى یگانه دعوت نمود، و پیرامون علت آمدن به طائف و یارى خواستن از آنها براى پیشبرد اسلام و همیارى با وى در برخورد با مخالفان گفتگو کرد. یکى از سه برادر خطاب به پیغمبر گفت: من پرده خانه کعبه را پاره کرده باشم (یا (دزدیده باشم) اگر تو فرستاده خدا باشى! برادر دوم گفت: خدا کسى را بهتر از تو نیافت که به پیغمبرى بفرستد؟ سومى گفت: من هرگز با تو سخن نمىگویم. زیرا تو اگر به راستى پیغمبر و فرستاده خدا باشى، بزرگتر از آنى که بتوانم سخن تو را رد کنم، و چنان که دروغگو باشى شایسته نیست که با تو سخن بگویم. پیغمبر که این سخنان را شنید در حالى که از دعوت آنها مایوس شده بود برخاست که از آنجا برود، ولى قبل از ترک آنها فرمود: آنچه را گفتید سربسته بماند. چون پیغمبر مىخواستسخنان ناهنجارآنها به گوش قریش برسد، و بعد به طنز بازگو کنند، و باعث آزار بیشتر وى گردد. اما آنها اعتنا نکردند و اوباش و بردگان خود را واداشتند تا فریاد کنان او را دنبال کرده دشنام دهند. ارازل و اوباش هم به تحریک بزرگان خود گرد آمدند و داد و فریاد به راه انداختند. چون پیغمبر چنین دید به باغى در آمد که تعلق به عتبة بن ربیعه ( ابن عتبه پدر هند زن ابوسفیان است که از قبیله بنى عبد الدار و از بزرگانن قریش بوده و قبلا بارها از وى نام بردیم. ) و برادر او شیبه داشت. در آن موقع عتبه و شیبه هر دو در باغ بودند. پیغمبرتکیه به درخت انگورى داد تا لحظهاى بیاساید و با خدا به راز و نیاز مبادرت ورزد. عتبه که به حضرت مىنگریستند غلام نصرانى خود به نام عداس را خواستند و با طبقى از انگور نزد پیغمبر فرستادند. عداس طبق انگور را به زمین گذاشت و از حضرت خواست تا از آن تناول کند. پیغمبر دست به طرف انگور برد و فرمود: بسم الله، سپس خوشهاى از آن را تناول فرمود. عداس به پیغمبر نگریست و گفت: به خدا مردم این شهر چنین سخنى نمىگویند. پیغمبر فرمود: اى عداس! تو اهل کجائى و چه دینى دارى؟ عداس گفت: من مردى نصرانى و از مردم نینوا(نینوا - منطقهاى از عراق، و کربلا در قلمرو آن بوده است. در آن زمانها نینوا از مراکز نصاراى عرب به شمار مىرفته است.)مىباشم. پیغمبر فرمود: از شهر مرد شایسته یونس بن متى؟ عداس گفت: یونس بن متى را از کجا مىشناسى؟ پیغمبر فرمود: او برادر من بود. او پیغمبر بود، و من نیز پیغمبر هستم. عداس چون این را شنید پیش آمد و خود را به روى پاهاى پیغمبر افکند و سرودستحضرت را بوسید و مسلمان شد. عتبه و شیبه که به این منظره مىنگریستند یکى به دیگرى گفت: این مرد غلامت را گمراه کرد. چون عداس بازگشت به وى گفتند: واى برتو! چرا سر و دست این مرد را بوسیدى و خود را به روى پاهاى او افکندى؟ عداس گفت: این را بدانید که این مرد امروز نظیر ندارد. زیرا چیزى را به من خبر داد که جز پیغمبر آن را نمىداند. عتبه و شیبه گفتند: اى عداس! واى بر تو، این مرد تو را از دینى که دارى برنگرداند که دین تو بهتر از دین اوست.( سیره ابن هشام - جلد 2 ص 284 و تاریخ یعقوبى جلد 2 ص 21) به دنبال آن پیغبر برخاست و طائف را ترک گفت و به مکه بازگشت. سفر رسول خدا به طائف نشان داد که مردم آن قبیله ثقیف نادانتر و جسورتر از آنند که به دین حق بگروند، و اوهام و خرافات را از اذهان خود بزدایند. راجع به ایمان ابوطالب
سخنى درباره ابوسفیان و بنى امیه
گفتار ابن ابى الحدید راجع به ابوطالب و همسرش دختر اسد
وفات خدیجه همسر پیغمبر (صلى الله علیه و آله)
سفر پیغمبر به طائف
ابوطالب مرد نمونه مکه و عموى عالیقدر پیغمبر و مدافع صمیمى و حامى آن حضرت که از آغاز دعوت پیغمبر پیوسته با عقل و درایت، مرز بین حضرت و قریش را حفظ کرده و به حمایت برادرزاده خویش و پیشرفت دین خدا اهتمام داشت، سرانجام در سال دهم بعثت پیغمبر، جهانى فانى را وداع گفت و به جوار رحمتحق شتافت. ابوطالب را حکیم عرب مىگفتند. مردى سخنور، با شهامت و شاعرى توانا بود.
هنگامى که جنازه ابوطالب را مىبردند تا در حجون دفن کنند( حجون دامنه کوهى درمکه است و به قبرستان «جنة المعالا» معروف مىباشد. امروز این نقطه درکنار خیابان و پلى است که به نام ابوطالب معروف است. خدیجه و عبدمناف جد دوم ابوطالب و قاسم اولین پسر پیغمبر که در کودکى وفات یافت همگى در آنجا آرمیدهاند.) پیغمبر با پاى برهنه در حالى که به سختى مىگریست دنبال جنازه او راه مىرفت و مىگفت: چه عموى خوبى براى من بودى، بعد از تو کجا بروم؟!
مورخ مشهور ابن هشام مىنویسد: هنگامى که ابوطالب وفات یافت قریش بیش از پیش به ازار حضرت پرداختند، تا جائى که مردى از سفیهان قریش با پیغمبر درگیر شد و خاک به سر حضرت پاشید. وقتى پیغمبر با آن وضع وارد خانهاش شد، یکى از دخترانش (فاطمه زهرا) برخاست و در حالى که خاک از سر و لباس پدر فرو مىریخت مىگریست، و پیغمبر به دخترش مىگفت: دخترکم! گریه مکن که خدا پشتیبان پدر توست، و مىفرمود،: قریش نتوانستند مرتکب کارى شوند که مرا بیازارد تا اینکه ابوطالب وفات یافت.( سیره ابن هشام جلد 2 ص 282)
یعقوبى مورخ نامور مىنویسد: ابوطالب سه روز بعد از خدیجه وفات یافت، و در آن هنگام هشتاد و شش سال داشت، و گفتهاند که نود ساله بود. چون به پیغمبر خبر دادند که ابوطالب وفات یافته است، سخت دلتنگ شد و به شدت منقلب گردید.
سپس برخاست و به خانه ابوطالب آمد و چهار بار دست به سمت راست پیشانى و سه بار بهسمت چپ پیشانى او کشید، آن گاه گفت: اى عمو! خردسالى را پرورش دادى، و یتیمى را پرستارى نمودى، و چوناو (منظور خود پیغمبر است) بزرگ شد، یاریش کردى. خدا از جانب من به تو پاداش دهد. سپس به دنبال جنازهاش به راه افتاد، در حالى که مىگفت: پیوند خویش را به خوبى رعایت نمودى و پاداش نیکى گرفتى.
و فرمود: «در این روزها براى این امت دو مصیبت رخ داد که نمىدانم براى کدام یک بیشتر منقلب هستم» منظور حضرت، مصیبت وفات خدیجه و ابوطالب بود.